سهراب کشان (۱۱)

سهراب و رستم از نبرد خسته و در مانده شده بودند، شب فرا رسیده بود. رسم پهلوانان و سپاه همین بود که با تاریکی شب از نبرد دست می کشیدند.آن شب را، پدر و پسر چگونه گذراندند؟ پهلوانان ایران با نگرانی داستان رویارويی سهراب و رستم را پیگیر بودند. رستم باردیگر از شباهت سهراب با سام نریمان سخن گفت.
سهراب هم در گفتگو با تورانیان بر همین نکته تاکید دارد که گویی هماورد او کسی جز رستم نیست. هومان که ماموریت دارد، از این اشنائی جلوگیری کند، به سهراب می گوید من رستم را می شناسم و پهلوان هماورد سهراب رستم نیست. ژنده رزم هم که قرار بود کلید شناسای رستم باشد، با بازی شگفتِ زمانه به دست رستم کشته شد.
روز دوم نبرد آغاز شد. صدای آقا سید اندکی گرفته بود. صدایش گرفت. برایش پیاله ای آب آوردند.تابش خورشید کمرنگ و کم توان شده بود. رنگین کمان دیگر دیده نمی شود. خطی از سایه های نور، رنگ هائی در هم پاشیده، در آسمان به دشواری دیده می شد. انگار آقا سید نمی خواست داستان را به انتها برساند. یک بار در خانه حاج آخوند وقتی مجلس سهراب کشان اصفهان را روایت می کرد. گفت بعد از آن مجلس تب کردم ، سینه پهلو کردم و افتادم. نه میل خوراک داشتم و نه جرعه ای آب، بی خواب هم شده بودم. مگر می شود مجلس سهراب کشان را خواند؟ مگر می شود چنین مجلسی را شنید!؟ همان طور که رستم بعد از سهراب کشان دیگر آن رستم جهان پهلوان نیست، راوی سهراب کشان هم در درونش بلور اشک می شکند. شکستن بلور اشک در جام چشمان، آسان است. وقتی جام خونین قلب می شکند. اشک به تمام تن انسان می دود . جویبار های خون ، جویبار اشک می شوند. تمام تار و پود تن و جانت می گرید.
گریه ای که صدایش را تنها خودت و در تنهائی ات می شنوی.
آقا سید دستش را بر قلبش گذاشت و نشست. پدر بزرگم و حاج آخوند به سمت کرسی میانی که آقا سید نشسته بود رفتند. طبل زن و دهل زن و ساز زن با نگرانی آقا سید را نگاه می کردند. صدای آقا سید را ما نمی شنیدیم. با حاج آخوند حرف می زد. پدر بزرگم دستش بر شانه آقا سید بود. او را کمک کرد تا از کرسی پائین آمد و به پایه کرسی که قالیچه ساروق بر آن آویخته بود تکیه زد. سرش را به پایه کرسی تکیه داد. اشک از چشمانش می جوشید. عصایش را به طرف حاج آخوند گرفت. حاج آخوند عصای آقا سید را گرفت و هر دو دست را سمت آسمان بالا برد و گفت، شاید قسمت چنین بوده است، که سهراب کشان را من برایتان تمام کنم. آقا سید نه قلبش یاری می کند و نه زبانش می گردد.
نسخه نقالی رستم و سهرابِ آقا سید را که جلد چرمی تیره داشت و صفحات رو به بالا ورق می خورد در دست گرفت. شانه های آقا سید می لرزید.
حاج آخوند گفت:
افتاب دمیده بود که پهلوانان وارد میدان شدند. سهراب با مهر به رستم نگاه کرد. پرسید شب را چکونه گذراندی؟ بیا از این رزم کناره بگیریم. بنشینیم و جام می سر کشیم.
ز رستم بپرسید خندان دو لب
تو گفتی که با او به هم بود شب
که شب چون بدت روز چون خاستی
ز پیگار بر دل چه آراستی
ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
بیا تا نشینیم هر دو به هم
به می تازه داریم روی دژم
به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
بمان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
دل من همی با تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
همانا که داری ز نیرم نژاد
کنی پیش من گوهر خویش یاد
دریغ. دریغ!؟ رستم پاسخی نمی دهد. نام خود را نمی گوید. از گوهر خود هیچ نشانی نمی دهد. در برابر مهر سهراب، پاسخی سخت و سرد می دهد. می گوید او کودک نیست که با این سخنان نرم فریفته شود. پهلوانان گلاویز می شوند.
بزد دست سهراب چون پیل مست
برآوردش از جای و بنهاد پست
به کردار شیری که بر گور نر
زند چنگ و گور اندر آید به سر
نشست از بر سینهٔ پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجری آبگون برکشید
همی خواست از تن سرش را برید
رستم جهان دیده و پر تجربه به سهراب می گوید، راه و رسم پهلوانی چنین است که هماورد را در بار نخست هنگامی که پشتش را به خاک رساندند، نمی کشند. اگر در نوبت دوم پیروز شدند، آن هنگام هماورد را از پای در می آورند. سهراب جوان می پذیرد و به سخن رستم اعتماد می کند. اما نوبت دیگر:
غمی بود رستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زان پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
سهراب در چشمان رستم نگاه کرد و گفت:
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین
صدای پر طنین حاج آخوند شکست. اقا سید بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد. صدای شیونی از میان زنان برخاست. حاج آخوند به افق نگاه می کرد. طبل زن آرام می زد و نوای ساز مثل نوای تعزیه در روز عاشورا و شام غریبان بود.
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود
یکی داستا ن ست پر آبِ چشم
دل نازک از رستم اید به خشم
رستم جهان پهلوان، نه تنها سهراب را کشت، خویشتن خویش یعنی رستم چهان پهلوان را کشت.
.حاج آخوند دست بر شانه آقاسید نهاد. او را از زمین بلند کرد و عصا را به دستش داد. باران گرفته بود. اشک با قطرات باران بر گونه آقا سید و حاج آخوند و پدر بزرگم روانه بود. انگار هر کسی برای خود خلوتی می جُست.
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)