کیمیای کلمه، سلمان پارسی

هنگامی که سید و سالارمان محمد مصطفی، پیامبر خدا رادیدم، علی مرتضی در کنارش بود. راهی طولانی ، ناهموار و نَفَس گیر، بیش از چهار دهه از جی تا یثرب آمده بودم تا دلم قرار و آرام یابد. مثل کشتی بودم که در بندر گاه های گوناگون لنگر می انداختم، اما دریغ از طمانینه خاطر و آرامش جان…طوفان جانم دمی آرام نمی گرفت، زندگی ام، روزان و شبانم با جستجو و بی تابی و بی قراری همراه بود. قلبم آتشفشانی بود که می خواست در دریایی فرو رود، یا در حسرت و انتظار بودم که دریایی از زمین بجوشد و قلبم را در کام خویش بکشاند؛ تا قرار یابد. با خود می گفتم کاش من هم مثل مغان زرتشتی ، مثل گشتاسپ و هرمزد و ارونداد بودم که از دمیدن ستاره ای در شرق دریافته بودند، مسیح در فلسطین چشم به جهان می گشاید. من هم در پرتو نور ستاره ای از میلاد احمد، پیامبری که مسیح به آمدنش بشارت داده بود، آگاه می شدم. این ستاره بر آستان جانم تابیده و گویی از افق جانم دمیده بود. کاش من هم مثل مغان زرتشتی با کندر و مورد و مهر گیا و کافور به دیدار پیامبر خدا می آمدم. بارها در معابد مسیحی نصیبین و عموریه، وقتی انجیل می خواندم، داستان دلکش مغان زرتشتی بی تابم می کرد. آنان ستاره شرق را دیده بودند، با اطمینان و هدایا به فلسطین رفتند و مسیح را زیارت کردند. با مریم سخن گفتند. چه بخت خوشی داشتند!
کتاب راهنمای مینوی خرد، همراهم بود؛ هنوز هم هست. از خانه و سرزمین و آئین مان که کوچ کردم…گریختم!؟ مینوی خرد هدیه استادم بامداذ بود. گفت: روزبه این کتاب را برای همیشه به همراه داشته باش و بخوان، تا روزگاری که خود « مینوی خرد» شوی! شال سبز تیره مادرم که در میانه اش خورشیدی بود و در میانه خورشید، نشانه فروهر به رنگ کشتزار طلایی گندم در نیمروزی تابستانی، شال را بر شانه ام افکنده بودم و آینه ای کوچک با قاب لاجوردی - مسی که هدیه پدرم بود، این سه در گذار سال ها همیشه همراهم بودند. می توانم بگویم بنیاد پرسشگری ام با کتاب مینوی خرد، رنگ و معنا و ژرفا یافت. خودم را به جای دانا قرار می دادم یا تصور می کردم، به پاسخ های مینوی خرد، گوش جان می سپردم. با خود می گفتم: اگر من به جای دانا بودم، آیا می توانستم پرسش ها را دقیقتر، کامل تر و بهتر ادا کنم؟ چه پرسش های دیگری می توانم طرح کنم که در این گفتگوی دلکشِ دانا و مینوی خرد بیان نشده باشد!؟ پس از آن در میان سالی هنگامی که به دهه پنجم عمر رسیده یودم، می اندیشیدم آیا می توانم مثل مینوی خرد سخن بگویم!؟
گذارم از آئین زرتشت و یهودیت ومسیحیت، اندیشیدن در باره مفاهیم دینی و انسانی و فلسفی، بر ژرفای پرسش هایم افزوده بود. از سویی پاسخ های مینوی خرد را می سنجیدم و ارزیابی و داوری می کردم. در نصیبین راهنمای الهی ام، که گویی در این جهان زندگی نکرد و بهشت اندیشه و سلوک عاشقانه اش خدشه ای نپذیرفت. کتاب گیتا را به من داد. گفت این پرسش و پاسخ ها هم می تواند به تو کمک کند. بعد با هم کتاب ایوب ، مزامیرِ داود و غزل غزل های سلیمان را خواندیم. خواندنی با افسوس و حسرت به حال زار ایوب! شوقی سرمست کننده از حال خوش داود و جادوی کلام سلیمان و معشوقه اش! آتش تشنگی ام افزون و شعله شوق مثل خونی تازه و گرم در رگهایم می دوید و می تپید. با این آتش تشنگی و شعله شوق و شیدایی ربّانی و الهی از نوجوانی و جوانی تا میان سالی، تا نیمه راه عمر در سیر و سفر بودم!
آیات مزامیر را با اشک و شوق می خواندم:
« چنان که آهو برای نهرهای آب شدت اشتیاق دارد* همچنان ای خدا! جان من اشتیاق شدید برای تو دارد* جان من تشنه خداست خدای حی* که کی بیایم و به حضور خدا حاضر شوم* اشک هایم روز و شب نان من می بود* چون تمامی روز مرا می گفتند خدای تو کجاست* چون این را به یاد می آورم جان خود را بر خود می ریزم*»
احساس می کردم مانند شمعی می سوزم و آب می شوم. اشک هایم کدازه های جان من است که به تعبیر داود بر خود می افشانم.
کاش مثل سوشیانس شش چشم داشتم، هیچ امری از نگاهم پنهان نمی ماند! در آرزوی شنیدن صدایی بودم که گویی همان روح مینوی بود که مینوی خرد جلوه ای از آن بود. در انتظار صدایی بودم که انگار صدای خرد ناب بود، در حسرت بوی بهشت بودم.
راهنمایم برنابا در نصیبین به من گفت: حقیقت زندگی شنیدن آهنگ نغمه آرمانی و گوش دادن به سخن خداوندست. شنیدن ترنّم صدای اوست. مثل طنین صدایی که در کوه طور در گوش موسی پیچید و
چهره اش از دیدن آتشی که زبانه می کشید، برافروخته و جانش پر تلالو شد. دیده ای در بازار بلورفروشان، جعبه بزرگی را آماده می کنند. در درونش مقدار زیادی پوشال و کاغذ نرم مچاله شده قرار می دهند، آن وقت با شگفتی می بینی، در درون جعبه به آن بزرگی مثلا یک آینه کوچک با قاب بلور سبزآبی است!
از تمثیل راهنمایم شگفت زده و شکفته شدم. انگار او ویژگی های آینه بلور با قاب لاجوردی- مسی را می داد که هدیه پدر بزرگم به پدرم بود ، پدرم نیز آینه را با شوق و اشک به من هدیه داد. معلمم به پدرم گفته بود، مرا تشویق کند. برای معلمم تمامی پرسش ها ، پاسخ های شصت و دو گانه مینوی خرد را از بر خوانده بودم.
مزمور آخر مزامیر را زمزمه می کردم. مثل داود دوست داشتم خداوند را با نغمه بربط بخوانم و نیایش کنم. مثل طنین شیپور در کوچه باغ هستی بپیچم. فریاد بزنم.
برنابا در نصیبین انجیل یوحنا را به من داد. انجیل به زبان سریانی بود. کتاب « انجیل زنده » و « گنجینه رازها » ی مانی را از کتاب فروشی که صحافی هم می کرد، در نصیبین خریدم. هر دو کتاب به زبان سریانی بود. بشارت عیسای مسیح بر آمدن پیامبری پس از او، آتش شوقم را افزون کرده بود. ماکاریوس راهب دیر عموریه به من گفت: به یثرب برو و در آنجا در انتظار احمد باش! چهل سال آوارگی و جستجو و تشنگی و بی تابی، آیا مثل شاهزاده بنارس یا برزویه طبیب به آرامش خواهم رسید؟ آیا مثل یوسف پس از چهل سال رؤیایم تعبیر خواهد شد!؟
اکنون در یثربم! بَرده عثمان پسر اشهل از یهودیان بنی قریظه، در نخلستان کار می کنم. همان غروبی که برده فروشان مرا به یثرب آوردند و چشمم به نخلستان یثرب افتاد از شوق گریه کردم. ماکاریوس در عموریه به من گفته بود که نشانه یثرب نخلستان آن جاست. بالای نخل بودم، تا نخل را گرده افشانی کنم. مردی به نزد عثمان آمد و به او گفت: شنیده ای فردی به نام محمد به یثرب آمده و
می گوید پیامبر است. شعله شوق در جانم افروخته شد! با خود زمزمه کردم، احمد؟ محمد؟ نزدیک بود از بالای درخت بر خاک بیفتم. شتابان پایین آمدم. پرسیدم: محمد کجاست؟ عثمان با خشم و خشونت با پشت دست نه چندان محکم ، به گونه ام زد. گفت: برو به کارت برس!
روز بعد نزد محمد رفتم. داستانم را برایش تعریف کردم و گفتم سال هاست در جستجوی تو هستم. علی هم کنار محمد بود و با شوق به سخنم گوش می داد. محمد گفت: علی ببین چگونه می توانیم سلمان را از عثمان بن اشهل خریداری و آزاد کنیم. او بنده خداست. عهدنامه آزادی مرا علی نوشت. قرار شد، چهارصد درخت خرمای زرد و قرمز و چهل اوقیه طلا به عثمان بن اشهل داده شود.
ابو درداء و مقداد و بلال و ابوبکر و عمر هم شاهدان عهدنامه ای بودند که علی نوشت. علی وقتی عهدنامه را می نوشت، به من هم نگاه می کرد. چشمانش مثل آینه
می درخشید. محبت مثل آفتاب از چهره و چشمانش می تافت. مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید و گفت: سلمان چه راه دراز پر پیچ و تابی را طی کرده ای! گفتم بله، چهل سال طول کشیده است. هفت کتاب مونسم بودند و از چهار دین و آئین گذر گردم و از هفت راهنما و دبیر و راهب آموختم تا به نخلستان مدینه ، به محمد و تو رسیدم!
مست محمد بودم و شیدای علی! ابودرداء می گفت: سلمان شوق تو به پیامبر از همه ما افزون تر است! گفتم: شما از آغاز در کنار
محمد بوده اید، مثل کسی که خانه اش کنار دریاست. من با گذر از کویرهای داغ و تفته به دریا رسیده ام! از علی تقاضا کردم که آیات قرآن را به من بیاموزد. زبان عربی را آموخته بودم. سریانی و آرامی و عبری می دانستم. زبان عربی با همان زبان ها خویشاوند و شبیه بود. آیات را در دفتری می نوشتم. بارها می خواندم. افق تازه ای برویم گشوده شده بود. گویی ترانه توحیدی که در گاتاها بود و مست آن بودم، خردنابی که در مینوی خرد می درخشید. صورتگری مانی در ارژنگ و گنجینه رازها، جذابیت جادويی گیتا، صفای انجیل یوحنا، سرود های عاشقانه مزامیر، شیدایی غزل غزل های سلیمان، همه در هم آمیخته شده بودند و تلالو کمال حقیقت آن ها را در آیات قران مجید می دیدم و می یافتم. آن کلمه ای که در جستجویش بودم، قرآن بود. آن رنگی که آرزو می کردم در آینه چنان رنگی بنگرم، چشمان محمد بود، آن عطر خوشی که در جستجویش بودم، عطر سخن و گرمای آغوش علی بود. به محمد گفتم: من در این سال ها نام تو را جستجو می کردم. از برنابا راهب نصیبین و ماکاریوس راهب عموریه برایش گفتم. از هفت کتابی که روزان وشبان مونسم بودند. محمد در جمع یاران گفت: اگر دانش و حقیقت دین در ثریّا هم بوده باشد، سلمان به آن دسترسی پیدا می کند! شب ها گاه خواب به چشمانم نمی آمد؛ در نخلستان مدینه قدم می زدم. بوی نخل باران خورده فضا را پر کرده بود. مهتاب از لا به لای برگ های بلند نخل می تابید، فضا لبریز از رنگ آبی پر رنگ و نور نقره ای ماه و پرتو پرتقالی مهتاب بود. ناگاه چشمم به ثریا افتاد، هفت ستاره مثل گردن بندی بر سینه آسمان! مثل آسمان گسترده شده بودم، ثریا بر سینه ام می تابید و هفت ستاره هفت کتابی بود که تمامی مضامین آن ها را به یاد داشتم. ماه درخشید و ثریا کمرنگ شد. سر برخاک گذاشتم و خداوند را سپاس گقتم که جستجویم به نتیجه رسید و کشتی جان و عمرم به ساحل امن رسیده است.
محمد بین ابودرداء و من پیمان برادری خواند! گفتم برادرم ابودرداء می خواهم جرعه نوش سرچشمه حکمت و پارسایی تو باشم! از محمد و علی برایم بگو! ابودرداء لبخند زد و گفت: هر چه داریم از محمدست. شنیده ای محمد در باره علی گفته است: من شهر دانشم و علی دروازه آن ! باید همگی سخن و سلوك را از علی بیاموزیم.
از سال اول هجری که علی پیمان آزادی مرا نوشت تا سال ۳۶ که در بستر بیماری در کنارم بود، شب و روز، گاه و بی گاه از او آموختم. زمینی حاصل خیز بودم، آماده بذرافشانی و هر سخن علی، هر نگاه او، برق اشك او یا تبسم او، بذری بود که در درون جانم سر می کشید و می شکفت و می بالید.
در جنگ خندق، وقتی به میدان می رفت. محمد عمامه زرد رنگ خود را بر سر علی بسته بود و بال عمامه بر شانه اش آویخته، من شال سبز با خورشید طلایی مادرم را بر شانه داشتم. همه نگران علی بودیم، محمد
چند بار با اندوه و تحسین و شوق گفت: علی! او عمرو پسر عبد ودّ است! .
وقتی از لا به لای غبار صحنه نبرد تن به تن علی مثل آفتاب سپیده دم تابید و به سمت پیامبر آمد همه فریاد شوق الله اکبر سردادیم. من برای دفاع در برابر مشرکان مکه و یهودیان هم پیمان با آنان به محمد پیشنهاد کرده بودم که خندق بکنیم، همان وقت بود که انصار و مهاجران گرم گفتگو و جدال شدند که سلمان از ماست! من از شرم شکوت کرده بودم. محمد مصطفی گفت: سلمان از خاندان ما اهل بیت است! علی مرا در آغوش گرفت و گفت: سلمان هنیئا لک! از شادمانی و شوق به گریه افتادم.
این تعبیر « منّا » مرا تا افق های دور دست برد. فقط لفظ نبود، دگرگونی جان و روان بود. شنیدن همان کلمه ای بود که می جُستم، همان رنگی که آرزو داشتم، همان بویی که در پی اش روزان و شبان بسیاری آواره بودم. همان افسانه ای ای که می خواستم افسانه زندگی من باشد.
راهب دیر عموریه به من گفت: هر انسانی می تواند تبدیل به قصه ای، افسانه ای یا اسطوره ای شود. تو ظرفیت و بخت خوشی خواهی داشت که با درک مصاحبت احمد، افسانه شوی! اما من نمی خواهم افسانه شوم، می خواهم برای همیشه افسانه ای مست و محو محمد و آیات قرآن باشم. وقتی که محمد گفت: سلمان منا! معنی اش این بود که دیگر من آن روزبه آواره جستجوگر تشنه تفته طوفان زده نیستم. من سلمانم! در کنار دریای حقیقت پیشانی بر موجی معطر می کذارم، سجاده ام دریاست و مُهرم موج چهره نوازِ تپنده دلاویز!
آیات قرآن مجید را هنگامی که از زبان محمد و علی می شنیدم. تلاوت آیات حلاوت دیگری داشت. علی که دروازه شهر علم پیامبر بود، عبارت و صورت آیات را می گشود و نهان پوشیده اندر نهان آیات را می نمود. در دل عبارت، اشارتی پنهان بود و در دل اشاره لطیفه ای و در نهان لطیفه دقیقه ای! همه آن هفت کتاب که چهل سال با آن ها همدم بودم، انگار ستاره هایی بودند که در پرتو قرآن، روشنایی شان، جلوه ای تازه می گرفت. قرآن برای تورات و انجیل تعبیر نور را به کار برده بود. نور علی نور! با پرتو افشانی قرآن موسی و هارون و طور سینا و مسیح و مریم و یحیی را بهتر و درخشانتر می شناختم. با تفسیر و تبیین علی، جان بی قرارم، آرام می گرفت. در خلوتم سوره مریم را برای برنابا و ماکاریوس می خواندم! می گفتم دریغ که شما روی در خاک کشیده اید و فرصت سرمستی از این شراب الهی را نیافتید! گاه دم دمای سپیده دم آن ها را در خواب می دیدم و برایشان آیات سوره مریم را تلاوت می کردم!
پیامبر گفت: آن ها در جهان معنا از تلاوت آیاتی که در رویا برایشان می خوانم متنعم می شوند. گفت، تمام هستی مثل یک آیه است. همه با یکدیگر نسبت دارند. آهنگِ هستی، خداوندست و قرآن آوا و نوای اوست.
کلمه و رنگ و بو و آوا و صورت و معنی و راز در هستی موج می زند. معانی که در هستی موج می زنند، جامه صورت و تصویر می پوشند، حاوی راز می شوند. رازی که نشانه جهان ربوبیت و الوهیت است. می خواستم کلیدی پیدا کنم تا رازآشنای هستی شوم. تا سخن محمد را دریابم ،درک کنم. اللهم ارنی الاشیاء کماهی! آینه شناخت راز، پاکی جان و اندیشه و سخن و دلدادگی و شیدایی و نیایش است. این آیه گاتا ها، که مثل سرودی آن را در خلوتم در این چهل ساله می خواندم. اکنون چه اوجی و تعبیری یافته است:
« اَوَت ایسائی تواچا اَوَت
حسائی اَاِشِ اَشْهَیا
تا زمانی که نیرو دارم، تا هنگامی که توان دارم،
هر اندازه روشنایی در دیده دارم،
در آرزوی اَشا هستم!»
چنان که آهو برای نهرهای آب، اشتیاق دارد، جان من ای خداوند، اشتیاق شدید برای تو دارد!
انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید!
اَشا، برایم خرد ناب و حقیقتِ حقیقت بود! طعم و عطر آن را در ترانه های زرتشت در گاتاها، چشیده بودم. اهورامزدا، خداوند آفریننده خرد ناب، به زرتشت شیوایی و شیرینی سخن بخشیده بود. ان شیرینی و شیوایی اکنون با شیدایی و کمال زیبایی آمیخته شده است.
مست این آیه بودم. علی گفت، ببین در همین ایه فقر و غنا موج می زند! نُه کلمه در این آیه است . هفت کلمه از آن خداست، که هفت نشان غنای بی حدّ و حصرست و دو کلمه برای ماست. انتم و فقراء! دو بار کلمه الله، با شکوه و فخامتی که دارد، اسم جامع و اسم اعظم خداوندست، وصف غنی و حمید و الی و هو و نیز واو! که پیوند دهنده است. از علی آموختم که نسبت واژه ها در قرآن را بایست مثل ابعاد منشوری از هر سو نگریست و تلالو آیه را دید و از روشنایش سرمست شد.
آن آرزو و یقین گمشده ام، اکنون تحقق یافته، مینوی خرد جامه انسانی پوشیده، آرزوی انس با خرد ناب به حقیقت پوسته، من به محمد و علی رسیده ام! محمد به علی گفته بود: تو با انواع عقل به خداوند تقرب پیدا کن! هر سخن علی دری و راهی به خرد ناب بود. پیامبر گفته بود، علی ویژگی های پیامبران، آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی را داراست. من جلوه اندیشه و اشک و شیدایی این چهل ساله سپری شده در آوارگی و جستجو و تهجد و نیایش و فقر و شور زندگی را در علی می بینم. سخنان او رنگ و بوی مینوی خرد، گاتاها، گیتا، مزامیر داود، غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنا و گنجینه رازها را دارد. سخن او از آیات قرآن روشنایی می گیرد و بر قلب من روشنایی افزون تری می تاباند! مثل درخشش ثریا در آسمان.
گفتم، علی مرتضی! من در این چهل سال آوارگی و جستجو، عمرم را بر سر کلمه و اندیشه و رویا و شیدایی نهادم. اکنون به عیان می بینم که تمامی آن اندیشه ها، شیدایی ها، رویا ها، غم ها و شادی ها، گویی در آینه آیات قرآن می درخشد. یوسف وقتی در رویایش دید که آفتاب و ماه و ستارگان بر او سجده می کنند؛ تا تحقق رویایش، چهل سال طول کشید. من از آن روزی که در کنیسه جی، از زبان راهب مسیحی شنیدم که عیسای مریم به پیامبری بشارت می دهد که نامش احمدست، جستجویم را شروع کردم، آخرین منزل جستجویم بردگی در یثرب بود، دیگر از خود هیچ نداشتم. برده چه دارد!؟ تا آوای قرآن به گوشم رسید و محمد مصطفی و تورا دیدم. چهل سال به طول انجامیده بود. روزبه شانزده ساله، سلمان ۵۶ ساله شده بود! علی تبسم کرد و گفت: تمام سخن در این کلام پیامبر خدا فشرده شده است. عطر تمامی آن سخنان به مشام می رسد، محمد مصطفی گفت: اوتیت جوامع الکلم! سرم را بر شانه علی گذاشتم و گریستم. گریه امانم نمی داد. سخن او باران نرم و ابریشمینی بود که بر جانم می زد. آن هفت کتاب، آن هفت ستاره ثریا، آن هفت خط جام شراب الهی آئین مهر، در وادی آتش چهل سال آوارگی و جستجو، در هفت رنگِ رنگین کمانِ جوامع الکلم محمد مصطفی و تفسیر علی، آینه ای در برابر حقیقت هستی شده بود. حقیقت هستی ام.
علی آینه داری می کرد. چشمانش آینه حقیقت نما بود و من در برق اشک او، در گلخندچشمانش، راز هستی را می خواندم و می یافتم.
سر بر خاک نهادم و زمزمه کردم: تبارک الله احسن الخالقین، که قرآن را آفرید. به محمد مصطفی جوامع الکلم بخشید، به علی مرتضی خرد نابی عنایت کرد، که رازگشای قرآن و محمد باشد.
هنگامی که محبوب ما محمد مصطفی درگذشت، انگار آسمان با تمام حجم اش، کوه ها با تمام سنگینی شان بر سرم آوار شده بود. ده روز از خانه بیرون نیامدم. سر بر سجده گذاشتم و از خداوند رحمان تمنّا می کردم تا یاری ام کند، بتوانم این حسرت گدازان طاقت سوز فراق را تاب بیاورم. علی و زهراء به دیدنم آمدند و با محبت حالم را پرسیدند، پاسخ من فقط سکوت بود و اشک که مجالم نمی داد. چه می توانستم در فراق سیّد و محبوبمان محمد مصطفی بگویم!؟
ماجرای سقیفه که پیش آمد، با علی سخن می گفتم. آرام بود مثل دریا. گفتم علی! خلافت که اعتباری ندارد. تو ولی ما هستی! ولایت و امامت را که نمی توانند با تکیه بر مصلحت های قبیله ای و عصبیت های
طائفه ای از تو بگیرند. رو به یکی از اصحاب پیامبر کردم؛ نظرم را پرسید. به زبان پارسی به او گفتم: « کردید و نکردید!» زبان مرا نمی دانست. گفتم: آن چه شایسته بود انجام ندادید و آن چه ناشایست بود، عمل کردید. به سنت های قبیله ای بازگشتید! سنت قبیله ای را بر اهل بیت ترجیح دادید.
مجال گفتگو و انسم با علی بیشتر شده بود. در نخلستان مدینه به او کمک می کردم. در خلوت شب های نخلستان، در زیر نور ماه با او سخن می گفتم. عطر نخل و سایه شبانه جادویی نخلستان و فضای سرشار از رنگ آبی، گویی لوحی بود که سخن علی بر آن نقش می شد! از آیات قرآنی، از سخنان محمد مصطفی، از خاطرات علی با پیامبر از او می پرسیدم. سخن علی، در موسیقی طنین اوای او، در شکوه کلمات و اوج و ژرفای معنا، مرا از خود بیخود می کرد. من هم سنّ پیامبر بودم! و علی سی سالی از من جوان تر! او بسیار مراقبت می کرد که با محبت و مهرش ، موجب خرسندی من باشد و من، می خواستم مثل جستجوگر تشنه ای از مکتب او بیاموزم و از آن دروازه شهر علم پیامبر، به درون کوچه باغ های شهر راه پیدا کنم. سخن مثل درختی بود، درختی پاک سرشت، شجره طیبه! علی ریشه ها را در روشنایی به من می نمایاند. بر تنه استوار سخن سر می نهادم، در زیر سایه فرخنده شاخسار سر بر آسمان کشیده اش به افق های دور دست می نگریستم، از شهد میوه خوشگوار سخنش مست می شدم. در هر واژه آیه قرآنی یا کلام رسول، لایه بر لایه، یا لایه در لایه، افق های نو به نو پدیدار می شد.
ابو درداء از من پرسید، سلمان! تا به حال از علی پرسیده ای برایت سخن محبوبمان محمد مصطفی را تفسیر کند، همان سخنش در جنگ خندق در باره تو! سلمان منّا اهل البیت! من تفسیر « منّا » را از علی پرسیدم، بپرس و از زبان علی بشنو. شیوایی و شیرینی دیگری دارد!
علی گفت: سلمان! انسان می خواهد در فرصت زندگی به حقیقت خود برسد. جهان های تو در توی به ودیعه نهاده شده در جان خود را بشناسد. صدای خدا را بشنود. بوی بهشت خاص خداوند به مشامش برسد. نقش خود را در هستی ببیند. وقتی محمد مصطفی گفت تو منّا هستی. بشارت بر تو بود که در موقعیت و منزلتی قرار داری که
می توانی از قله کمال ممکن انسانی، منزلتی که پیامبر از آن اوج می نگرد، تو هم بنگری. او تو را به ستیغ عزّت جلال رسانده است. در این موقعیت، صدای خدا در جانت طنین می اندازد، بهشت شوق تو را دارد. دیدی اویس قرنی چه بی تابانه با تو سخن می گفت! پرتوی از آتش شوق محمد بر جان اویس افتاده است. سلمان تو در گلستان و دریای آتش جان فزایی! چه کسی اربعین جستجوگری تو را گذرانده است! به ثریا نگریسته است و جانش تا ثریایِ خردِ ناب پرواز کرده است؟ منّا، موهبتی الهی بود که بهره تو شد. گلبانگ سربلندی ست! سلمان يادت هست! وارد مسجد پیامبر شدی، همین پیراهن سبز روشن را پوشیده بودی، همین شال رنگپریده هم بر شانه ات افتاده بود! خورشیدی بر شانه ات می درخشید. جمعیت مسلمانان با شکوه تمام برایت قیام کردند، یکی از اصحاب پیامبر گفت: این عجم مگر کیست که چنین شکوهِ احترامی برایش ضرورت داشته باشد!؟ پیامبر خاموش بود. نگاهش به تو بود، لبخند زد. بالای منبر رفت و گفت: « عرب و عجم هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند. سلمان دریایی ست که خشک نمی شود، گنجینه ای ست بی منتها! چشمه ساری که از آن خرد ناب می جوشد، سلمان از ما اهل بیت است! »
در چشمان علی نگاه کردم، اشک بی امان از چشمانم می جوشید. سر بر خاک نهادم. در سایه نخلستان سر بر خاک مانده بودم. انگار از هوش رفته بودم. با نوازش دست علی که شانه ام را فشرد، از خاک سر بر داشتم. خواندم:

ما لی لِسان اَن اَقولَ شُکراً
اسال ربی احمد و نصراً!
در جنگ خندق رسول الله از من خواست برای افروختن شعله شور و شوق در جمع مسلمانان شعری بگویم؛ سرودم:
ما لی لِسان اَن اَقولَ شِعراً
اَسالُ رَبّی قُوّةً و نَصراً
اکنون خود از سخن علی به شوق آمده بودم و شوق دیدار محبوبم محمد مصطفی بی تابم کرده بود. زبان و بیانم ناتوان و نارسا از شکر بود. علی گفت: سلمان تو کتابِ اول و آخر را خوانده ای! به قول رسول خدا به سرچشمه دانش و دانایی و حقیقت ایمان اگر در ثریّاهم می بود، دست یافته ای. به اوج و ژرفای دانش و دانایی رسیده ای. دعای سلیمان نبی که از خداوند حکمت و معرفت تمنّا کرد، در باره تو هم مستجاب شده است و منّا شدی. سلمان! یکی از روشن ترین آیاتی که مقام و موقعیت سیّد ما محمد مصطفی را تبیین می کند. این آیه سوره نساء است:
وَأَنزَلَ اللَّـهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ ۚ وَكَانَ فَضْلُ اللَّـهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا

در این آیه خطاب مستقیم با پیامبرست و از فضل عظیم همواره خداوند سخن گفته شده است. موضوع این فضل و عظمت آن در نسبت با کتاب و حکمت و آگاه نمودن پیامبر بر سرچشمه های دانش و معارفی ست که از آن آگاه نبوده است. سلمان! بارقه ای از کتاب و حکمت و جرعه نوشی از آن سرچشمه های همیشه سبز آب حیات دانایی الهی با منّا نصیب تو شده است. منّا یک کلمه نیست، منزلتی از فضلی عظیم است. کوچ تو از جهانی به جهان های دیگر است. تو توان و شایستگی و بایستگی چنین پرواز و اوجی را داشته ای. تو همدم رازنیوش پیامبر بودی! تو مصداق این آیه قرآنی که: انّ فی ذلکَ لآیات للمُتوَسّمین. تو متوسّمی! در جستجوی حقیقت، با شناخت و پی گیری نشانه ها تمام زندگی ات را صرف کرده ای و به حقیقت ناب رسیده ای. در جستجوی آفتاب بودی و آفتاب شدی، در طلب آب حیات دانایی ابدی بود و خود آب حیات شدی، منّا شدی!من کان لله کان الله معه.
گفتم علی! من دریانوردی کُهَن و ساده ام که از هفت دریای کلمات پایان ناپذیر قرآن مجید، به راهنمایی تو رنگین کمان مروارید های مفاهیم الهی را صید می کنم.
هنگامی که محمد مصطفی در بستر بیماری بود. رنگش پریده بود و چهره گندمگونش، مهتاب زده می نمود. پرسیدم ای رسول خدا! پس از تو راه را و راز را از که بیاموزم. به من گفت: در تاریکی های فتنه، و امواج هیجان های جاهلی به علی متمسک باش،
علی به من گفت، سلمان! اکنون روزگار شکیبایی و خاموشی ست. نهالی که پیامبر کاشته است، ریشه هایش در خاک هنوز چنان که بایست محکم نشده و استقرار نیافته، آتش فتنه و رویارویی ها، می تواند اصل این نهال و آینده اسلام را با خطر مواجه کند. سلمان چگونه می توان پذیرفت ابوسفیان که در غزوه خندق از تمام توان و امکان و هم پیمانی با یهودیان و منافقان بهره گرفت تا اسلام و مسلمانی را بر اندازد، اکنون دلش برای اسلام و خلافت من می سوزد. شمشیری که او در دست گرفته بود و ما را به قیام فرا می خواند، در حقیقت شمشیر فتنه و برای از ریشه بر کندن اسلام است. ما شکیبا خواهیم بود. زمانه صرّاف و ناقد بصیری ست. حقیقت همیشه و بر همگان مکتوم نمی ماند. فتنه ها مثل پاره های ابر سیاهند، کناری می روند.
ناگاه ابری تیره که در آسمان بود، و بر نخلستان سایه افکنده بود، به کناری رفت و بارقه آفتاب بر چهره علی افتاد. لبخند زد. گفتم خداوند لطیف خبیر است، می داند رسالت و ولایت و امامت را کجا قرار دهد ، چگونه و توسط چه کسانی حفظ کند.

عمر پسر خطاب صحابی پیامبر، پس از فتح تیسفون، از من خواست حکمران تیسفون که نام تازه اش مدائن شده بود، بشوم. اندیشیدم، درنگ کردم، پاسخ ردّ ندادم. گفتم با علی مشورت می کنم و نظرم را می دهم. عمر پاسخم را نپسندید و بی صبری نشان داد، شتاب داشت. گمان می کرد، حضورم موجب آرامش ایرانیان خواهد شد و آنان اسلام و مسلمانان را نه از روی ناخوشایندی و اجبار بلکه از سر خشنودی و اختیار ممکن است بپذیرند. گفتم حاضرم با ایرانیان سحن بگویم، اما برای پذیرش امارت مدائن با نظر علی عمل خواهم کرد.تو که خوب می دانی علی مولا و سیّد من است، بی نظر و اجازه او که تصمیمی نمی گیرم. مگر ندیدی هنگام بیعت با ابوبکر به او گفتم، دست راست من برای همیشه عمرم در بیعت علی ست! این سفارش حبیبم رسول خداست، که با نظر علی عمل کنم.وقتی گفتم، سفارش رسول خداست، عمر آرام گرفت، تبسم کرد و گفت: کاش زودتر با علی مشورت کنی! مدائن شهری معمولی نبود. در واقع هفت شهر بود که در گذار زمان از اسکندر تا انوشیروان ساخته شده بود. یکی از شهر هایش جندی شاپور بود و دیگری تیسفون. هفت گروه در این مجموعه هفت شهر بزرگ زندگی می کردند.ایرانیان و ارامنه و یونانی ها، سوری ها، یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان. شهر چهارراه تجارت و صنعت و سیاست و فرهنگ و دین بود. مراسم تاجگذاری پادشاهان ایران همیشه در تیسفون برگزار می شد.
موضوع را با علی در میان نهادم. علی موافق بود. گفت سلمان می دانی که مدائن مجموعه شهرهایی بزرگ با مردمانی اهل صنعت و فرهنگ و علمای ادیان مختلف است. تو دانش و حکمت و شیوه سلوک با چنین مردمی را می دانی. تو می توانی به مردمی که در اسراف و فساد و ستم شاهان ساسانی تباه شده بودند، سبکی تازه بیاموزی و حقیقت اسلام را به آن ها نشان دهی. در جمع کسانی که به عنوان حاکم از سوی عمر انتخاب شده اند، برای مدائن تو بهترین انتخابی!
به عمر پسر خطاب گفتم، علی نظر مساعد دارد و مرا تشویق کرد که پیشنهاد تو را بپذیرم. حاکم مدائن شدم. تا پس از قتل عثمان هم حدود دو دهه در مدائن بودم. دلم برای دیدار علی و شنیدن سخنان او و نگریستن به سیما و چشمان او، تنگ می شد. هر هنگام فرصتی دست می داد، به دیدار علی می رفتم. عثمان که کشته شد، موج فتنه و عصبیت فضا را انباشته بود. من هم در دهه هشتاد عمرم، ناتوان شده بودم. گاه از ضعف به بستر بیماری می افتادم. دلم از این جهان پر کشیده بود و شوق سفر داشتم. چهل سال آوارگی و جستجو، تحقق یک رویا و افسانه در زندگی ام، یک دهه همراهی و همدمی و راز نیوشی با محمد مصطفی و بیست و پنج سال موانست با علی. با او در کوچه باغ های شهر دانش و حکمت پیامبر، سیر و سفر کردن، عمری شیدایی و شاهد تحقق خرد ناب و یقین یافته بودن. سر بر خاک می نهادم و خداوند را سپاس می گفتم.
در بستر بودم، به همسرم گفتم، هر چهار در خانه را باز بگذار، مهمانانی عزیز به دیدنم خواهند آمد. علی آمد. سر بر شانه اش نهادم. گریستم. او همیشه برایم یاد محبوبم محمد مصطفی را زنده می کرد، همان بوی خوش پیامبر به مشامم می رسید، عمامه زرد رنگ رسول الله را بسته بود، همان که در جنگ خندق، رسول خدا با دست خود عمامه را بر سر علی بست و بال عمامه را بر دوش و قلب علی انداخت و علی را بوسید و برایش دعا کرد. بی تاب بودم. بال عمامه علی را بوسیدم. علی با بال عمامه اشک های مرا پاک کرد و عمامه را بوسید. گفت: سلمان ! پیامبر از من خواست، از تو بخواهم برایم دعا کنی، آتش فتنه و عصبیت افروخته شده است. افوض امری الی الله! گفتم: ان الله بصیر بالعباد. علی! خداوند هیچگاه تو را تنها نمی گذارد! مگر رسول الله نگفت: علی مع الحق و الحق مع علی، یدور حیثما دار! تو خود حقیقت نابی، خرد الهی، طمانینه جان! علی پیشانی ام را بوسید و رفت. گفت بر می گردم...
نفسم به شماره افتاده بود. مهمان دیگر، فرشته مرگ! با جلوه ای مثل بهار از در درآمد و گفت: سلمان! پیامبر و بهشت شوق دیدار تو را دارند. اشک شوق دیدار محمد مصطفی در چشمانم گردید. علی کنارم بود و نرم شانه ام را می فشرد. بر پیشانی ام دست نهاد. آرامش و طمانینه ابدی، شنیدن آوای خدا…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)