کیمیای کلمه (۸)


عمّار پسر یاسر

با علی سال ها بود که آشنا بودم. سی و چهار سال از علی و چهار سال از محمد بزرگتر بودم
محمد به خاطر ایمان خدشه ناپذیرم به خداوند و پیامبری او، به خاطر رنج ها و شکنجه هایی که پدرم یاسر، مادرم سمیه و من تحمل کرده بودیم، ما را دوست داشت. این مهر در نگاه و کلمات او آشکار بود. مادرم سمیّه نخستین بانویی بود که در راه باورش به اسلام و محمد شهید شد. پدرم یاسر عاشق محمد بود. پدرم یاسر نخستین مرد شهید در راه اسلام بود. ابوجهل دشمن پر کینه و خونی ما بود. از هیچ آزاری و زجری فرو گزار نکرد. با آهن داغ پیکر ما را می سوزانید. خانه مان را آتش زد، به بیابان گریختیم. مادرم را کشت…پدرم را کشت . ردّ تازیانه ابوجهل برای همیشه بر شانه ها و پشت من باقی ماند. یک بار پیامبر گفته بود: بهشت در اشتیاق علی و سلمان و عمّار ست! علی بوی بهشت می داد. سلمان خود بهشتی دیگر بود. از علی پرسیدم، این سخن پیامبر چه معنایی دارد، شوق بهشت یعنی چه!؟ گفت: نه تنها بهشت در انتظار توست، بلکه از شوق به سویت حرکت می کند. پرواز می کند! مگر قرآن کریم نمی گوید: وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ. بهشت نزدیک می شود. برای چه کسی نزدیک می شود؟ نزدیکی یعنی شوق بهشت، برای پرواپیشه گان! وإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ للمتقین! کی نزدیک می شود؟ به زودی! وَ اُزلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقین غَیرَ بَعیدٍ!
وقتی از من می پرسیدند، چه رابطه ای با محمد دارم. پاسخم زبانزد یاران پیامبر شده بود. می گفتم: اَنا لَهُ اَنا! من برای اویم. هویت من با پیامبر معنی پیدا می کرد. با نگاه او سرشار از شوقِ زندگی و معنویت می شدم. محمد مصطفی که درگذشت، همان نسبت را با علی مرتضی پیدا کردم. همیشه با علی بودم. برای علی بودم.

به مدینه هجرت کرده بودیم. محمد گفت، مسجد بسازیم. برخی بی انگیزه یا خسته بودند، از کار کناره می گرفتند. یا دل به کار نمی دادند. بدیهی بود، اجباری یا فشاری در کار نبود. من با شوق و شور کار می کردم. هر کس یک خشت بر می داشت و تا جایی که دیوار را بنا می کردند، می بُرد. من دوخشت بر هم می نهادم و می بردم. خسته و مانده می شدم؛ اما شعله شوق در سینه ام فروزان بود. عرق از سر و روی و سینه ام جاری بود. علی شانه ام را فشرد. با محبت در چشمان نگاه کرد و زمزمه کرد:
لا یَستوی مَنْ یَعْمِرُ المساجِدا
وَ من یُری عَنِ الغُبارِ حائِدا
در غزوه عُشیرة، در نزدیکی نخلستان های بنی مِدْلَجْ اردو زده بودیم. برخی از مردم قبیله بنی مدلج مشغول بارآوری نخل ها بودند. علی گفت: ابا یقظان برویم ببینیم این مردم چگونه نخل ها را بارآور می کنند. به تماشای بارآوری و گرده افشانی نخل ها ایستادیم. میانه روز شد و هوای گرم. در زیر نخلی خوابیدیم. غبار بر سر و صورتمان نشسته بود. ناگاه دیدم پیامبر در کنار ماست. علی را بیدار کرد. علی چشم گشود. چهره اش غبار آلود بود. غبار نرمی بر پیشانی علی نشسته بود. محمد گفت: ما لَکَ یا ابا تُراب! تو را چه خواهد شد ای ابو تراب! می خواهید شما را از تبه کارترین افراد بشر آگاه کنم؟ آن فردی که از قوم ثمود، شتر ماده را پی کرد و کشت. و آن فردی که علی! بر فرق تو ضربتی خواهد زد. محمد دستش را بر پیشانی اش کشید. خطی از رستنگاه موی تا میانه ابروان ترسیم کرد. با اندوه گفت. محاسن تو غرق خون می شود. محمد دستی به محاسن علی کشید. محاسن علی غبار آلود بود و پیشانی اش از دانه های عرق برق می زد. آنگاه محمد رو به من کرد و گفت: « عمار! تو را گروهی شورشی خواهند کشت!» نگاهی به چشمان علی کردم. در نگاهش هم غم بود و هم خرسندی.
سایه ای از اندوه و ابهام همراه با شادی در قلبم پدیدار شد. از خبر شهادت علی، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت؟ چه خواهد شد؟ کی خواهد بود؟ از خبر شهادت خودم، خرسند شدم! من سال ها بود که آفتاب لب بام بودم. تمام موی سر و صورت، حتی ابروانم سپید شده بود. چه نعمت و برکتی خواستنی تر از این که این موی سپید به خونم آغشته و سرخ شود و در راه باور به خداوند و پیروی محمد شهید شوم. اما علی جوان بود. تازه موجی از سپیدی در شقیقه هایش دیده می شد.
به شوخی به علی گفتم: یا علی! شقیقه هایت دارند سپید می شوند! گفت: این سپیدی شقیقه مثل بلال است. بلالِ پیری ست که در گوش انسان با آوایی رسا ،اذان سر می دهد و بانگ می زند که: حیَّ علی الذهاب! هنگام رفتن رسیده است. تو از خاک آفریده شده ای، به زودی در زیر لایه های خاک پنهان می شوی!
همیشه علی همین بود. با کلماتش مست می شدم. سبکبال می شدم. پرواز می کردم. سخن علی را زمزمه کردم:
بِلالُ الشیبِ فی فودیک نادی
بِاَعلی الصوتِ حَّیِ علی الذهابِ
خُلِقْتَ من الّتُرابِ و عن قَریبٍ
تُغَّیَبُ تَحت اَطْباق الترابِ
علی همیشه می گفت، عنوان ابو تراب را بسیار دوست دارم. ما به علی می گفتیم: ابالحسن. اما
حسن پسر بزرگ علی همیشه می گفت: اباالحسین! من شیدای مروت و بزرگ منشی حسن بودم.
او همیشه با سخن و سکوت و تبسم و شیوه راه رفتنش مرا به یاد محبوبم محمد می انداخت.
داشتم با مغیرة پسر شعبه صحبت می کردم. لجاجتی که در سخن او بود، آزارم می داد. علی دستم را گرفت، تبسم کرد و گفت: « دَعْه یاعمّار!» عمار! رهایش کن. دین برای او ابزاری ست تا به دنیایش برسد. آگاهانه و زیرکانه در جستجوی شبه هایی ست که خود را توجیه کند و خطاهایش را بپوشاند. سخن گفتن با او سودی ندارد و به نتیجه ای نمی انجامد. روی سخن علی مستقیما با مغیره پسر شعبه نبود، اما رنگ رخساره مغیره کبود شد؛ نتوانست غیظش را پنهان کند. علی آرام و متبسم بود.
در ماجرای جمل علی بیشتر سکوت می کرد و حسرت می خورد. برای زبیر و طلحه اندوهگین بود. چرا بایست دنیا طلبی و گم گشتگی آن ها را به آن موقعیت بکشاند؟ عایشه ام المومنین چرا خانه خود را ترک کرد و به میدان جنگ آمد؟
علی به حسن و من ماموریت داد تا به مسجد بصره برویم و با رهبران و یاران و پیروان جمل صحبت کنیم. علی به من گفت: عمار حضور تو یک نشانه است. شاید برخی با دیدن تو به یاد سخن پیامبر بیفتند که گفت، تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. اگر اهل توجه باشند و تو را ببینند از میدان جنگ و قرار گرفتن در سپاه شورشی ها امتناع می کنند. کناره می گیرند. در مسجد بصره غوغایی بر پا بود. جمعیت انبوهی مثل کندوی عسل جمع شده و صدای زمزمه مانندشان فضا را پر کرده بود. به حسن گفتم. تو پله بالای منبر بنشین و من پله ای پایین نشستم. حسن یک محمد جوان بود که با کلمات علی سخن می گفت. آرامش و شکوه حضورش توجه همه را جلب کرده بود. حسن از من خواست سخنی بگویم. گفتم: مردم، عایشه ام المومنین، همسر پیامبر در دنیا و روز بازپسین، به بصره آمده است. خداوند متعال شما را با این آزمون دشوار رویارو کرده است تا دریابید که شما: « اِیّاهُ تُطیعون اَمْ هیَ؟» از علی اطاعت می کنید یا از عایشه؟
علی شکیبا بود. می گفت تا جایی که می شود بایست صبور باشیم تا حقیقت بر مردم آشکار شود و خونی ریخته نشود. مدام دعا می کرد. زمزمه می کرد: اَلّلهُمَّ احْقِنْ دِماء المسلمین. خداوندا، خون مسلمانان را حفظ کن.
در صفین بودیم. جمل به سرانجام رسیده بود. با معاویه و سپاهش رو در رو بودیم. در جمل معاویه در پس صحنه حضور داشت. اگر حضور نداشت، پس چرا مروان پسر حکم طلحه را با تیر زد؟
علی دستش را بر شانه ام نهاد، انگار بی تاب شدم. سرم را بر شانه علی نهادم و گریستم. علی گفت: عمار حضور تو در جمل و امروز در صفین یک نشانه آشکاراست، نشانه راهنمایی پیامبر که گفت: تو را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. عمار! پیامبر از تو یک معیار آفرید. تو نشانه حقیقت و صراط مستقیم هستی. فقط در چشمان علی نگاه می کردم. موج اشکی که در نگاه او بود. تبسمش!؟‌همان بهشت بود. گفت: در این روزهای سخت و آزمون دشوار، لطف خداوند را می بینیم. انسان ها در روزهای سخت ساخته می شوند. مثل در ختانی که در کویر می رویند. مقاومتی بیشتر و آتشی دیرنده تر دارند. عمار!
اذا ضاقَتْ بِکَ الاَحوالُ یَوماً
تَثِقْ بِالواحدِ الفَردِ العَلیّ
تَوَسَّلْ بِالنَبیّ فی کُلِّ خَطْبٍ
یَهونُ اذا تُوُسِّلَ بالنبیّ
عمار! اگر زمانه بر تو سخت گرفت،
به خداوند یکتای برتر اعتماد داشته باش!
در تمام دشواری ها به پیامبر توسل بجوی،
با پیامبر، دشواری آسان می شود.
از علی پرسیدم، وقت تحقق سخن پیامبر نرسیده است! علی سکوت کرد. نگاهم کرد. ناگاه مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید. اشک در چشمانش گردید. سخنی نگفت.
**********
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)