کیمیای کلمه، اصبغ پسر نباته


همراه با حَرث و سُوید پسر علقمه و جمعی از یاران علی بر در خانه اش نشسته بودیم. من سر بر سر زانو نهاده بودم و گریه می کردم. صدای گریه جمع ما بلند بود. از درون خانه علی هم صدای گریه به گوش می رسید. صدای گریه مردان و بانوان. حسن بن علی با همان سیمایی که پیامبر را به یاد می آورد، از خانه بیرون آمد. با چشمانی که خیس اشک بود. با صدایی آرام و اندوهی سنگین گفت: امیر مومنان می گوید به خانه هاتان بروید. برگشت. برخی رفتند. اما من؟ نه دل رفتن داشتم و نه پایم در اختیارم بود که بروم. مثل درختی در زمین ریشه زده بودم. از خانه علی صدای گریه قطع نمی شد و گاه صدای ضجه ای و ناله ای که قلبم را تکان می داد. با صدای بلند، بغضم شکست و های های گریستم. علی برای من همه چیزم بود. همه زندگی و هویتم. با او پیمان وفا داری تا مرگ بسته بودم. خطبه ها و کلماتش را در کوچه و بازار کوفه برای مردم از بر می خواندم. کلمات علی مثل خون و عصب در رگ هایم جاری بود. وقتی عهد نامه اش به مالک اشتر را تقریر می کرد، من می نوشتم. کاغذ از قطرات اشکم که جاری بود، تر شده بود. صدای گریه، مثل موجی از دریا مرا با خود می برد و در برکه اشک هایم غرقم می کرد. حرث و سوید هم بی تابانه می گریستند. حسین آمد. در چشمان سیاهش برق اشک می درخشید. با صدایی مثل کلام علی، به نرمی ابریشم و صلابت پولاد، گفت: شما ها که هنوز نرفته اید!؟
گفتم: ای پسر مولایم علی! نه دل رفتن دارم و نه پای رفتن. گریه ام گرفت، سرم را بر شانه حسین نهادم و گریستم. حسین به گرمی مرا در آغوش خود فشرد. انگار طپش قلبش را حس کردم. رفت. برگشت و گفت: اصبغ امیرمومنان می گوید بیا! اگر روحم پرواز کرده بود، اگر قلبم از سینه بیرون جهیده بود، اگر خون در رگ هایم از شدت شوق و اندوه از حرکت باز ایستاده بود، سزاوار بود! کودکی دستم را گرفت گفت: من و خواهرم اینجا می مانیم تا بیایی و از مولایمان بگویی…
رفتم. علی به دیوار تکیه داده بود. سیل اشک مجالم نمی داد. چشمان علی در چشمانم گره خورد. تبارک الله! همان چشمان بود که در سخت ترین جنگ ها و توفان فتنه ها، مثل دریا آرام و مثل آسمان عمیق و مثل ماه تابنده بود. عمامه ای زرد رنگ بر سرش بود. این عمامه را می شناختم. وقتی در جمل و صفین شب ها در زیر نور ماه به نماز شب می ایستاد. پرتو نور نقره ای مهتاب بر عمامه، بر بال عمامه که بر شانه راستش آویخته بود، بر سیمای علی می افتاد. عمامه زرد علی ماه دیگری بود که روشنای ماه را باز می تابانید و دل های ما به دنیاهای ناشناخته سفر می کرد.
نگاه علی و تبسم علی را که دیدم. سرش را به نشانه محبت تکان داد. گویی با اشاره می گفت بنشینم
، بی اختیار به آغوشش پناه بردم. افتادم. روی علی را بوسیدم. اشک مجالم نمی داد. بغضم شکست. کاش همان فریاد همّام از درون جانم شعله می کشید و روحم پرواز می کرد و علی را چنین نمی دیدم. صدای آرام علی به گوشم رسید:
اصبغ گریه نکن! به چشمان علی نگاه کردم. کیمیای زندگی بخش و شور آفرین شعله نگاهش و آهنگ صدایش را با همه جان و دل ، می نیوشیدم. « فانها والله الجنة!» به خدا سوگند این که بهشت است!
برای من، برای صعصه که زار می گرید. برای حسن و حسین و محمد حنفیه و زینب و عباس و… که همه به علی نگاه می کنند و آرام اشک می ریزند. برای زینب که دست بر قلبش نهاده و لبهایش به نیایش مترنم است، علی بهشت تمام است. چشمان او، آینه بهشت است و صدای او، صدای بهشتی. دست علی بر شانه ام بود. و دست من بر سینه علی، در بهشت بودم.
علی شهید شد. بهشت حضور خداوند. من هم دیگر روز و شب نداشتم. تا پایان عمر در کوچه و بازار کوفه می گشتم و کلمات علی را برای مردم، برای نوجوانان می خواندم. به جوانان مي گفتم، بگذارید کلمات علی مثل نسیم بر روحتان بوزد. مثل باران بر جانتان ببارد. بگذارید روشنایی روز شما و آرامش و عمق شب هایتان با کلمات علی معنی پیدا کند. این کلمات زندگی شما را خواهد ساخت. درک حقیقت زندگی! در مسجد کوفه دورتادورم حلقه می زدند، با بیم و هراس دور از نگاه تیز و پرسشگر ماموران معاویه، آهسته می گفتند: از علی بگو…
**************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)