سهراب کشان (۱۰)

سهراب لباس رزم می پوشد، در میانه میدان رجز می خواند. کاووس شاه ایران را تهدید می کند. تهدیدی تحقیر آمیز و ویران کننده. هم نبرد می طلبد.
چرا کرده‌ای نام کاووس کی
که در جنگ نه تاو داری نه پی
تنت را برین نیزه بریان کنم
ستاره بدین کار گریان کنم
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژنده ‌رزم
کز ایران نمانم یکی نیزه ‌دار
کنم زنده کاووس کی را به دار
که داری از ایرانیان تیز چنگ
که پیش من آید به هنگام جنگ
همی گفت و می بود جوشان بسی
از ایران ندادند پاسخ کسی
خروشان بیامد به پرده‌ سرای
به نیزه درآورد بالا ز جای
هنگامی که می بیند از سپاه ایران سخنی شنیده نمی شود، پهلوانی به نبرد او نمی آید با شهامت و گستاخی تمام به سراپرده شاه یورش می برد. با یک ضربه یِ نیزه سهراب، هفتاد میخ سراپرده کنده می شود و بخشی از آن بر خاک می افتد، زبونی و خواری برای کاووس شاه و پهلوانان ایران که تاب گامی پیش نهادن و پاسخ گوئی ندارند. چرا رستم خاموش است و به سهراب فرصت می دهد تا کار به اینجا برسد!؟
غوغای درون و جنگ احوال رستم ، دغدغه ها و دل آشوبه های او برجاست؟ هنگامی که طوس پار سوی کاووس نزد رستم می رود و پیام شاه را می رساند که جز رستم کسی تاب رویاروئی با این پهلوانِ نو جهاندار را ندارد، رستم آزردگی و دلزدگی خویش از کاووس را نمی تواند پنهان کند.
بدو گفت رستم که هر شهریار
که کردی مرا ناگهان خواستار
گهی گنج بودی گهی ساز بزم
ندیدم ز کاووس جز رنج رزم
رستم هیچ گاه از رنج رزم سخن نمی گفت. چرا این بار گونه ای سنگینی در رفتار اوست و آزردگی و گلایه در سخنش؟ آیا به راستی او می داند که به نبرد پسرش می رود و سرانجام این نبرد یا پسر کشی ست و یا پدر کشی!؟
آقا سید برای مدتی ساکت ماند. همه نگاه ها به او بود و گاه نگاه به آسمان که پل رنگین کمانش بر سر مجلس سهراب کشان بود. غیر از صدای کودکی که گاه از آغوش مادری شنیده می شد، هیچ صدایی نبود.
آقا سید از زبان رستم و با همان طنین صدای رستمانه فریاد زد:
به فرمود تا رخش را زین کنند!
صدای طبل و دهل و ساز ها بلند شد. این بار گویی توفان صدا بود.
رستم این بار سخنی می گوید، که انگیزه او در این نبرد را تفسیر می کند. دیگر نبرد از همان وجه عاطفی رویارویی پدر و پسر فراتر می رود. میدان نبرد، در حقیقت نبرد با اهریمن است و نه با یک پهلوان هرچند پسر رستم باشد. آن پسر در سوی اهرمن ایستاده است. گرچه با ساده دلی و کم خردی.
به دل گفت کین کار آهرمنست
نه این رستخیز از پی یک تنست
بزد دست و پوشید ببر بیان
ببست آن کیانی کمر بر میان
در حقیقت این نبرد را افراسیاب سامان داده است و نه سهراب! سهراب در جستجوی پدر خویش است و افراسیاب می خواهد رستم و سهراب را از میان بردارد، پس از آن ایران و ایرانیان را نابود کند. ما در سه هزاره نبرد اهورا مزدا- خرد برتر- و اهریمن قرار داریم. رستم از سهراب می خواهد که از میانه میدان کناره بگیرند و سخن بگویند. سهراب که سرمست از نیروی جوانی و توانایی خویش است به رستم می گوید تو با یک مشت من بر خاک خواهی افتاد. رستم با آرامش و اعتماد به تجربه خویش سخن می گوید.

بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم
زمین سرد و خشک و سخن چرب و نرم
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پست کردم سپاه
تبه شد بسی دیو در چنگ من
ندیدم بر آن سو که بودم شکن
بسیار نبرد ها آزموده است. کوه و در و دشت دیده است. سهراب در خیالش می گذرد، که آیا همین پهلوان رستم نیست!؟

من ایدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمهٔ نامور نیرمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
هم از تخمهٔ سام نیرم نیم
که او پهلوانست و من کهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد ناامید
برو تیره شد روی روز سپید
 هر دو پهلوان با نیزه و تیغ هندی و گرز گران بر یک دگر تاختند. برگستوان اسبان بر خاک افتاده بود. زره بر تن رستم و سهراب چاک شده بود. غرق خاک و خون شده بودند. حکیم فردوسی وارد صحنه نبرد می شود. آقا سید با صدایی آرام و با آوازی نرم از زبان فردوسی خواند:
جهانا شگفتا که کردار تست
هم از تو شکسته هم از تو درست
ازین دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بد مهر ننمود چهر
همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی به دریا چه در دشت گور
نداند همی مردم از رنجِ آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز
رستم در نبرد با سهراب درمانده شده بود. دست بر کمر سهراب می افکند اما نمی توانست او را از جای تکان دهد. گفت:
همی گفت رستم که هرگز نهنگ
ندیدم که آید بدین سان به جنگ
مرا خوار شد جنگ دیو سپید
ز مردی شد امروز دل ناامید
رستم از رزم سهراب می گریزد و به سپاه تورانیان یورش می برد. عده ای را به خاک و خون می کشاند. سهراب هم رو به سوی سراپرده کاووس می برد و ایرانیان را تار و مار می کند. رستم می بیند، سهراب به سراپرده کاووس تاخته است. سمت سهراب می رود و به او می گوید چرا همانند گرک به سپاه ایرانیان یورش برده است؟ سهراب می گوید این نبرد را تو با یورش به تورانیان که گناهی نداشتند آغاز کردی.
به روشنی پیداست نه تنها در عرصه رزم رستم، ناتوان و درمانده مانده بود، در عرصه توجیه رفتار سهراب و خود نیز منطقی نیرومند ندارد. او بود که از نبرد گریخت و به تورانیان یورش برد. چگونه می تواند سهراب را ملامت کند؟
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)