کیمیای کلمه، عبدالله پسر عباس

با علی و یاران و سپاهش به سمت بصره می رفتیم. شورش به بهانه خونخواهی قتل عثمان ، در بصره شعله ور شده بود. طلحه و زبیر و سپاه شان، بصره را تصرف کرده بودند. گروهی از مردم کشته شده بودند. عثمان بن حنیف والی بصره را آزار داده و بر کنار و خزانه را تصاحب و چپاول کرده بودند. در مسیر بصره در منطقه ذی قار اردو زدیم تا لَختی سپاه بیاساید. بیاساییم، چاه آبی در ذی قار بود آبی گِلالود و سیاهتاب داشت. به سوی علی رفتم. تنها نشسته بود. تای پاپوشش دستش بود. داشت آن را وصله می کرد و می دوخت. به نظرم رسید اکنون چه وقت وصله زدن بر پاپوش است!؟ چرا علی این کار را به دیگری واگذار نکرده است؟ سلام کردم. هنوز لب به سخن باز نکرده بودم تا نظرم را یا شگفتی ام را بگویم. علی رو به من کرد و پرسید: پسر عمو! این پاپوش چقدر می ارزد!؟ گفتم: ارزشی ندارد، هیچ! گفت: اما به خداوند سوگند این نعلین از حکومت برای من ارزشی بیشتر دارد، مگر آن که بتوانم حقّی را بر پای دارم و یا باطلی را از صحنه کنار بزنم.
او همین گونه بود! در نسبت با دنیا از حد اقل هم گویی پرهیز می کرد. زهد را شرمسار خویش کرده بود. قدرت و حکومت در دید او کفش پاره ای بود که برای رفع نیازی و گذار از بیابان جهان، به او می پرداخت. در دلش نه دوستی مال بود و نه گرایشی به کسب قدرت. این سادگی در برون و ظاهر، وجه دیگری داشت. جهان درون علی. دریاهایی که تا افق های دور دست دید و اندیشه ادامه داشت. روزی از من پرسیدند، دانش تو در نسبت با دانش علی چه حد و اعتباری دارد؟ بی درنگ گفتم، من قطره بارانی در برابر اقیانوس دانش علی هستم. دانش علی به نظرم شبیه تصویری است که قرآن مجید از کلمات الله ارائه داده است. اگر تمام درختان جهان قلم شوند و دریاها مرکب، نمی توانند کلمات خداوند را بشمارند. وقتی از علی پرسشی می پرسیدم، یا می پرسم. او با آرامش و تانّی پاسخ می دهد. احساس می کنم از پاسخ علی سیراب شده ام. مثل تشنه ای که به جای نوشیدن جرعه ای آب، از شدت تشنگی و بی تابی و شوق سر بر چشمه می نهد و در همان حالی که چهره اش با آب چشمه مماس است از چشمه می نوشد. آب را می مزد و می بوید و می بیند و حس می کند. آب را که سرچشمه زندگی ست از سرچشمه می نوشد.
این دو وجه و یا دو جهان علی، جهان سادگی و بی اعتنایی به ثروت و قدرت؛ از سوی دیگر جهان بی منتهای دانش و ملکوت روح او، تفسیرش بر بال کلمات او می نشیند. وقتی هر دو جهان را وصف می کند. تصویر می کند. به روشنی می بینی که کلمات از ناکجا و نا زمانی می جوشد که ورای دانش توست. روزی می خواست راه را به من نشان دهد. گفت: سَع الناس بوَجهک و مَجلسک و حُکمک! از گشودگی روی و مجلس و داوری و خرد سخن گفت! رویی باز و گشوده در برابر مردم. گفت مگر پیامبر این چنین نبود؟ مگر پدرم در وصف پیامبر نسرود:
و اَبلَجُ یُسْتَسْقی الغَمامُ بِوَجْهِه
رویی گشوده داشت، آن چنان که ابرها از روی او تمنای آب می کردند! ابر همیشه از دریا تمنای آب می کند. ساحت گشوده و دل دریای دریاست که جان ابر را می پرورد، به او معنا می دهد و حقیقت ابر متولد می شود. ابلج یعنی رویی گشوده. پرسیدم این که گفته اید:
یا من دَلَعَ لسان الصباح بنطق تبلجّه؟ ای خدایی که زبان سپیده دم را به سخن گفتن باز می کنی!
گفت: بله، آسمان باز می شود و سپیده سخن می گوید. آفتاب سخن می گوید.
همیشه با خود می گویم، این سخن پیامبر که علی را باب شهر دانش و حکمت خویش خوانده است؛ همین است. وقتی از این باب وارد می شویم، وارد شهری شده ایم که پایان ناپذیرست. تصورش آسان نیست… انگار آمیزه ای از آسمان و دریاست که تا ابدیت تداوم یافته است. خورشیدی که از دل دریا طلوع می کند و در دل دریا غروب. آمیختگی اسطوره ای دریا و آسمان. منزلتی که در برابر دریا و آسمان جان چیزی نیست! علی می گفت: عالم اکبر در دریای جان انسان پیچیده و پوشیده شده است. ببینید می توان برای ساحت معنای این سخن نهایتی یافت!؟
در هر عرصه ای که سخن می گوید، موج اندیشه دور پرواز و بال بلند کلمه اش تو را تا دور دستی می برد که به خاطرت هم خطور نمی کرد و عقاب تیز پرواز به ستیغش نمی رسید.نخواهد رسید. با علی از شرایط سخت و آزارنده و پر هیاهو و غوغای زمانه سخن می گفتم: به آرامی گفت: تو نمی توانی از اجلت پیشی بگیری. گویی به من گفت. تو این ظرف رنج را بایست تماماً بنوشی. آن گاه گفت: انَّ الدنیا دارُ دُوَلٍ، جهان خانه دگرگونی ها و چرخش هاست. سال های طولانی در کنار او از قرآن می پرسیدم. او با پیشانی بلند و گشوده و نگاهی عمیق و صدايی آرام تفسیر و تاویل آیات را بیان می کرد. از لطايفی که در آیات وجود دارد سخن می گفت. همین اشاره هایش به ظرف عمر و گردش ایام از سر چشمه زندگی بخش و زندگی ساز قرآن جوشیده است. بکذارید برایتان یک مثال روشن بزنم.
علی در باره شادی و غم نکته غریبی برایم نوشته است. هرچه به نوشته او می اندیشم، مثل بوته ای گل که پی در پی برگ های تازه ای از آن می روید و غنچه های نویی می درخشد. سخنش زنده است، ریشه می زند و به بار و برگ وشکوفه و میوه می نشیند. تمام نمی شود.
پسر عباس! شادمانی انسان به خاطر چیزی است که انتظار نداشته و بهره اش شده است. اندوه او به خاطر از دست دادن چیزی است که گمان نمی کرده از دست بدهد. پسر عمو! شادی ات را با دستیابی و یاری از حقیقت جستجو کن. شادی تو همان است که به دنیای باقی و آتی می فرستی و اندوهت؟ همانی است که هنگامی که از این دنیا سفر کردی، به پشت سر که می نگری؛ با حسرت و اندوه با خود می گویی کاش آن کار را ناتمام نگذاشته بودم. حسرت بزرگ، ناتمام ماندن روح و زمینگیرشدن و زمینگیر ماندن است. شادی بزرگ پروازانسان تا بر معشوق ابدی ست.…
یک بار نزدیک بود از شدت حسرت و اندوه بمیرم. علی داشت سخن می گفت. سخن نمی گفت، داشت بر آسمان سخن پرواز می کرد. هر واژه ای خورشیدی بود و دریای معنا از واژه ها لبریز. سخن موج می زد. ناگاه مردی از اهل سواد از میان جمع بر خاست و بی هنگام و بی معنا نامه ای به علی داد. علی سکوت کرد و نامه را خواند. لب از سخن بسته بود. گفتم: ای امیر مومنان کاش سخنت را ادامه دهی! علی رو به من کرد و گفت: دریغ پسر عباس! تلک شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَّرَت! دیگر مجالی برای سخن نیست، فرصتی بود که از دست رفت!
انگار به عقابی که بال گشوده و در گستره آسمان در پروازست، سنگی ناهوار یا تیری اصابت کند و بال عقاب را بشکند. علی خاموش شد. هنوز هم وقتی به یادم می آید که علی در کدام آسمان و منزلت سخن پرواز می کرد، و آن فرد ناساز سخن علی را قطع کرد، از اندوه سینه ام پر از درد می شود.
علی تنها شده بود. یاران او هر کدام در توطئه ای به شهادت می رسیدند. اندوهی دیگر بی تابم کرده بود. چرا زبیر و طلحه چنین کردند؟ مرگ ان ها بسی تلخ بود. شهادت عمار حسرت بار بود اما شهادت شیرین است. نغمه ای و ترنّمی از خرسندی خدا را به همره دارد. چقدر علی در سوگ قتل زبیر تلخ گریست و قاتل او را به جهنم وعده داد. از نگاه علی جنگ و کشتن اصالت نداشت. اصل هدایت و زندگی بود. زبیر که از جنگ کناره گرفته بود… از طرف علی به دیدار عایشه همسر پیامبر رفتم. وارد خیمه اش شدم و بر پشتی نشستم! عايشه که آشنای به احکام بود؛ گفت: ابن عباس در خانه من بدون اجازه جلوس کرده ای!؟ گفتم: ولی اینجا که خانه تو نیست، نمی بایست اینجا می بودی. می دانستم علی چه رنچ سنگینی را تحمل می کند. این غبار سنگین و وحشی فتنه و ابهام راه شناخت را بر مردم ساده دل و کم دقّت تنگ کرده بود.
وقتی محمد بن ابی بکر که علی او را مثل پسر خود دست داشت و او را در دامان خود پرورده بود، شهید شد. علی برایم از شوقش به شهادت و آهنگ دلخواه مرگ سخن گفت. اما من؟ درد در سینه ام می توفید ما پس از علی در این آشوب زمانه و افسار گسیختگی غوغا و جهالت و جنون چه خواهیم کرد؟ بی آن قطب اسیای شکیبایی، بی کلمات علی، بی نگاه علی چه خواهیم کرد؟

وقتی حسن و حسین برایم گفتند که علی در محراب مسجد پس از اصابت ضربت بر سر و شکافتن پیشانی اش، با صدایی رسا فریاد برآورده است که: فُزتُ و ربّ الکعبة! با خود گفتم. مولایم به قله شادمانیِ هستی و لقای محبوب پرواز کردی. متبرک باد این حسن خاتمت، آن حسن مطلع حضورت، تولد در خانه کعبه ، چنین سرود شادی و ترانه توحیدی را در پی داشت. فُزْتَ و ربِّ الکعبة! این دیگر ناله ای و سخنی در چاه نبود. فریادی در محراب بود. در خلوت نبود، در تنهایی و تاریکی نخلستان کوفه نبود، در حضور جمع بود. و قتی گفتی ربّ کعبه! به میلاد شگفتت در خانه کعبه اشاره داشتی؟ میلاد دیگرت هم در خانه خدا در مسجد کوفه بود. یک دور کامل، انا لله و انا الیه راجعون، ترانه توحید و سرود پیروزی!
شهادت علی و غیبت او برایم مثل غیبت خورشید بود. چشمانم کم نور شد. گویی چشمانم که از روشنایی می درخشید مثل ماه و مهتابی بود که از علی روشنی می گرفت. در نبرد و شعله ور شدن آتش رقابت و توفان فتنه ای که در مکه بین عبدالملک مروان و عبدالله بن زبیر درگرفت. عبدالله بن زبیر انتظار داشت از او حمایت کنم و با او بیعت کنم. سخن علی در ذهنم درخشید که در زمان فتنه همانند ابن اللَبون باش! شتر نر دوساله ای که نه می توان شیرش را دوشید و نه می توان بر پشت او سوار شد و یا باری نهاد. مرا به طائف، تبعید کردند. چشمانم تاریک شد. ناسزا گویی و سبّ علی رواج پیدا کرده بود. مردم را نمی دیدم، اما گاه از کلماتشان در کذار از کوچه و بازار درمی یافتم که دارند به علی ناسزا می گویند. مگر می شود شاهد زمانه ای باشم که به علی که قهرمان توحید بود، در شهر مکه و یا شهر پیامبر ناسزا بگویند؟ از عُمْر و زندگی ملول شده بودم. گاه در بین جمعیتی که ناسزا می گفتند و علی را نمی شناختند توقف می کردم و از علی برایشان می گفتم. برخی مرا نمی شناختند. با خودم می گفتم تا توان دارم نمی گذارم خورشید نام و سیمای علی را مشوّه کنند. سرودم:
اگر روشنایی دیدگانم را از دست داده ام،
قلبم و زبانم از روشنایی شعله ور است.
قلبم آگاه است و خردم هوشمند
و زبانم شمشیری برنده و کارآمد!
بیمار شدم. بر زبانم می گشت، ذکرم در بستر سفر ابدی ام این بود:الّلهُمَّ اِنّی اَتَقَرَّبُ الیکَ بِوِلایةِ علیُ بن ابی طالب!
***********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)