جرعه ای از جام عاشورا، مقام تقرّب (۷) بخش دوم

در دعای ابوحمزه این نکته بسیار پر لطف امده است. در حقیقت دلیل دوری ما را از مقام قرب تبیین کرده است.
انّکَ لا تَحتَجِب عَن خَلقِک، الّا اَن تَحجبهم الاعمال ( او آمال)
تو از مردم در حجاب نیستی، آن ها خود در حجاب کارها و یا آرزوهای خودند.
اوحدی در جام جم همین نکته را به خوبی بیان کرده است:
اوست نزدیک ورنه دوری تو
حاضر او بس، که بیحضوری تو
گر نه راه تقرب او رفتی
با تو «انی قریب» کی گفتی؟
چون در آن قرب محو گردی تو
صورت خویش در نوردی تو
دگرت لذت از جهان نبود
از تو سرّ ازل نهان نبود
به محبت رسی از آن قربت
برهی از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردد
او ترا راه و راهبر گرد
بسیار پر لطف است یا ما راه قربت در پیش می گیریم و یا راه غربت! اگر انسان راه را اشتباه انتخاب کند و بدون معرفت، هر چه هم با شتاب طی طریق کند، به تعبیر امیر مومنان از مقصد دور تر می شود.
« لا یَزیدُهُ سُرْعَة السیْر اِلّا بُعْدا»
بگذارید این فراز دعای صحیفه را هم بخوانم. بعد از نماز صبح در مسجد مهاجران در ماه رمضان، بخش هایی از صحیفه سجادیه را می خواندم. همین تکه را خواندم:
یا مَنْ یَدْعُوا الی نَفْسِهِ مَنْ اَدبَرَ عَنْه
ای خدایی که، کسی را که از او روی گردانده است، به سوی خود دعوت می کند! از صدای گریه جمعیت ، احوال من هم منقلب شده بود. رجبعلی یکی از مارونی های اهل مسجد، تا یک هفته حال و روزش دگرگون بود. نگران جانش شده بودیم. او را چند روزی به خانه مان آوردم. حال و احوالش را نظاره می کردم. حال و روز هَمّام را داشت وقتی خطبه متقین امیرمومنان را شنید و فریادی زد و مدهوش شد.
یعنی جان آن ها در منزلت تقرب الی الله قرار گرفته است، یک اشاره جان ان هارا شعله ور می کند. راغب اصفهانی در توضیح یا تفسیر قُرب ، به نکته لطیفی اشاره کرده است. معانی پنجگانه ای برای قرب مطرح کرده است. معنای چهارم که با موضوع بحث ما نسبت نزدیکتری دارد، حُظوَه است. حظوه به معنای منزلت و مکانت است. منزلتی که انسان از داشتن چنان منزلتی مبتهج و شادمان است. گویی مقام تقرب، وجهی دیگر از مقام رضاست. مقام طمانینه جان انسان.
وقتی انسان به چنین منزلتی دست یا راه پیدا می کند، که حضور خداوند را در ذهن و زندگی و رفتار و نیّات خود شاهد باشد. اگر خداوند با ما نبود، که نبودیم. حال بر حسب درجه ای که حضور و معیت او را احساس می کنیم. سعه وجودی و اعتبار و ارزش می یابیم. ببینید رسول اکرم در منزلت معیت با خداوند به چه اوج تماشایی رسیده است:
لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل،
چگونه می توان در باره این حالات سخن گفت؟ در واقع نكته بسيار مهم اين است كه پیامبر اسلام به چنان منزلت و مکانتی رسیده بود. دو شاهد رسا برای این مدعا وجود دارد. در زیارت جامعه کبیره به این منزلت تصریح شده است:
 فَبَلَغَ اللَهُ بِكُمْ أشْرَفَ مَحَلِّ المُكَرَّمينَ وَأعْلَي‌ مَنازِلِ المُقَرَّبِينَ وَأرْفَعَ دَرَجَاتِ المُرْسَلِينَ، حَيْثُ لاَ يَلْحَقُهُ لاَحِقٌ وَلاَ يَفوقُهُ فَائِقٌ وَلاَ يَسْبِقُهُ سَابِقٌ وَلاَ يَطْمَعُ فِي‌ إدْرَاكِهِ طَامِعٌ، حَتَّي‌ لاَ يَبْقَي‌ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِي‌ٌّ مُرْسَلٌ
گویی امام هادی علیه السلام می خواهد سخن پیامبر را برای ما تفسیر کند. تامّلی هم در همین تعبیر نخست دعا داشته باشیم. فبلغ الله بکم…در ذهن من این بلغ با آیه کریمه: ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیئ قدرا، تداعی می شود. خداوند در تحقق امر بلیغ خود، شما را در اشرف محلّت مکرمین و اعلی منزلت مقربین و رفیعترین درجات مرسلین قرار داده است.
ما در حقیقت در نسبت معیت با خداوند هستیم. این « نسبت معیّت » به روشنی تمام در خطبه توحیدیه نهج البلاغه تبیین شده است. چگونه خداوند با ماست؟ و چرا ما با خداوند نیستیم و در فاصله ایم؟ او نزدیکتر از من به من است، وین عجب بین که من از وی دورم! چرا چنین است؟ این غفلت بزرگ و ویران گر از کجاست؟ خداوند با چه زبانی روشن تر و صریح تر و گویاتر از این به ما بگوید: من از رگ گردن به شما نزدیکترم! خداوند میانه انسان و قلبش حائل شده است. به تعبیر امیر مومنان در دعای صباح، موج های اندیشه و خیال که در ذهن ما می گذرد، خداوند نسبت به آن ها آگاه است. چه باید گفت جز این تعبیر و یا تصویر پر حسرت حاج ملاهادی سبزواری:

یا مَن هُوَ اختَفی لِفَرطِ نُورِهِ
الظاهِرُ الباطِنُ فی ظُهورِه
ما فراموش کاریم. جذابیّت های رنگ و رو و رونق جهان و سلطه خیال، ما را از بُعد عقلانی و فرشتگی دور می کند. باید یک نهیبی یک صدای بیدار باشی، یک واقعه ای ما را به خود بیاورد. تا راه را پیدا کنیم. به قول نظامی زنگی از آه در درون سینه و جانمان طنین بیفکند. شیرین به خسرو می گوید:
دلت بسیار گم می گردد از راه
در او زنگی بباید بستن از آه!
با امام حسین به خداوند تقرّب پیدا می کنیم. خدا را در آینه عاشورا می بینیم. دیده اید آینه ها متکی بر جیوه ای هستند، که در واقع شیشه را آینه می کند. آینه عاشورا، جیوه اش، خون های شهیدان است. این آینه شکستنی نیست. ابدی است. همانگونه که شهیدان « بَل هُم احیاء » هستند، آینه خون آنان هم هر دَم درخشنده تر و تابنده تر است. خداوند این آینه را در برابر چهره ما و همه انسان ها قرار داده است تا خدا را نظاره کنند، خود را، حقیقت خویش را به درستی ببینند و بشناسند. دیگر عاشورا یک مصیبت و زنده نگاه داشتن یک خاطره تاریخی نیست. یک راه شناخت و معرفت و سلوک تا اوج کمال انسانی ست. چرا توصیه شده است که زیارت عاشورا را هر روز بخوانیم. اگر مخصوص ایام عزاداری بود، در همین دهه محرم کفایت می کرد. پیداست این زیارت نشانه ای است که می خواهد ما را متوجه یک « مکتب » کند و نه یک واقعه تاریخی.واقعه تاریخی در حقیقت ظرف و بستر این مکتب است. دریا و رودخانه بستری دارند. نه این که رود و دریا همان بستر است. مثل انسان که ظاهر و باطنی دارد، طبیعت و روح و عقلانیتی.
شاید این مثال سخنم را روشن تر کند. حج در بین احکام اسلامی زیارت یک ساختمان یا اتاق مکعبی شکل نیست. آن خانه و مسجد الحرام نشانه یک مکتب هستند که از روزگار ابراهیم تا روزگار پیامبر اسلام و تا زمان ما و تا همیشه تداوم دارد. یک مکتب است. ما هر روز و شب در تمام نماز ها به سمت مسجد الحرام ،خانه کعبه می ایستیم و روی طبیعت و معنویت خود را به سمت خانه خدا قرار می دهیم.
می خواهیم به خدای متعال تقرب پیدا کنیم؟ این تقرب یک راهش با عبادت با قیام و رکوع و سجود در برابر خانه او و او میسر می شود.
گفت پیغمبر رکوع است و سجود
بر در حق کوفتن حلقه وجود
یک راه دیگر این تقرب، روح ماست که در برابر آینه عاشورا و امام حسین علیه السلام قرار می گیرد، شعاع آفتاب نگاه امام حسین بر چشمان ما می تابد و ما در آن آفتاب، سرمست یاد خدا و سرشار از منزلت تقرب می شویم.
در زيارت عاشورا تقرب الي الله و نسبت آن با امام حسين دو بار مطرح شده است. نمی گویم تکرار چون تکرار نیست. همه شما دعا را در قلب خود دارید.
یا اَبا عَبْدِ اللهِ اِنی اَتَقرَّبُ اِلیَ اللهِ وَ اِلَی رَسُولِهِ وَ اِلَی اَمیر الُمؤمِنینَ وَ اِلی فاطِمَةً وَ ِالی الْحَسَنْ وَ اِلَیكَ ِبمُوالاتِكَ وَ بالَبرائةِ ِممنِ اَسَّسَ ذلِكَ وَ بَنی عَلیهِ بُنیانَهُ وَ جَری فی ظُلمِه وَجَوْرِه عَلَیْكُمْ وَ عَلی اَشیاعِكُمَ بَرِئتُ اِلیَ اللهِ وَ اِلیكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَربُ اِلَی اللِه ثمَّ اِلَیكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیكُمْ وَ بِالبَرائةِ مِنْ اَعدائِكُمْ وَ النّاصِبینَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبالبرآئةِ مِنْ اَشیاعِهمْ وَ اَتباعِهمْ
این فراز از دعا که خواندم سرشار از معانی لطیف و تو در توست. در بخش اول سخن از تقرّب الی الله است. این تقرب که با تقرب به رسول و امیرمومنان و فاطمه زهراء و امام حسن، تعریف و تتمیم می شود، پایه اش موالات امام حسین است. و نیز برائت کسانی که بنیاد ستم را پی افکندند که عاشورا اوج چنان ستمی بود. در بخش دوم که از تقرّب سخن گفته شده است. یک واژه افزوده شده است. اَتَقَربُ اِلَی اللِه ثمَّ اِلَیكُمْ بِموالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیكُمْ
الیکم و موالاه ولیکم افزوده شده است. می توان گفت؛ وجاهت و موالات و تقرب در نسبت ماهوی با یکدیگر قرار می گیرند. مثل سه زاویه و یا اصلاع مثلث که متکی بر یکدیگرند. اما این سه مفهوم بدون مفهوم و شناخت برائت تمام نیستند. مگر در کلمه تامّه توحید نمی گوئیم: لا اله الا الله! نخست مرحله نفی آلهه است و پس از آن اعتراف به الوهیت مطلقه الله! بدیهی است که آن نفی مقدمه اثبات است. به تعبیر جلال الدین مولوی: من چو لا گویم مراد الّا بود.
تیغ لا در قلب غیر حق براند
در نگر آخر که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقی جمله رفت
شاد باش ای عشق عالم سوز زفت
حاج آخوند سکوت کرد. از محضر همه بزرگان عذر خواهی می کنم. آقای سید صدرالدین انجدانی اولین باری بود که حاج آخوند را دیده بود و سخنش را شنیده بود، مست و محو حاج آخوند شده بود. انگار پرسشی هم در ذهنش مانده بود! اندازه عمامه و سادگی آن، قبای کوتاه حاج آخوند و لهجه اش که در آن هیچ نشانی از سخن آرایی و یا تکیه بر لحن مشهور علماء نبود، او را جذب کرده بود.
آیت الله فرید گفت: این تجربه آشنایی نزدیک سی ساله من با ملا محمود است. او همیشه حرف تازه دارد. البته همیشه هم همه حرف های تازه اش را نمی زند! خدا را شکر که به برکت این ایام عزیز ماه محرم و شام غریبان و صفای حبیبم آقای امامی، چنین فضا و فرصتی فراهم شد. از همه آقایان دعوت می کنم که فردا شب تشریف بیاورید منزل آیت الله احمدی در خیابان محسنی! پیداست یک نسبتی هم با نام پدر بزرگ بنده دارد! ملامحمود هم قبول کردند که بازگشت شان به مهاجران را رو سه روزی به تاخیر بیندازند تا این بحثمان را به سرانجام برسانیم. این دو جلسه مصداق: « اِنَّ فی اَیّامِ دَهْرِکُم نَفَحاتْ » بود.
بهتر است و بلكه مرجح است جلسه امشب را با روضه اي كه حضرت آقای اعلایی بخوانند و با دعای کمیل ختم کنیم.
آقای اعلایی که چشمان سیاه و فراخش از برق اشک می درخشید. برخاست و به زاویه اتاق نیم تکیه ای داد. گفت:
من هنوز در حال و هوای تقربم. در عاشورا دو گونه تقرب شاهدیم. یارانی که خود را به امام حسین می رسانند و از او اجازه می گیرند که به میدان بروند. کسانی هم مترصدند که خود را به امام حسین برسانند، او را شهید کنند و از یزید بن معاویه جایزه و صله بگیرند. اولی به تمام معنا مصداق تقرب به خداوندست و دومی هم به تمام معنا مصداق بُعد و دوری از خداست. اولی مصداق تمام عشق و محبت و ایثارست و دومی مصداق عداوت و کینه خواهی و نفرت. و هدیناه النجدین! هر دو گروه این مصادیق در تاریخ ثبت شده اند. دو مکتب و دو جهت گیری و دو مقصد و دو مقصود. چقدر خوب گفت حاج آخوند، عاشورا و امام حسین یک مدرسه و مکتب است.این سخن را بایست بر برگ گل به خون شقایق نوشت…چنان که مکتب عاشورا همین گونه نوشته شده است. شهیدان از می چون ارغوان خود نوشیدند. آقای اعلایی با آواز و صدایی آرام و خوش طنین خواند:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ‌ایست که در آسمان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ‌ها که دامن آخرزمان گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته‌ اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

عبیدالله حربن يزيد رياح رئیس یکی از عشایر مشهور کوفه بود. با هزار مرد جنگی از عشیره خود، به سپاه عمر بن سعد پیوسته بود. ماموریتش این بود که راه را بر امام حسین ببندد. امام حسین و یارانش را محاصره و دستگیر کند، تا بتوانند امام حسین را به بیعت با یزید بن معاویه مجبور کنند. در منزل قصر بنی مقاتل راه را بر امام حسین بستند. در همان منزلی که امام حسین عمرو بن قیس مشرقی را دید. از او پرسید برای یاری ما آمده ای؟ گفت: نه، من زن و بچه دارم، نگران آن ها هستم. مقداری از کالاهای مردم پیش من است، نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد، می توانم امانت ها را به دست صاحبانش برسانم؟ امام حسین گفت: بروید. به گونه ای بروید و دور شوید که نه صدای ما را بشنوید و نه سیاهی جمع ما را از دور ببینید! زیرا خداوند مقرر کرده است، هر کس صدای ما را بشنود و سایه و سیاهی ما را از دور ببیند و یاری مان نکند، عقوبت خواهد شد. عمرو و همواهانش رفتند!
حرّ به امام حسین گفت: باید در همین جا بمانید. امام حسین نگاهی به حرّ که از تابش تند آفتاب و گرد و غبار بیابان خسته و خاک آلود بود انداخت. گفت: همراهانت تشنه اند. اسب ها هم تشنه اند. ما آب به همراه داریم. مشکی آب را امام حسین به سمت حر گرفت، حر چند جرعه نوشید. امام حسین سپس سر مشک را سمت دهان اسب حر گرفت. اسب را سیراب کرد. حرّ می دید که امام حسین آرام و پر طمانینه است. وقتی فرمان عبیدالله بن زیاد به سپاه عمربن سعد رسید که امام حسین بین بیعت با یزید و کشته شدن بایست انتخاب کند. حرّ تصمیم خودش را گرفت. او تصمیم گرفت به سوی امام حسین حرکت کند و با امام حسین باشد. چنان که عمرو مشرقی تصمیم گرفت از امام حسین دور شود و به فکر زن و فرزند و امانت ها باشد. دو گونه حرکت، دو گونه تقرب و تبعّد. نقطه عزیمت و مقصد و مقصود، حرّ و عمرو شگفت انگیز است. صبح عاشورا حر به سمت خیمه گاه امام حسین حرکت کرد. حسّ پشیمانی و پریشانی بر اندامش لرزه انداخته بود. وقتی به امام حسین رسید، هر دو دست را بر سر گذاشت و با چشمان اشک بار خواند:
استغفرالله ربی و اتوب الیه!
امام حسین او را در آغوش کشید و گفت: تو حرّی همانگونه که مادرت نام تو را حرّ نامید…بغض آقای اعلایی شکست… چه راه درازی را در چه مدت زمان اندکی حرّ طی کرد…آقای اعلایی نتوانست سخنش را ادامه دهد. به دیوار تکیه داد. حاج آخوند با آواز خواند:
راهی که زاهدان به هزار اربعین رسند
مست شراب عشق به یک آه می رسد
حرّ با اجازه امام حسین به سمت سپاه عمر بن سعد برگشت. او از جمله فرماندهان سپاه عمروبن سعد بود، اکنون برگشته و سرباز امام حسین است. از همان تعبیر امام حسین استفاده کرد ، رجز خواند:
أني أنا الحر ونجل الحر
أشجع من ذي لبد هزبر
ولست بالجبان عند الكر
لكنني الوقاف عند الفر
این تعبیر وقاف بسیار زیباست! در واقع گفت: موقف من این است. من در اینجا ایستاده ام. در کنار حسینم. عمر بن سعد دید، سخنان حرّ دارد سپاه او را آشفته می کند. فرمان داد تا کمانداران دسته جمعی حر را تیر باران کنند.
صدای گریه آقای اعلایی در اتاق پیچید. حاج آخوند سر بر سر زانو گذاشت. آیت الله امامی خواند: یا دائم الفضل علی البریه… دعای کمیل خواندیم. حاج آخوند دعا را از حفظ بود.
وقتی خوانده شد: و اشتاق الی قربک فی المشتاقین…بغض آیت الله فرید شکست… به نیمه شب رسیده بودیم. آقای احمدی به حاج آخوند گفت: فردا شب آخرین شب مجلس روضه مسجد حاج تقی خان است. شما برای ما مختصری صحبت کنید. حتّی اگر شده ده دقیقه!در باره: و فدیناه بذبح عظیم!
آقای جلالی به همه مهمانان یک پاکت گیلاس داد. حاج آخوند پاکت سهم ما را توی دستمال شطرنجی یزدی اش پیچید. بال های دستمال را گره زد. خواستم بگیرم. اجازه نداد. در راه که به سمت خانه می رفتیم. از خیابان مخابرات که سمت راست به سمت دبیرستان پهلوی رفتیم، گفت: نمی دانم این شب ها باز هم در عمر ما تکرار می شود؟ زمزمه کرد: و اشتاق الی قربک فی المشتاقین… تا به خانه رسیدیم. زمزمه اش همین عبارت دعای کمیل بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)