جرعه ای از جام عاشورا، مقام عهد (۸) بخش دوم


خداوند در آن عالم، چرا نامش را « عالم عهد » نگذاریم!؟ دست کم این عنوان از زاویه دید انسانی گویاست. خداوند پنجره ای را در افق جان ما یا رو به سوی افق جان ما گشود تا او را نظاره کنیم. بر توحید ربوبی شاهد باشیم، « بلی » بگوئیم و به یاد داشته باشیم که این پنجره رو به سوی شیطان باز نشود، یا باز نماند. من چون جنس موسیقی را حرام نمی دانم! می توانم روایت دیگری از مثنوی برایتان بخوانم. بسیار به موضوع صحبت ما نزدیک است. ما انسان ها خاطره بهشت را در سرشت خویش داریم. میل انسان به سبزه ، چمن، آب روان و درختانی که تا آسمان سرکشیده اند، و از زبان خاک می گویند راز! نشانی از همان گرایش به بهشت است، مولوی می گوید، گرایش ما به آواز و آهنگ خوش، همان که غزالی در احیاء العلوم در فنّ سماع گفت: اگر موسیقی به انسان حالت ارتقاء و نشاط و بسط روحی بدهد، استماعش واجب است! مولوی می گوید ما وقتی در بهشت بودیم این آوا ها و الحان را شنیده ایم. آن خاطره بهشتی همچنان در ما زنده و تر و تازه است:

نغمه ناقوس و آواز دهل
چیزکی ماند بدان ناقور کل
پس حکیمان گفته‌ اند این لحنها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخ ست این که خلق
می‌ سرایندش به طنبور و به حلق
ما همه ابنای آدم بوده ‌ایم
در بهشت این لحن ها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کَرَب
کی دهند این زیر و آن بم آن طرب

خاطره بهشت، خاطره بهشت موسیقی، در قیاس با خاطره پیمان بستن با خداوند و میثاق عهد، کم فروغ است. آن پنجره ای که خداوند در افق روح ما گشود، همان افقی که به وجود و حضور ما در عالم امر و عهد و پس از آن در عالم خلق معنی داد، مگر می شود با کلمات وصف کرد. مگر می شود از آن اسرار جلال سخنی گفت، غیر از آن که دَم فرو بست و زمزمه کرد:
گوش ان کس نوشد اسرار جلال
کو چو سوسن ده زبان افتاد و لال
عهد ما با خداوند، خلاصه و عصاره اش کلمه طیبه توحیدی ست: لا اله الا الله! عهد بستیم که ربّ ما خداوند ست و عهد بستیم که ایّاک نعبد و ایاک نستعین. شیطان را نمی پرستیم.
در دعای عرفه امام حسین، از تمامی نعمت های خداوند که مثل آفتاب و باران بر تن و جان ما می تابد و فرو می بارد، به عنوان نشانه هایی برای یادآوری « عهد» تعبیر شده است. به این فراز دعا التفات داشته باشید:
هذا ثَنائى عَلَیْکَ مُمَجِّداً وَاِخْلاصى لِذِکْرِکَ مُوَحِّداً وَاِقْرارى
بِـالائِکَ مُعَدِّداً وَاِنْ کُنْتُ مُقِرّاً اَنّى لَمْ اُحْصِها لِکَثْرَتِها وَسُبُوغِها
وَتَظاهُرِها وَتَقادُمِها اِلى حادِثٍ ما لَمْ تَزَلْ تَتَعَهَّدُنى بِهِ مَعَها مُنْذُ خَلَقْتَنى
این است ستایش من بر تو در مقام تمجیدت و این است اخلاص من بذکر تو در مقام یکتاپرستی و اقرار من بـه نـعـمت هایت در مقام شمارش آنها گرچه من اقرار می کنم که آنها را نمی توانم شمرد، از بسیارى آنها و سرشاری و فراوانی و آشـکـارى آنـهـا و پیشى جُستن آنها از زمان آفرینش من، که همواره در آن عهد مرا بوسیله آن نعمتها یادآورى مى کردى.
عهد مثل یک نهالی که در روح ما کاشته شده است، نیاز به مراقبت دارد. تمام سخن همین است که ما در زندگی این جهانی خود، در عالم خلق تا چه حد در این مراقبت و شکوفایی و تحقق عهد در زندگی مان توفیق پیدا می کنیم. این بذری که خداوند در روح ما افشانده است، چگونه به بار و بر می نشیند.به تعبیر و تمثیل بسیار زیبای مسیح در باب چهارم انجیل مرقس، ما به عنوان یک بدزگر دانه گندم را که خداوند در جان ما افشانده ، چگونه می پرورانیم؟
راغب اصفهانی در ذیل عهد، یکی از پر لطف ترین تفسیر ها را نوشته است:
اَلعَهْدُ حِفْظُ الشَیْئ وَ مُراعاتُهُ حالاً بَعْدَ حال و سُمِّیَ اَلمَوْثِقُ الّذی یَلْزَمُ مُراعاتهُ عَهّداً
آن به آن، حال به حال، در تمام موقعيت ها بايست از عهد مراقبت كرد. اگر انسان گران ترین الماس جهان را داشته باشد، مثلا الماس دریای نور، چگونه در حفظ و حراست از آن گوهری که نمی توان برایش قیمتی تعیین کرد، مراقبت می کند؟ چشم بیدارش لحظه ای به خواب نمی رود. دریای نور که در پیش الماس عهد، رونقی ندارد! دیده اید انسان ها چگونه از جان خود مراقبت می کنند. این همه بیمارستان ها، دانشگاه های پزشکی، مراکز تحقیقات بهداشت و معالجهو همه نشانی از اهمیت جان انسان، برای انسان دارد. بسیارخوب! عهد جانِ جان است. چگونه از آن مراقبت می کنیم!؟
مهمترین واقعه ای که عهد را ویران می کند و جان ما را تاریک، ظلم است. کوچک ترین نشانی از شرک که پدیدار می شود، چراغ توحید در جان ما پرپر می زند و تاریک می شود. چرا خداوند، شرک را ظلم عظیم خوانده است؟ و چرا گفته است: لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ﴿البقرة: ١٢٤)
ظلم و ظلمت، هم در برابر نور قرار می گیرد ، هم در برابر عدالت و هم توحید! عهد با خداوند، یا عهد خداوندی، بذری بود که در صورت مراقبت به برگ ، بار ، شکوفه و گل و میوه می نشست.
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
تا از درخت نغمه توحید بشنوی!
ما این سرود جان را مثل موسی می توانیم طنینش را در سینه خود و جان خود بشنویم. چنان که موسی نخست این صدا را در جان خویش شنید و الّا بوته آتش گرفته، که صورت محو داستان، تحقق عهد خداوند با موساست.
خداوند در عهد خود با ما صادق و ثابت است. هر لحظه ما در برابر جریان بی وقفه بارش و تحقق نعمت های او هستیم. به قول سعدی هر دمی که فرو می رود، و بر میاید، تحقق دو نعمت است و بر هر کدام شکری واجب.
فراموشی و کوتاهی از سوی ماست. خداوند به ما می گوید: اوفوا بعهدی اوف بعدکم. و نیز: اذکرونی اذکرکم. این دو آیه را در کنار هم قرار دهیم. ذکر و عهد در نسبت بسیار نزدیک با هم هستند. پیامبر که به تعبیر قرآن مجید، « مُذَّکِّر» است، یعنی همان عهد را به یاد ما می آورد. تا ما جهت خودمان را با عهد تنظیم کنیم. اجازه ندهیم ظلم در اندیشه و نیت و زبان و سخن و سلوک ما راه پیدا کند. اگر به عهدی که بسته ایم وفادار باشیم و نه جفاکار، به مقام و منزلت عهد می رسیم. حتما به تعبیر عنایت لازم را داشته و دارید. سخن بر سر رسیدن به عهد است. یَنالُ و لا یَنالَ! در دسترس بودن یا نبودن، مثل تعبیر رسیدن برای میوه. مثل بلوغ، که رسیدن طبیعت انسانی به نقطه کمال طبیعی و جسمی خویش است. مثل این آیه که رسیدن به کمالِ خیر را مطرح کرده است:
لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ
خداوند بذر توحید و معرفت و محبت را در جان ما افشاند و گفت: باغبانی و حفاظت از این بذر با شما! بر سر پیمان بمان و سرکشی نکن.
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
حافظ می گوید، این پیمانی که صبغه ازلی دارد، می بایست تا ابد باقی و محفوظ بماند. این پیمان می بایست مثل نقش همان داغی باشد که نشانه ای بود که آن اسب مثلا متعلق به کیست. پیمان داغی است که بر دل انسان نهاده می شود، تا جای دیگری نرود!
این همان امانتی است که بار و سنگینی آن را آسمان ها و زمین بر نکشیدند و قرعه فال به نام من مست زدند!. ظالم که در روح او بذر عهد به ودیعه نهاده شده است و لا تبدیل لخلق الله، با جفا کاری اجازه نمی دهد که بذر برسد و شکوفا شود و به گل و میوه بنشیند، تاریک و در تنگنا و مخمصه معیشتی ضنک، باقی می ماند. در زیر آوار روح خویش مدفون می شود. با ستمگری فرصت نداد که دانه عهد تر و تازه بماند و بشکفد و بروید؛ دانه خشک که به برگ و بار نمی رسد:

چونک در عهد خدا کردی وفا
از کَرَم عهدت نگه دارد خدا
از وفای حق تو بسته دیده‌ ای
اذکروا اذکرکم نشنیده ‌ای
گوش نِه اَوفُوا به عهدی گوش ‌دار
تا که اُوف عًهدَکم آید ز یار
عهد و قرض ما چه باشد ای حزین
هم‌ چو دانهٔ خشک کِشتن در زمین

قرآن مجید برای این که ما اهمیت و حساسیت پایداری و استقامت و مراقبت از عهد را از یاد نبریم. به مواردی اشاره می کند که چگونه برخی پیامبران و یا امت ها عهد را فراموش کردند.
یکم: پیامبری که به صراحت مورد انتقاد قرار گرفته و عدم پایبندی و پایداری اش بر عهد، در قرآن مجید مطرح شده است، آدم علیه السلام است. این نقد و ملامت آدم، گواه روشنی است که حفظ عهد امری ست که به مراقبت همواره نیاز دارد.
وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا (طه: ١١۵)
عزم در واقع مراقبت از منزلت و حالت است. آدم از خود چنان اراده و مراقبتی نشان نداد.
دوم: قوم بنی اسرائیل به دلیل پیمان شکنی، به ویژه پرستش گوساله سامری و رویگردانی از توحید، نقد شده اند.
سوم: نقد به صورت عمومی مطرح شده است.
زیارت امام حسین و عهد با او، عاشورای او، ما را به یاد همان عهد می اندازد! چگونه؟ می بینیم که در عاشورا و در کربلا امام حسین در کمال ممکن و آرمانی پرچم عهد خداوند را برای همیشه تاریخ انسان و جهان در اهتزاز نگاه داشت. در دعای عرفه امام حسین گفت، به عهد توحیدی خویش با خداوند وفادار است و غباری از ظلم بر اندیشه و سلوک او ننشسته و نخواهد نشست. در کربلا و عاشورا آن سخن را تحقق بخشید. اگر انسان به مقام و منزلت« خیر» جز با انفاق نمی رسد. چه کسی را در تاریخ سراغ داریم که در انفاق بر امام حسین علیه السلام پیشی گرفته باشد؟ انفاق هر چه داشت و هر که داشت و با او بود. انفاق جوانانی که هر کدام ستاره های درخشانِ تحقق انسان تمام بودند. پیرمردانی که شادمانه و متبسم چهره شان به خون رنگین شد. نوزاد شیر خواره ای که در خون خویش غوطه ور شد. ما در برابر عظمت عاشورا، عهد با خداوند را به یاد می آوریم. به یاد می آوریم:
هر که پیمان با هوالموجود بست
گردنش از قید هر معبود رًست
امام حسین به عهد خود وفا کرد و اسوه و راهنما و ستاره سحری شد تا ما نیز راه را گم نکنیم و بر سر پیمان خود با خداوند چون بید نلرزیم. امام حسین را ببینیم. اصلا زیارت یعنی دیدن! دیده ای سبب سوز داشتن و از ظاهر امور به باطن و بلکه باطنِ باطن راه یافتن. قصه ایمان را در عاشورا آشکارا با چشم دل دیدن و سرمست شدن.
از صورت واقعه عاشورا و آوردگاه کربلا گذر كنیم. جستجو کنیم امام حسین و یاران او چه تفسیری از پیمان داشتند و چگونه بر سر پیمان خویش ایستادند و استقامت ورزیدند.اراده های از جنس پولاد خویش را در خون خویش صیقل دادند و با اشک غبار راه و دل و دیده را زدودند. پاک و صافی شدند و از چاه طبیعت به در آمدند، و حجت بالغه خداوند شدند، که می توان بر عهد و میثاق استقامت ورزید و غوطه نه تنها در اشک بلکه در خون خویش زد:
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
وَ کَیفَ تَری لَیلی بِعَینٍ تَری بِها
سِواها و ما طَهَّرتَها باِلمَدامِع
اینجاست که رابطه شگفت انگیز ما با عاشورا و امام حسین تعریف می شود. عاشورا چشمان ما را پاک و آماده معرفت حقیقت عاشورا می کند، وقتی نسبت به عاشورا معرفت پیدا کردیم، آن وقت چشمان ما از اشک نمی ایستد و آتش نامیرایی که در جانمان افروخته است، شعله ور می شود…در عاشورا، خدا را می بینیم...
حاج آخوند لحظه ای به دیوار تکیه داد و اشک از چشمانش جوشید. خمید و سرش را بر سر زانو نهاد.
آقای اعلایی با صدایی آرام ، زمزمه وار خواند:
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و دیده بر این خاک انداز
بغض آقای اعلایی شکست…صدای گریه حاج آخوند ، آزاد و رها فضا را پر کرد. انگار در صحراست و تنهای تنها…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)