جرعه ای از جام عاشورا، (۱۰) برائت، بخش یکم

آقای اعلایی به پیشنهاد ایت الله نصیرالاسلام روی صندلی که میز کوچک بیضی چوب بلوط جلو آن بود، نشست.پایه های میز خرّاطی شده و حالتی نیم رقصان داشت. آقای اعلایی عینکش را با دستمال سپیدی که توی جعبه عینک بود، پاک کرد. به شیشه عینک ها کرد و با دقّت شیشه را تمییز کرد. آقای عامری مدرس منطق، یک پارچ مسی روی میز گذاشت. لیوان بلوری هم در کنارش.
آقای اعلایی گفت: سه شبی که در باره زیارت عاشورا بحث شد، شب های عجیبی بود. نکاتی که آیت الله فرید، ایت الله امامی و مهمان عزیزمان آقای حاج آخوند مطرح کردند. برای من که عمری ست با زیارت عاشورا آشنا و مانوسم و زندگی می کنم، حاوی اندیشه هایی نو و راهی تازه بود. شما تجربه کرده اید. از راهی بار ها رفته اید و به مقصد رسیده اید. ناگاه کسی راه تازه ای را به ما نشان می دهد که راه از میان کوچه باغا و از کنار نهری سرشار از آب و از زیر سایه های درختان میوه و تابش نرم آفتاب روح بخش اردیبهشتی می گذرید. طعم این راه بر چگونگی درک مقصد اثر می گذارد.
مطلبی که من در باره برائت امشب خدمت شما عرض می کنم. انصاف این است که بگویم، حاصل گفتگویم با حاج آخوند است. نماز صبح را در مسجد ابوالفضل خیابان کشتارگاه خواندیم و از همانجا به سمت کوه مودر رفتیم. رفتیم تا کنار چشمه، چند جوان آتش روشن کرده بودند و بساط چای شان آماده بود. ما را به صبحانه دعوت کردند. تا دو ساعتی مانده به غروب همانجا بودیم. جوانان رفتند و صحبت ما ادامه داشت. با حاج آخوند از هر دری سخن گفتیم اما مرکز و مدار سخنمان زیارت عاشورا بود. می خواهم بگویم، حاج آخوند همان راه کوچه باغ معطر و از کناره رود و زیر سایه درختان میوه و تابش آفتاب بهاری را به انسان نشان می دهد.
روی سخن من با طلاب جوان است. به دو نکته بسیار مهم توجه کنیم. اول: روش کار یا مطالعه و تحقیق و فهم متن، مهم تر از موضوع است. گاهی ما بدون این که روشی داشته باشیم، می خواهیم تحقیق کنیم، مطلبی بنویسیم، حتی منبر برویم. خودمان از نتیجه راضی نیستیم. می فهمیم و حس می کنیم که کارمان دچار کاستی ست. این حس که در ناخودآگاه و یا حتی خودآگاه ما پدید می آید، ناشی ازین است که ما مشکل روش شناسی داشته و کارمان روش مند نبوده است. شما بهترین مواد غذایی را به کسی که آشپزی نمی داند بدهید برایتان خورش زهر مار درست می کند!
حرف دیگری از انیشتن است. این حرف هم بسیار قیمت دارد. گفته است: تصور و رویا از علم اهمیت بیشتری دارد. بگذارید اصل جمله را برایتان بخوانم. برخی از شما حتما با زبان انگلیسی آشنا هستید. کسانی هم که نیستند، حتما این زبان را یاد بگیرند. شنیدم در قم هم طلاب شروع کرده اند به آموختن زبان انگلیسی. انیشتن گفته است:
"I am enough of an artist to draw freely upon my imagination. Imagination is more important than knowledge. For knowledge is limited, whereas imagination encircles the world"
این سخن را انیشتن در سال ۱۹۲۹ مطرح کرده است. علم به روایت او محدود است، اما شعاع و ساحت تصور و رویا نامحدود. گویی تصور، افقی را در برابر چشمان ما می گشاید. با نگاه به افق و تصور مقصد و مقصود، ما راه می سپریم. اگر راه را درست انتخاب کرده باشیم. اگر تصوری خرسند کننده و نشاط بخش از مقصد داشته باشیم، با اطمینان راه را طی می کنیم. و بر راه استقامت می ورزیم. همان: اهدنا الصراط المستقیم.
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
اجازه دهید سه تمثیل را مطرح کنم تا بعد به مصداق زیارت عاشورا برسیم و بپردازیم.
اول: تمثیل تابلو نقاشی
فرض کنیم زیارت عاشورا یک تابلو نقاشی است. چه رنگ هایی و چه نقش هایی را در این تابلو می بینیم؟ رنگ ها با هم چه نسبتی دارند؟ نقش ها چگونه اند؟ نقش های اصلی و فرعی، رنگ های اصلی و فرعی. کدام رنگ نقش محوری دارد ، کدام نقش نقش مرکزی ست؟ البته این تمثیل فرّار است و اسان به دست نمی آید، ما به راحتی به عکاسخانه می رویم و از خودمان عکس می گیریم. اما اگر از ما بخواهند عکس روحمان را بگیریم یا روحمان را نقش بزنیم، چه بایدمان کرد؟
دوم: تمثیل راه
تصور کنیم که زیارت عاشورا یک راه است. این راه مبدا و مقصدش چگونه تعریف می شود؟ از کجا ها می گذرد؟ کدام افق پیش روی رونده است؟سوم: تمثیل درخت
اگر زیارت عاشورا را همچون شجره طیبه قرآن مجید تصور کنیم که اصلها ثابت و فرعها فی السماء چگونه این درخت را تصور می کنیم، ریشه ها و تنه و شاخسارش، برگ و بارش، طعم میوه اش، سایه آرامش بخشش.
این تمثیل ها را می توان ادامه داد، مثلا اگر زیارت عاشورا مثل آسمان پر ستاره باشد. شنيده اید یا خوانده اید که دریانوردان در قدیم از روی ستاره ها جهت خود در دریا را پیدا می کردند. کاروان ها در بیابان ها، جهت راه خود را از روی ستارگان تشخیص می دادند. اگر سرودهای دریانوردان و کاروان سالاران را بخوانید، می بینید درخشش ستاره در این سرود ها نقش بارزی دارد.
به عنوان نمونه شعر بسیار مشهور و البته بسیار زیبا و جذابی در ادبیات انگلیس ست به نام: سرود دریانورد کهن. در این سرود خورشید و ماه و ستاره مطرح شده است.
We listen'd and look'd sideways up!
Fear at my heart, as at a cup,
My life-blood seem'd to sip!
The stars were dim, and thick the night,
The steersman's face by his lamp gleam'd white;
آقای اعلایی گفت، من ترجمه شعر را برایتان نمی گویم. تا این شعر مثل یک علامت سئوال در ذهنتان باقی بماند. این که چرا به این شعر به عنوان یک تمثیل اشاره می کنم. به خاطر این است که در پس زمینه این شعر یک تراژدی انسانی نهفته است. مثل تراژدی تصلیب مسیح از دید و باور مسیحیان و مصیبت بزرگ عاشورا از دید ما، سرنشینان کشتی در سفر دریایی خود، مرغ دریایی را که در حقیقت راهنمای آنان بود و با نسیم دریایی می آمد، توسط سرنشینان کشتی کشته می شود.
برخی از مفسران شعر بلند سرود دریانورد کهن، باور دارند که کلریج، از آیه:
وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ  وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا ﴿سوره اسراء، آیه ١٣﴾
پرنده یا طائر، نماد سرشت و سرنوشت انسان می شود که از او جدایی ناپذیرست.
مگر مسیح به مسیحیان از خود آنان نزدیک تر نبود. تعبیری که در قرآن مجید برای پیامبر داریم. النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ( سوره احزاب، آیه ۶)
چرا سرنشینان کشتی مرغ دریایی البتروس را کشتند؟ البتروس مرغی است سپید که با بال های بلند و باریک، حضورش به دریانودران آرامش و اطمینان می بخشید. گویی او نشانه ای بود که دریانوردان راه را به درستی آمده اند و به ساحل طمانینه و آرامش می روند
همه ما مسافر دریای توفانی این جهانیم. البتروس مرغ دریایی ست که راهنمای ماست. مراقب باشیم مرغ راهنما را نکشیم. او را دوست بداریم و از او مراقبت کنیم و همراه با جهت پرواز او، به سیر خود ادامه دهیم. در جهان او زندگی کنیم.
موالات و نقطه مقابل آن برائت، در حقیقت راه و روشِ سیر را برای ما تبیین می کند. هم در کتاب تکوین و هم در کتاب تشریع و هم در کتاب جان انسان، شاهدیم که پدیده ها زوجی آفریده شده اند. وَمِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ( الذاریات، ۴۹) به کتاب تکوین نگاه کنیم. آب و آتش، گرمی و سردی، شیرینی و تلخی، سختی و نرمی، زمین و آسمان، تاریکی و روشنایی، شب و روز، در کتاب تشریع؟ حلال و حرام، ایمان و کفر، توحید و شرک، دنیا و آخرت، بهشت و جهنم و… در کتاب جان انسان؟ انسان و شیطان،عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، زیبایی و زشتی،سخاوت و خسّت، شجاعت و ترس، حکمت و بلاهت و…به همین خاطر گفته شده است، تعرف الاشیاء باضدادها، اگر شب نبود، مفهوم روز برای ما قابل شناسایی نبود. به تعبیر شبستری: « ظهور جمله اشیاء به ضد است.»
برگردم به سه تمثیلی که مطرح کردم. در تمثیل تابو نقاشی، نمی توان رنگ های گرم و روشن و شاد را بدون، شناخت و دقت در رنگ های سرد و تیره و اندره اور شناسایی کرد. در تمثیل راه، نمی توان حفره ها و گودال ها و دره ها و سنگلاخ ها را ندید و سر به هوا راه را طی کرد. در تمثیل درخت مگر می توان درخت را بدون شناخت آفاتش، حفظ کرد؟ در تمثیل ستارگان اسمان، ما ستاره ها را در شب می بینیم. یعنی بدون تاریکی چگ،نه می توان ستاره ها را شناخت. در ظلمات است که شعله می درخشد.
روشنایی امام حسین در عاشورا، در کنار تاریکی جان یزید بن معاویه و عبیدالله بن زیاد و عمر سعد و شمر، درخشش بیشتری دارد، یا برای ما شناختش آسانتر و یا کامل تر است. نمی توان از موالات امام حسین سخن گفت و مدعی موالات حسین علیه السلام و تقرب به او بود، اما برائت از دشمنان او و قاتلان او و فرزندان و برادران و یارانش را فراموش کرد. در واقع موالات و تقرب با برائت و تباعد یک منظومه است، ولایت یک پاره خط نیست که بگوییم فادغ از دشمنان امام حسین و این که چه کسانی او را شهید کردند، از ولایت امام حسین دَم بزنیم.
در حقیقت این اندیشه ریشه قرآنی بسیار روشن و مدلل دارد.
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّـهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّـهِ مِن شَيْءٍ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴿الممتحنة: ٤﴾
قطعاً براى شما در [پيروى از] ابراهيم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست: آنگاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه به جاى خدا مى‌پرستيد بيزاريم. به شما كفر مى‌ورزيم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد. جز در سخن ابراهيم كه‌ به پدر خود گفت: حتماً براى تو آمرزش خواهم خواست، با آنكه در برابر خدا اختيار چيزى را براى تو ندارم. اى پروردگار ما! بر تو اعتماد كرديم و به سوى تو بازگشتيم و فرجام به سوى توست.
تعبیر « اسوه حسنه » در قرآن مجید سه بار مطرح شده است، دو بار آن در همین سوره ممتحنه است، که ابراهیم و پیروان او به عنوان سرمشق نیکو در چگونگی مواجهه با مشرکان تبیین شده است، بار سوم هم به مسلمانان و مومنان گفته شده است که از پیامبر اسلام به عنوان اسوه حسنه تبعیت کنند.
این آیه چهارم سوره ممتحنه دقایق و لطایف بسیاری دارد که بحث و یا موضوع برائت را به خوبی و با جامعیت تبیین کرده است..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)