کیمیای کلمه، مرد مسیحی و زره علی


علی مطابق رویه اش به بازار آمده بود. امیر مومنان بود. گاه در بازار گشتی می زد. از قیمت ها می پرسید. با مردم سخن می گفت. دید کنار در دکّانم زره ای آویخته است. درنگ کرد و تبسم! گفت: این زره من است! نه به کسی فروخته ام و نه بخشیده ام. نمی دانستم چه پاسخی بدهم! گفتم، اما زره متعلق به من است! علی گفت: بهتر است به قاضی مراجعه کنیم تا میان ما داوری کند. پذیرفتم. علی خلیفه مسلمانان و امیر مومنان بود و من یک فرد مسیحی که در کوفه زندگی می کردم.گمان کردم حتما قاضی که منصوب علی است، به نفع او حکم خواهد داد. اما از کجا می تواند ثابت کند که زره متعلق به علی ست؟
به محکمه رفتیم. شریح قاضیِ محکمه بود. علی به شریح گفت: این زره از من است. نه به کسی بخشیده ام و نه فروخته ام. شریح رو به من کرد و گفت: نظر من این است که چون زده در اختیار و در دست توست، تو مالک آنی، مگر آن که علی بتواند بیّنه ای ارائه دهد. امیرمومنان شما بیّنه ای دارید که نشان دهد زره از آن شماست؟
علی تبسم کرد و گفت: حق با شریح است. من بینه ای ندارم. شریح به من گفت، می توانی بروی زره از آن شماست. رفتم و برگشتم و گفتم: شهادت می دهم که این مجلس و محکمه، محکمه پیامبران است! امیر مومنان و خلیفه مسلمانان در محکمه حاضر می شود و حکم قاضی را که منصوب اوست و علیه او حکم کرده است با خشنودی می پذیرد. واقعیت این است که این زره از علی ست! از پشت شترش در مسیر بازگشت از صفین افتاده بوده است. من شهادت می دهم که خداوند یگانه است، شهادت می دهم که محمد مصطفی پیامبر اوست.
علی تبسم کرد. مرا در آغوش گرفت. گفت من زره ام را به تو هدیه می دهم. چه زره با برکتی! هم در جنگ برکت داشت و هم وقتی گم شده بود! یک اسب جوان چابک هم علی به من بخشید. به علی گفتم: من می توانم از جمله سربازان تو باشم!؟علی با تبسم گفت: بله، یوحنٌا برادر من! حتما می توانی.
جزو نیروهای ویژه علی که نامش شرطه الخمیس بود شدم. علی مرا به مالک اشتر معرفی کرده بود.
در جنگ خوارج نهروان در رکاب علی بودم. زخمی عمیق از پشت بر شانه چپم خورده بود. دست راستم از پائین آرنج قطع شده بود. بر خاک افتاده بودم. با خود می گفتم کاش برای آخرین بار علی را می دیدم. دیدم! با کمیل بود. مرا که دید بالای سرم آمد. دو زانو نشست. دست بر شانه ام نهاد. کمیل زره علی را که پوشیده بودم شناخت. مشک کوچک آب را به دهانم نزدیک کرد. چشمانم تاریک و روشن بود. علی را می دیدم. هر دو دستش بر سرم بود. بر پیشانی ام دست کشید. زمزمه می کرد:
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
حس پرواز پیدا کرده بودم. از شوق سرم را بر زانوی علی نهادم و از درد انگشتانم را در حلقه های زره علی تاب دادم…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)