حاج آخوند، آناهید و هادی

خاچیک با برادرش آریس، هراس زده و هروله کنان به سمت مدرسه مارون پیچیدند. سونیا همراهشان بود. خاچیک دستش را گرفته بود. سونیا نمی توانست پا به پای پدرش بدود. پیکرش تاب بر می داشت و کشیده می شد. پای راستش برهنه بود. تای کفش یا دمپایی اش کجاست!؟ به سمت خاچیک دویدم، گفت خانه حاج آخوند می رویم. آناهید توی رودخانه افتاده. به پدرت و آقا نبی بگو زودی بیان کمک. با شتاب به خانه مان رفتم و فریاد زدم آناهید توی رودخانه افتاده. مادرم گفت: پناه بر خدا . زن عمویم جهان خانم گفت: خدا نجاتش بده. مادر بزرگم دست هاش را به سمت آسمان بالا برد. عمو نبی و پدرم، آقا رحیم، احمد، محمود و محمد علی پسر آقا مرتضی و من سمت حمریان روانه شدیم. راه نمی رفتیم می دویدیم.
حاج آخوند و خاچیک و آریس و سونیا و حشمت توی راه بودند. به حمریان که رسیدیم نزدیک غروب بود. هوا هنوز روشن و سفید بود. شب چهارده ماه محرم سال ۱۳۴۳ بود. خانواده های ارمنی برای عزاداری روز عاشورا به مارون می آمدند. زن های ارمنی شال سیاه سر می کردند.
آرایش نمی کردند. برای آن ها امام حسین، مثل مسیح بود و شهادتش مثل شهادت مسیح. در تعزیه وقتی جمع نصارا به یاری امام حسین می آمدند. جوانان ارمنی حمریان بودند که با لباس های آبی روشن و سبز، شلوار آبي و پيراهن بلند سبز كه تا زانو مي رسيد، و شال های آبی پررنگ که سیاه می زد، در تعزیه و عزاداری شرکت می کردند. درست کنار نهر آب و زیر خطی سبز و مواج از بید های مجنون می ایستادند. لباس ها را آلین زن آرتاواز که در حمریان، خیاط ـ خانه داشت می دوخت. بقیه لباس های تعزیه هم کار او بود. برای همین همه می گفتند، بهترین لباسای تعزیه، مال تعزیه خوانان مارون است. در یک گروه دوازده نفری به کربلای تعزیه آمده بودند، منتها بعد از شهادت امام حسین و غروب عاشورا به کربلا رسیده بودند یا می رسیدند. یک بار هم در تعزیه و ماجرای شهادت هانی و هانیه، زن و شوهر مسیحی که به یاری امام حسین آمده بودند. آلین خیاط حمریان خودش هانیه شد و شوهرش آرتاواز، هانی. زندگی به تمام معنی مشترک بود. جامه ای بود که از تار و مسلمان و پود ارمنی بافته شده بود. زن ها و مردان ارمنی و مسلمان کنار پل نهر ارمنی کُش جمع شده بودند. با هم صحبت می کردند. برخی چراغ دستی به دست، در کنار رودخانه چشم چشم می کردند. رودخانه آبی تیره و خاکستری پررنگ بود. نور ماه در رودخانه افتاده بود. تصویر پل توی آب می لرزید و نیز سرشاخه های بیدای مجنون ، تنه بلند صنوبرا که در کنار رودخانه بود. جریان آب رودخانه تند نبود.
حاج آخوند آریس را بغل گرفته بود. با آرپین مادر آناهید صحبت می کرد. می گفت: مثل این نور ماه دلم روشنه خداوند آناهید را به شما بر می گرداند. آریس و آرپین از شوق و اضطراب گریه می کردند. مادر خاچیک کنار بید مجنونی نشسته بود. سر شاخه بید مو هایش را لمس می کرد. دست هایش رو به آسمان و رو به ماه بود. مهتاب توی صورتش افتاده بود، دعا می خواند. سونیا را بغل گرفته بود، سونیا و آناهید دختر خاله بودند. آناهید هفده سالش بود. خیاط خانه آلین کار می کرد.
صدای فریادی از پایین رودخانه بلند شد. یک نفر فریاد می زد و چراغ دستی را به سمت راست و چپ تکان می داد. همه متوجه صدای او شده بودند. حالا صدایش به گوش می رسید: آناهید! آناهید!
اناهید بیهوش شده بود. مادرش او را در آغوش گرفت و صدای گریه شوقش بلند شد! آریس داشت موهای دخترش را که خیس و خزه بسته بود، خشک و پاک می کرد. حاج آخوند قبایش را در آورد و روی سینه آناهید انداخت.
رنگ صورت آناهید بنفش-خاکستری می زد. چشمانش بسته و دهانش نیمه باز بود. مادرش فریاد زد. خدا را شکر زنده است. بدنش گرم است، نفس می کشد و با صدای بلند گریه کرد.
آناهید را روی اسب حاج آخوند خواباندند. سرش سمت راست اسب آویخته بود. دست هایش مثل مناره های مسجدی واژگون تکان می خورد. انگار می خواست سبزه های زمین را لمس کند.حاج آخوند گفت، برایش خوب است با حرکت اسب، آبی که در شکمش انباشته شده بیرون می ریزد. قبایش را روی شانه های آناهید کشید . نسیم خنکی می وزید. شب سپید و مهتابی بود. آناهید را در خانه شان توی بستر خواباندند. انگار همه منتظر بودند، چشم باز کند. حاج آخوند به نماز ایستاده بود. مادر خاچیک به دیواراتاق، کنار پنجره رو به چما، تکیه داده بود، دستش روی قلبش بود، لب هایش تکان می خورد. چشمانش خیس اشک بود. یقه پیراهنش را چنگ کرده بود و می فشرد.از پنجره افق پیدا بود. ارغوانی و نقره ای و بنفش…اندک اندک خاکستری روشن و تیره می شد.
آرپین فریاد زد: یا مریم مقدس! یا مسیح! روی سینه اش صلیب کشید. آناهید چشمانش را نیمه باز کرده بود. حاج آخوند نمازش تمام شده بود. کنار بستر آناهید آمد. مادر آناهید دست هایش را رو به آسمان بالا برد. سه انگشت میانی دست راستش را به هم فشرد، انگشت شست و کوچک را از پایین بر هم نهاد. با سرانگشتان پیشانی و سمت راست و چپ سینه آناهید را لمس کرد. پنجه اش را باز کرد و روی پیشانی آناهید گذاشت. زمزمه کرد: آنون هور یو وردوو هوگوین سرپوه!(۱) به نام پدر، پسر و روح القدس، همگی آمین گفتند. ما هم آمین گفتیم. حاج آخوند سوره حمد خواند، یا الله یا رحمانُ یا رحیم!
آناهید نگاه می کرد. با سرپنجه لبه ی قبای حاج آخوند را که تا زیر چانه اش کشیده شده بود، می فشرد. لبخند محوی بر لبانش بود. نفس تازه کرد. حاج آخوند گفت. خداوند متعال به واسطه مسیح علیه السلام و مریم مقدس به آناهید زندگی نو بخشید. خداوند رحمان و رحیم این دختر را که مثل مریم، مثل گل محمدی زیبا و معصوم و معطرست، برای خانواده اش و همه ما نگاه داشت.
آریس می خواست قبای حاج آخوند را از روی سینه آناهید بردارد. حاج آخوند نگذاشت. گفت هوا خوب است. پدرم و عمو نبی و رحیم و احمد و محمود و من تک پیراهن بودیم. آن وقتا در مارون زیر پیراهنی خیلی رواج نداشت. یا مُد نبود!
خداحافظی کردیم. حاج آخوند سوار اسبش نشد. همراه ما و حشمت و چند نفر دیگر از مارون که برای کمک آمده بودند، به مارون برگشتیم. حاج آخوند زمزمه می کرد: مائیم و نوای بی نوایی!
مهتاب می درخشید. نیازی به روشن کردن چراغ دستی نبود. عمو نبی از حاج آخوند دعوت کرد که برای شام به خانه ما بیاید. گفت احمد هم می رود خانه شما سکینه خانم و عصمت و
محسن را خبر می کند که بیایند. حاج آخوند مکثی کرد و گفت: بسیار خوب چه پیشنهاد خوبی! ما که همیشه بر سر سفره ساداتیم!
اما سکینه خانم امروز سینه اش درد می کرد. باید خانه بروم مراقبش باشم. خیال نمی کنم بتواند بیاید. عمو نبی گفت عصمت و محسن مراقبت می کنند. حاج آخوند گفت : « بله، اما مراقبت شوهر از زن، یا مراقبت زن از شوهر چیز دیگری ست. » به مارون که رسیدیم حاج آخوند از کنار خانه ما، از سمت میدان ده به خانه شان رفت که راهی میانبر بود، میدانی پر از صخره های کوتاه، با شیب های ملایم و نرم.
زیر نور ماه و ستارگان تپه مارون به رنگ بنفش روشن بود، سینه تپه سبزی می زد. از اتاق هشت دری میدان ده را نگاه کردم. صدای زمزمه حاج آخوند می آمد، مائیم و حریف بی نوایی! حاج آخوند افسار اسب را روی شانه انداخته بود. انگار اسب می توانست سرش را بر شانه حاج آخوند بگذارد. از گوشه میدان به سمت خانه می رفت. شعر نظامی که او به ما یاد داده بود، در ذهنم زنده بود و بر زبانم می گشت:


مائیم و نوای بی‌ نوایی
بسم‌ الله اگر حریف مایی
تشنه جگر و غریق آبیم
شب کور و ندیم آفتابیم
گمراه و سخن ز ره نمایی
در ده نَه و لافِ دهخدایی

آناهید در رودخانه غرق شده بود!؟ اما او که زنده ماند؟ لا به لای جلبک ها و پیاز مار و تره های وحشی، کنار نهر ارمنی کش گیر کرده بود، بیهوش شده بود. کدام غرق شدن!؟

سونیا گفت، خاله آرپین و آناهید می خواهند بروند خانه حاج آخوند و با او در باره غرق شدن آناهید صحبت کنند. گفتم. خب! خدا را شکر که آناهید زنده ماند. چه صحبتی؟ آخه گفته دوباره خودشو توی رودخانه پرت می کنه؟ چرا؟ من که نباید بگم!؟
اما حالا به تو می گم! سونیا عاشق هادی شده. آریس با هاش دعوا کرده، اما آرپین نه. نمی دانستم عاشق شدن یعنی چه!؟ می دانستم که دختران جوان باید شوهر کنند و پسران جوان هم زن بگیرند. ازدواج دختر ارمنی با پسر مسلمان در مارون بی سابقه نبود. کدخدای مارون کلّه مهدی، همسرش مریم خانم ارمنی بود، بعد مسلمان شد. حاج آخوند کار را آسان کرده بود. می گفت، اگر دختر ارمنی خواست با پسر مسلمان ازدواج کند، لازم نیست مسلمان شود. خودش خواست مسلمان شود، حسابی علی حده دارد.
هادی نجار مارون بود. پدرش سیف الله نجاری داشت. هادی هم بعد از مدرسه نجار شد. بیست سالش بود. خوشگل ترین پسر مارون بود! موهای خرمایی که در زیر آفتاب طلایی می زد. موهایش پرپشت بود و طره هایی همیشه بر پیشانی اش می افتاد. چشم هایش سبز بود، به سبزی شال سبز آقا سید شاهنامه خوان. در تعزیه هادی، علی اکبر می شد. معروف بود که بیشتر دخترای مارون و حمریان، حتا مارون خاک و مارون دامون به خاطر هادی به تعزیه می آیند! تا هادی شروع می کرد به خواندن صدای آه و گریه دخترا بلند می شد! بتول زن سیف الله مادر علی، از عمو نبی دعا گرفت، که هادی چشم زخم نخورد و یا طلسمش نکنند تا بختش بسته بماند!
هادی برای خانه آرتیس پنجره ساخته بود. نجار حمریان عیسی رفته بود ارمنستان پیش خواهرش. سفرش طول کشیده بود. هادی وقت ناهار سر سفره آرپین و آرتیس می نشست. با آن ها هم سفره بود. آرپین با همان هوشمندی فطری مادری، دریافته بود که آناهید به هادی توجه دارد. به هادی نگاه کرده بود. برای مادرم تعریف کرده بود. این جوان مثل مسیح زیبا و شرمگین است. انگار از زیبایی خودش شرم می کند. مثل قوی صامت است ، همیشه سرش را پائین نگاه می دارد. در برکه نزدیک حمریان همراه لشکر اردک ها و چند بوقلمون، سه قوی سپید بود. یکی از قوها که از همه بزرگتر بود و مثل کشتی آرام حرکت می کرد. سرش را مثل بته جقه در سینه فرو می کرد. شکوه سرافرازانه قوهای آوازه خوان را نداشت. صامت بود. همین به او زیبایی دیگری می بخشید. این نکته را حاج اخوند برای ما گفته بود. قوهای تنها در برکه ها، که سرشان را پائین می گیرند، قوهای
صامت اند. آرپین گفته بود. یا مریم مقدس! من هم اگر جوان بودم و جوانی مثل هادی دوستم داشت، دلم ضعف می رفت. از شدت شادی مدهوش می شدم! گوش آرتیس پر از موم عسل!
آرتیس دوست دارد، آناهید با برادرزاده اش که اراک زندگی می کنند، ازدواج کند. برادرش توی آبجو سازی شمس کار می کند. من که دوست دارم آناهید پیش خودمان بماند.
حاج آخوند خانواده آرتیس را برای شام به خانه شان دعوت کرده بود.
از آرتیس پرسیده بود، تو چطور با آرپین ازدواج کردی!
عاشق آرپین بودم!
اگر به تو می گفتند باید به جای آرپین با دختر عمویت ازدواج کنی، راضی بودی؟
نه! دختر عمویم مثل خواهرم بود. هیچ احساسی نسبت به او نداشتم.
می دانی که آناهید، هادی را دوست دارد؟
حدس می زنم! وقتی هادی برایمان پنجره رو به شرق، رو به چما درست می کرد. آناهید از او چشم بر نمی داشت! به هر مناسبتی برایش چای و یا شربت می برد. برایش شیرینی کشمشی درست کرد. موقع نماز برایش سجاده می انداخت. به آلین گفته بود، یک سجاده مخمل سبز با گل های ابریشم برای هادی بدوزد.
می دانی اگر اجازه ندهی آناهید با هادی ازدواج کند. ممکن است آناهید دوباره خودش را توی رودخانه پرتاب کند؟
اما آناهید که خودش را توی زودخانه پرتاب نکرده بود، پاش لغزیده بود!
آرتیس سکوت کرده بود و آهسته در گوش حاج اخوند نجوا کرده بود. حاج آخوند هم خندیده بود و گفته بود، بسیار خوب به همین دلیل هم که شده موافقت کن!
ببین آرتیس، عشق برای جوانان ما، مثل بال برای پرواز است. نباید بالشان را ببندیم یا بشکنیم یا به بالشان سنگ بزنیم. وقتی ازدواجی می خواهد با عشق آغاز شود، بشود. خدا را شکر کنیم که عشق سنگ بنا و بنیاد زندگی بچه های ما باشد. تو نمی خواهی پسری مثل هادی داشته باشی!؟
آناهید از شوق خودش را توی بغل آرتیس انداخته بود. صدای گریه اش بلند شده بود. آرتیس موافقت کرده بود!
سال ها بعد، به خانه آرتیس رفته بودیم. حاج آخوند هم بود. آناهید برایمان چای سبز با نبات آورد. وقت نماز سجاده هادی را برای حاج اخوند انداخت. شعاع مهتاب از پنجره توی صورت حاج آخوند افتاده بود. چشمانش افق دور دست چما را که حالا آبی پررنگ بود می دید و می کاوید.
هادی نجار حمریان شده بود. بچه ها به او می گفتند، هادی ارمنی! این عنوان تا آخر عمر روی هادی که همیشه نمازش را اول وقت و رو به پنجره ای که به سمت چما باز می شد می خواند، ماند! آناهید گفته بود: زندگی ما از همین پنجره که رو به آفتاب باز می شود، آغاز شد.


***

(۱)- անուն Հոր և Որդոյ  և Հոգոյն Սրբոյ

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)