آقا سید شاهنامه خوان


بعد از مراسم سهراب کشان روز سیزده شهریور سال ۱۳۵۰ که همزمان با سیزدهم رجب میلاد امیر مومنان بود، دیگر احوال آقا سید شاهنامه خوان خوش نشد. بعد از درگذشت حاج آخوند در آذرماه سال ۱۳۵۲ آقا سید شاهنامه خوان که هفتاد و هفت ساله بود، قامتش خمید، کم حرف و محزون، گوشه گیر و زمینگیر شد.
چهلم حاج آخوند، اقا سید به اصرار اوسّا محمدخواسته بود در مسجد صحبت کند. حاج آخوند گرچه نزار و ناتوان بود، پذیرفته بود. گفته بود:
حاج آخوند چهارده سال از من کوچکتر بود. انصاف نبود او برود و من بمانم. یادتان است روز عاشورا حاج آخوند گاهی این تک بیت را با آواز می خواند، شش دانگ می خواند. صدایش مثل پولاد و ابریشم و آب بود، آبی که به جان ما آتش می زد!
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود
حاج آخوند جان من بود. روح من بود، روحه روحی و روحی روحه! ما دو جان در یک تن بودیم. معنی زندگیم بود. من شاهنامه خوان بودم و او فردوسی من بود… بعد از این جمله اقا سید ضعف کرده بود ، سخنش ناتمام مانده بود. مدهوش شده بود.
از طریق عمو نبی یا محسن پسر حاج آخوند، گه گاه احوالش را می پرسیدم. روزی محسن به خانه مان رفته بود و به مادرم گفته بود، هر وقت سید از اصفهان آمد، بگوئید به آقا سید شاهنامه خوان سر بزند. اسفندماه ۱۳۵۲ مادرم از خانه عذری خانم شمسی همسایه بسیار با محبت مان، تلفن زد و گفت آقا سید شاهنامه خوان می خواهد تو را ببیند. گفتم، تعطیلی عید که آمدم می روم مهاجران، به آقا سیّد، عمّه ها، عمو نبی و محسن سر می زنم.
مادرم با مکث و صدای آرامش پرسید: تا عید دیر نمی شود!؟ گفتم مگر حالش خیلی بده؟ مادرم گفت: عمر دست خداست. اما عمو نبی می گفت، خوراک روز و شب آقا سید شاهنامه است و اشک!
به خودم نهیب زدم، دیدی برای دیدن حاج آخوند دیر رسیدی. وقتی رسیدی که پرواز کرده بود. حسرت دیدار و شنیدن سخنی و تماشای برق چشمانش و تبسمش را از دست دادی! حالا هی دست دست کن تا آقا سید را هم نبینی! شب خوابم نمی برد.
به اقای احتشامی مدیر داخلی هتل کوروش که نسبت به من لطف داشت، گفتم برای سه روز مرخصی می خواهم. شب ها در شیفت شب هتل کار می کردم. برای مرخصی از دانشکده مشکلی نداشتم.با اساتید گروه تاریخ ایاغ بودم! جمعه های آخر ماه، در رستوران نوش مهر، کنار بیمارستان خورشید، نزدیک میدان نقش جهان، اساتید را به مهمانی آبگوشت دعوت می کردم. دسته جمعی نه، آسیاب به نوبت! دکتر لطف الله هنرفر و استاد حمدالله اشراقی و دکتر روشن ضمیر و… قیمت آبگوشت نوش مهر در آن روزگار که چلو کباب سلطانی ۶۵ ریال بود، ۱۱۵ ریال بود! در آمد ماهانه ام از هتل کوروش به حدود هشتصدتومان می رسید. ماهی دویست تومان هم از شرکت زرین دشت بورس می گرفتم.
حشمت از آقا سید مراقبت می کرد. همه خانواده حشمت، زنش فاطمه و دخترانش مریم و آسیه، مثل پروانه دور و بر آقا سید می گردیدند. اتاق بزرگ خانه حشمت، شده بود اتاق آقا سید. شب ها مردم برای احوالپرسی می آمدند. شاهنامه کنار دست اقا سید بود. قوطی مسی سیگارش که زنگاری شده بود و سرخی می زد، کنار شاهنامه بود. پشتی ترکمنی سبز پشت سرش به دیوار تکیه داده شده بود. پشتی آشنا بود، سکینه خانم همسر حاج آخوند آورده بود. عمو نبی و محسنِ حاج آخوند اصرار کرده بودند که آقاسیّد را به خانه خودشان ببرند. حشمت گفته بود. من، زنم و دخترانم به آقا سید می رسیم. سکینه خانم و جهان خانم خودشان به مراقبت احتیاج دارند.
فاطمه رشته اسپند را کف دستاش خرد کرد، با امبر خاکستر منقل را کنار زد و اسپند را روی ذغال های گداخته که شعله می کشیدند، پاشاند. صدای ترقّ ر تروقّ دانه های اسپند بلند شد. ابر های کوچکی از دود خوشبوی اسپند بالای منقل جمع شده بود. بوی اسپند اتاق را پر کرد. آقا سید صلوات فرستاد. آشکارا لاغر شده بود، اما برق چشمانش و طنین صدایش همان بود که بود.
می دانستم وقتی سخن در باره حاج آخوند به میان آید و یا از شاهنامه و فردوسی سخن گفته شود،، آقا سید شکفته می شود و به سخن می آید. حالش خوب می شود، بیت های شاهنامه بر زبانش جاری می شود. فضا همان می شود که باید بشود! در رختخوابش نیم خیز شده بود. خودش را بالا کشید و به پشتی تکیه داد. مریم چای با نبات را به دست آقا سید داد. اقا سید نبات را با قاشق چایخوری برنجی هم زد. مراقب بود چای لب نزند و توی نعلبکی نریزد. وقتی آماده نوشیدن شد، چای را به من داد! این هم رسم یا سنت حاج آخوند بود. در هر مجلسی که اول چای را برای او می بردند. می گرفت و به نفر بغل دستی اش می داد.
گفتم، آقا سید! از حاج آخوند و شاهنامه بگو! سکوت کرد. نفسی تازه کرد و گفت: با حاج آخوند داشتیم قلمه ی موهای انگور یاقوتی باغ حاج آخوند را در خاک فرو می کردیم. حاج آخوند با طناب نازکی فاصله موها را اندازه می گرفت. تو الان به باغ حاج آخوند که به آقا مرتضی و خانواده اش بخشید، نگاه کنی، می بینی در باغ کرت ها و فاصله موها مثل ساعت سویسی مرتب و منظم است. حاج آخوند زمزمه می کرد.
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد
حاج آخوند گفت: آقا سید من این افتادگی تاک را بسیار دوست دارم. دوست دارد سر بر خاک بگذارد و میوه خود را در آغوش و زیر بال و پر خود بگیرد. دیده ای مرغ چطور جوجه هایش را زیر بال و پرش می گیرد؟ وقتی برایش داربست هم می زنند، مثل باغ خاچیک، باز تاک ها نگاهشان رو به زمین است. شاخه های مو خمان و رو به زمین جهت پیدا می کنند. به نظرم حافظ پس از وصف تاب و توان می انگوری وقتی در بیت آخر سروده:
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
به افتادگی تاک اشاره دارد و به تاکستان.
گفت آقا سید! قصه هم مثل تاک است. وقتی دانه قصه را در جان ها کاشتی، قصه مثل تاک در جان ها خانه می کند. در دلِ دل ها ریشه می زند. برای همیشه می ماند. مگر قصه را می شود یا می توان فراموش کرد!؟ خوشه های قصه مثل خوشه انگور یاقوتی در جان ها رنگ می گیرد، عطر می گیرد، مثل خوشه نور جان ها را روشن، بلکه شعله ور می کند. آقا سید شعله ای که قصه به جان انسان می زند، نگفتنی است!
چرا بیشتر آیات قرآن مجید قصه است؟ آیاتی که ظاهرا قصه نیستند، نیز قصه اند، قصه قیامت، قصه توحید، قصه آفرینش انسان، افرینش آسمان ها و زمین.
نه به هفت آب که رنگش به صد اتش نرود
آن چه با جان ماو با روح ما و روان ما قصّه قرآنی کرد!
آقا سیّد! تو وقتی قصه می خوانی، با قصه خوانی مثل معماری هستی که روح ما، روح انسان ها را می پروری و می سازی. جسم ما با نان و آب و تاب آفتاب و هوا ساخته می شود. اما روحمان با کلمه و قصه آباد می شود و با اشک تر و تازه! تو برزگری هستی که قصه می کاری! همان کاری که فردوسی قدّوسی کرد. او روح آواره و پراکنده و دردمند ملت ایران را جمع کرد، سامان داد. به ما شور زندگی بخشید. او در ملت ایران جریان پیدا کرد. مثل خونی تازه و گرم و شور آفرین و زندگی ساز در رگ های ما جریان یافت.
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
تخم گندم در دل خاک، در دل دشت چما پراکنده می شود. دشت سبز و زمرّدین می شود. بهشت می شود، ما هم مست می شویم!
تخم سخن هم جان ما را سبز و سرمست می کند.
ببین اقا سیّد! در همین تک بیت چه محشری است. تخم سخن!
گفته اند می توان در یک سیب، در یک دانه سیب، در یک شاخه و یا درخت سیب، جهانی از سیب را تصور کرد. سیبستانی بی کرانه. فردوسی با قصه ها، روح ما را ساخت و رنگ آمیزی کرد. جان ما را جانستان کرد. هر یک از ما نمونه ملت ایران شدیم. ایران شدیم.
آقا سیّد گرم سحن گفتن بود. چای نباتم سرد شده بود. آقا سیّد گفت: دلم برای حاج آخوند تنگ شده است. در قنوت نمازم از خدا طلب می کنم: خدایا من بهشت حور و قصور، بهشت نهر شیر و عسل مصفّا نمی خواهم. در همان بهشت خودت، در کوی اهل بیت، می خواهم کنار حاج آخوند باشم.
آقا سیّد سرش را به پشتی سبز حاج آخوند تکیه داد. چشمانش را بست و اشک از چشمانش جوشید. شانه هایش تکان می خورد. صدای آرام آهی از دهانش خارج می شد. سینه اش بالا و پایین می رفت.
حشمت گفت: اقا سیّد دراز بکش. کمک کنم. کمک کرد. آقا سید طاقباز خوابید. چشمانش را باز کرد و گفت: حاج آخوند گفتید و تمام شد! کاش می توانستم قصه حاج اخوند را برایتان بگویم.
خانه عمو نبی بودم. حشمت آمد و با چشمان اشک بار گفت: بیایید، آقا سید به رحمت خدا رفت.
مجلس ماتم آقا سید غلغله جمعیت مسلمان و ارمنی بود. باران می بارید. هوا سرد بود. موج جمعیت مسجد را پر کرده بود. توی حیاط مسجد زیر باران مارونی ها و اهالی حمریان ایستاده بودند. مسجد گنجای چنان جمعیتی را نداشت. شیخ احمد صابری واعظ شهیر اراک قرار بود صحبت کند. از من خواست من هم صحبت کنم. اوسّا محمد هم گفت: سیّد اگر حالا صحبت نکنی پس کی و برای کی صحبت می کنی؟ آن روزا دوستان و اشنایان می دانستند که در مجالس و مراسم دینی سخنرانی می کنم.
صحبتم را با بیتی از شاهنامه آغاز کردم:
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
آقا سیّد، ظاهرا از میان ما رفته است. او تخم سخن و بذر قصه های شاهنامه را در سینه و جان همه ما افشاند. با آواز و اشک و تبسم، قصه ها را آبیاری کرد. همه ما در زندگی خود، گاه تبلور این شخصیت یا من ِ قصه گو را پیدا می کنیم. این شخصیت مثل ایمان فطری ست. در سرشت ما ست. مثل حافظ که سرود:
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
حاج آخوند در دل های ما، به قول خودش در دلِ دل ما، بذر آیات قرآن مجید، حکمت های نهج البلاغه، داستان های مثنوی و گلستان و بوستان سعدی، غزل های حافظ، رباعیات خیام، گلشن راز شبستری را کاشت.
آقا سید شاهنامه خوان بذر سخن فردوسی قدوسی و قصه های شاهنامه را در دشت جان ما افشاند. دشت های جان ما مثل چما سبز و زمردین شد. نتوانستم صحبتم را ادامه دهم…
خاچیک برایم نبات داغ آورده بود...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)