کیمیای کلمه، همّام پسر عباده

من همیشه در برابر سخنان علی بی تاب بودم! من تشنه ای بودم که گویی جانم بر لب رسیده بود و کلام علی، چشمه ای خوش گوار، چشمه کوثر! من مثل مس بودم و کلام علی کیمیا، که مس وجودم را دگرگون می کرد. همیشه مترصد فرصتی بودم تا از علی نکته ای بیاموزم. پرسشی را مطرح کنم. در چشمانش نگاه کنم ، گوش سر و گوش جانم از شنیدن آوایش مست شود.
با نوف بکالی و عمویم ربیع پسر خثیم و جندب پسر زهیر در باره علی صحبت می کردیم. نوف گفت: همام! تو که همیشه مترصدی با علی باشی، از او بیاموزی، ذهن پرسشگرت قرار و آرام ندارد، تو از علی بگو. کلمات علی با تو چه می کند که هر روزه بی تاب و بی قرارِ سخن گفتن با علی و شنیدن آوای علی هستی! گفتم:
سخن علی!؟ کلمات او بارانند، زلال و زندگی بخش و جان من تفتیده و تشنه
سخن علی، کلمات او، مثل نسیم وزان است و جان من خسته از یکنواختی و رکود
سخن علی و کلمات او، مثل شعله سیال و گرما بخش و فروزنده است و جان من افسرده و سرد
کلمات وقتی بر زبان علی جاری می شوند، مثل بهار سبز می شوند. خضر بر هر جای که پای می نهاد، زمین سبز می شد. هر کلمه ای که علی ادا می کند، سبز می شود. سخن او بهارستان کلمات است.
علی مثل مسیح، در کلمه می دمد و روح می افزاید. کلام بر زبان او زندگی دیگری از سر می گیرد.
سلمان پارسی می گفت: علی مثل شاه میداس پادشاه یونان است، وقتی به سنگ دست می زد، طلا می شد. کیمیای علی هر کلمه ای را که لمس می کند، جان کلمه دگرگون می شود.
طبیعت با آب و آتش و خاک و باد زنده است و کلمه بر زبان علی، آبِ آب است و آتشِ آتش و خاکِ خاک و نسیمِ نسیم!
سخن او دریایی بی منتها، و جنگلی سوزان و صحرایی سبز و توفان نور است.
كميل می گوید: « جمله های علی شتاب و شور و گرمی و ژرفای غریبی دارد. کلامش مثل کلام کسی نیست. هر حرفی مثل ستاره می درخشد و هر واژه مثل ماه می تابد و هر جمله مثل آفتاب فروزان است. جویبار واژه ها وقتی بر زبانش جاری می شود. مرا از خود بی خود می کند. »
من هم مثل کمیل و سلمان و اویس نمی توانم در برابر سخن علی، آوای علی و تلالو چشمان علی بی قرار نباشم. کاش دانش و ژرفای اندیشه سلمان را داشتم و تکاپو و جستجوگری کمیل و شیدایی و آرامش اویس را!
نوف گفت: برویم مسجد، هنگام آمدن علی ست. با نوف و جندب و ربیع جلو در مسجد جامع کوفه ایستاده بودیم. علی از راه رسید. جمع منتظر ما را که دید، تبسم کرد. قلبم مثل پرنده ای در سینه ام بال بال می زد.احوال ما را پرسید، دست مرا در دست گرفت. گرمای دستش در تمام وجودم راه یافت. مثل سپیده سحری که تاریکی و سرما را می زداید، از گرمی دستش شاد و روشن و زلال و گرم شده بودم.
بی تابانه گفتم: مولانای من، یا علی! تو را سوگند می دهم به خداوند متعال ذوالجلال که شما اهل بیت را کرامت و عزت بخشیده و محبوبتان گردانیده، برای ما صفات پروا پیشگان را بیان کن!
علی لبخند زد، دست بر شانه ام نهاد و گفت: همّام! سوگند نده! برایتان می گویم. در مسجد در گوشه ای به نماز ایستاد. محو نماز علی بودم و سرشار و سرمست از شادی و رهایی و حسّ خوشِ پرواز، علی گفت سخن می گوید…سیمای علی آرام بود. اما می دانستم که در پس این آرامش دریایی به پای خواهد ایستاد. جنگلی آتش می گیرد و صحرایی سبز از زمین می روید. حس غریبی به من می گفت: همّام سخن امروز علی متفاوت است. یا با تو متفاوت است و تو چیز دیگری خواهی شد. حال و هوای دامادی را داشتم که چشم بر راه عروس دوخته است. می داند که عروس او ملکه زیبایی هستی است. می داند عروس او با خوش نواترین آهنگ و جان بخش ترین کلمات و خوش بوترین عطر ها، خواهد رسید.
عمویم ربیع که بی تابی مرا دید، دستم را فشرد و شانه ام را بوسید. مرا در آغوش کشید. اشک در چشمانم حلقه زده بود.
علی بر پله میانی منبر نشست. آفتاب از افق بالا آمده بود! زیر لب زمزمه می کرد. حرکت نرم و موّاج لب هایش را می دیدم. نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. دستم را بر قلبم نهادم. گفت:
يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ
این جمله عطر ایه های قرآنی را داشت. هر سه واژه تقوی و حسن و الله، تکرار شده بودند. معیت پلی بود که این واژه ها را پیوند می داد.
جرعه ای به من نوشانده بود. اما دلم تاب نیاورد. بی تابانه گفتم: مولای من، یا علی! بیشتر سخن بگو!
سخن گفت. من با سخن او پرواز می کردم. با سخن او وجودم گسنرده می شد. ساحت زمین و اسمان برایم تنگ شده بود. وقتی از فضیلت متقین سخن گفت، وقتی گفت:
فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ
وقتی فضیلت ها را یک به یک برشمرد. نردبانی تا اسمان تا مسند خورشید برافراشت. منزل به منزل مرا با خود می برد. وقتی گفت، اگر عمر و اجلی که خداوند برای شان معین کرده است نبود؛ روح در پیکر آن ها قرار پیدا نمی کرد، از شوق دیدار و نیکویی و حسن … قلبم بر سینه می کوفت.
همان گونه که گرمای دستش وقتی از مقابل مسجد دستم را گرفت و فشرد. به پرواز در آمده بودم. اکنون حقیقت معراج روحم را با کلمات علی احساس می کردم. مگر محمد مصطفی نمی گفت: « علی مثل مسیح است! نشانه های مسیح در علی است.»
مسیح کلمه و روح خداوند بود، کلمه و روح خداوند بر زبان علی جاری بود.
او سخن می گفت، مثل موج های دریا قرار نداشت. منزل به منزل، آسمان به آسمان، دریا به دریا، سخنش اوج می گرفت. نفسم به شماره افتاده بود. عمویم ربیع نگران من بود. دستم را می فشرد. نوف به من نگاه می کرد و به علی و می گریست. علی می گفت:
فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ.
دومین بار بود که علی از شوق سخن می گفت. موج های سنگین شوق از دریای جانم به کرانه های پیکرم می کوبید. بی تابِ بی تابِ بی تاب بودم. آه کشیدم و آهم مثل فریادی، مثل صدای شعله ور شدن جنگلی، مثل بانگ توفان نور در دریایی، مثل فوران رویش ناگهانی صحرایی سبز از زمین، مثل موسیقی سرکشیدن آتشفشانی از دهانه قله کوهی ، در روحم طنین افکند، فریاد زدم. آه…
نوف و ربیع شانه های همّام را تکان دادند. بر پیشانی اش دست نهادند، دانه های درشت عرق را از پیشانی اش پاک کردند. نگاهش زنده به سمت علی بود، چشمانش گرم اشک بود. جان داده بود! مگر می شود!؟ با سرودن آهی، برای همیشه پرواز کرده بود. علی بالای سر همّام آمد، با چشمان خیس اشک به همّام نگاه کرد، دست بر قلب همام نهاد. گفت: « کلمه با جان سرشار از شوق همین می کند، که با جان همّام کرد.» همّام را مثل مرغ دریایی در کرانه محراب رو به سوی قبله قرار دادند. علی و ربیع و نوف و جندب و کمیل… بر او نماز خواندند. صدای گریه نماز گزاران، صدای گریه علی در هنگام نماز قطع نمی شد…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)