جرعه ای از جام عاشورا، مقام موالات و ولایت (۵)

حاج آخوند گفت : برای نماز مغرب و عشاء برویم مسجد محله تان. گفتم دو مسجد در محله ما وجود دارد، یعنی نزدیک ترند و گرنه پدرم معمولا می رود مسجد سیّدا، پدر بزرگم هم که کاروانسرای چوب فروشی حاج حسن غلامی کدخدای سابق مهاجران کار می کند، سر راه نمازش را در همان مسجد سيّدا می خواند. حاج آخوند پرسید دو مسجدی که گفتی چه فرقی با هم دارند؟ گفتم: یکی از مسجدا نزدیک تر است. مسجد ابوالفضل سلام الله علیه، در خیابان کشتارگاه است، بیشتر نماز گزاران کارگر و روستایی اند. امام جماعت ، آقای بطحایی از سادات است، ایشان حافظ قرآن هستند ، وقتی قرآن تلاوت می کند، شور و شیدایی آشکاری دارد. مسجد هم از نظر فرش و ساختمان فقیرانه است. مسجد دیگر، مسجد جلالی، شیخ محمد بادکوبه ای نماز می خواند. سر و لباس نمازگزاران بهتر است. مسجد هم ساختمان مناسب تری دارد.
حاج آخوند پرسید فرق دیگری ندارند؟ گفتم: آقای بطحایی موقع نماز بال عمامه اش را باز می کند و بر شانه می اندازد. آقای بادکوبه ای باز نمی کند. عمامه آقای بطحایی کوچک و عمامه آقای بادکوبه ای بزرگ است. آقای بطحایی سیّدی بالا بلند ودرشت استخوان و تنومندست و آقای بادکوبه ای قدّ و قواره ای کوچک دارد. حاج آخوند خندید و گفت: برویم مسجد ابوالفضل. در مسیر پرسید، می دانی چرا گفتم برویم مسجد ابوالفضل؟
- نه!
دلیلش همان بود که گفتی مردم فقیرند و ظاهر مسجد هم فقیرانه است. دعای امام سجاد یادم آمد. این دعا خط مشی زندگی ست. تو حالا نوجوانی، بزرگ می شوی، به اصطلاح سری توی سر ها در میاوری. این دعای امام سجاد همیشه یادت باشد، به صحیفه مراجعه کن، از خداوند خواسته اند:
«الّلهُمَّ حَبِّب اِلَیَّ صُحْبَة الفُقَراء و اَعِنّی علی صُحْبَتِهم بِحُسْنِ الصَبْر.» خداوندا! هم نشینی با فقیران را برایم محبوب بگردان. به من یاری کن که در هم نشینی و گفتگوی با فقیران شکیبا باشم. ببین این شکیبایی خیلی مهم است. ممکن است انسان فقیری به دلیل این که فرصت و امکان درس خواندن پیدا نکرده، در مسیر ارتباطات اجتماعی قرار نگرفته، نتواند به اصطلاح حرف یومیه اش را درست بزند. بایست با علاقه به حرفش گوش داد. شکیبا بود، تا احساس نکند از گوش کردن به سخنش خسته شده ای. الله اكبر از اين همه لطف و حكمت و محبت كه درين دعا موج مي زند.
با اقای بطحایی آشنا بودم. بر سجّاده اش نشسته بود. تا دید حاج آخوند وارد مسجد شد، بدون هیچ آشنایی قبلی از جایش بلند شد، چند قدمی به سمت حاج آخوند پیش آمد و خوشامد گفت و دیده بوسی کردند. از من پرسید سوره نباء را حفظ کردی!؟ لبخند زدم و گفتم انشالله!
بعد از نماز روبروی مسجد کنار خیابان کشتارگاه ایستاده بودیم. تاکسی کم بود. گذار تاکسی به خیابان کشتارگاه کمتر می افتاد. ناگاه جیپ آقای ظهرابی هم سایه مان جلو ما نگهداشت. آقای ظهرابی صدایم کرد ، پرسید: جایی می خواهید بروید؟ گفتم: بله نزدیک شهربانی، خانه آیت الله امامی می رویم. ما را رساند. آقای ظهرابی استوار ژاندارمری بود و محمود پسرش با من هم کلاسی بود.
حاج آخوند بسیار تشکر کرد و گفت: مهاجران تشریف بیاورید، با خانواده تا خدمت شما باشیم.
درِ خانه آیت الله امامی نیمه باز بود و چراغ بالای در هم روشن. چراغ ایوان جلو راه پله هم روشن بود، جلو درِخانه و کوچه آب زده و رُفته بود. کوبه در را دو بار آرام زدم. آقای جلالی آمد و ما را به مَدْرَسْ و کتابخانه راهنمایی کرد. برخی از مهمانان آمده بودند، آیة الله فرید و آیة الله نصیرالاسلام و آیت الله احمدی و آقای اعلایی در اتاق بودند. سفره هم انداخته شده بود. بشقاب های سفال آبی ریحان، نعناع و تربچه نقلی، شنبلیله، بشقاب های کوچکی که به رنگ سبز بود، پنیر و خامه و مربا و عسل. نان سنگگ در سبد های کوچک حصیری. حاج آخوند در همان جای شب گذشته اش نشست. منهم کنار ایشان نشستم. آقای امامی و آیت الله فرید با ملاطفت بسیار احوالپرسی کردند. آقای نصیرالاسلام به حاج آخوند گفت: با آیت الله فرید ماجرای دیدارتان با علامه طباطبایی مطرح بود، شما رفتید تبریز و رساله الولایه را تبریز خواندید! حاج آخوند تبسم کرد و گفت: الحمد لله فی جمیع الاحوال! سی سالگی ماجراهای خاص خود را دارد. بهار سال ۱۳۲۱ به دیدن علامه رفتم.البته آن روزها ایشان به علامه معروف یا موصوف نبود. برای من صد البته بیش از علامه بود، عنوان علامه گویی بیشتر گستردگی قلمرو دانش را نشان می دهد. برای من عمق آسمانی نگاه علامه اهمیت داشت. خرد ناب صیقل خورده در صفای باطن و اندوه و رنج سنگین و آتش شوق نامیرای درون او! در مزرعه پدری در تبریز بودند. علامه درست در چهل سالگی بودند و من در سی سالگی!
دریغ آن گُل و مُشک و خوشاب سی
همان تیغ برّنده پارسی
با علّامه طباطبایی از نجف آشنا بودم. مست زیبایی چشمان، پیشانی بلند،شکوه نگاه، وقار، سکوت و آهنگ صدا و طمانینه اش بودم.
دچار بحران، بلکه سرسام فکری و روحی شده بودم. به تعبیر امیر مومنان در دعای صباح دچار « لَیْلِ اَلْیَلْ » شده بودم. حفره ای تاریک و مهیب در جانم سر باز كرده بود. همواره انگار در آستانه سقوط به درون حفره بودم. بیخواب و مضطرب بودم.از شدت و کثرت گریه سردرد گرفته بودم. شک سوزان ویران کننده ای بر روحم خیمه زده بود.سر به صحرا می نهادم. چند ماهی رفتم کَهَک؛ گفتم تا در هوایی که صدرالمتالهین دم زده است. آرام شوم. تمام اسفار را در کهک با اشک و آه و شوق خواندم. آرام نگرفتم. دعای :
« یا مَن تُحَلُّ بِِه عُقَدُ المَکارِه » صحیفه سجادیه را بارها، شب و روز می خواندم، مدت ها، ذکر قنوتم در همه نمازهای فریضه و مستحبی، تعقیب همه نمازهایم همان دعا بود. خداوند گره گشایی کرد، رساله الولایه مثل خورشید بر من تابید. تاریکی ها و هراس و اضطرابم را زدود. مثل باران بر روحم بارید.آرامم کرد. وقتی رساله را خواندم، تحریر اول علامه بود.
« این زمان بگذار تا وقتی دگر! »
بقیه مهمانان هم با فاصله رسیدند. سید صدرالدین انجدانی هم آمد. ایشان خوشنویس کتاب های آیت الله امامی بودند و البته مریدی صادق و شیفته. شرح دعای صباح با قلم ایشان نوشته شده است. با یک نگاه اجمالی، دریافتم همه هستند و هر کسی هم درست در همان جای دیشب نشسته بود. آقای جلالی با یک سینی بزرگ وارد شد. بشقاب های کوکوی سبزی و سیب زمینی را در سفره چید. همان بود که آقای امامی گفته بود. آقای امامی تعارف کرد. خانه خودتان است. حاج آخوند از حلوای آرد برنج کدو حلوایی که زعفران به آن جلوه پُر طراوت و طعم خوشگواری بخشیده بود، توی بشقاب من گذاشت. خودش فقط از همان حلوا با نان سنگگ، یکی دو لقمه بیشتر نخورد. انگار همه به حداقل اکتفا کردند. آیت الله فرید دعای سفره خواند:
الحمد لله ربّ العالمین هنیئاً للآکلین ،اللّهم تَقَبَّل حَسنات المُحسنین لا سیّما هذا الأحْسان من هذا المحسن، حبیبنا محمد
آقای جلالی داشت استکان ها را داخل زیر استکانی های برنجی می چید.
آیت الله نصیرالاسلام گفت: چقدر خوب است، حاج آخوند در باره موالات و ولایت در زیارت عاشورا برایمان صحبت کند و تجربه اش از رساله الولایه را اگر مناسب دید برایمان بگوید.
حاج آخوند گفت: همانطور که آقایان مستحضرند، موالات از « وَلْی» گرفته شده است. یعنی قُرْب و دُنُوّْ ، علاوه بر آن موالات نوعی تبعیت یا تتابع را هم حکایت می کند. چنان که در مباحث فقهی احکام نماز و روزه و حج از موالات صحبت می شود. اعمال بایست به ترتیب معینی همانطور که تعریف شده است؛ در پی هم انجام شوند. این تتابع و هماهنگی حتّی باقلانی در اعجاز القرآن وقتی از سجع صحبت می کند، سجع را، موالات کلام تعریف می کند. مثل همان آهنگ و یا هماهنگی که در آوای پرنده ای که اواز می خواند، وجود دارد.
رکن سوم، که در حقیقت مهمترین رکنِ موالات است، عشق و دوستی و محبت است. بدیهی است وقتی ما کسی را دوست داریم، دلمان برایش تنگ می شود، شوق دیدارش را داریم. می خواهیم در این گذار عمر، به وصال محبوبمان برسیم. به قول حافظ:
الصَبرُ مُرٌ و العُمرُ فانٍ
یا لَیتَ شعری حَتّامَ اَلقاه
شکیبایی تلخ و عمر تمام می شود، کاش می دانستم که کی او را می بینم! با استفاده از قرآن مجید رکن چهارم و پنجمی هم برای موالات تعریف می شود، آیه شریفه شماره ۳۱ سوره آل عمران:
قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّـهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّـهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَاللَّـهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
اگر کسی ادعای دوستی و محبت خداوند را دارد. شرط این محبت تبعیت است. تبعیت از رسول. در حقیقت تبعیت از رسول به معنای تبعیت از خداوندست. رسول که: ما ینطق عن الهوی، از پیش خود سخنی نمی گوید. رکن پنجم این است که محب وقتی از رسول تبعیت کرد؛ محبوب خداوند می شود. یادم هست در صحاح جوهری معنای جامعی برای موالات دیدم. خوشبختانه کتاب این جا هست. حاج آخوند سمت قفسه کتابی که بالای اتاق بود رفت. آقای اعلایی برخاست تا به حاج آخوند کمک کند. صحاح را ورق زد، بله اینجاست:
هو تقديم كامل المحبة والنصرة للمتولى بحيث يكون المتولِي مع المتولَى كالظل مع الجسم "
خیلی تعبیر لطیفی است، در موالات ما نسبت مان با مولی و ولی مثل نسبت سایه با جسم است. کمال تبعیت، گویی تبعیت برای متولِّی امری هویتی شده است. تبعیتی که از روی محبت و شیفتگی و شیدایی ست. اجازه دهید رکن ششم موالات را اضافه کنم. کمال حقیقی انسان و معرفت حقیقی او نسبت به خداوند و نبی و امام و نفس خویش از طریق ولایت و موالات ممکن است. ;کمال حقیقی من الله و الی الله و بالله است. در زیارت عاشورا ، دو بار از موالات در زیارت عاشورا سخن گفته شده است:

یا اَبا عَبْدِ اللهِ اِنی اَتَقرَّبُ اِلیَ اللهِ وَ اِلَی رَسُولِهِ وَ اِلَی اَمیر الُمؤمِنینَ وَ اِلی فاطِمَةً وَ ِالی الْحَسَنْ وَ اِلَیكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَنی عَلیهِ بُنیانَهُ وَ جَری فی ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَیْكُمْ وَ عَلی اَشیاعِكُمَ بَرِئتُ اِلیَ اللهِ وَ اِلیكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَی اللِه ثمَّ اِلَیكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ

راه و سرپل تقّرب به خداوند و رسول او و امیرمومنان و فاطمه زهراء و حسن و حسین علیهم السلام، موالات امام حسین و برائت از ظالمان است، که چنان بنیاد ستمی را بر پا کردند، بنیادی که به روایت زیارت عاشورا طنین آن در زمان و آسمان پیچیده است. نکته بسیار لطیفی که در زیارت عاشورا به تکرار مطرح شده است؛ نسبت مقامِ تقرب با مقامِ موالات است. تقرب مبتنی و متکی بر موالات است. مثل مقام حبّ و محبّ که مبتنی و متکی بر تبعیّت تحقّق می یابدو محب به مقام محبوب می رسد. « ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق شد!»
موالات، از زاویه ای دیگر، بنیاد معالم دین است. معرفت معالم دین از طریق موالات ممکن است. در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:

بِمُوالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعالِمَ دِینِنا
وَاَصْلَحَ ماکانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیانا
وَبِمُوالاتِکُمْ تَمَّتِ الْکَلِمَةُ
وَعَظُمَتِ النِّعْمَةُ
وَائْتَلَفَتِ الْفُرْقَةُ
وَبِمُوالاتِکُمْ تُقْبَلُ تَمَّتِ الْکَلِمَةُ
وَلَکُمُ الْمَوَدَّةُ الْواجِبَةُ

هر هفت ویژگی که برای موالات تبیین شده است. جای تامل و اندیشه و عبرت بسیار دارد. به این نکته های بسیار پر لطف توجه بفرمائید:
یکم: خداوند متعال به واسطه موالات رسول الله و ائمّه هدی معالم دین خود را به ما تعلیم می دهد.
دوم: با موالات دنیای ما را اصلاح می کند.
سوم: اتمام کلمه با موالات صورت می گیرد.
چهارم: عظمت نعمت خداوند هم معرفتش و هم تحققش با موالات انجام می شود.
پنجم: دوگانگی ها و بیگانگی ها واز هم گسیختگی ها، با موالات به همدلی و همراهی تبدیل می شود.
ششم: خداوند متعال، عبادات و طاعات و فرائض را به اعتبار موالات می پذیرد.
هفتم: مودت و محبت نبوی و علوی و حسنی و حسینی…امری واجب است.
واجب است یعنی امری ماهوی در معرفت دین است. این ابعاد هفتگانه که در زیارت جامعه به اشاره مطرح شده است، در حقیقت فشرده همه معارف دینی و مذهبی و عرفانی ماست. قرآن و برهان و عرفان، در موالات به یکدیگر می رسند. در شعاع موالات و ولایت به روشنی می بینیم که این سه یعنی قرآن و برهان و عرفان هر سه جلوه های یک حقیقت نابند.
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
اگر بگویم دین چیزی نیست جز موالات، سخنی به گزاف نگفته ام. مگر رسول الله نفرمود:
« هَلِ الدّینُ اِلّا الحُبّ؟ »
ولایت و ولیّ و مولی همگی در نسبت با موالات قرار می گیرند و معنی پیدا می کنند. بدیهی ست که در موالات، مرکزیت و محور و مدار، ولایت خداوند متعال است. ولایت امام در سایه و پرتو ولایت رسول است و ولایت رسول هم جلوه ای از ولایت خداوند متعال.
محبت گوهر ولایت و موالات است. ابوالسعود یکی از مفسران درجه اول قران مجید است. به نظرم مرحوم علامه طباطبایی به تفسیر ابوالسعود ( م.۹۵۱ه) «تفسير إرشاد العقل السليم إلى مزايا الكتاب الكريم»، با دقت وبه نحوی جامع توجه داشته است. در این تفسیر شاهد ایجاز لفظ و غنای معنی هستیم. دیده اید گاه نویسنده یا مفسّر، برای یک صفحه ای که می نویسد، نمی اندیشد. که آیا انچه نوشت ضرورت داشت؟ تا چه رسد به دقت و اندیشه و سنجش عبارات یا جمله ها. ابوالسعود برای هر عبارت و جمله و واژه اندیشیده است. رضوان الله علیه. در ذیل آیه ۳۱ آل عمران نوشته است:
« المحبة ميلُ النفس إلى الشيء لكمالٍ أدركتْه فيه بحيث يحمِلها على ما يقرّبها إليه، والعبدُ إذا علم أن الكمالَ الحقيقيَّ ليس إلا الله عز وجل وأن كلَّ ما يراه كمالاً من نفسه أو من غيره فهو من الله وبالله وإلى الله - لم يكن حبُّه إلا لله وفي الله»
نسبتی بین محبت و کمال وجود دارد. وقتی انسان نسبت به امری احساس کمال یافت، دلبستگی و وابستگی پیدا می کند. می خواهد به ان امر یا موضوع یا شخص تقّرب پیدا کند. وقتی بنده خداوند فهمید که حقیقت کمال و کمال حقیقی جز خداوند متعال، امر دیگری نیست و هر چه را در خویش یا دیگری، جلوه ای از کمال تلقّی می کند، آن کمال از خداوند، به واسطه خداوند و در مسیر و جهت الهی ست، از این رو محبت او جز نسبت به خداوند و در خداوند تحقق نمی یابد.
حال همانگونه که خداوند، کمال محبت را با تبعیت از رسول پیوند زده است. در ذیارت عاشورا موالات خداوند، با موالات پیامبر و امامان و اوصیاء پس از او، و به شکل مشخص با موالات امام حسین علیه السلام نسبت و هماهنگی و پیوند یافته است.
در دعای عرفه امام سجاد علیه السلام که جلوه ای از دعای عرفه امام حسین علیه السلام و کلمات و حکمت ها و ادعیه مولی الموحدین امیر مومنان سلام الله علیه است. نسبت این دو بُعد و جهت موالات به روشنی تبیین شده است.در اواخر دعای عرفه امام سجاد می خوانیم:
بِحَقِّ مَن وَصَلتَ طاعَتَهُ بِطاعَتِک، وَ مَن جَعَلتَ مَعصیَتَهُ مَعصیتَک.
بِحَقِّ مَنْ قَرَنْتَ مُوَالاتَهُ بِمُوَالاتِكَ، وَ مَنْ نُطْتَ مُعَادَاتَهُ بِمُعَادَاتِكَ،
مقارنه و تناسبی بین موالات خداوند و موالات نبی و وصی تعریف شده است. سیّد علی خان حسینی شیرازی ( م.۱۱۲۰ ه) در شرح ریاض السالکین، مقارنه بین موالات خداوند و موالات ولیّ را به جمع بین محبت خداوند و ولی تعبیر کرده است. تعبیرش این است: ای جمعت بین محبته و محبتک. این محبت ها دوگانه و جدای از هم نیستند. برهم متکی اند. مثل دو آینه قدّی که در برابر هم قرار داشته باشند و روشنایی و شعاعشان در هم تابیده می شود و زیبایی را تا بی نهایت تکثیر می کنند.
موالات روی دیگری هم دارد و آن معادات است. دوستی بدون دشمنی تحقق نمی یابد، چنان که شاید و باید تعریف نمی شود و به کمال نمی رسد. جلال الدین مولوی وقتی عشق و محبت را تعریف کرده است، به هر دو وجه یا صورت توجه کرده است.
در عشق، غیریّت نمی تواند، وجود داشته باشد.

غیر معشوق ار تماشایی بود
عشق نبود هرزه سودایی بود
عشق آن شعله‌ست کو چون بر فروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
تیغ لا در قتل غیر حق براند
در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشق شرکت‌سوز زفت
خود همو بود آخرین و اولین
شرک جز از دیدهٔ احول مبین
به روشنی روز است که نمی توان توحید را چنان که بایست درک کرد، اما نسبت به شرک- از هر نوعش آشکار یا نهان، بی تفاوت بود، نمی توان از ایمان سخن گفت و مست ایمان شد، اما از کفر سخنی نگفت. نمی توان رلبسته عدالت بود، اما بر ستم نشورید. نمی توان به زیبایی دل بست و از زشتی و ناخوشایندی اش فاصله نگرفت. در مکتب موالات ما صلح کل نداریم! نمی توان تیغ لا را در قلب غیر حق نراند. ان روی سکه سرمدی ولایت، برائت است و موالات بدون معادات، بی معنا و ناقص است.
ذَلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ مَوْلَى ٱلَّذِينَ آمَنُواْ وَأَنَّ ٱلْكَافِرِينَ لاَ مَوْلَىٰ لَهُمْ
نمی توان از مومنان که مولایشان خداوند است، سخن گفت و چشم بر کافران که بی مولایند برو بست. پیامبر اسلام ارواحنا له الفداء در غزوه احد، هم با کافران جنگید و نیز در برابر شعار آنان که فریاد می زدند: اعل هبل اعل هبل! به مسلمانان گفت، به این شعار جواب بدهند که:
الله اَعلی وَ اَجَلّ!
بدیهی است که اصل بر محبت و موالات و ولایت است. معادات جنبه حاشیه ای و عرضی دارد. بایست ان را بر طرف کرد. چنان که سلامت بدن و روح انسانی اصل و بیماری ها و تشویش ها، امری ناگزیر و موقت اند. خداوند سبحان هم در قرآن مجید در سوره ممتحنه از تبدیل دشمنی به دوستی سخن گفته است:
عَسَى اللَّـهُ أَن يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ الَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنْهُم مَّوَدَّةً ۚ وَاللَّـهُ قَدِيرٌ ۚ وَاللَّـهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
اميد است كه خدا ميان شما و ميان كسانى از آنان كه [ايشان را] دشمن داشتيد، دوستى برقرار كند، و خدا تواناست، و خدا آمرزنده مهربان است.
حاج آخوند سکوت کرد و گفت: از محضر همه آقایان عذر خواهی می کنم. گیر آخوند روستایی افتادید!
در روضه ای که دیشب خوانده شد، چرا امام حسین علیه السلام از شمر پرسید: آیا مرا می شناسی…صدای حاج آخوند لرزید…
حاج آخوند سکوت کرد و گفت: از محضر همه آقایان عذر خواهی می کنم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)