گاو زرد طلایی ما

روز جمعه ۲۸ دی ماه، انجمن دوست داران کتاب دزفول در نشست خود، به بررسی و نقد کتاب حاج آخوند، پرداختند. گاو زرد طلایی ما! را برای این انجمن و نشست فرستادم. با سپاس از انجمن و توجه شان
درود بسیار
******

اگر بگویم، زیباترین گاو مهاجران، گاو ما بود، درست گفته ام! وقتی سپیده دم به سمت میدان ده روانه اش می کردیم؛ یا پسین هنگامی که گاگِل بر می گشت و گاو زرد مثل خورشیدی که غروب می کند، سمت آغل خانه مان می آمد؛ چشم ها با مهر و محبت و تحسین به سمت گاومان دوخته می شد. رنگ زرد طلایی که پشت و پهلوهای گاو را فرا می گرفت، انگار خورشیدی بود که از پشت گاو طلوع کرده بود و شعاعش به زمین می رسید. رنگ زرد طلایی وقتی مثل آبشار از پا های گاو به سمت زانوهایش سرازیر می شد، با رنگ سفید آمیخته می شد و ساق های گاو یکدست سپید نقره ای می زد. مهره مازوی فیروزه ای که مادر بزرگم بی بی زهراء خانم در زیارت گاه آستانه تبرّک کرده بود، با نوار ابريشمی به گردن گاو آویخته بود. پدر بزرگم از این که زیباترین و پر شیرترین گاو مهاجران مال ما بود، حس خوشایند همراه با افتخار و سربلندی داشت. وقتی هوا خوب بود، گاو را کنار نایه می برد و شادمانه می شست. گاه پیشانی اش را به پیشانی گاو می فشرد، دست هایش را دور گردن گاو حلقه می زد و پیشانی اش را می بوسید. با گاو حرف می زد، قربان صدقه اش می رفت و با شوق و شور به گردنش دست می کشید.
مردم مهاجران، باور داشتند که گاو ما که آن قدر زیبا و پر شیر بود، نظر کرده است. می گفتند عمو نبی که دعا نویس مهاجران بود، برای گاومان دعای مخصوص نوشته است و گرنه مگر گاو این قدر زیبا و پر شیر می شود!؟ گاهی پیاله به دست به خانه مان می آمدند تا پیاله ای از شیر گاومان که گمان می کردند، نظر کرده و متبرک است، برای مریضشان ببرند. همیشه در یک ظرف سفال سبز که داخلش به رنگ آبی فیروزه ای شرّابه ای بود، برای چنان وقتایی از شیر گاو نگه می داشتیم.
کاو میان گاوان ده مثل ماه شب چهارده در بین ستارگان بود، می درخشید و می تابید. چندین بار مشتری آمد که گاومان را بخرد. پدر بزرگم می گفت: تا من هستم این گاو فروشی نیست. به عمویم و پدرم وصیت کرده بود که قدر گاو زرد را خوب بدانند و فریب وسوسه شیطانی و مال دنیا را نخورند، همیشه از گاو مراقبت کنند. هیچگاه به فکر فروش گاو نباشند، کسی که مایه برکت را نمی فروشد!
همه ما، همه مردم مارون گاو زرد را دوست داشتند. به سمت گاو می آمدند و گردن و پشت گاو را لمس می کردند. هیچ کس از خانواده ما به فکرش نمی رسید که روزگاری گاو زرد فروخته شود و یا بدتر از آن به کشتارگاه برده شود تا ذبح شود، مگر می شد چنین تصوری داشت؟ مگر کسی جرئت داشت چنین خیال خامی را در سر بپروراند؟
تنها رقیب گاو زرد طلایی ما اسب حاج آخوند بود که قهوه ای روشن آمیخته با قهوه ای پررنگ بود. رقیب نبود، مکمل بود! وقتی اسب و گاو در کنار هم قرار می گرفتند، تماشایی بود…

صبح سحری، از صدای گریه پدر بزرگم بیدار شدم. صدا از سمت حیاط خانه که رو به تپه بود می آمد. چشم باز کردم، هوا تاریک و آسمان آبی تیره بود و ستاره های نقره ای و طلایی برق می زدند. صدای گریه آرام بود، انگار پدر بزرگم بغضش را پنهان می کرد و فرو می خورد و یا دست بر دهانش گذاشته بود. آرام از جایم بلند شدم و پای برهنه به سمت پله ها رفتم. پدر بزرگم روی پله اول نشسته بود و زانوانش را بغل کرده بود. پیشانی اش بر سر زانو بود. متوجه نشد که دارم آرام از پله ها پائین می آیم. وقتی بالای سرش رسیدم، دستم را بر شانه اش گذاشتم و گفتم: بابا علی!
سرش را از روی زانو بالا گرفت، با چشمانی که برق اشک در آن می تابید، نگاهم کرد، با محبت گفت: پسرم بیدار شدی؟ پرسیدم چرا نخوابیدی؟ چرا گریه می کنی؟ گفت: گاو زردمان مرده است. نتوانستم بایستم، کنار بابا علی نشستم و بغضم ترکید، مگر می شود گاو زرد طلایی مان که مثل کشتی در میدان ده و صحرا، در دشت چما حرکت می کرد، بمیرد؟ پدر بزرگم همانظور که دست راستش را دور گردنم حلقه زده بود و مرا به پهلوی خود می فشرد؛ انگار صدای قلبش را می شنیدم. گفتم: بابا علی برم عمو نبی و پدرم را صدا کنم؟ گفت: برو خانه حاج اخوند بگو بیاید تا با او حرف بزنم. رفتم، پای برهنه و با شتاب. اندک اندک هوا روشن می شد و صدای اذان رجبعلی از مسجد ده به گوش می رسید. صدای خروس هفت رنگمان بلند شده بود. می دانستم حاج آخوند برای نماز صبح به مسجد می رود. مسجد ده نزدیک خانه حاج آخوند بود، کنار نایه وضو گرفتم. حاج آخوند بر سجاده اش نشسته بود. می خواست بلند شود برای نماز، مرا دید. فهمید که وضعیتم عادی نیست. صدایم کرد. خوبی پسرم؟ آمدی نماز؟ بابا علی کجاست؟ گفتم، توی حیاط خانه دارد گریه می کند، گاو زردمان مرده است. چطور مرده مگر می شود؟ حاج آخوند نماز صبح را با شتاب خواند، برای تعقیب نماز و نماز مستحبی نماند، دست مرا گرفت و به سمت خانه مان رفتیم. پدر بزرگم توی حیاط روی زمین خشک داشت نماز می خواند. حاج آخوند پدر بزرگم را در آغوش کشید. پدر بزرگم سرش را روی شانه حاج آخوند گذاشت، شانه هاش تکان می خورد.
عمو نبی و پدرم و جهان خانم و مادرم و مادر بزرگم توی حیاط بودند، همه فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده است. همه چشم ها خیس اشک بود. کبرا خانم زن آقا مرتضا که افسانه را در بغل گرفته بود و مملی پسرش گوشه حیاط کنار بافه هفت چین نشسته بودند و گریه می کردند. همه ما گویی عضوی از خانواده را از دست داده بودیم. ماغ گاو زرد، موسیقی خانه ما بود، مثل آواز لک لک ها وقت کوچ.
حاج آخوند برای صبحانه خانه ما ماند. مراقب پدر بزرگم بود. گفت: خداوند انسان را با هر کس و هر چیزی که در دنیا دوست داشته باشد در قیامت محشور می کند. گاو زرد آسید علی آقا هم در بهشت پیش او خواهد بود! ما با محبت آنچه و آن که دوست داریم زندگی می کنیم. پدر بزرگم لبخند زد اما همچنان چشم های زیتونی اش خیس اشک بود. مادر بزرگم مهره مازوی گاو زرد را کنار رشته های رنگی دانه های اسفند که به دیوار اتاق هشت دری زده بودیم، آویخته بود. مادر بزرگم می گفت، گاومان را چشم زخم زده اند. نواری که مهره مازو به آن کشیده شده بود از ابریشم خام و طلایی بافته شده بود.
حاج آخوند گفت: شنیده اید گفته اند هر کسی در این دنیا همزادی دارد! در خیال هم که شده به همزادش فکر می کند. گاهی برای همزادش دلش تنگ می شود. پرنده ها و درختان و گل ها هم همزاد دارند. گاو زرد طلایی بابا علی حتما همزادی دارد. شاید خدا خواست و همزادش را پیدا کردیم. بابا علی لبخند زد و دست حاج آخوند را فشرد.
هنوز تابستان تمام نشده بود و مدرسه ده باز نشده بود، که پیش از غروب آفتاب حاج آخوند با حشمت قصاب ده و عمو یدالله شوهر عمه ام به خانه مان آمدند، گاو زرد طلایی همراهشان بود! گاو جوانتر از گاو خودمان و اندکی لاغر بود، اما انگار همو بود! همان رنگ زرد طلایی و پاهای سفید. پدر بزرگم تا گاو را دید به سمتش دوید و پیشانی اش را به پیشانی گاو چسباند، مدتی همانظور ماند، بغضش ترکید، پیشانی گاو را بوسید، گاو با چشمان آینه مانند براقش بابا علی را نگاه می کرد و نفس نفس می زد. بابا علی حال و روزش عوض شد. بعدا حاج یدالله برای پدرم و عمو نبی تعریف کرد، حاج آخوند به او گفته بود، برو کشتارگاه اراک. حتما در میان گاوهایی که به کشتارگاه می آورند، گاو زرد طلایی پیدا می کنی، می گویند هر روز بیش از هزار گاو ذبح می کنند، حتما پیدا می کنی، به هر شکلی شده گاو را بخر و بیاور. عمو یدالله ده روز تمام در کشتارگاه مانده بود، تا گاو زرد طلایی، همزاد گاو ما را یافته بود.
حاج آخوند بعد ها می گفت: وقتی کسی چیزی یا کسی را که دوست دارد از دست می دهد، باید به هر شکلی شده جای او را برایش پر کنیم. مثلا کودکی پدرش می میرد، ما بایست به او توجه بیشتری کنیم. مثل پدر مراقبش باشیم. نقش پدرش را بازی کنیم. بازی واقعی و از سویدای جان. محبت می تواند جای خالی پدر را پر کند. یادم آمد، وقتی چهار گوسفند رجبعلی را دزد برده بود، حاج آخوند در شب جشن سیزده رجب در مسجد، برایش چهار گوسفند فراهم کرد. یک گوسفند خودش داد، دو تا کلّه مهدی کدخدای مهاجران و یکی هم عمو نبی، می گفت انسان ها و حیوانات، همین گاو زرد شما، نشانه اند، وقتی خداوند می گوید، اگر نشانه ای نسخ شود یا فراموش شود، شبیه به آن یا بهتر از آن را به شما خواهم داد. گاو زرد طلایی که حاج آخوند برای پدر بزرگم گرفته بود و مادر بزرگم بلافاصله مهره مازوی فیروزه ای را به گردنش بسته بود، حامله بود! اولین کسی که متوجه حاملگی گاو شده بود، کبرا خانم خوش نشین بود. مادر بزرگم یک کله قندو یک کیسه آرد و یک قواره پارچه چیت و یک روسری ململ به عنوان مشت لُق به کبرا داد. پدر بزرگم سجده شکر به جا آورد، که به موقع گاو را عمو یدالله و حشمت از کشتارگاه اراک خریده بودند. همه منتظر تولد گوساله بودیم. درست همرنگ گاو بود، منتها براق تر و پر تلالو. شادی به تمام معنی به خانه ما بازگشته بود. حاج آخوند گوساله را نوازش می کرد. گفت، نگفتم خداوند وقتی نشانه ای را از ما می گیرد، نشانه ای دیگر چه بسا بهتر از آن به ما می دهد؟ گاو شما مُرد، اما حالا دو تا گاو و گوساله زرد طلایی دارید. بابا علی انگار حکمتی در مرگ گاو شما بود، قرار نبود این گوساله وقتی در شکم مادرش بود بمیرد. گاو شما مُرد، مرگش وسیله ای شد، تا این گوساله زنده بماند! یک سالی که گذشت گاو پروار شد ، درست مثل همان گاو زرد طلایی خودمان، مثل کشتی در دشت چما و میدان ده می خرامید. مردم مارون با پیاله گه گاه به خانه مان می آمدند و از شیرش به عنوان تبرک استفاده می کردند. گوساله هم با جست و خیز و شوری که می آفرید بر شادی همه ما افزوده بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)