جرعه ای از جام عاشورا، مقام عهد (۸) بخش یکم


تمام مهمانان آمدند. هیچکس غایب نبود! آقای سبحانی از اهل مسجد و نزدیکان آقای احمدی هم آمده بود تا در انداختن سفره و خدمت به مهمانان یاری کند. منهم به دلیل آشنایی کمک می کردم. نان خانگی و باسلق هم توی سفره چیدیم. شام، برنج با خورش بِه و آلوی بخارا و آلوی سیاه بود. یک نوع غذا. پیاله های ماست آب چکیده هم دور سفره چیدیم. آقای احمدی تعارف کرد ، گفت: امشب مهمان حاج آخوند هم هستیم. این باسلق ها هدیه ایشان است. سیّد یک وقتی برایم گفت، حاج آخوند خودش باسلق درست می کند و عطر باسلقا از گل های ریز گَوَن است! حاج آخوند تبسم کرد. گفت: امیدارم آقایان بپسندند. این نان ها هم دستپخت پدر سیّد است. صبح سحری دیدم توی مطبخ داشت نان می پخت و قصیده «‌ علی ای همای رحمت » را می خواند.پدر سید برای پخت نان همیشه وضو می گیرد. نوجوان هم که بود و برای درو به گندمزار می آمد، با وضو بود. یک وقتی شوخی می کرد و می گفت: من که نمی توانم دائم الصلوة باشم، دست کم دائم الوضو که می توانم باشم! آيت الله نصير الاسلام گفت: از هر چه بگذریم سخن دوست خوش ترست! امشب صحبت به مقام عهد رسیده است. صحبت های ملّا محمود بوی صحرا و بهار و باران می دهد. یک تازگی غریبی در صحبت هاست. یک نگاه تازه ای که مثل آفتاب گرم و روشنایی بخش است. حاج آخوند سرش را پائین انداخته بود. درخشش دانه های ریز عرق در شیارهای موازی و منضبط پیشانی اش…و پنجه های دست هایش که بر روی دو زانو در هم فشرده می شد.
حاج آخوند رو به آیت الله نصیرالاسلام کرد و گفت: شاید حرفای من مثل همین نان خانگی و باسلق است. بالاخره ما اهالی روستا این تازگی ها را به شکل طبیعی در زندگی داریم. سرچشمه همه معارف ما قرآن کریم و احادیث پیامبر و امامان معصوم و همین دعا ها، قرآن صاعد و محبت اهل بیت است. شما به عنوان استاد و فقیه و اصولی این طلبه کوچک را تشویق می فرمائید. من امشب منبرم را رفته ام! مرجح است از محضر آقایان استفاده کنم. آقای احمدی توضیح داد که حاج آخوند در مسجد حاج تقی خان در باره: و فدیناه بذبح عظیم صحبت کرده است.
آیت الله فرید گفت، من با ملا محمود زیارت عاشورا را در جوانی با هم مباحثه کرده ایم. ملّا محمود از همان وقت، همین توجه و دقت و لطف در نگاه را داشت. اهل مباحثه در دروس فقهی نبود، می گفت در درس متوجه می شوم، اما اهل مباحثه جدی و پیگیر در مباحث قرآنی و فلسفی و عرفانی و اصولی و ادعیه بود. برای هر کدام از دعاها دفتر یادداشت داشت. شروح مختلف را می خواند و به شکل افتراضی با نویسندگان، میاحثه می کرد. این مقدمه را من هم اضافه کردم که بگویم، همه ما همچنان منتظر صحبت ملّا محمود می مانیم! حاج آخوند با بال دستمال شطرنجی اش، عرق پیشانی اش را خشکاند. همان طور دو زانو که نشسته بود، قدری به جلو خم شد و گفت: گردن نهادیم الحکم لله! در کبوتر خانه امام حسین هستیم…
اگر می خواهیم همیشه در این حال و هوا بمانیم. این اراده و خواست معنایش تحقق یک عهد قدیمی ست! عهدی که با خداوند بسته ایم. عهدی که مبتنی بر یک میثاق است. آن عهد و میثاق با روشن ترین بیان و زبان در عاشورا تفسیر شده است. دیده اید گاهی یک تابلو، گویا تر از هزار کتاب است. جایی است که کلمه ها در وصف و بیان
در می مانند. مگر می شود بهار یا باران یا آفتاب یا سپیده سحری یا تاریکی شب در صحرا یا درخت یا بوته گل، یک شاخه ریحان، همین گل های بسیار بسیار ریز گَوَن را توضیح داد و نوشت!؟ نوشته بخش کوچکی از واقعیت را بیان می کند. تازه همان تابلو هم ما را به مهمانی ظاهر می برد. مثل دانش ما از ظاهر حیات دنیا. این آیه برای همیشه مثل یک تابلو در برابر چشمان من است، این تابلو با رساله الولایه در تماشاگه جانم برای همیشه نصب شد.يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ ( سوره روم، آیه ۷)
عالم مُلک، عالم ظاهرست و جلوه گاه عالم خلق، عالم ملکوت، عالم آخرت و باطن است و جلوه گاه عالم امر. طبیعت ما وابسته به عالم ملک است و روحمان وابسته و شیدای عالم ملکوت. در واقع جهان خلق و امر در ما یکی شده است. ما در عالم ملکوت با خداوند پیمان بسته ایم. به محض این که شعله وجود ملکوتی در ما دمیده شده است. ما بلی گفته ایم. به جهان طبیعت که آمدیم، لایه های تاریکی و مادیت وجه ملکوتی ما را پوشانیده است. اما ریشه و بنیاد هستی ما در ملکوت است. مرغ باغ ملکوتیم. جلال الدین مولوی از درخت تمثیل بسیار درخشانی برای فهم این مقوله و موضوع عهد با خداوند، آفریده است. تمایزی بین ظاهر درخت و ریشه ها قائل شده است.
چون درخت است آدمی و بیخ عهد
بیخ را تیمار می‌باید به جهد
عهد فاسد بیخ پوسیده بود
وز ثمار و لطف بُبْریده بود
شاخ و برگ نخل گر چه سبز بود
با فساد بیخْ سبزی نیست سود
ور ندارد برگ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صد برگ دست
تو مشو غرّه به علمش عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او
اگر ریشه سست و پوسیده باشد، حتی اگر درخت سبزگونه به نظر برسد، آن سبزی نمی پاید و به سرعت بی رمق و زرد می شود. درخت چگونه می تواند از زبان خاک راز گوید و دست های خود را به سوی آسمان دراز کند؟ هنگامی که استوار بر ریشه های سالم و شاداب و پر تکاپوی خویش ایستاده باشد. عهد چیست؟ به عبارت دیگر ریشه وجود و هویت و معنای حقیقی ما چیست؟ چه نسبتی با نفخه الهی در انسان دارد؟
همه ما این جمله بسیار معروف دکارت را شنیده ایم. تعبیر فرانسه اش را من از مرحوم آقای آقا کاظم، ابوالزوجه حضرت آقای احمدی ، شنیده بودم. «من فکر می کنم پس هستم.» بسیار خوب در عالم منطق و فکر منطقی سخن درست و تامل انگیزی ست. می خواهم بگویم با نگاه به حقیقت انسان و گوهر وجودی او، می توان گفت: « من عهد بسته ام پس هستم!» درجه هستی من و شعاع و سعه وجودی من، نسبت مستقیم و پایدار با عهدی که بسته ام دارد. اگر عهد را نشکسته باشم، یا به تعبیر قرآن مجید، نقض نکرده باشم. اگر عهد من بر میثاق متکی باشد. هویت و وجود من متناسب با آن تعریف می شود.
مسیحیان کتاب دینی و آسمانی خود را علاوه بر اسامی معروف و شناخته شده، تورات و انجیل که در قرآن مجید هم به این نام ها تصریح شده است. عهد عتیق یا قدیم و عهد جدید می نامند. چرا؟ این نام گذاری که توسط مسیحیان صورت گرفته است، مبتنی بر تعریف عهد است. به باور آنان خداوند، پیش از مسیح، از همه پیامبران تعهد گرفت و یا خواست که بر اساس « شریعت » انسان ها را راهنمایی کنند. در دوره و یا عهد مسیح، این عهد نه بر مبنای شریعت، بلکه بر مبنای « محبت »‌ تبیین و تفسیر شد.
در اسلام، عهد برمبنای « معرفت و محبت » است. هستی ما در حقیقت ظهور و بروز حدیث قدسی ست که مرکز و مدار این بحث است، فلسفه آفرینش انسان تبیین شده است: « کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکی یعرف » اين حديث را حاج ملّا هادی سبزواری در شرح اسماء الحسنی و علامه امینی در الغدیر نقل کرده اند. برای من این دو نفر از بسیاری از راویان حدیث توثیق بیشتری دارند! پیش از آن دو جلال الدین بلخی هم با توجه و ظرافت سروده است:

بهر اظهارست این خلق جهان
تا نماند گنج حکمتها نهان
کنت کنزا کنت مخفیّا شنو
جوهر خود گم مکن اظهار شو
نکته مولوی بسی با ارزش است! همان گونه که خداوند خود را اظهار کرد، انسان نیز بایست خود را اظهار کند. خداوند با آفرینش عالم خلق خود را اظهار کرد، بالاتر از آن خداوند با آفرینش انسان، که هم نشانی از عالم امر و ملکوت دارد و هم نشانی از عالم خلق و طبیعت خود را نمایاند؛ انسان چگونه بایست ظهور کند؟
انسان با ظهور عالم امر در خویش، با بازگشت به خویشتن الاهی خویش، با شعله ورکردن فطرت توحیدی با بروز عهد و پایبندی به آن، خود را اظهار و یا احضار می کند. وقتی لذّت حضور خداوند را می چشد، به مقام و منزلت عهد می رسد. هویت حقیقی خویش را پیدا می کند. وقتی پیدا کرد و به مقام حضور رسید:
جهان خلق و امر اینجا یکی شد یکی بسیار و بسیار اندکی شد
انسان از همان جایی و در همان جایی که باده خورده است، سر می نهد و زمزمه می کند که:
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
راز دلنشین سُکرآوری ست. هنگام یا هنگامه ای که ما هم نبودیم و هم بودیم! امام سجاد علیه السلام به این دوگانه همساز هم سامان، با لطف تمام در دعای عرفه خود اشاره کرده است. به نظرم می رسد، پیرو صحبت بسیار موثر و درخشنده حضرت آقای امامی در باره دعای عرفه امام حسین و شبهه نسبت برخی فراز های دعا، به ابن عطاالله اسکندرانی، در باره دعای عرفه امام سجاد چه می گویند؟ این دعا سرشار از محتوا و مضمون متعالی عرفانی نیست!؟ به همین مضمون توجه داشته باشید:

الّلهُمَّ انا عَبدُکَ الّذی اَنعَمتَ عَلیه قَبلَ خَلقِکَ لَهُ وَ بَعدَ خَلقِکَ ایّاهُ، فَجَعَلتَهُ مِمّن هَدَیتَهُ لِدینِکَ و وفّقتَهُ لِحَقّک
خداوند را سپاس بر نعمت هایی که پیش از عالم خلق بهره ما ساخت، یعنی هنگامی که ما در عالم امر بودیم. همان نعمت عهد.
البته قابل توجه است که همین مضمون در دعای عرفه امام حسین علیه السلام با اندکی تفاوت آمده است،
مُقِرّاً بِاَنَّکَ رَبّى وَ اِلَیْکَ مَرَدّى اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِکَ قَبْلَ اَنْ اَکُونَ شَیْئاً مَذْکُورا
اقـرار دارم بـه ایـنـکه تو پروردگار منى و بسوى تو است بازگشت من آغاز کردى وجود مرا به رحمت خود پیش از آنکه باشم
در قرآن مجید با صراحت از عهد خداوند با انسان سخن گفته شده است. به عنوان نمونه:
یکم : وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَـٰذَا غَافِلِينَ ( الأعراف: ١٧٢)
دوم: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ ( يس: ٦٠)
در هر دو آیه وجه استفهامی و استفهام انکاری به کار رفته است.
«اَلَسْتُ » در سوره اعراف و « اَلَمْ »در سوره یس. به عبارت دیگر این وجه نشانه بسیار آشکار بودن موضوع است. مثل این که به کسی که در نیمه روز در بیابان، چراغی در دست گرفته است و در جستجوی آفتاب است!
مگر خورشید را نمی بینی! به تعبیر شبستری:
بسی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
تمام وجود و حضور انسان خود دلیل آفرینندگی خداوند ست. اما از سوی دیگر ما از طریق خداوند خودمان را می شناسیم که آیه او هستیم. همان شعر محبوب پیامبر!
و فی کُلِّ شَیئٍ لَهُ آیَهٌ تَدُلُّ عَلی اَنّهُ واحِدٌ
عهد خداوند مطابق آیه الست بربکم، وجه اثباتی دارد. انسان ها شهادت دادند که خداوند ربّ آن هاست ، توحید ربوبی را پذیرفتند و به آن اعتراف و اقرار کردند.
آیه الم اعهد، وجه سلبی عهد را تبیین می کند. انسان عهد بست که عبادتش مختص و خالص برای خداوند باشد و شیطان نتواند در این عبادت هیچگونه حضور و مشارکتی داشته باشد.
چگونه انسان عهد بست؟ همان گونه که قرآن مجید نازل شده است. انسان نیز تا وارد عالم خلق شده و صورت طبیعی و مادی خویش را پیدا کرده است، نازل شده است. ما پیش از زندگی در این جهان، در عالم دیگری زندگی کرده ایم. در آن عالم به ندای الست بربکم، پاسخ مثبت دادیم. عهد یعنی حال و هوای آن عالم با ماست. مفسرانی که آیه الست بربکم را خواسته اند، با معیار های این جهانی تعریف و تفسیر کنند، سخت گرفتار تنگنایی خنده آور و یا گریه آور شده اند، آنانی که آیه را و عهد را نوعی تمثیل و یا تخییل، تفسیر کرده اند، در واقع کار خود را آسان کرده اند. اما آیه بیان یک امر واقع است، منتها امری در جهانی دیگر و با مختصاتی دیگر. کلید فهم این آیه قرآن مجید است که برای وجود مراتبی را تبیین کرده است.
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ (الحجر: ٢١)
و هيچ چيز نيست مگر آنكه گنجينه‌هاى آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه‌اى معين فرو نمى‌فرستيم.
به این ایه هم توجه بفرمائید تا هر دو بال ما برای پرواز در فضای ملکوتی قرآن مجید و فهم مقوله عهد، آفریده شود.
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَـٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا (الإسراء: ٤٤)
آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آنهاست او را تسبيح مى‌گويند، و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى‌گويد، ولى شما تسبيح آنها را درنمى‌يابيد. به راستى كه او همواره بردبار [و ]آمرزنده است.
ما در مرحله و منزلت دیگری از وجود بودیم. شاید این تعبیر و یا تابلو جلال الدین بلخی ما را به درک لطافت موضوع نزدیک تر کند:
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون بصورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه ‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)