کیمیای کلمه (۹)


میثم تمّار

برایم دیدار علی، گفتگوی با او، نگاه کردن در چشمان او، حسّ هیبت و شرم و تبسم او، معنای زندگی بود. در دکانم در بازار کوفه نشسته بودم. دکانی کوچک! کیسه های خرما و سبد های خرما در دوسویم بود. بر زمین نشسته بودم. علی آمد. احوالم را پرسید. کنارم نشست. ره گذران که علی را می شناختند. باور نمی کردند که خلیفه مسلمانان در کنار خرما فروشی فقیر بنشیند و با او سخن بگوید. پسرم آمد و گفت در خانه کاری پیش آمده است، بیا! به علی گفتم من باید به خانه ام بروم. علی گفت تا تو برگردی، من اینجا می مانم. ماند. برگشتم دیدم چهار درهم کنار بساطم هست. درهم ها تقلبی بودند. از علی پرسیدم. گفت بله مشتری آمد و چهار درهم خرما خرید. گفتم: ولی سکه های تقلبی به شما داده است! علی لبخند زد و گفت. نگران مباش پیدایش می شود. مدتی نگذشته بود که مشتری با رویی اخم آلود و صدایی ناهموار، پرخاشگرانه آمد و به اعتراض گفت: این خرمای تو از حنظل هم تلخترست! این چه خرمایی ست؟ علی لبخند زد و آرام گفت: مثل مزه سکه های تقلّبی توست! مرد عرب ناگهان خاموش شد. سرش را پايین انداخت. در خود فرو رفت، کوچک شد و رفت.
علی نگاهی به سبد های خرما انداخت. در سبدی خرماهای درشت و معطر بود. خرما ها با طراوت بودند و برق می زدند. در سبدی دیگر خرماهای خشکیده و چروکیده و لاغر. علی پرسید، عمّار این خرما ها را چه کسانی می خرند. گفتم، خرمای خوب و ممتاز را ثروتمندان و خرمای خشکیده را تهی دستان. گفت: خرما ها را مخلوط کن و قیمتی میانه بگذار. تا هم ثروتمندان طعم خرمای خشکیده را اگر خواستند بچشند و هم تهی دستان مزه خرمای خوشگوار را . اگر هم احساس کردی فردی ان قدر فقیر است که نمی تواند خرما بخرد، با او مدارا کن. برکت کار تو در خرسند رفتن همانان است.
نماز شام را در مسجد کوفه خواندیم. علی از مسجد که بیرون آمد، به سمت نخلستان کوفه رفت. من هم دنبالش رفتم. نگران بودم که مبادا در آن فضای سنگینِ پر توطئه و آکنده از هراس، کسانی به علی آزاری برسانند. مبادا علی را غافلگیرانه بکشند؟ با جمعی از یاران و فدائیان علی، پیمان بسته بودیم که در دفاع از علی، دفاع از راه و جان او تا پای جان بایستیم. چطور می توانستم علی را تنها بگذارم؟
دغدغه ها ، نگرانی ها، واهمه سینه ام را پر کرده بود. با فاصله دنبال علی می رفتم. مبادا علی صدای پایم را بشنود! آرام گام بر می داشتم. علی آرام می رفت، انگار گام هایش را می شمرد، گاه سر به سوی آسمان می کرد و زمزمه ای. کلماتش را نمی شنیدم اما زمزمه آهنگین بود. مهتاب نخلستان را روشن کرده بود. شاخه های نخل مثل خورشیدی سبز در مهتاب می درخشیدند. در زیر نخلی علی به نماز ایستاد. کنار چاهی رفت که چرخی بر سر چاه بود و طناب دور چرخ ییچیده شده بود. کناره چاه سنگ چین بود. سنگ ها خیس بودند و در زیر نور ماه برق می زدند. علی دست هایش را بر کناره چاه گذاشت. سرش را خماند. انگار کسی بخواهد از چشمه ای آب بنوشد. بی واسطه پیاله دست ها. صدای زمزمه اش بلند شد. زمزمه اش غمگنانه بود و صدایش گاه مثل بغضی بود که آرام بشکند. من بی طاقت بودم. می دانستم علی هیچ رفتارش بی رازی و رمزی و حکمتی نیست. برای حفظ جان او امده بودم ، عضو نیروی حفاظتی کوفه - شُرطة الخمیس - بودم. نمی خواستم خلوت علی را بر هم زنم و یا از راز های شبانه علی، گفتگویش با چاه در نخلستان، آگاه شوم. خواستم فاصله بگیرم. علی سرش را به سوی اسمان بالا گرفت. مهتاب بر چهره اش افتاده بود! چشمانش از اشک برق می زد. مثل برق موج دریا در تاریک روشنای شب مهتابی. مرا دید. پرسید: میثم اینجایی!؟ بله نگران جان شما بودم. نگران نباش. با چاه سخن می گفتم. چشمانم بر درخشش و لرزش آب چاه بود. از دهانه چاه، پس از تنگنای تاریکی و ابهام، آب درخشش ویژه ای دارد. نشانی از امید و فَرَجِ نزدیک. تنگناها به گشایش می انجامد، تاریکی ها به روشنایی و تشنگی به جرعه ای آب! چاه از سویی تمام همیتش گوش است، زمزمه تو را می شنود و از سویی تمام وجودش دهان می شود و در گوش تو سخن می گوید.
زندگی همین است میثم! گذار از گدار رنج و تاب آوردن مصیبت های طاقت سوز. به تعبیر قرآن گذار از عَقَبَه! وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ !؟
میثم تو هم از این عقبه نفس گیر و تابسوز گذر می کنی. سربلند، با قلبی مطمئن و چهره ای خرسند و متبسم! شهد درد را با تمام وجودت می چشی، نام خدا و یاد خدا به تو آرامش و مقاومت می دهد. میثم! آن نخلی که در محله کناسة است یادت هست! ان نخل خشک را چهار تکه می کنند و بر هر تکه ای یکی از یاران مرا به صلیب می کشند. تو! حجر پسر عدی، محمد پسر اکتم، خالد پسر مسعود. علی آرام شد . لب از سخن فرو بست. با خود گفتم علی از غیب سخن می گوید!؟ پرسیدم: علی این اتفاق می افتد!؟ گفت: بله به خدای کعبه سوگند، پیامبر به من خبر داده است. نگاه علی به دور دست نخلستان بود. دست ها، پاهای تو را قطع می کنند. زبانت را هم قطع می کنند. آن ها تحل سخن تو را ندارند. گمان می کنند هنگامی که دست ها و پاها یت را قطع کردند، از شدت ناتوانی نمی توانی سرت را بالا نگهداری و یا کلمه ای بگویی. علی گفت: خون چهره ات را می گیرد و محاسنت به خون خضاب می شود… گفتم، وقتی کودک بودم از خرمای آن نخل خورده ام. هنوز هم عطر آن خرما در کامم زنده و معطر است. سال ها پیش نخل خشکید. بار ها می خواستند، قطعش کنند.
رفتم در زیر تنه خشکیده نخل ایستادم. به نخل تکیه دادم. سرسبزی و شاخسار پر خوشه خرمایش را به یاد آورد. تنه پر شیار و زبر نخل را لمس کردم. بی اختیار لبهایم را بر تنه نخل نهادم و بوسیدم. بوسه ای گرم و طولانی… مثل بوسه ام بر پیشانی مادرم وقتی خون از سینه اش جوشیده بود و پیکرش مثل قایق کوچکی در موج خون غوطه می خورد. مثل بوسه ام بر گونه زخمی پدرم. علی با چه اطمینانی گفت، دست ها و پاها و زبانم را قطع می کنند. این آگاهی به من توان و ایمان و مقاومت بیشتری می دهد. اگر ناگاه اسیرم می کردند و دست هایم را قطع می کردند!؟ در زیر نخل به نماز ایستادم. نخل مثل ماذنه در برابرم بود. روزی من هم بر فراز این ماذنه اذان می گویم. از علی می گویم.
نخل خشکیده در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث بود. به عمرو گفتم: من همسایه ات می شوم. همسایه ات را دریاب! گفت: می خواهی خانه پسر مسعود یا پسر حکیم را خریداری کنی؟ چه می توانستم بگویم!؟
علی چه کار خوبی کرد که افق را، مرگ آگاهی به تمام معنی را به من نمایاند. مزه شهادت را به من چشاند. وقتی می دانیم به کدام سرانجام می رسیم. با استواری و اطمینان و شور و شکوه بیشتری ره می سپریم. هیچ ابهامی، هیچ ایهامی، دغدغه ای و یا پریشانی وجود ندارد. نور علی نور! تابلو سرانجامم که علی روایت کرد، گفت روایت پیامبر است. نشاطی در دلم افروخته شده بود. هر سپیده دم انگار خورشید از افق جان من می دمید و می تابید.
بعد از شهادت علی، به یاد او شبانه به نخلستان کوفه می رفتم. بر سر چاه می رفتم. سر در چاه می کردم و نام علی را زمزمه می کردم. برای من علی کلمةُ الله بود و نام او که نام خدا بود، در تکرار با الله آمیخته می شد. هر وقت دلم می گرفت و برای علی تنگ می شد، پناهم نخلستان و زمزمه در چاه بود. روایت مرگم، روایت زندگیم شده بود. با خود می گفتم: خوشا بر این شهادت تمام! دست هایم اول شهید می شوند. بعد شعادت پاهایم. شهادت زبانم. مگر نه این است که قرآن مجید می گوید، در قیامت دست ها و پاها سخن می گویند و شهادت می دهند!؟ شهادت من در همین دنیاست!
برای عمره به مکه رفته بودم. امّ سلمه، همسر پیامبر و مادر مومنان را دیدم. از حسین پرسیدم. سلام رساندم. گفتم: دیدار من با حسین در قیامت در نزد پیامبر! در بازگشت از مکه در قادسیه، نزدیکی کوفه، ماموران عبیدالله پسر زیاد دستگیرم کردند. عبیدالله پسر زیاد والی کوفه بود و عمرو پسر حریث، امیر کوفه. یزید فرمان داده بود مرا دستگیر کنند. می گفتند، معاویه همیشه به من هم ناسزا می گفته است.
در مجلس عبیدالله پسر زیاد، عمرو پسر حریث امیر کوفه هم بود. به من ناسزا گفت. کفت من فردی دروغگو هستم. دوستدار دروغگو هستم. گفتم من فردی صادقم و دوستدار امیرمنان علی هستم که از صدیقین بود.
پسر زیاد نگاهی از سر تحقیر و شماتت به من افکند و گفت: از علی بی زاری بجوی! و دوستی و مهرت را نسبت به آل عثمان و معاویه و یزید اعلام کن! اگر سخنی نگویی، دستور می دهم دست ها و پاهایت را قطع کنند!
عجب تهدیدی! انگار در نخلستان کوفه ام و علی دارد شیوه شهادتم را بیان می کند و من شیرینی شهد شهادت را با دل و جانم می چشم. لبخند زدم و گفتم: مولایم مرا با خبر کرده است؛ که دست ها و پاهایم در راه دوست قطع خواهد شد.
-حرف دیگری نزد؟
-بله، گفت، زبانم را هم قطع می کنید!
- نه! برای این که بر تو ثابت شود که مولایت دروغگوس، زبانت را قطع نمی کنم.
-مولایم راست گفته است.
مرا بر همان پاره نخل خشک در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث به صلیب کشیدند. مردم کوفه دور من جمع شده بودند. برای ان ها از علی می گفتم. ناگاه ماموران با خشونت سر رسیدند. دهانم را باز کردند و زبانم را بریدند و بر دهانم لجام زدند. در چشمان مردم کوفه افسوس موج می زد و نیز ترس و واهمه. دهانم پرخون شده بود. انگار مثل علی سر در چاهی فرو کرده بودم که از ژرفای چاه خون می جوشید. خونی پاک و درخشنده. پسرانم شعیب و صالح و عمران و حمزه، با چشمانی درخشنده، سرشار از ایمان و اشک نگاهم می کردند. با چشم خندیدم. پسرانم با تبسم شکفتند. تصویر مادرم در برابرم بود و پدرم و اکنون پسرانم! سهم ما از زندگی شهادت آگاهانه بود.
سخن علی را زمزمه کردم:
ًاذا ضاقَتْ بِک الاَحْوالُ یُومَا
فَثِقْ بِالواحِدِ الفَرْدِ العلیّ
*************
telegram.me/maktuob

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)