کیمیای کلمه، اویس قرنی

چگونه می توان از علی یا در باره علی سخن گفت!؟ بی آن که در حضور علی باشم، حضورش را احساس می کنم. انسان می تواند فرای زمان و ورای مکان قرار گیرد. مگر محبوبم محمد مصطفی نگفت: من نسیم رحمانی و بوی خوش بهشت را از سوی یمن می شنوم! مگر یعقوب بوی پیراهن یوسف را در کنعان نشنید؟ حقیقت زندگی همین است. شمیدن آن بوی خوش رحمانی و شنیدن صدای خدا در آینه هستی. در حضور اویم. چنان که در حضور محبوبم محمد مصطفی بودم ، همیشه بوده و هستم. در صفین هستیم. چشمان علی لبالب موج اشک و اندوه است. چرا باید مسلمانان در این آغاز راه و ابتدای کار در برابر هم بایستند و بر روی هم تیغ بکشند؟
هر دو سپاه در برابر هم صف کشیده بودیم. من و عمار جزو پیادگان سپاه بودیم. هر دو تا مان، موی سر و سیمایمان سپید شده بود. عمار مرا در آغوش گرفت و با تبسم گفت: موی سپید وقتی به خون مان خضاب شود، زیباست!
ناگاه فردی که هم سن و سال عمار و من به نظر می رسید؛ از صف سپاه معاویه و شام پیش آمد و با صدای رسا فریاد زد:
ـ آیا اویس قرنی در میان شماست!؟
من سرم را پايین انداخته بودم. گرمی صبح تابستانی و شرمی که از شنیدن نامم در چهره ام دوید باعث شد، دانه های درشت عرق از پیشانی ام چوشید. عمار پاسخ داد:
بله اویس قرنی در سپاه علی است.
آن مرد در حالی که از شوق می لرزید، گفت:
از محمد مصطفی پیامبر خدا شنیدم که گفت، اویس قرنی بهترین تابعان است، از او بخواهید برایتان استغفار کند، من با سپاهی که اویس در آن است نمی جنگم. اسبش را هی زد و به سمت سپاه علی آمد. عمار به او سلام کرد و خوشامد گفت، گفت:
برادرم ایشان اویس قرنی هستند!
مرد نگاهی به من انداخت. در چشمانم نگاه کرد. از اسب پیاده شد مرا در آغوش کشید. پیشانی مرد را بوسیدم و گفتم:
خداوند را سپاس، که سخن پیامبر تو را نجات داد و از سپاه ستم به سوی سپاه مولایمان علی آمدی.
ماه محرم که با تابستان هم نوا شده بود. دو سپاه روز ها در برابر هم صف می کشیدند اما جنگی اتفاق نمی افتاد. تلاش معاویه و عمرو عاص این بود که بتوانند برخی از افراد بانفوذ و موثر سپاه علی که روسای قبایل بودند به سمت خود بکشانند. بازار وعده گرم و فریبنده بود.
علی دید؛ پیش از نماز مغرب، عمار یاسر، خزیمه، زید بن صوحان، مالک و اویس قرنی حلقه کوچکی تشکیل داده اند و گرم گفتگویند. علی به جمع آنان پیوست.
عمار گفت: اویس در باره مرگ برایمان صحبت می کرد. جوری از مرگ سخن می گوید که انگار تشنه ای از شربت عسل کوهی معطر به عطر ریحان و رازیانه سخن بگوید! علی دستش را بر شانه ام گذاشت و با تبسم گفت: اویس چگونه ما را پیدا کردی!
گفتم:
مولای من! من گوشم به صدا ها و مشامم به بو ها حساس است. سکوت کردم… در کنار فرات مشغول وضو بودم، مثل همین هنگام بود، صدای رپ رپ طبل را شنیدم، صدای آوای چاووشان، می خواندند: به سپاه علی به پیوندید! بوی تو را شنیدم. صدای رپ رپ طبل با صدای قلبم یکی شده بود و بوی خوش تو با بوی محبوبم محمد مصطفی یکی بود. کنار فرات سر بر سجده نهادم. دعا کردم: خداوندا مرا به سپاه علی برسان! موجی از فرات به پیشانی ام رسید. طراوت آب! دنبال صدای رپ رپ طبل و بوی خوش علی آمدم.
علی گفت: بارها دیدم. پیامبر، رو به سوی یمن می کرد. نفس تازه می کرد. چشمانش را می بست. حسی از شادی چهره اش را می شکفت و می گفت:
بوی دم زدن خداوند را از سوی یمن می شنوم!
اویس برافروخته شده بود، چهره اش گلگونه بود. زمزمه کرد. یاد محبوب همیشه محبوب است. یا علی از پیامبر برایمان بگو!
علی گفت: اویس با پیامبر خدا از طائف به مدینه آمدیم. وارد خانه پیامبر که شدیم. می خواستم به خانه ام بروم، شوق دیدار فاطمه را داشتم. دیدم پیامبر احوال دگرگونه ای دارد. بی قرار بود. از خواهرم ام هانی پرسید: اویس اینجا بود!؟ کسی نام تو را نمی دانست. گفتند، دیروز شتربان جوانی از یمن برای دیدارت آمده بود، نیمروزی ماند، سلام رساند و رفت . گفت: مادرش منتظر اوست، خداحافظی کرد و رفت. پیامبر گفت: خانه از روشنای اویس و از عطر دلپذیر اویس لبریز است. رو به من کرد و گفت: علی وقتی اویس را دیدی سلام مرا به او برسان. به اویس بگو، من شوق دیدار تو را داشتم، همان طور که بهشت در آتش شوق دیدار توست!
بی تاب شده بودم. خمیدم و سرم را بر زانوی علی نهادم. رسم علی بود که همیشه دو زانو می نشست. علی هر دو دستش را بر سرم نهاد. پیشانی ام عرق کرده بود و غبار صحرای صفین بر پیشانی ام نشسته بود. گفت: اویس تو محبوبِ محبوب ما رسول خدا بودی و هستی. برای ما برای همه مسلمانان دعا کن! بیش از همه وقت به حکمت و تقوی و اخلاص و صبر نیازمندیم. علی سکوت کرد، گفت اویس تو برایمان حرف بزن! نیکویی و زیبایی چیست؟ در چیست؟
گفتم: مولای من! ایمان با دانش و دانایی زیباست و دانش و دانایی با سلوک و رفتار نیکو و رفتار نیکو با شکیبایی آراسته می شود. دانش توام با شکیبایی زیباست! مولای ما، این زیبایی ها در تو به اوج و کمال خود رسیده اند.
علی سرش را پایین انداخت، سکوت کرد، به افق که ارغوانی شده بود، نگاه کرد و گفت: اویس هر چه دارم از محمد مصطفاست، من بنده ای از بندگان اویم! چشمان علی غرق اشک شد و جمع ما به گریه افتادیم.
صدای اذان بلند شد، علی در صف نخست به نماز ایستاد. در طول نماز یاد پیامبر و بوی خوش او و سخن او که از زبان علی شنیده بودم. نمازم را سرشار کرده بود. بوی پیامبر، عطر حضور او از نسیم، از خاک، از بوته های گیاه، از فرات، از آبی اسمان، از نور ستاره ها، از تابش ماه به مشامم می رسید. همه هستی سرشار از بوی دوست بود.
علی دستش را بر شانه ام قرار داد. با محبت و بارقه ای از اندیشه که در نگاهش می درخشید، گفت: اویس پیراهن پیامبر!؟
سر بر شانه ام نهاد. شانه ام را بوسید، پیراهن را بوسید. بوئید. مرا در آغوش کشید، سر بر شانه ام نهاده بود، از شوق می لرزید. من هم علی را در آغوش گرفتم، اشک امانم و مجالم نمی داد. گونه راستم را بر قلبش نهاده بودم. گفتم:
بله پیراهن پیامبر است! مثل پیراهن یوسف! چشمان یعقوب که از اندوه و اشک سپید شده بود، با بوی پیراهن یوسف گل کرد و درخشید. این پیراهن که سال هاست مثل سپیدی چشمانم آن را عزیز نگاه داشته ام. به هنگامه بهشتِ شهادت گل می کند! این پیراهن را پیامبر برایم فرستاد، پس از همان سفری که تشنه شوق دیدارش از یمن آمده بودم و دیدار میسر نشد. به مادرم گفتم، پیراهن پیامبر به زندگی ام عطر حضور او را می دهد. این پیراهن یوسف است! و روشنای دیده دل و جانم از آن است، از اوست. بوی عطر عبیر آمیز محمد با پیراهن نه در خانه و محله ما بلکه در یمن پیچیده بود. پیراهن بوی بهار صحرای سبز و سرمست لاله های آتشین یمن را می داد. بوی صحرایی باران خورده، بوی جان بود. پیراهن شعله ای از روح پیامبر بود. من تا امروز این پیراهن را هیچگاه نپوشیده ام. همیشه مثل سجاده به هنگام نماز سر بر آن می نهادم ، بوی خوش پیراهن در نمازم جریان می یافت، نمازم معطر می شد. گاه شب ها در خلوتم با پیرهن گفتگو می کردم. شمیم عطر جان پیامبر از پیراهن او می تابید و می دمید. گاه که سینه ام تنگ می شد و قلبم مثل آتشدان شعله می کشید، پیراهن را بر قلبم می نهادم. با پیراهن حرف می زدم، بوی آشنای پیراهن سخن می گفت.امروز پیش از دمیدن ستاره سحری محبوبم محمد مصطفی را در خواب دیدم. در دشتی از لاله های سرخ قدم می زدیم. زمین به رنگ نقره خام و گل ارغوانی زغفران بود، پیامبر تبسم کرد و گفت: اویس پیراهن را بپوش و بیا! آغوشش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت سرم را بر سینه پیامبر نهادم، مثل اکنون که سرم بر سینه توست. از بوی پیامبر و عطر پیراهنش مست شدم. همین پیراهن بر تن پیامبر بود! پیامبر گفت: اویس من و بهشت شوق دیدار تو را داریم. تو با همین پیراهن محشور می شوی، به گمانم این پیراهن سپید، دشت لاله های سرخ و ارغوانی خون من خواهد شد و جامه شهادتم!
با خودم گفتم، امشب شب سجده است! تمام شب را با سجده سپری خواهم کرد. پیراهن از عطر وصال سرمست و سرشاراست. از ارودگاه فاصله گرفتم. به هلال ماه صفر چشم دوختم. به آبی پررنگ آسمان، به تابش ستاره ها، به سکوت شب. به آوای فرات، عمار به سویم آمد، بی تاب بود. بی هیچ کلامی مرا در آغوش گرفت. شانه هایش از گریه لرزید. گفت: اویس! حال غریبی دارم. از سویی بوی وصل حبیب مان رسول الله مستم کرده است و از سویی تنهایی علی، سکوت او، نگاه او، آتشم می زند.
دست عمار را گرفتم گفتم: عمار بیا به نزد علی برویم! دیدار علی تو را آرام می کند، من هم تشنه نگاه در چشمان علی هستم. عمار مثل شعله ای از مهتاب بود، آرام و پر تلالو. دو جوان نزد علی بودند. پسر عمو بودند. پدرانشان در سپاه معاویه بودند. آن دو پسر عم در سپاه علی! جوانان به ما با محبت و شور نگاه کردند. شاید گمان نمی کردند، پیرمردانی به سن و سال ما، شمشیر در دست در سپاه و رکاب علی باشیم. اویس و من هر دو جوان را بوسیدیم و نشستیم. علی پیشانی عمار و پیشانی مرا بوسید. جوانان می خواستند بروند، علی به آن ها گفت، اویس و عمار دوستان و یاران من هستند، دوستان و یاران پیامبر خدا. ما حقیقت را با اشخاص، با عمو و پدر نمی سنجیم. حقیقت خود یک ملاک است، انسان ها بایست خود را با آن تطبیق دهند. شما جوانان عزیز، نگران نباشید که پدر و عمو در سپاه معاویه هستند. اگر در قلب آن ها روشنایی حقیقت بتابد، از معاویه فاصله خواهند گرفت. انسان ها را با حق بشناسید و نه حق را با انسان ها. مگر انسانی که آن چنان با حق آمیخته باشد که نتوان میان او و حق فاصله ای تشخیص داد. عمار رو به جوانان کرد و گفت. مثل سخن پیامبر که در باره علی گفت: علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار!
چهره جوانان از شادی و طمانینه درخشید. جوانان رفتند. علی گفت. آن چه دل انسان را آرام می کند، این است که همه چیز در برابر چشمان خدا اتفاق می افتد! او بر هستی محیط است، با هستی است، چشمش به شماست!
با خودم گفته بودم با عمار به نزد علی برویم که عمار آرام شود، اکنون این سخن علی، آتشی بود در خرمن اندیشه و ذهنم! نَفَسم به شماره افتاد. علی دستش را بر شانه ام فشرد. به عمار گفت: عمار! الا بذکرالله تطمئن القلوب! لنگر طمانینه جان انسان یاد خداست. با خدا که باشیم، هیچ کاستی نخواهد بود. تفاوتی نمی کند که در برابر سپاه شام ما سه نفر باشیم و سپاه شام دریایی از جمعیت! عمار نفسی تازه کرد، چشمانش از امید و اطمینان درخشید.
علی گفت: امشب شب دعای شماست. خلوتتان با خداوند، چه بسا فردا جامه های شما به خونتان رنگین شود. این پیراهن رسول الله دشت لاله می شود! من لبخند زدم، خم شدم و شانه علی را بوسیدم. علی گفت: اویس! در بهشت که شوق دیدار تو را دارد، رسول خدا را می بینی، با همین پیراهن با لاله های خونینی که بر آن شکفته است! امشب شب سجده توست! اویس تو مثل دریایی و تشنه آب! جرعه ای از آب حیات چشمان مست محمد گوارایت باد. رو به عمار کرد و گفت: عمار تو دوست و یار محبوب من بوده و هستی. تو پرچمی هستی که مسلمانان با حضور تو در صفین می توانند راه را پیدا کنند و بدانند کدام سمت و کدام لشگر، در برابر حقیقت ایستاده اند. علی به من گفت: اویس امشب شب سجده توست!
سال هاست. که گاه شبی را تا سپیده دم به قیام می گذرانم. شبی را به رکوع و شبی را به سجود. سجود مثل پروازست. وقتی سر بر خاک می نهم. از خاک و با خاک گویی به پرواز در می آیم! مثل ستاره ای در مدار می گردم، ستاره ها در مدار قلبم می گردند. سرمست می شوم و غرقه در روشنایی! بوی خدا را احساس می کنم. بویی که در آینه چشمان محمد و علی، جلوه اش را دیده ام. شبم به سجده گذشت. برای نماز صبح به سوی چادر علی رفتم. علی سر بر خاک نهاده بود. در میان جمع همهمه آرامی، مثل صدای جویباری یا موج های خرد برکه ای، به گوش می رسید. همه می دانستند که امروز جنگ شروع می شود. همه می پنداشتند چه بسا این آخرین نماز صبحشان و آخرین نمازشان به امامت علی باشد. شاید آخرین روزی ست که با مهر و اندوه در آینه الهی چشمان علی نگاه می کنند. آخرین باری ست که سر بر خاک می نهند. آخرین باری ست که دعای صباح علی را در این سپیده دم در صفین می خوانند. جوانی که سی ساله به نظر می رسید، کنارم نشسته بود. اهل مدینه بود. گفت: چه بوی خوشی از پیراهنت به مشام می رسد. گفتم: این پیراهن پیامبر است. طاقتش تمام شد، مرا در آغوش گرفت و گفت، چه سعادتی! من پیامبر را ندیده ام. پیراهن را غرق بوسه کرد. گفتم پسر عزیزم! من هم پیامبر را ندیده ام. اما خداوند را هزار بار شکر که من و تو در رکاب علی هستیم. علی همان بوی خوش پیامبر را می دهد. نَفس پیامبر است. تو جوان عزیز که در جوانی با علی هستی، در قله کمال سعادتی. طوبی لک! بارقه لطف خداوند بر قلبت افتاده است. چشمان جوان خیس اشک شد. علی از سجده ای طولانی سر بر داشت. به صف نگاه کرد. مرا دید. جوان را دید. به جوان اشاره مکرد به نزد علی برود. رفت، علی او را در آغوش گرفت و پیشانی جوان را بوسید.
از نماز دل نمی کَندم. دوست داشتم این حال نماز برای همیشه با من بماند. هلهله سپاه معاویه میدان را پر کرده بود. ما هم صف زدیم. عمار و من جزو پیاده نظام سپاه علی بودیم. کنار هم ایستاده بودیم. علی به ما به همگی سپاه گفته بود، ما جنگ را آغاز نمی کنیم. هنگامی که سپاه معاویه یورش آوردند ما دفاع می کنیم. یورش آوردند. عمار و من به مقتضای حال و سن و سالمان جوان نبودیم، سواره هم نبودیم که به چابکی و به تاخت حمله ور شویم و دفاع کنیم. شمشیرم را آخته به سمت سپاه معاویه می رفتم. ..
تیری بر سینه ام، بر قلبم نشست. به سینه ام نگاه کردم، لبخند زدم، پیراهن سپید پیامبر دشت لاله شده بود…
هنگام غروب شعله نبرد خاموش شده بود. پیکر شهیدان را از میدان خارج می کردند. بر پیکر اویس بیش از چهل زخم تیر و نیزه و شمشیر دیده می شد. تیری که بر قلبش نشسته بود.
علی بر اویس و عمار و شهیدان نماز خواند. گفت: اویس در عبادت گاه شبی را به قیام می گذراند و شبی را به رکوع و شبی را به سجده… چشمان او هیچگاه از شوق دیدار خداوند و محبت نسبت به پیامبر خفته و خاموش نبود. او اکنون مسجود فرشتگان است و بهشت تشنه و واله اوست و پیامبر شوق دیدار اویس را دارد.


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)