کیمیای کلمه، زینب دختر علی

در انتظار پدرم بودیم. همسرم عبدالله با پسرانم محمد و علی و عون براي نماز مغرب به مسجد کوفه رفته بودند. گمان می کردم همراه پدرم خواهند آمد. سفره افطارمان آماده بود. دخترم ام کلثوم به من کمک می کند. پنج ساله است، درست در همان سن و سالی ست که من بودم، همان وقتی که مادرم فاطمه در گذشت. پدرم دست های مادرم را در دست گرفته بود. حسن سر بر سینه مادرم نهاده بود. حسین در پایین پای مادرم صورتش را به کف پاهای مادرم چسبانیده بود و می بوسید. من انگار نگران همه بودم. مادرم گاه چشمانش را باز می کرد و در چشمان پدرم نگاه می کرد. موهای حسن را نوازش می کرد. حسین را صدا می کرد. گونه کلثوم را می بوسید و با مهر و حسرت در چشمان من می نگریست. ناگاه آغوش گشود، دست هایش را مثل دو بال باز کرد. همه ما را در بر کشید. پدرم خم شد و موهای مادرم، پیشانی اش را بوسید.
در ظرف سفال سبزی شیر ریخته بودم. در پیاله کوچکی سرکه و پیاله ای نمک…نان جو را کنار سفره در دستمالی که مرطوب بود پیچیده بودم تا اندکی نرم بشود یا بماند. صدای در خانه آمد و صدای گام های پدرم علی. صدای بچه ها. پدرم دست محمد و عون را گرفته بود. علی پسر کوچکمان هم در آغوش عبدالله همسرم بود. سر بر شانه عبدالله نهاده بود. به استقبال پدرم رفتم. سلام کردم و خوشامد گفتم. لبخند زد. در نگاهش برقی از اندوه بود. گفت: سلام زینب من! کلثوم را بوسید. مرا در آغوش گرفت. سرم را بر سینه اش گذاشتم. خم شد پیشانی ام را بوسید. درست مثل سی پیش! کنار بستر مادرم پیشانی ام را بوسید و گفت: زینبِ من! از حالا تو بانوی خانه ما هستی. پیش از شروع خلافت پدرم را بیشتر می دیدم. با او بیشتر حرف می زدم. از جلسه های تفسیر قرآنم می پرسید. تشنه نکته ها و نگاه و نظر تفسیری و تاویلی اش بودم. برای من او کتاب الله ناطق بود. اگر قرآن مجید قرار بود در قالب انسانی متمثل شود. کتاب صامت، کتاب ناطق شود و سخن بگوید. مثل علی سخن می گفت. صدای او و سخن او، واژگان او و عبارت های او، طعم و عطر آیات قرانی را داشت. روح و روان او قرآنی بود. از کودکی در
آغوش پیامبر با عطر وحی بزرگ شده بود. می گفت، قرآن خود روشنگر خویش است، بیان است. مفسّر خویش است. منظومه ای همساز و منسجم است. همانگونه که خداوند را با خداوند می شناسیم. الحمد لله الذی دلّ علی ذاته بذاته. شناخت قرآن با قرآن ممکن است. قرآن بر خود دلالت می کند. عبدالله عباس می گفت، این سخن علی پایان ناپذیر است. مثل کلمات خداوند. هر چه به این سخن بیشتر بیندیشیم، جوانه های تازه ای از آن می جوشد، گُل های نویی می شکوفد. این سخن مثل بهشت خداوند به پهنای آسمان ها و زمین است.
کنار سفره نشستیم. پدرم ظرف شیر را جلوی بچه ها گذاشت. تکه های نان جو را در شیر خُرد کرد. محمد و عون در دوسویش نشسته بودند. اصبغ بن نباته می گفت، در مسیر بصره و جنگ جمل، وقتی از صحرای کربلا عبور کردیم. علی ایستاد. افق را نگاه کرد. بر زمین خیره شد و گفت: از این سمت حرکت می کنند. شهادت گاهشان آنجاست.
بعدا با خودم می گفتم. مهر علی و توجه اش به محمد و عون در آن آخرین شبی که مهمان ما بود، نشانی از آگاهی او نداشت که محمد و عون در کربلا شهید خواهند شد؟ دو سه لقمه ای بیشتر نخورده بود. خداوند را سپاس گفت و آب نوشید و از سفره کناره گرفت. مثل پرنده ای که جوجه هایش را در زیر بال و پر خویش می گیرد، محمد و عون را در آغوش گرفته بود. ناگاه در چشمان من نگریست و گفت دخترم: چشمان خداوند به تو و فرزندانت هست، همیشه خواهد بود. به توست. من هم با تو هستم. بر زبانت جاری می شوم. در اشک هایت، در شکیبایی ات، در شکوه نماز های شبت. حتی اگر نمازت را نشسته بخوانی! چرا گفت اگر نماز شبم را نشسته بخوانم؟ شام عاشورا، شبی تلخ و سنگین بود. مهتاب بر صحرا می تابید. حسین و یارانش شهید شده بودند. من مانده بودم با کودکان و بانوان. با علی بن حسین. محمد و عون هم شهید شده بودند. خواستم نماز شب بخوانم، دیدم نمی توانم بایستم. نشستم به یاد سخن پدرم افتادم. در نماز شب هایت من هستم حتی اگر نمازت را نشسته بخوانی.
پدرم گفت: بهره تو از رنج بسیارست. اما رنج اکسیری ست که تو را به اوج می برد. اگر بخواهی ممسوس بذات الله شوی می بایست از وادی های آتش و خون و فاجعه و رنجی سنگین گذر کنی. زاری هایت، فریاد هایت درونی است. مثل رودخانه هایی که در دل دریا جاری اند. اگر به افق های دور دست نگاه کنی همه رنج ها شیرین و قابل تحمل خواهند بود. اگر به این نکته توجه کنی که همه چیز در محضر خداوند اتفاق می افتد و تو به سوی او می روی با او می روی ، مثل پرنده ای شاد و سبک بال خواهی بود. توفان درد و دریای اتش بر تو گلستان می شود. حتی اگر بار اندوه تابسوز عزای همه شهیدان و رنج و اضطراب همه اسیران را تنها بر دوش کشی. با قلبی مطمئن و سرشار از خردمندی و خرسندی، تسلیم در برابر خواست خداوند و تقدیر او باش. وقتی پس از عاشورا از من پرسیدند، چه دیدی؟ گفتم: ما رایت الّا جمیلا! احساس کردم این پدرم بود که از
زبان من سخن گفت. کلمات را من ادا کردم، اما صدایی که در گوشم پیچید در سینه ام طنین افکند صدای پدرم بود. به عهدش وفا کرده بود، با من بود!راست گفت همیشه با من است.
پدرم اشاره کرد تا بچه ها را بخوابانم. عبدالله همسرم عاشق علی بود. همه می گفتند عبدالله سیما و قامت و وقاری مثل پیامبر دارد. او خاموش به سخنان علی گوش می کرد و سخنی نمی گفت. گاه نگاهش با من تلاقی می کرد. گویی دریافته بود که در لا به لای سخنان علی نشانه هایی از آینده ای پر رنج دیده می شود. پدرم لحظاتی خاموش ماند. به دیوار تکیه داد. چشمانش را بست. می دانستم او هیچگاه برای خواب به بستر نمی رود مگر انکه خواب بر او شبیخون بزند و پلک هایش سنگین شود. دقایقی نگذشته بود که چشم هایش را باز کرد. تبسمی شیرین بر لبش نشست. برق دندان های سپیدش نمایان شد. دید من و عبدالله همچنان در برابرش نشسته ایم و او را نگاه می کنیم. لبخند زد و گفت: لحظه ای ، انگار بین بیداری و خواب پیامبر را دیدم. با همان شکوه و آرامش و زیبایی. گفتم: ای پیامبر خدا ببین چه قدر از این امت تو ناراستی و کژی و دو رویی و رنج دیدم!
نخستین بار بود که احساس کردم پدرم طاقتش طاق شده است. فریاد هایی که در درون سینه به بند کشیده بود، بازتاب ناله ها و سخنانش در چاه، در نخلستان کوفه، اکنون بر زبانش می گشت. آن هم شِکوه او با پیامبر از مردم زمانه و عسرت و تنگنای فضای زندگی…
برای پدرم در ظرفی آب ریختم. نوشید. و لله الحمد! همیشه هروقت لقمه ای نان می خورد یا جرعه ای آب یا شیر می نوشید. بی درنگ زبانش به حمد خداوند گشوده می شد. چشمانش از شُکر و شادی برق می زد. از شادی ما هم همیشه شادمان بود و زبانش به حمد خداوند مشغول. عبدالله علی پسر کوچکمان را که سر بر زانویش به خواب رفته بود، در آغوش گرفت و برد تا در اتاق بچه ها بخواباند. من در چشمان پدرم نگاه می کردم. خاموش بودم. لحظاتی بود که سکوت، گویا و سرشار از سخن بود. یک بار به من گفت: بین سکوت و سخن بایست نسبتی برقرار باشد. مثل سکوت دریا و ناگاه سخن که مثل نهنگی از میان موج های آرام سر برون می آورد. حضوری متمایز ! واژه ها پیش از آن که بر زبانت جاری شود بایست در کارگاه ذهنت درست در جای خود بنشینند. با تانّی سخن بگو. آراستگی معنا و پیراستگی واژه ها. هر عبارت مثل گردن بندی ست موزون و منسجم. واژه ها مثل تکه های سنگ و آجری هستند که با آن بنایی ساخته می شود. در ذهنت کدام طرح و سنجش از بنا را داری؟
گفت: من در حیاط خانه در زیر نور ماه می نشینم. هوا خنک بود و نسیم نسبتا سردی می وزید. پدرم با گرما و سرما همساز بود. گاه در هوای سرد تک جامه ای بیش بر تن نداشت.
توی حیاط برایش زیر اندازی انداختم. ظرف آب و ظرف شیر را کنار دستش گذاشتم. روبه من کرد و گفت: امشب هم شبی ست!
خواب به چشمم نیامد. تمام طول شب تا وقتی پدرم نماز شب خواند. و روشنی سحرگاه در افق دمید و نزدیک نماز صبح شد. بیدار بودم. پدرم هنگام رفتن به مسجد، خدا حافظی کرد. در چشمانم نگاه کرد. سرم را بر سینه اش فشرد. پیشانی ام را بوسید و گفت: دخترم، دلتنگ نباش، همه مفاتیح غیب نزد خداوند است. من با تو خواهم بود با کلماتت، با اشک هایت، با دعایت، با صبرت ، با نماز شبت حتی اگر نمازت را نشسته بخوانی، با شکوه عزتت. حلقه ای از اشک درچشمان پدرم درخشید. زمزمه کرد: فی سبیل الله و علی ملة رسول الله و سوی مسجد رفت. دستم را بر قلبم نهادم و دعا کردم. در ذهنم گذاشت خدا را سپاس! پدری مثل علی دارم.
**********
telegram.me/maktuob


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)