زیارت عاشورا (۱)



از آستان پیر مغان سر چرا کشیم!؟
شام غریبان غریبی بود! شام غریبان عاشورای سی و یکم فروردین سال ۱۳۴۵، عده ای از روحانیان اراک، خانه آیه الله امامی خوانساری جلسه داشتند. جلسه به مناسبت دیدار و گفتگو با آیة الله سید حسن فرید محسنی، مدرس درجه اول درس خارج در حوزه علمیه قم برگزار شده بود. ایشان نوه مرحوم آیه الله حاج آقا محسن اراکی مجتهد بزرگ و متنفذ و متمول اراک بودند.
آیة الله شیخ فضل الله نصیرالاسلام رئیس حوزه علمیه حاج محمد ابراهیم ،آیة الله سید نورالدین میرمهدی ، برادرش آیه الله سید اسماعیل هفته ای مدیر حوزه علمیه سپهدار،آیه الله احمدی امام جماعت مسجد حاج تقی خان، حجة الاسلام شیخ حسین بادکوبه ای امام جماعت مسجد سیّدا، ، حجة الاسلام اعلایی منبری ممتاز اراک و سه چهار نفر دیگر در مَدْرَس نشسته بودند. حاج آخوند و من هم مهمان ناخوانده شدیم! چگونه؟.
حاج آخوند مهمان ما بود. برای نماز مغرب و عشا رفتیم مسجد حاج تقی خان. آقای احمدی حاج آخوند را گرم در آغوش گرفت. اصرار کرد که نماز جماعت را حاج آخوند بخواند. نپذیرفت، گفت من شایستگی نماز جماعت مسجد مهاجران را ندارم، همانجا هم دلم می لرزد، تا چه رسد به مسجدی بزرگ و جمعیت انبوه نمازگزاران مسجد شما! آقای احمدی گفت، شب جلسه ای در منزل آیه الله امامی داریم. آیة الله فرید محسنی مهمان آیة الله امامی هستند. شما هم تشریف بیاورید. آقایان برای دیدن آیة الله فرید محسنی جمع می شوند. گفتم من هم می توانم بیایم!؟ می توانم چای بیاورم! آیة الله احمدی لبخند زد و گفت: تو که هر هفته خانه آقای امامی هستی!
اول می رویم خانه ما لقمه نان و پنیری می خوریم. رفتیم. حلوای طلایی خوشرنگ خوشگواری سر سفره گذاشتند. نان خانگی هم بود. آقای احمدی گفت، این نان را سید برای ما آورده است. حاج آخوند لبخند زد و گفت، مهمان ساداتیم. همه عمر بر سر سفره سادات نشسته ایم. همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی! سفره سُکرآوراهل بیت.
آیه الله امامی که مهماندار بود و نیز همه مهمانان آرام و پر طمأنینه نشسته بودند. پیش پای آیه الله احمدی و حاج آخوند بر خاستند. احوال مرا پرسیدند. ایه الله امامی دست راستش را بر شانه ام گذاشت: خوش آمدی، چه کار خوبی کردی با حاج آخوند آمدی. دست حاج آخوند را گرفت و کنار خودش نشاند. حاج آخوند دو زانو نشست، به من اشاره کرد جای شما هم هست. بیشتر آقایان چهار زانو نشسته بودند . آیة الله فرید با آقای احمدی و حاج آخوند احوال پرسی کرد و حال مرا هم پرسید. با تبسم و خشنودی نگاه کرد. شاید تکه پارچه سبزی که در جا دکمه پیراهنم گره زده بودم، گره گُلدار که مادرم زده بود، توجهش را جلب کرده بود. بریده سبز برّاق از پیراهن سبز عبدالله بود که در تعزیه وقتی عبدالله شهید می شد، پیراهن سبزش را بیرون می اورد و جمعیت هر کدام تلاش می کرد تریشه ای از پیراهن را برای تبرک به دست بیاورد و هر کس تکه ای را برای تبرک بر می داشت. نوار سبز رنگ که با نسیم تکان می خورد، بر رنگ سیاه پیراهن درخشش ویژه ای داشت. آقای امامی به آیت الله فرید گفت، سیّد طلبه مدرسه حاج محمد ابراهیم هستند. آقای نصیرالاسلام با محبت نگاه کرد. آقای فرید گفت پس ایشان هم از علما هستند! این جمله درست سی و یک سال بعد از زبان آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور، گویی با همان حلاوت لحن آیة الله فرید محسنی تکرار شد. جمع اعضای دولت آقای خاتمی برای نخستین ملاقات در شهریور ماه سال ۱۳۷۶با آیه الله خامنه ای به دفتر ایشان رفته بودیم. در فضای باز دفتر نشسته بودیم. سخن از دولت جدید بود. آیه الله خامنه ای در میانه صحبت ناگاه گفتند مثلا همین آقای مهاجرانی وزیر ارشاد را من خودم معرفی کردم! برقی در ذهنم جهید. یعنی!؟ افزودند، « آقای خاتمی یکی از آقایان علما را معرفی کرده بودند.» آقای خاتمی بی درنگ گفت: « ایشان هم از علما هستند!» آقای خامنه ای لبخند زد و با اشاره گفت: « بله ولی شما آقای موسوی لاری را معرفی کرده بودید.»
آیة الله فرید محسنی آرام و با حزنی که در صدایش بود. گفت زیارت عاشورا بخوانیم. شب سخت و طاقت سوز اهل بیت است. پیامبر ما محمد مصطفی، علی مرتضی، فاطمه زهرا، حسن مجتبی در چنین شبی چه احوالی داشته اند؟ گریه صدایش را شکست و شانه هایش لرزید. اشک از چشمان حاج آخوند جوشید. انگار آیت الله فرید موثر ترین و پر سوزترین روضه را خوانده بود. جمع اهل معنا و اشارت بودند. همان اشاره کافی بود. آیه الله فرید زیارت عاشورا را از حفظ زمزمه کرد. همه زمزمه کردند گویی اکثرا زیارت را در قلب خود داشتند و سال های سال با آن زندگی کرده بودند. با السلام علی الحسین، بغض جمع شکست و صدای گریه بلند شد. و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک!
آقای اعلایی با همان صدای موسیقایی خوش طنین و چشمان سیاه فراخ خیس اشک، که برق اشکش در شیشه عینکش افتاده بود. گفت: اجازه بفرمایید از محضر حضرت آقای فرید استفاده
کنیم. همین عبارت و علی الارواح التی حلّت بفنائک را برایمان شرح دهید.
آیة الله فرید گفت: من چه سخنی می توانم داشته باشم که برای آقایان تازگی داشته باشد. بحمدالله همه شما اهل معرفت و اهل معنا هستید. البته تکرار همیشه مملّ نیست. به ویژه وقتی سخن از حسین باشد. صدایش لرزید. دیده اید در بیابان ، در کویر کاشان و اصفهان و یزد و میبد به برج های کبوتر خانه بر می خوریم؟ کبوتر ها در آنجا آرام می گیرند. برخی در کبوتر خانه آب و دانه قرار می دهند. کبوتر خانه پناهگاه است. هر کبوتر می تواند جایی برای خود پیدا کند. جایی که بر دیواره کبوترخانه مثل رف با سقفی کوچک و نیم گنبدی تعبیه شده است. پدران ما در معماری کبوتر خانه ها معجزه کرده اند. نه مار می تواند وارد شود و نه عقاب و نه جغد و کلاغ یا شاهین. کبوتران نفسی تازه می کنند و می ارامند. هوایی زنده و مطبوع… ما هم کبوتریم. کبوتر خانه ما عاشوراست. یاد حسین است. فقط باید اهل طلب باشیم و روزنه ورود به کبوتر خانه را پیدا کنیم. این کبوتر خانه شعاعش مثل شعاع بهشت است. عرضها السموات و الارض. برای همه کبوتران جا هست


هَبَطَتْ إِلَيْكَ مِنَ المَحَلِّ الأَرْفَعِ
وَرْقَاءُ ذَاتُ تَعَزُّزٍ وَتَمَنُّـــعِ

مَحْجُوبَةٌ عَنْ مُقْلَةِ كُلِّ عَارِفٍ
وَهْيَ الَّتِي سَفَرَتْ وَلَمْ تَتَبَرْقَـعِ
وَصَلَتْ عَلَى كُرْهٍ إِلَيْكَ وَرُبَّمَا
كَرِهَتْ فِرَاقَكَ وَهْيَ ذَاتُ تَفَجُّعِ

أَنِفَتْ وَمَا أَلِفَتْ فَلَمَّا وَاصَلَتْ
أَنِسَتْ مُجَاوَرَةَ الخَرَابِ البَلْقَـعِ

وَأَظُنُّهَا نَسِيَتْ عُهُودًا بِالحِمَى
وَمَنَازِلاً بِفِرَاقِهَا لَمْ تَقْنـــَعِ


آقای فرید هر دو کف دست را بر صورتش گذاشت و سکوت کرد. صدای گریه در مجلس پیچید. تا آن شب چنان گریه ای را ندیده بودم. محاسن سپیدی که غرق اشک شده بود. حاج آخوند دستمالش را در سرپنجه می فشرد و ملتهب بود. این کبوتر جان ما که بر این ویرانه نفس و خرابات طبیعت وارد شده بود، با عاشورا اوج می گیرد و به مقام و مرکز خود باز می گردد. در زیارت عاشورا دو بار از قرب خداوند و یا تقرب به او صحبت شده است. بدیهی ست که قرب روحانی ست. این قرب با امام حسین میسر و ممکن می شود. کبوتر در خون خود پر و بال می زند و پرواز می کند. از خراب البَلْقَع تا آستانه حق تا سدرة المنتهی پرواز می کند. آیة الله فرید دستش را بر شانه حاج آخوند نهاد. بخوان! حاج آخوند زمزمه کرد. السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک… با آواز خواند، صدایی که انگار از آسمان می رسید:
گِرد این بام و کبوتر خانه من
چون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سِدره ام توئی
من سقیمم عیسی مریم توئی
چون بخواهم کز سِرت آهی کنم
چون علی سر را فرو چاهی کنم
مست گشتم خویش بر غوغا زنم
چَه چِه باشد خیمه بر صحرا زنم
امام حسین و اهل بیت و یاران خیمه در صحرا زده بودند، این کبوتران از خون خود سیراب شدند.. کبوتر خانه آن ها کربلا بود. عاشورا کبوتر خانه هستی شد.
وقتی سلام می گوئیم که مخاطبی وجود داشته باشد. مخاطبی که سخن ما را می شنود. مثل خداوند که سمیع است. مگر در نماز از قول خداوند ما نمی گوئیم: سمع الله لمن حمده. امام حسین سخن ما را سلام ما را تجدید عهد ما را می شنود. اشهد انک تسمع کلامی و تشهد مقامی و تردّ جوابی! این سلام مثل آفتاب شعاعی گسترده پیدا می کند. جهان جان و بلکه هستی را می پوشاند. مگر نه این که این مصیبت همه اهل آسمان ها را فرا می گیرد. یعنی همه ارواح، روح هستی می خواهد با امام حسین همسخن شود. ارواح التی حلّت بفنائک را می توانیم دو گونه تفسیر کنیم. یکم تفسیر مصداقی، آن هایی که با امام حسین بودند و روح و جان خود را فدای امام حسین کردند. برآستانه امام حسین فرود آمدند. به کبوتر خانه امام حسین پناه بردند. فِناء را همان آستانه معنا کنیم. همان صحرای کربلا و میدان عاشورا. می توانیم ارواح را فراتر از یاران شهید امام حسین در کربلا معنا کنیم و فَناء را هم با فتح فا بخوانیم. همه روح هایی که بر آستانه روح امام حسین فرود آمدند. زینب و امام سجاد در کربلا شهید نشدند ولی مصداق همین تعبیر و تفسیرند. همه شهیدان اسلام از کربلا تا به امروز مصادیق ارواحی هستند که حلّت بفنائک..
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت در آن سرا و گشایش در ان در است
یک قصه نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
آیة الله امامی که چشمان سبز زیتونی اش از محبت و اشک برق می زد. گفت: چه تعبیر خوبی حاج آخوند برای فِنائک به کار برد. آستانه!
کبوتر ها به آستانه کبوتر خانه باز می گردند. دیگر نشانی از زخم و تیر و لگد کوب اسبان و طعنه های تلخ نیست. هر چه هست پرواز است. طیران روح، طیران ارواح تا سدره المنتهی.
ورقاء كه ابن سينا در قصيده عینیّه یا ورقائیّه خود به کار برده و در واقع تمثیل مرکزی قصیده است. کبوتری ست که رنگ خاکستری غبارگونه مایل به سیاه دارد. کبوتر الهی و آسمانی که دچار طبیعت نفس و جهان طبیعت شده است. عاشورا او را به همان محل ارفع باز می گرداند.
کبوتری که زخم بیشتری می خورد، پرواز بلند تری خواهد داشت…آیه الله نصیرالاسلام با بغض گفت: پیکر هیچ یک از شهیدان کربلا به اندازه پیکرامام حسین علیه السلام زخم نخورده بودند. به اندازه روز های سال بدنش زخم خورده بود…آقای فرید به آقای اعلایی گفت: برایمان روضه بخوان!
آقای اعلایی بلند شد. در زاویه اتاق کنار دیوار ایستاد. به دیوار تکیه نداده بود. عینکش را بر داشت. گوشه رف که کنار دستش بود گذاشت.
بگذارید روضه خنده امام حسین را برایتان بخوانم! این روضه توفانی در سینه و جان ما زده است :
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی
شمر بر سینه امام حسین نشست. الله اکبر! چگونه این صحنه را خاندان اهل بیت دیدند؟ زینب دید؟ دختران حسین دیدند؟ امام سجاد دید؟ الله اكبر! اين صحنه را چطور پیامبر دید؟ علی مرتضی دید؟ فاطمه زهرا دید؟ حسن مجتبی دید؟ با طنینی ملایم و واژه هایی شمرده خواند.
وجلس على صدر الحسين
و قبض على لحيته
وهَمَّ بقتله،
فَضَحك الحسينُ عليه السلام
فقال له: أتَقْتُلني ولا تَعلم من أنا؟
فقال: أعرفك حق المعرفة:
أمك فاطمة الزهراء،
وأبوك علي المرتضى،
وجدك محمد المصطفى،
وخصمك العلي الأعلى
أقتلك
ولا أبالي،
فضربه بسيفه اثنتا عشرة ضربة ثم جز رأسه صلوات الله وسلامه عليه
آیا با هر کدام از این جمله ها او بر پیکر امام حسین ضربه می زد و تیغ می کشید؟
آقای اعلایی به دیوار تکیه داد. نتوانست بایستد. قامتش نیمه خمیده شده بود. با صدای بلند گریه کرد. آیه الله فرید با دستمال سپیدش تمام صورتش را پوشانده بود و شانه هایش تکان می خورد. معنای عباراتی را که خوانده بود، همان دوازده جمله کوتاه را، کم و بیش فهمیده بودم.
بر سینه امام حسین نشست.
محاسن او را در مشت گرفت
خواست او را به قتل برساند
حسین که درود خدا بر او باد، خندید
به او گفت: مرا می خواهی بکشی در حالی که مرا نمی شناسی!؟
گفت: کاملا تو را می شناسم
مادرت فاطمه زهراست
و پدرت علی مرتضاست
پدر بزرگت محمد مصطفاست
دشمن تو خدای اعلاست
تو را می کشم
و از کشتنت ابایی ندارم
این پرسش در ذهنم زنده شد، چرا امام حسین از شمر پرسید که آیا مرا می شناسی؟ چرا شمر که گفته بود کاملا می شناسم، شروع کرد با شمشیر پیکر امام حسین را زخم زدن و سر امام حسین را برید؟
بهت و سکوت و گاه صدای گریه و بغضی که می شکست مجلس کوچک را فرا گرفته بود. آقای جلالی که از نزدیکان آقای امامی بود، داشت چای می ریخت. صدای سماور برنجی روسی و گردش بخاری ملایم از دهانه استکان ها. هر استکانی را توی پیش دستی نقره ای می گذاشت و در کنارش حبّه ای از نبات زعفرانی و خرما. بلند شدم تا کمک کنم. یکی یکی پیش دستی ها را جلو مهمانان می گذاشتم. وقتی نشستم، حاج آخوند پیشدستی چای خودش را جلو من گذاشت. لبانش به ذکر مترنّم بود: و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک! آهسته از من پرسید، معنای روضه آقای اعلایی را خوب فهمیدی؟ گفتم: خوب نه، اجمالا فهمیدم. دو سئوال دارم بعدا از شما می پرسم. گفت: چرا از آیة الله فرید نمی پرسی؟ فرصت خیر را از دست نده. مگر امام علی نگفت، فرصت های خیر را دریابید، مثل ابر می گذرد. نمی دانم دیگر چنین فرصتی و چنین مجلسی در عمر ما تکرار خواهد شد. بپرس پسرم!
حاج آخوند رو کرد به آیة الله فرید و گفت: اگر اجازه بفرمائید سیّد دو سئوال دارند در باب روضه آقای اعلائی. آیة الله فرید در همان حالی که چشمانش خیس اشک بود و دستمال نمناک در پنجه دست راستش، گفت بگو پسرم!
پرسیدم، چرا امام حسین لبخند زد و از شمر پرسید که او را می شناسد یا نه؟ و چرا شمر که امام حسین را می شناخت، آن گونه با کینه به بدن امام حسین دوازده زخم شمشیر زد و سر او را جدا کرد؟
آیة الله فرید محسنی گفت: می توان کلید پاسخ را در زیارت عاشورا یافت. معرفت گوهر پیام نبوت و رسالت و امامت است. پیام اصلی آفرینش است. خَلَقْتُ الخَلقَ لکی یُعرَف! در کتاب مقدس هست که خداوند به سلیمان نبی، علی سیدنا و نبینا و علیه السلام، گفت هر خواسته ای داری از من بخواه اجابت می کنم. گفت: خدایا به من معرفت عنایت کن. در زیارت عاشورا به این مطلب بسیار مهم توجه شده است. عبادت هم در واقع گوهرش معرفت است و نه عادت. شناخت و توجه به فطرت همان معرفت است. برای معرفت پیداکردن هیچ گاه دیر نیست، حتی اگر شمر باشد و بر سینه امام حسین نشسته باشد. مگر حرّ معرفت پیدا نکرد؟
شما مقایسه کنید سخنی که امام حسین علیه السلام در وصف شهیدان عاشورا بیان کرده است. وصف ایشان از حر و تکریم حر کاملا ممتاز است. مطلب را در بحار دیدم. در مقتل عبدالرزاق مقرّم هم نقل شده است. امام حسین وقتی چشمش به اجساد شهیدان از جمله حرّ افتاد گفت: این شهیدان همانند پیامبران و خاندان پیامبران هستند. ببینید معرفت چگونه هویت و جان انسان و سرنوشت او را دگرگون می کند. حر از معرفت امام حسین مست شد. دیگر نیازی نبود که سال ها چلّه بنشیند و روزگارش را با نماز و روزه و ندبه و سب زنده داری سپری کند. یک دم بس بود.
راهی که زاهدان به هزار اربعین رسند
مست شراب عشق به یک آه می رسد
شمر هم از معرفت سخن گفت، اما او کم ترین معرفتی نسبت به امام حسین نداشت. فقط صورت امام حسین را می شناخت. امام حسین را کشت و سربرید تا از جایزه و اموال بیشتری بهره مند شود.
به خاطر همین در زیارت عاشورا بر معرفت تاکید شده است. خوب است آقایان هر کدام در بحث مشارکت کنند و نکته ای بگویند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)