کیمیای کلمه، کمیل پسر زیاد نخعی


علی درماه رمضان سال دهم هجری به یمن آمد. ماه رمضان در یمن ماند. پدرم زیاد، پدر بزرگم، نُهِیک، همه خویشاوندانم مدت ها بود که منتظر علی بودیم. چهارسال پیش گروهی از سوی محمد مصطفی به صنعاء آمدند. معاذ پسر جبل ، نماینده رسول خدا بود. او بر خواندن قرآن ، آموختن نماز اهتمام داشت. مردم را به اسلام دعوت کرده بودند. مسجد جامع را با سه رواق بنا کردند. ما در بیشه زندگی می کردیم. آن ها را ندیدیم. در بستان غمدان، در محل قصر ویران شده، مسجد جامع صنعا را با سه رواق کوچک ساخته بودند. محمد مصطفی به آن ها گفته بود، محل مسجد را در بوستان باذان و محل ویرانه قصر غمدان انتخاب کنند. به یارانش وبر بن یُحْنَس خزاعی و فَروة بن مُسَیْک گفته بود، قبله مسجد را درست روبروی کوه ضِیْن قرار دهند. در رواق شمالی که می نشستیم. می گفتند می توان از بالای بام مسجد کبیر، کوه ضین را دید. علی دو سال پیش به یمن آمده بود و قبیله بنی همدان همگی مسلمان شده بودند. ما از طریق آشنایان از اسلام و محمد مصطفی و علی مرتضی خبر می گرفتیم. آیات قرآن را می خواندیم. صدای تلاوت آیات قرآن که هر سپیده دم یا نزدیک غروب آفتاب، پدر بزرگم نُهِیْک می خواند، به گوشم خوش آوا ترین کلامی بود که شنیده بودم.برخی سوره های کوتاه قرآن را حفظ شده بودم. برای پدر بزرگم می خواندم. او همیشه هنگام تلاوت آیات چشمانش لبالب اشک می شد و متبسم بود . ما هنوز مسلمان نشده بودیم، اما عاشق اسلام و محمد و علی بودیم! پدرم می گفت، حال و روز ما مثل جوانی است که عاشق شده است، بی خور و خواب است، اما هنوز خواستگاری انجام نشده است! پدر بزرگم همه روزه از دوستان و آشنایانی که به مدینه می رفتند، یا می آمدند، خبر می گرفت. آیا محمد به یمن سفر می کند؟ اگر محمد نتواند به یمن بیاید، آیا علی خواهد آمد؟ مدام در جستجو بود تا سوره ها یا آیات تازه ای از قرآن به دستش برسد و برای ما بخواند.
من هفده ساله بودم که با خبر شدیم علی مرتضی به یمن خواهد آمد. پدر بزرگم بی قرار بود، مدام از پدرم و عموهایم می خواست، از صنعا خبر بگیرند که علی کی خواهد آمد. می گفت: اگر علی به صنعا بیاید و او را نبینم، از حسرت خواهم مُرد. تشنه ديدار علي بوديم. خبر رسيد كه اول ماه رمضان علي به صنعا خواهد آمد. آمد! همه ما با شوق به مسجد جامع رفتيم. هر سه رواق مسجد پر از جمعیت بود. کودکان و نوجوانان با خانواده ها آمده بودند. من هم دست خواهرم و برادر کوچکم را گرفته بودم. علی پشت بر دیوار و رو به محراب رو به روی جمعیت دو زانو نشسته بود. تکیه اش به دیوار نبود، عمامه زرد رنگی مثل خورشیدی کوچک بر سر بسته بود. بال عمامه روی قلبش افتاده بود. دست هایش را بر هم نهاده بود. جمعیت آرام شد. با صدایی روشن و زلال و با شکوه سخن می گفت:
بسم الله الرحمان الرحیم
الحمدلله الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره
و سببا للمزید من فضله
مردم عزیز یمن! سلام محمد مصطفی رسول خدا بر شما. پیامبر به همه شما، به تک تک کودکان و نوجوانان، زن و مرد، پیر و جوان، به همه سلام رسانده است. شما سلام پیامبر را به کسانی که می شناسید و نتوانسته اند به مسجد بیایند، برسانید. دو سال پیش وقتی که من یمن بودم و تمام قبیله همدان، مسلمان شدند. محمد مصطفی سجده شکر به جا آورد. بعد از سجده، سه بار بر هَمْدان سلام فرستاد. اکنون ای قبیله عزیز بنی مَذْحَجْ ، من حامل پیام پیامبر برای شما هستم. برای شما و همه اهل یمن، پیامبر گفت: «آرزو داشتم خودم به یمن، به دیدارتان می آمدم و با شما صحبت می کردم. من مردم یمن را دوست دارم و به عزت و وفاداری و جلال مردم یمن ایمان دارم. سلام خداوند بر شما مردم یمن! بر شما فرزندان مذحج! »
پدر بزرگم از شوق به گریه افتاده بود. همه ما با علی بیعت کردیم. دسته جمعی شهادتین را ادا کردیم.
آوای علی در رواق شمالی مسجد پیچید:
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد انّ محمدا رسول الله
طنین صدایش فضا را پر کرده بود. آوایی که در فضای قلبم راه پیدا کرده بود. همگی با علی دست دادیم. علی بر شانه من دست نهاد. لبخند زد و پرسید: پسرم چند سال داری؟ گفتم؛ هفده سال. مادر و مادر بزرگم و خواهرانم و دیگر بانوان قبیله مذحج با علی بیعت کردند.طشت بزرگی که تا نیمه پر آب بود. در کنار دست علی بود. بانوان در یک سمت دست خود را در طشت قرار می دادند و علی در سمت دیگر. شهادتین را با کلماتی شمرده و آهنگین ادا می کرد. بانوان و نیز همه ما تکرار می کردیم. شهادتین سرودی شده بود که با هر بیعتی تکرار می شد و طنینش در رواق های سه گانه مسجد می پیچید. نزدیک غروب بود. علی به برخی همراهانش و دیگر مردان و زنان یمنی که از قبل مسلمان شده بودند، گفت: به کسانی که بیعت کردند و مسلمان شدند، آداب وضو را یاد بدهید. تا نماز مغرب را به جماعت در مسجد بخوانیم. اویس قرنی به خانواده ما آداب وضو را آموخت. وقتی آب بر دست ها و صورتم جاری می شد، حسّ پرواز پیدا کرده بودم. مثل مرغ دریایی که بر سطح امواج دریا پرواز می کند، بال هایش خیس آب می شود، سرش را لحظه ای در آب فرو می کند و بال می زند و اوج می گیرد و قطره های آب که از بال هایش می چکد، در زیر نور آفتاب مثل قطره نور می درخشد. وقتی وضو گرفتم، اویس مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید و گفت: کمیل خوشا بر تو! تو در نوجوانی مسلمان شده ای. مثل علی!
پدر بزرگم از علی در باره شکر گزاری خداوند پرسیده بود. شکر بر مسلمانی و دیدار علی، شکر بر این که می دید، تمام اهلش مسلمان شده اند. علی به پدر بزرگم گفته بود، پیش و پس از هر نمازی سجده شکر به جای آورد. سجده شکر برای این که خداوند به او توفیق داده است تا نماز بخواند، سجده شکر برای این که نمازش را خوانده است. پیش از نماز مغرب پدر بزرگم پیشانی بر زمین نهاده بود و می خواند: سُبْحانَكَ اَللّهُمَّ اَنْتَ رِبّى حَقّاً حَقّاً ، سُبْحانَكَ اَللّهُمَّ اَنْتَ رِبّى شُکراً شُکراً
پدر بزرگم مثل گلی بود که شکفته شده باشد! تبسم و طراوت چهره و چشمانش را پر کرده بود. آن ذکر سجده شکر که علی به او اموخته بود تا پایان عمرش، ورد هر شب و روزش بود. وقتی دربستر بیماری بود، مرا بر سینه اش چسبانید. موهاو پیشانی ام را بوسید و گفت: پسرم با علی باش. همیشه و برای همیشه با علی باش. از یمن به حجاز برو. زندگی کوتاه است. تو که جوانی و فرصت داری. بخت خوش با علی بودن را دریاب! مگر محمد مصطفی سیّد ما نفرموده است: « علی مع الحق و الحق مع علی، یدور حیثما دار!»
پسرم خودت را در مدار علی قرار بده. با پدرت، زیاد هم صحبت کردم. او آماده است تا از یمن به حجاز هجرت کند. مبارکتان باشد!
پدر بزرگم نهیک در حالی که ذکر همیشه اش بر لبانش بود: سبحانک اللهم… در گذشت. چهره اش آرام و خندان بود. سرم را روی سینه اش گذاشتم و بغضم ترکید. گفتم. پدر بزرگ عزیزم به سفارش شما عمل می کنم؛ تمام عمر، با علی خواهم بود.
با افسوس، ما نتوانستیم محمد مصطفی رسول الله را زیارت کنیم. خبر در گذشت محمد که به یمن رسید، همه مردم در مسجد جمع شدند. پدرم زیاد مدام می گفت: کاش به مدینه رفته بودیم! پدرم از شدت حسرت و گریه مدام، بیمار شد. گفت: باید با شتاب شرایط مهاجرت را فراهم کنیم. خانه و زمین کشاورزی و گاو ها و گوسفندانمان را فروختیم. ابتدا به مدینه و پس از آن همراه با علی به کوفه که شهری نوساز بود و جمعیت های مهاجر در آن ساکن شده بودند، کوچ کردیم. برای عشیره نخع در کوفه، محله ای را در نظر گرفتند.
در مدینه پدرم نخلستانی را خریداری کرد، که خرمای قرمز داشت. هفتاد و هفت نخل زیبا و تناور. خانه مان کوچک و کنار نخلستان بود. یک شتر، دو گاو شیری، هشت گوسفند و شش بز داشتیم. زندگی مان به راحتی و آسانی یمن نبود، اما پدرم و مادرم شادمان بودند. می گفتند ما در اینجا در کنار علی هستیم.
پدرم گفت: علی و مالک اشتر به خانه مان می آیند. مالک از عشیره ما بود، او هم نخعی بود، علی مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید. گفت: « کمیل در این چند سال جوان برومند و نیرومندی شده ای!» با علی ،پدرم و مالک اشتر نخعی ، در نخلستان قدم زدیم. هلال ماه از لا به لای شاخسار نخل ها می تابید، علی سرش را بالا گرفته بود، به ماه نگاه می کرد، گفت: رسول خدا، که سلام خدا بر او باد به من سفارش کرد، هروقت هلال ماه را می بینم، در هلال ماه نگاه کنم و این دعا را زمزمه کنم:
اَلحَمْدُ للهِ الّذی خَلَقَنی و خَلَقَک
و قَدَّرَک منازل
و جَعَلَکَ آیةً لِلعالمين
ما و ماه، نسبت هایی با هم داریم. در سخن پیامبر از سه نسبت و یا منزلت سخن گفته شده است. ما و ماه آفریده خداوندیم. هر دو از منزلت های مختلف در مدار عمرمان گذار می کنیم. هر دو آیه ای می شویم برای همه جهانیان! البته هستند کسانی که در عمر خود مثل گرد بادی در خود می پیچند و عمر و زندگی شان خسران و تاریکی و غبار و هیاهوست. آیه هم نمی شوند. مضمحل می شوند. ما وقتی با ماه نسبت پیدا می کنیم، که از جنس روشنایی بشویم. انسان ها با نگاه با ما، راه و روش زندگی را بیاموزند. ماه حرف نمی زند! با روشنایی اش راه را نشان می دهد. علی نفسی تازه کرد و گفت: عطر نخلستان خرمای قرمز با خرمای زرد و خرمای سیاه و قهوه ای متفاوت است.
دعای ماه را زیر لب تکرار می کردم تا فراموشم نشود. علی متوجه شد، یک بار دیگر دعا را با تانّی خواند. گفت: مثل نگاه کردن در آینه به ماه نگاه می کنیم. کمیل! رسول خدا به من سفارش کرد که هر وقت در آینه نگاه می کنم، این دعا را بخوانم:
اللّهُمَّ کما حَسّنْتَ خَلْقی فَحَسِّنْ خُلْقی!
در دعای ماه هم، کمیل! مرتبه اول مرتبه خَلق بود و مرتبه دوم و سوم، مرتبه خُلق، در دعای آینه هم به هر دو مضمون با ترتیبی مشابه اشاره شده است.
از نخلستان که باز گشتیم. مادرم نان تازه پخته بود. سفره انداخته بود؛ با شیر گوسفند و خرمای قرمز و خرمای زرد و نمک و جام آب.علي در کنار سفره دست هايش را رو به آسمان گرفت، خداوند را سپاس گفت که آب و گندم و شیر ونمک و خرمایِ زرد و سرخ را آفرید. از مادرم سپاسگزاری کرد. چقدر این خرمای سرخ و زرد گوارا و خوش طعم بودند. وقتی علی می خواست برود، مادرم در سبد بسیار کوچکی که از لیف خرما بافته بود؛ به اندازه کف دست بود! تعدادی خرمای سرخ و زرد به علی هدیه داد. خرماهای زرد را دورتا دور سبد چیده بود و خرماهای سرخ را در میانه، مثل لاله وحشی کوهی شده بود.
دعای ماه و آینه را در دفترم نوشتم. پدرم گفت: کمیل تو جوانی و سال ها با علی خواهی بود. همه سخنان او را، دعاهای او را بنویس! این نوشته تو مثل ماه و آینه می شود، راه را بر آیندگان روشن می کند. پدرم از بازار مدینه دفتری که جلد چرمی قهوه ای روشن خوشرنگی داشت و رنگ کاغذش گلبهی بود، برایم خریده بود. گفت: پسرم سخنان علی را در این دفتر بنویس و قدرش را بدان. با ذکر محمد مصطفی، از امروز به بعد، با آينه و ماه حرف می زنی!
همین طور بود! ماه هم برایم مثل آینه شده بود و آینه مثل ماه! در روشنایی ماه و آینه، سیمای پیامبر و علی را می دیدم. با خود گفتم کاش صفحه نخست این دفتر را علی برای من می نوشت! دستنوشته علی برای من همانند ماه و آینه ای می شد که در آن نگاه می کردم. اگر علی بخواهد برای من جمله ای را بنویسد چه خواهد نوشت!؟
دعای ماه و آینه را در صفحه دوم دفتر نوشتم. صفحه نخست را نانوشته باقی گذاشتم تا با نوشته علی متبرک شود. شد! علی بالای صفحه بسم الله الرحمن الرحیم نوشت و در میانه صفحه با خطی بسیار خوش:
یا کُمَیل! لا تَاْخُذْ الّا عَنّا، تَکُنْ مِنّا
علی گفت: کمیل اگر زبان ماه و آینه را یاد گرفتی، قلبت آینه می شود. در زلال قلبت می توانی پیامبر را ببینی. خدا را ببینی!
تفسیر سخن علی را از سلمان پارسی پرسیدم، گفت: یعنی همواره آب را از سرچشمه بنوش، تا مثل چشمه پر طراوت و زلال و جوشنده و خوش نوا باشی! سلمان پارسی دفترم را گرفته بود تا نگاهی به آن بیندازد. وقتی در صفحه نخست نوشته علی را دید. گفت: کمیل می توانی با مداومت در راه علی و دل سپردن به سخنان علی منّا شوی. حکمت علی هم شرط است و هم جزای شرط. تو هم جوانی می توانی به این منزلت برسی! سلمان زمزمه کرد، خوشا پیری و شهادت! معنای سخن او را متوجه نبودم. تا سال های بعد، تا سال ۸۳ هجری!
بگذارید شتاب نکنم. علی برای من مثل هوا بود با او دم می زدم، مثل ماه بود، در پرتوش در نخلستان ها قدم می زدم. مثل باران بود در زیر بارش ابریشم دانه هایش، تر و تازه می شدم. مثل آینه بود!اگر روزی علی را نمی دیدم، دلتنگ می شدم. اگر علی را نمی یافتم، در جستجوی سلمان بودم. سلمان وقتی از علی سخن می گفت، چهره اش برافروخته می شد. از احوال سلمان در می یافتم که هنوز آغاز راهم ؛ در ساحل دریایی چشم بر افق دوخته ام؛ بی خبر از هیبت دریا و هی های موج های بلند و شکوه شگفت انگیز افقم. اما نوایی از درون به من می گوید، تو به سخن علی گوش کن، با علی باش، راز دریا و رمز افق های دور دست را خواهی شناخت.
دوران خلافت ابوبکر و عمر، فضای مدینه نسبتا آرام بود. آنان با علی در امور حکومت مشورت می کردند. علی از مشورت دریغ نداشت. ابوبکر و عمر ساده زیست بودند. اقوام و بستگان خویش را بر مردم مسلط نکردند. عثمان که آمد، صحنه و ساحت سیاست و حکومت و اجتماع از بنیاد دگرگون شد. عثمان، سعید پسر عاص را به عنوان والی کوفه منصوب کرد. عاص پدر سعید در بدر در سپاه قریش و دشمن کینه توز پیامبر بود.علی عاص را در بدر کشته بود. مالک اشتر و صعصعه و من به انتقاد و اعتراض نسبت به رفتار سعید پرداختیم. ما را کتک زدند و به شام تبعید کردند. در شام کارمان در مسجد و بازار، سخن از سلوک و منش و شخصیت علی برای مردمی بود که علی را نمی شناختند. برخی باور داشتند که علی نماز نمی خواند و مسلمان نیست! مردمی که بی خبر مانده بودند و از بی خبری خرسند بودند. ستون اصلی سلطه معاویه برشام همین بی خبری مردم و غفلت سنگین شان از بی خبری بود. معاویه به عثمان شکایت کرد و جمع ما را به کوفه بازگرداندند.
ما نمی توانستیم در برابر ناراستی و ستم سکوت کنیم. بار دیگر عثمان جمع ما را به حمص تبعید کرد. ما را تحقیر کردند و در کوچه و بازار گرداندند. عبدالرحمان پسر خالد پسر ولید، ما را با پای پیاده در پس اسب خود در حمص می گردانید. ما صبور بودیم و معترض. عبدالرحمان وقتی دید، صبوری و مقاومت ما بر مردم حمص اثر می گذارد، از عثمان خواست ما را به کوفه بر گردانَد و ببخشد. بخشش از کدام گناه ناکرده؟
روی سخنمان را صریح و روشن متوجه عثمان کردیم. به نزد عثمان رفتیم و از شیوه رفتار سعید سخن گفتیم. از قضا در همان وقت سعید وارد مجلس عثمان شد. عثمان در برابر سعید، خطاب به جمع ما از سعید ستایش کرد. مالک تهدید کرد که اگر سعید به حکومت کوفه بازگردد، او را خواهد کشت. سعید کناره گرفت و ابوموسی اشعری والی کوفه شد. به عثمان گفتم تو، صلاحیت خلافت و امارت مسلمانان را نداری، کدام رفتار تو همانند پیامبر است؟ تو به سیره شیخین هم وفادار نبوده و نیستی. مگر تو با همین شرط خلافت را نپذیرفتی!؟ تو خلافت را در اختیار اقوام و بستگان و دشمنان و رانده شدگان زمان پیامبر قرار داده ای. من بیعتم را می شکنم.
به نزد علی رفتم. علی مثل همیشه آرام و شکیبا و دلنگران شرایط بود. گفتم: یا علی، مولای من!من به عنوان ولی خدا و امام متقیان و امیر مومنان و خلیفه مسلمانان با تو بیعت می کنم، ما عثمان را از خلافت خلع می کنیم.
مالک و صعصعه با من همراه و هم سخن بودند. علی به آرامی گفت، ما وظیفه داریم بر این آتش فتنه ای که گریبان همه را گرفته و می گیرد، آبی بزنیم، نه آتش. اگر تو که از یاران نزدیک من هستی چنین سخنی بگویی، گمان می کنند ما در صدد سودای قدرت و خلافتیم و برای نیل به چنین مقصودی تبانی کرده ایم. ما و شما سخن حق خود و دفاع از عدالت و میراث پیامبر و نصیحت و هشدار به عثمان را ادامه می دهیم. لعل الله ان یحدث بعد ذالک امرا. سخن علی آرامم کرد. اندوهی که در طنین سخنش بود، بر قلبم آوار شد. آرام و بی تاب بودم.
با عمرو بن قیس که از قبیله نخع بود، در جمع مردم، که همواره در گوشه و کنار مسجد و بازار جمع می شدند ، گویی منتظر خبری یا واقعه ای بودند؛ سخن گفتم:
مردم! عثمان کسی نیست که حق و باطل را از هم تمییز ندهد، او به عمد از حق روی گردانیده، حق و عدالت را نادیده می گیرد. اشخاص پست و بدسابقه را بر جان و مال و بر شخصیت های امین وپاک مورد احترام پیامبر مسلط کرده است. ما وظیفه داریم او را نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر نمايیم. اگر به سخنان خیر خواهانه ما اعتباری و ارزشی قائل نشد و پاسخ نداد و بر رویه خود ادامه داد، آیا اطاعت از او موافق رضای خداوند و مطابق سخن و سلوک پیامبر اسلام است؟ مردم با یکدگر گفتگو می کردند. تردید و بیم و اضطراب در نگاه ها آشکار بود. حتی برخی از مردم آن چنان جانب احتیاط را مراعات می کردند، که به مسجد نمی آمدند و خانه نشین شده بودند.
علی اندوهگین و نگران بود. عثمان هیچ گامی برای اصلاح امور بر نداشت. اسیر و یا محدود در حلقه نزدیکان ، خویشاوندان اموی خود بود. مروان حکم در حقیقت فرد تصمیم گیرنده و همراه و هماهنگ با معاویه بود. آن ها هیچ اقدامی نکردند. گویی در انتظار حادثه ای بودند. حادثه اتّفاق اقتاد و مردم، جوانان مصری عثمان را در خانه اش کشتند.
جز علی چه کسی می توانست. آتش فتنه را خاموش و آرامش و طمانینه را به جامعه باز گرداند؟ آیا جامعه قدر علی را می داند؟ خواهد دانست؟ با علی بیعت کردیم. او پذیرش خلافت و حکومت را در چنان شرایط تاریک و فتنه انگیز، ناخوشایند می داشت. می گفت: من مشاور و وزیر باشم بهتراست تا امیر باشم. بیش از همه طلحه و زبیر اصرار داشتند که علی خلافت را بپذیرد و قبل از همه آن ها بودند که پیمان شکستند و جنگ جمل را شعله ور ساختند…
در مسجد کوفه به نماز ایستاده بودم. نماز که تمام شدو علی دستم را گرفت. از مسجد خارج شدیم. رو به صحرا و نخلستان های کوفه می رفتیم. احساس کردم علی می خواهد با من حرف بزند. ساکت و شکیبا بودم. خارج کوفه بودیم، نسیم شبانه به صورتمان می خورد. شبی تابستانی و مهتاب بود. به ماه نگاه کردم. دعای ماه را زیر لب زمزمه کردم. علی گفت: ای کمیل! دل انسان مثل ظرف است. ظرفی که گنجای بیشتری داشته باشد، با ارزش تر است. مثل آینه، وقتی ارتفاع و پهنای بیشتری داشته باشد. ساحت بزرگتری را به ما می نمایاند. کمیل! این سخنان مرا به خاطر بسپار. مردم سه گروه اند. دانشمندان و دانایانی که شعله معرفت الهی بر جانشان افتاده است. جستجوگران و آموزندگان دانش و دانایی که می خواهند راه نجات را بیابند و سوم، کسانی که بی وزن و بی جهت و بی مقدارند، همانند پشه به هر سویی با هر بادی روانند. نه روشنایی فروغ دانش بر جان آن ها تابیده است و نه می توانند به تکیه گاه محکم و مطمئنی تکیه زنند.
کمیل! دانش بهتر از ثروت است. دانش نکهدارنده توست، اما تویی که باید از ثروت خویش نکهداری کنی.هر چند از چشمه دانش ببخشی، افزونتر می شود؛ اما انبوه مال و ثروت با بخشیدن کاستی می پذیرد.
کمیل! از سینه ام سرچشمه های دانش می جوشد! اما با که سخن بگویم؟ انسان های هوشمندی را می بینم که دین را ابزار سود این جهانی خود کرده اند، بر بندگان خدا فخر می فروشند و خود را از همه بهتر می پندارند. افراد بی خردی را می بینم با پدیدآمدن کمترین شکی و شبهه ای، ایمان شان ویران می شود و سوم افرادی که در این جهان به زندگی حیوانی دل بسته اند. تمام تلاش و طلبشان، بهره ور شدن از زندگی مادی است. تمتعی به تمام معنی حیوانی.
در ذهنم این سه گروه را با سه گروه نخستی که علی بیان کرده بود سنجیدم. با خود گفتم به خانه که رسیدم همه این موارد را خواهم نوشت. مگر علی نگفت، سخن او را حفظ کنم.
ذهنم متوجه تعبیر عالم ربانی بود! چگونه می شود عالم ربانی شد. گفتم: مولای من! چگونه می توان عالم ربانی شد؟ ویژگی های عالم ربانی را نگفتید. علی مکث کرد و گفت، کمیل دعایی را به تو می آموزم که عالمی ربانی به موسی آموخت! وقتی موسی تمام وجودش حسرت شد و آه از نهادش برآمد که با فراق خضر که عالم ربانی بود و از سرچشمه دانش و رحمت الهی نوشیده بود، چگونه جدا شود. خضر به او این دعا را آموخت. من دعا را برایت می خوانم، تو بنویس! این دعا بال های پرواز انسان تا ملکوت تا تحقق دانایی و دانش ربانی در جان انسان است. پیوند انسان با الله و سیراب شدن انسان از نگاه در آینه صافی ربوبیت…شب به نیمه رسیده بود، سکوت صحرا بود و عطر نسیم که بوی خاک باران خورده و نخلستان را به همراه داشت. تابش نرم مهتاب بر سیمای علی بود، افق را نگاه می کرد، ماه را نگاه می کرد. زمزمه کرد:
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍ
وَ بِقُوَّتِكَ الَّتى قَهَرْتَ بِها كُلَّ شَىْءٍ
وَ خَضَعَ لَها كُلُّ شَىْءٍ
وَ ذَلَّ لَها كُلُّ شَىْءٍ
وَ بِجَبَرُوتِكَ الَّتى غَلَبْتَ بِها كُلَّ شَىْءٍ
وَ بِعِزَّتِكَ الَّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ
وَ بِعَظَمَتِكَ الَّتى مَلاَتْ كُلَّ شَىْءٍ
وَ بِسُلْطانِكَ الَّذى عَلا كُلَّ شَىْءٍ
وَ بِوَجْهِكَ الْباقى بَعْدَ فَناَّءِ كُلِّ شَىْءٍ
وَ بِأَسْمائِكَ الَّتى مَلاَتْ اَرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ
وَ بِعِلْمِكَ الَّذى اَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ
وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى اَضاَّءَ لَهُ كُلُّ شىْءٍ
من از خویش بی خویش شده بودم. این جمله ها، مثل ماه و خورشید و ستارگانی بودند که یوسف در خواب دیده بود. با این تفاوت که من بودم که در آستان هر جمله ای که علی زمزمه می کرد، سر بر خاک می نهادم، سجده می کردم و خدا را می خواندم. دانش خداوندی که بر هر چیز ، بر همه چیز محیط است، روشنای وجه خداوند که هر چیزی، همه چیز از آن روشن است. اگر بارقه ای از همین روشنا بر جان من بیفتد، چه خواهد شد؟ عالم ربانی!؟
در صفین این دعا را برای عمار خواندم. عمار مرا در آغوش کشید و گریست. گفت: کمیل با این دعا به کمال خود رسید و با شهادت که محمد مصطفی به من بشارت داد، به کمال کمال! کمیل تو هم، به هنگام شهادت همین دعا را زمزمه کن. تو این بخت را داشته ای که دعا را نخستین بار با زمزمه علی و در اینه چشمان علی، بشنوی و ببینی!
حجاج دوستان و یاران علی را زندانی می کرد و به شهادت می رساند. گفتند در جستجوی من است. با خودم گفتم، خداوندا تو را سپاس که از پیرمردی نودساله که همیشه نام علی بر زبان اوست و با مردم از شخصیت الهی و ربانی علی سخن می گوید و دعای خضر را برایشان می خواند، می هراسند! پنهان شده بودم. منتها حجاج دستور داده بود تا حقوق همه خویشاوندان و افراد قبیله نخع را از بیت المال قطع کنند. با خود گفتم: چرا بایست آن ها به زحمت بیفتند. مگر نه این است که مولای من علی مرا به شهادت بشارت داده است. رفتم و خودم را معرفی کردم. حجاج با صدای بلند مرا سرزنش کرد. گفت، در جستجویت بودم تا تو را به قتل برسانم! گفتم: مولایم علی این بشارت را به من داده است. من نود ساله ام. از عمرم جز غباری چیزی بر جای نمانده است، خوشا که پایان این عمر طولانی به شهادت بینجامد. فان الموعد لله! گفت. دستور می دهم کسی که بغضش نسبت به علی از محبت تو کمتر نباشد، تو را گردن بزند.
دیگر سخن حجاج را نمی شنیدم. نمی دیدم دارند مرا به سوی جایی می برند تا سرم را بر کنده ای بگذارند و گردن بزنند. در نخلستان کوفه بودم. مهتاب بر سیمای علی افتاده بود. بوی نخلستان و عطر خاک باران خورده به مشامم می رسید. آوای علی بود:
يا اِلهى وَ سَيِّدى وَ مَوْلاىَ وَ مالِكَ رِقّى
يا مَنْ بِيَدِهِ ناصِيَتى يا عَليماً بِضُرّى وَ مَسْكَنَتى يا خَبيراً بِفَقْرى وَ فاقَتى
يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ اَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ اَعْظَمِ صِفاتِكَ وَ اَسْماَّئِكَ اَنْ تَجْعَلَ اَوْقاتى مِنَ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً وَ بِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةً
وَ اَعْمالى عِنْدَكَ مَقْبُولَةً حَتّى تَكُونَ اَعْمالى وَ اَوْرادى كُلُّها وِرْداً واحِداً وَ حالى فى خِدْمَتِكَ سَرْمَداً
لحظه ای یا دمی، سرخی خونم را دیدم که مثل چشمه ای جوشید و بر سینه ام روان شد. زمزمه کردم: مولایم راست گفت. در آینه چشمان علی نگاه می کردم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)