جرعه ای از جام عاشورا، مقام کرامت و معرفت، بخش ۴ قسمت ۲


حافظ با چه حسرتی سروده است:
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
هیهات ازین بیابان وین راه بی نهایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
علامه طباطبایی با نوشتن رسالة الولایه ، رندان تشنه لب را بر سر چشمه نور ولایت برده است. در این رساله از امکان البته به قدر طاقت و تاب و توان بشری در شناخت توحید ذاتی سخن گفته شده است. از امکان شناخت نفس سخن گفته شده است. «من عرف نفسه فقد عرف ربه» دیگر امتناع عند الامتناع نیست. ممکن است منتها از راه شهود. مرغان عطار در منطق الطیر از هفت دریا و هفت صحرا عبور کردند، وفتی سی مرغ شدند، سیمرغ شدند.
پس بدانستند آن سی مرغ زود
بی شک آن سی مرغ، این سیمرغ بود!
برهان علامه طباطبایی در شناخت توحید، یک مَأدبه الهی و آسمانی ست. علّامه به صراحت و لطف و سرور نوشته است که این برهان از جای دیگری آمده است. اگر کسی از شهر آشنایی باشد؟ داند که متاع ما کجایی ست.
دیده اید چگونه مقتل نویسان لحظه به لحظه شهادت آمام حسین و یاران او را جستجو کرده اند. حتی تعداد زخم ها و نام و عنوان زخم زنندگان را هم در حد ممکن شمرده اند و نوشته اند. بایست دعای عرفه و همین زیارت عاشورا را کلمه به کلمه جستجو کرد. با این کلمات زندگی کرد. تا این کلمات به قلب و ذهن و زبان و تمامی وجود و افعال ما راه پیدا کند. در آن صورت ما در آستانه شناخت کمالیه قرار خواهیم گرفت. آن وقت ما بال هایی داریم که در آستانه ورود به شناخت کمالیّه نمی سوزد.
این جمله در فصل چهارم رساله الولایه، شاهدی ست که چنین شناختی ممکن است:
« وَ هذا البُرهان مِن مَواهبِ الله سُبحانَه، المُختَصّة بهذه الرسالة و الحمد لله»
ببینید ما چه احوال خوشی پیدا می کنیم، وقتی این عبارت را می خوانیم. خدا شاهد ست وقتی برای نخستین بار این عبارت را خواندم چه بهجتی و سبکبالی مرا فرا گرفت. سر بر زمین نهادم و بی اختیار ذکر سجده زیارت عاشورا را خواندم: اللهم لک الحمد حمد الشاکرین… کاری همچون مسیحا انجام شده است، مسیح علیه السلام مرده زنده کرد. این رساله ارواح مرده را در کالبد ها به سرزندگی و طراوت و سرور وا می دارد. فیض روح القدس است که در جان علّامه تابیده و دمیده است، و باغ دل او را سبز و ترّ و تازه کرده است. « پر ز غنچه ورد و سرو و یاسمین!»
آیة الله نصیرالاسلام پرسید. این نکته که برخی در باره بخش آخر دعای عرفه در سندیت اش تشکیک کرده اند ، حتی آن بخش را به یک صوفی مصری اهل اسکندریه نسبت داده اند، چه نظری دارید. یا هر کدام از آقایان که در این باره تدقیق کرده اند. راهنمایی بفرمایند. چنان که می دانیم در مقاتل گاه عباراتی دیده می شود که قابل تشکیک است. مبالغه و یا غلّو ست. در مورد دعای عرفه چگونه داوری کنیم. به ویژه وقتی که این داوری در شناخت ما نسبت به امام حسین علیه السلام تاثیر گذار است.
پرسش گوئی جمع را برای لحظاتی در اندیشه فرو برد. آیت الله امامی با همان صدای آرام و لحن ملیح گفت: ابن عطالله اسکندرانی که سهل است، ابن عربی هم نمی تواند و نتوانسته است چنان عباراتی که در دعای عرفه است بیافریند یا بر زبان بیاورد. اولا تمامی حکمت ها و یا کلمات قصار ابن عطاالله اسکندرانی منتشر شده است. شرح های متعددی هم بر حکمه العطائیه نوشته شده است. شاید مشهورترین این شرح ها، شرح رُنْدی است، که عنوانش « غیث المواهب العلیه بشرح الحکم العطائیه» است. البته یک مشابهت و بلکه اقتباس آشکاری در کلمات ابن عطاالله اسکندرانی می بینیم. اقتباس از کلمات امیر مومنان که آمدی در غررالحكم جمع آوری کرده است.
تقریبا تمامی عبارات ابن عطاالله اسکندرانی که ناظر به بحث توحید و به اصطلاح برهان صدیقین است، اقتباس از حضرت امیر است. این هم نکته ای است به جای آن که گفته شود، ابن عطاالله اسکندرانی از امام علی علیه السلام اقتباس کرده است، دعای عرفه امام حسین را مقتبس از ابن عطاالله اسکندرانی تلقی کرده اند. به نظرم کسانی که چنین ادعایی مطرح کرده اند، با تامل و دقت کتاب حکمة العطائیه را نخوانده اند. عبارات و یا حتی واژه ها و سبک و سیاق دعای عرفه را با کلمات ابن عطاالله اسکندرانی با هم نسنجیده اند. سال هایی که نجف بودم، مرحوم پدرم تشویقم کرد که این مقایسه را انجام دهم.
نکته مهم دیگر، سید بن طاووس در کتاب الاقبال باالاعمال الحسنه متن کامل دعای عرفه را نقل کرده است. سید بن طاووس متوفی در سال ۶۶۴ هجری ست، ابن عطاالله اسکندرانی در سال ۷۰۹ هجری در کذشته است. چطور می توان پذیرفت که کلمات ابن عطاالله به کتاب سید بن طاووس راه یافته باشد؟
این که گفتم، ابن عطاالله از حکمت های امام علی علیه السلام اقتباس کرده است، سخنی مدلل است و می توان شاهد های متعددی را نشان داد. از طرفی ابوالفتح آمدی در سال ۵۱۰ هجری درست دویست سال پیش از ابن عطاالله وفات کرده است.
مرحوم علامه مجلسی هم ، اگر داوری اش در باره دعای عرفه، داوری خودش باشد، دچار مسامحه و یا بی دقتی شده است. ایشان دعا را از کتاب تقی الدین ابراهیم کفعمی، البلد الامين و الدرع الحصين من الادعيه و الاعمال و الاوراد و الاذكار، روایت کرده است که تقریبا کفعمی دو قرن بعد از سید بن طاووس می زیسته است. ایشان در سال ۹۰۵ هجری وفات کرده است.
نکته دوم، اولا سبک مناجات نامه ای که به ابن عطاالله اسکندرانی نسبت داده شده است. متفاوت از سبک و سیاق حکمت های اوست. به همین خاطر برخی شارحان به مناجات نامه توجه نکرده و بر آن شرحی ننوشته اند، از جمله رُندی که در واقع مهمترین شرح را بر الحکم العطائیه نوشته است.
نکته سوم: علاوه بر آن اگر مناجات ابن عطاالله به عنوان ضمیمه دعای عرفه افزوده شده بود، موارد متعددی که مناجات نامه با بخش انتهایی دعای عرفه متفاوت است چه توجیهی دارد؟ نمی توان احتمال داد که برخی نسخه نویسان الحکم العطائیه، بخشی از دعای عرفه را از باب تیمن و تبرک به انتهای کتاب الحکم افزوده باشند؟
نکته چهارم: پیش از سخن اصلی ام این مطلب را هم بگویم. نخستین کسی که این موضوع و یا تشکیک در اصالت بخش آخر دعای عرفه را مطرح کرد، مرحوم جلال همایی بودند. ایشان از اساتید بزرگ ادبیات فارسی و شخصیتی علمی و محقق بودند. اما با تاسف مشخصات کتاب شناسانه، کتابی را که در آن عبارات شبیه دعای عرفه را خوانده اند نداده اند. از این رو نمی دانیم کدام چاپ و یا کدام شرح بوده است. از طرفی هم ایشان بحث سندیت دعای عرفه را در حقیقت بدون هیچ مناسبت منطقی و مربوط به موضوع کتاب « مولوی نامه » مطرح کرده اند و با اشاره از کنار مطلب به این مهمی گذشته اند.
اما مهمتر از این نکاتی که عرض کردم. ما شمیم و عطر ولایت را، عطر توحید را در دعای عرفه، از ابتدا تا انتها، استشمام می کنیم. همان حال و هوایی که در زیارت جامعه کبیره و دعای کمیل و صباح و مناجات شعبانیه می بینیم و حس می کنیم.همان شميمي كه پرتو و انعکاسش را در دعای عرفه صحیفه سجادیه مشاهده می کنیم.
آیة الله فرید ناگاه به سمت آیة الله امامی رو کرد. آیة الله امامی را در آغوش گرفت. پیشانی اش را بوسید و زمزمه کرد، حبیبم محمد! آية الله نصيرالاسلام هم از جاي خود برخاست و به سمت آية الله امامي رفت و گفت همه می دانیم که شما هیچگاه به هیچ کسی اجازه نمی دهید دستتان را ببوسد، اجازه دهید پیشانی شما را ببوسم. همان حالت شرم دوست داشتنی در سیمای آیة الله امامی درخشید. آية الله نصيرالاسلام گفت: خداوند بر برکات حضور و ذوق سرشار و دقت عالمانه حضرت آقای امامی بیفزاید، می توانم بگویم سخن ایشان برای ما مثل یک مائده آسمانی بود. ذهنم غبار گرفته بود و سایه های تشکیک گاه و بیگاه ، حال و هوایم را عوض می کرد.
آية الله امامی پیدا بود که می خواهد بحث را تغییر دهد و توجه جمع را از خویش منصرف کند. گفت: چه بحث مبارکی بود که آیه الله فرید و حاج آخوند مطرح کردند. از بحث کرامت به معرفت رسیدیم و در بحث معرفت این نکته بسیار مهم و برهان الاهی حضرت علامه طباطبائی مطرح شد که ما می توانیم، به مقام معرفت خداوند و مقام نبوت و امامت و نفس خویش راه یابیم. ببینید، امیرمومنان با چه لطفی در دعای کمیل در حقیقت سروده است:
« صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ»
می توان بر آتش سوزان جهنم شکیبابود، اما چگونه می توان به کرامت خداوند نگاه و نظر نکرد، و بر دوری از کرامت او صبور بود!؟
کرامت از سرچشمه جلال جوشید و معرفت از چشمه کرامت جاری شد.
آیه الله امامی از طبقه بالای قفسه کتابخانه اش جلد دوم تفسیر قرآن ابن عربی را بر داشت.گفت: یادم آمد در بحث و ربک الاکرم در سوره مبارکه علق این تفسیر بسیار پرلطف ابن عربی در باره کرامت و معرفت صفات ، اسماء خداوند را برایتان یادآوری کنم، نوشته است:
{ وربّك الأكرم } أي: البالغ إلى النهاية في الكرم الذي لا يمكن فوق غايته كرم لجوده بذاته وصفاته وهب لك ذاته وصفاته فهو أكرم من أن يدعك فانياً في عين الجمع فلا يعوّض وجودك بنفسك شيئاً ولو أبقاك على حال الفناء لم يظهر له صفة فضلاً عن الكرم، ومن قضية أكرميته أنه الذي آثرك بأشرف صفاته الذي هو العلم وما ادّخر عنك شيئاً من كمالاته، فلهذا وصف الأكرم
خداوند در منتهای کرم است، منتهایی که پس آز آن دیگر حدّی وجود ندارد. خداوند معرفت ذات و صفات خویش را به انسان هبه کرده است. خداوند انسان را به شریفترین صفت خویش که علم و معرفت است آراسته است. این سخن ابن عربی هم مثل برهان علامه طباطبایی از همان سمت و سوی آشناست!
کجاها رفتیم! بگذارید به جهان خودمان برگردیم. سعدی سروده است:
تو خداوندگار با کَرَمی
گرچه ما بندگان بی هنریم!
اشک در حدقه چشمان آیه الله امامی گشت. زمزمه کرد: «یا حَسرَتی علی ما فَرَطّتُ فی جَنبِ الله»
صدای بال زدن کبوترهای خانه آیه الله امامی که در پاگرد پله ها می نشستند یا گاه بر لبه معجر پولادی سبز تیره جا خوش می کردند، به گوش رسید. در ذهنم درخشید که بال کبوتران چوبی نیست!
آیت الله فرید زنجیرنقره ای ساعتش رادر دست گرفت. کناره ساعت را فشرد. درِ آینه مانند ساعت به آرامی بلند و باز شد، آیت الله فرید لبخند زد و گفت: زمان را از یاد برده ایم! تا نیمه شب دقایقی بیشتر نمانده است. از لطف همه آقایان عزیز ممنونم، به خصوص از محبت حبیبم آقای امامی. از همگی ممنونم. می خواستم پیشنهاد کنم، فردا شب همین جا جمع شویم و بحثمان را ادامه دهیم. آقای امامی با تبسم گفت: خانه خودتان است. من در خدمت همه آقایان هستم. اگر ممکن است قرار فردا شب برای شام باشد. همان شام طلبگی. نان و پنیری و کوکوی سبزی و سیب زمینی! من تا از نماز در مسجد آاکبر به خانه برسم حدود ساعت هشت و نیم خواهد بود.
در چشمان حاج آخوند نگاه کردم، چشمانش می خندید و پیشانی بلندش برق می زد. لبخند زدم. خوشحالی من دلیل دیگری هم داشت. حاج آخوند بیشتر در خانه ما می ماند. نکاتی از بحث ها را که درست و یا دقیق نفهمیده بودم، می توانستم از حاج آخوند بپرسم. با خودم گفتم، حتما در باره « رسالة الولایة » بپرسم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)