کیمیای کلمه، طلحه پسر عبیدالله


غمگین و سر در گریبان خلوت خویش بودم. ناگاه دوستی گفت: طلحه! چرا اندوهگینی!؟ گفتم امروز زمینی را که عثمان به من هدیه داده بود، فروختم. در شورای شش نفره ای که عمر پسر خطاب خلیفه دوم تعیین کرده بود، تا خلیفه سوم را انتخاب کنند. من حق رای خودم را به عثمان دادم. آیا آن زمین پاداش من برای همراهی و حمایت از عثمان نبود؟ هفت صد هزار درهم بهای زمین بود. این پول را به خانه ام آورده اند. از جمع چنین پول انبوهی در خانه ام، سایه سنگینی از اندوه بر سینه ام نشسته است. گفت: در راه خدا انفاق کن تا این غم برطرف شود. سبک بال می شوی. یادت هست سلمان همیشه از نشاط و سبکبالی مثل پرنده در پرواز بود! از سوی دیگر هم ثروت و قدرت را دوست داشتم. وقتی با علی بیعت کردم. گفتم، حکومت بصره را به من واگذار کن! علی سکوت کرد، پس از درنگی طولانی گفت: تا ببینم! زبیر هم در خواست حکومت کوفه را داشت. پاسخش به زبیر هم همان بود. حتی علی به زبیر که در شورای شش نفره از او حمایت کرده بود، نپذیرفت که حکومت و ولایت کوفه را به زبیر بدهد! من و زبیر علی را خیلی خوب می شناختیم. او ذرّه ای یا اندکی از آن چه حق می دانست چه در اندیشه و یا بیان و یا رفتار کوتاهی نمی کرد، کوتاه نمی آمد. در برابر ثروت های انبوه، همیشه پرسشگری صریح و قاطع بود. در سخنانش پس از بیعت هم همین نکته را به صراحت بیان کرد. گفت اموال مردم را اگر به کابین زنان هم رفته باشد باز پس خواهد گرفت و حق ستمدیدگان و تهی دستان را ادا خواهد کرد. گفت: در کنار این توده های انبوه کوه آسای ثروت های هنگفت انباشته شده ، درّه هایی از فقر و تهیدستی و ستم دیدگی وجود دارد. این ثروت ها از کجا فراهم شده است؟ تیغ تیز زبان برّای او متوجه شیوه حکومت داری و بخشش عثمان بود. عمار و ابوذر هم همدل و همراه با علی بودند. عثمان به پیشنهاد مروان بن حکم، ابوذر را به ربذه و عمار را به مصر تبعید کرد. مروان بن حکم حتی علی را به تبعید تهدید کرد. علی با همان آرامشی که داشت، به مروان گفته بود: بسیار خوب اگر می توانید، تبعیدم کنید! عثمان بر سر مروان فریاد زده بود که این چه نحو سخن گفتن با علی ست.
برق تیز نگاه مروان پسر حکم را دیدم که میدان جنگ جمل به سویم تیر انداخت. جنگ مغلوبه شده و سپاه علی در آستانه پیروزی بود؛ یا در حقیقت پیروز شده بودند. زبیر از جنگ کناره گرفته بود. عده ای از سپاه جمل با توجه به سخنان علی و گفتگوی عبدالله پسر عباس با عایشه امّ المومنین از جنگ کناره گرفته بودند؛ تیر به زانویم اصابت کرد. بر خاک افتادم. چرا مروان پسر حکم مرا با تیر زد. راه را از کجا اشتباه آمده ام؟ زاویه انحراف از کجا اغاز شد!؟
وقتی علی با صدای بلند زبیر را فراخواند. زبیر با بیم و نگرانی با لباس رزم از خیمه بیرون آمد. با زبیر همراهی کردم. علی لباس رزم نداشت. شمشیری در دستش نبود. پیدا بود برای سخن گفتن و مصالحه آمده است. ناگاه علی رو به من کرد و پرسید: طلحه تو چرا بر من شوریده ای و تیغ کشیده ای!؟ مگر تو شاهد نبودی که پیامبر در غدیر خم گفت: هر کسی که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست. خداوندا دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن!؟
گفتم: من به خونخواهی عثمان آمده ام. علی لبخند زد و گفت: از رحمت خداوند دور باد هر کس در قتل عثمان مسئولیت بیشتری داشته است! سخن علی در درون ذهنم بازتابی دردناک داشت. مثل تیغی که از درون بر دیواره قلبت یا ذهنت کشیده شود. علی بی درنگ پرسید: مگر تو با من بیعت نکردی؟ چه اتفاقی افتاده است که بیعت را شکسته ای و برویَم شمشیر کشیده ای؟
عثمان بن حنیف والی بصره را هواداران ما از مقّر حکومتی به بیرون کشانده بودند. تمام موی صورتش را با چنگ کنده بودند. چهره اش خونین و کبود و خوار شده بود. عبدالله بن حکیم تمیمی به نزد من آمد و گفت: یا ابا محمد! این چه رفتاری ست که تو داری؟ تا دیروز ما را به شورش و اعتراض علیه عثمان تشویق می کردی، نامه برایمان می نوشتی، می گفتی عثمان بایست از خلافت خلع شود. امروز خونخواه عثمان شده ای!؟ تو در جستجوی دنیا، ثروت و قدرتی! اگر چنین است پس چرا با علی بیعت کردی؟ چرا بیعت را شکسته ای ؟
پسرم محمد در جمل کشته شده است. چرا!؟ چه کسی پاسخ گوی خون اوست؟ نام تمام پسرانم را نام پیامبران انتخاب کردم. محمد نخستین پسرم بود. وجود من سرشار از مهر محمد رسول الله بود. چه کسی همراهی و ایثار مرا در اُحُد فراموش می کند!؟ مگر ابوبکر صدّیق نگفت: اُحُد روز من بود. تیری به سمت پیامبر آمد هر دو دستم را سپر کردم و مقابل پیامبر نگاه داشتم. تیر به دستم خورد و انگشتان دست راستم را قطع کرد. دستم فلج شد. نیم مرده و بدشکل و بی شکل. با همین دست با علی بیعت کرده بودم. با خود می گفتم دستی که نشانه جهاد را به همراه دارد دستی متبرک است. اما گرمی دست علی را احساس نکردم. وقتی پیشنهادم در مورد امارت بصره را رد کرد، موجی از سرمایی خشک و سوزنده در قلبم وزید. شاید برای همین علی وقتی امروز صبح به میدان آمد و زبیر را خواند. از من نامی نبرد. زبیر را در آغوش کشید، اما با من به اشاره سری تکان داد. زبیر از جنگ کناره گرفت. من در حال تقلا و تردید بودم، هنوز در میدان جنگ بودم که این تیر از کمان مروان پسر حکم به زانویم اصابت کرد. چرا بایست من در کنار مروان حکم قرار بگیرم و در برابر علی؟ چرا مروان مرا با تیر زد؟ علی نزدیک ترین افراد به پیامبر و مروان از دورترین ها بود. چرا در کنار او قرار گرفتم؟
زخم هایی که در رکاب پیامبر در احد و حنین خوردم. شیرین بودند. با قطرات خونی که از دستم، از سینه ام از پیکرم جاری می شد؛ خشنودی و پرواز روح بهره ام می شد. این جنگ تماماً تاریکی و یا ابهام و سر در گمی بود. زخمم تلخ است و خونی که با شتاب از زانویم چریان دارد، سنگینم می کند. انگار در لای فرو می روم.
من و زیبر مدام می خواهیم یا می خواستیم چیزی را در درون جانمان پنهان کنیم. اکنون بر آفتاب افتاده است. در درونم یک سو روشنایی ست، یاد پیامبر، یاد همراهی با او، کلمات گرم و زندگی بخش و روح انگیز او، به من امید و اعتلا می بخشد. در جنگ احد به من عنوان طلحة الخیر داد. در يوم العسرة لقب طلحة الفیاض و در حنین، طلحة الجود. اکنون در کدام مکانت و منزلت ایستاده ام؟ این سایه روشن ها، به تعبیر قرآن همان برقی که می زند. مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّـهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لَّا يُبْصِرُونَ. خونی که از پایم می رود، آن برق تیز چشمان مروان پسر حکم، که مرا به ابان پسر عُمَر خلیفه دوم نشان می داد.امواجی از تاریکی را در ذهنم روانه کرد. ضعف مفرط هم موجب شده است که چشمانم هم تاریک و روشن می شود.
من و زبیر نشانه ها را گم کردیم. وقتی در مسیر بصره، شبانه در حوآب صدای پارس زوزه مانند سگان صحرا را پر کرد. گروهی از سگ ها شتر عایشه (عسکر) را دوره کردند. سر هایشان را بالا گرفته، دور عسکر، شتر پرموی عایشه چرخ زدند و عو عو کردند. عسکر هراسیده بود. عایشه ام المومنین پرسید، اینجا کجاست؟ محمد پسرم گفت: اینجا حواَب است. عایشه با نگرانی و هراس گفت من بر می گردم. برمیگردم به خانه ام در مدینه! عبدالله پسر زبیر گفت: خاله! ما چند منزل است که حواَب را پشت سر گذاشته ایم. اینجا منطقه چاه های آب بنی عامرست! من و زبیر تعدادی از اعراب بادیه نشین را آوردیم. به آن ها پول دادیم که شهادت دروغ بدهند که آنجا حوآَب نیست. در نگاه اعراب بادیه نشین تردید موج می زد و بر زبانشان لکنت بود. آن تردید در چشمان و لکنت بر زبان از چشم عایشه پنهان نماند. اصرار کرد که می خواهد برگردد. سخن پیامبر برایش نشانه بود. من و زبیر او را راضی کردیم که بماند. او در واقع مرکزیت واقعه جمل و رهبری سپاه را بر عهده داشت. سینه ام تنگ شده بود، زبیر هم احوال مناسبی نداشت. چرا ما نشانه روشن پیامبر را نادیده گرفتیم . عایشه را به بیابان ها و میدان جنگ کشاندیم!؟ عایشه برای ما گفت، پیامبر پیش بینی کرده است که پس از پارس سگان حواَب، در میدان جنگ در دو سوی شتر اَدْبَبْ-پرموی- تعداد زیادی از مردم کشته می شوند.
کسی به سر وقت من نمی آید! دیگر چشمانم هم نیمه تاریک و دهانم خشکیده و حسرت جرعه ای آب دارم. چرا هیچ کس اینجا نیست؟ باد غبار غلیظی را به سمتم آورد. چشمان و دهانم پر از غبار شد.
************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)