داستان های حاج آخوند، من مست و تو دیوانه!


در میان کتابخانه دانشکده ادبیات(بعد آتش گرفت) و تالار دکترمنوچهر اقبال (بعد شد، تالار محمد اقبال لاهوری) فضای بازی بود. غرب اش محوطه ی دانشگاه بود. از جام شیشه های بسیار بلند سایه چمنا پیدا بود. سمت شرق دستشویی و توالت بود. صلاح فکور، با ریش توپی تنک و پیشانی بلند، عینک پنسی ته استکانی، با صورت گرد پف کرده، شبیه عروسک چینی بود. همه جور زبانی بلد بود. از جمله روسی و ارمنی. سال اول رشته تاریخ بود. یک بطری کتابی همیشه توی جیب بغلش بود. به قول خودش روی قلبش.
" ببین پسر این آتش را یا باید توی دهانم مزه مزه کنم، یا گرمایش راروی قلبم حس کنم. تو که نمی فهمی!"
کنار دیوار، یا پشت به در، روبروی توالت می نشست. وقتی بچه ها غریبه یا آشنا از دستشویی بیرون می آمدند. می پرسید:
-اخوی خوش گذشت!؟
به دختر ها هم می گفت اخوی. لباسش شل و ول و گاه آویزان تنش بود. (بعدا در غرب دیدم که جوان ها شلوارشان را شل می کنند.انگار همین الان شلوار روی زمین می افتد.) به من می گفت آشیخ!
"ببین آشیخ این که رسمش نمی شه، تو آشیخی اما ریشت رو دو تیغه می تراشی. من که بی دین و دیوانه ام... (توی چشمم نگاه می کرد. نگاهش را به زمین می انداخت. آرام می گفت): من که ویرانه ام این همه ریش دارم."
دست هایش را کاسه می کرد. زیر ریشش می گرفت. از لای انگشتاش تارهای سیاه و تک و توک بور دیده می شد.
آقای فاضلی سرش را بالا گرفته بود. برق آفتاب توی شیشه ی عینک
دودی اش افتاده بود. شهلا شهسواری داشت برایش تاریخ فلسفه ویل دورانت می خواند. هفته پیش لذات فلسفه دستش بود. لباس شهسواری صورتی بود.موهاش شلال تا کمرش می رسید. بلند قامت بود. با پوست گلبهی درخشان ، چشمان مست، زیباترین دختر دانشگاه بود. همراهی اش با فاضلی که نابینا بود و صورت چروکیده اش را آبله خورده و برده بود؛ تابلو غریبی بود. صلاح گفت
-ببین آشیخ! انسان موجود غریبیه، این دختره خود به خود همه نگاهش می کنند. دست این کوره رو می گیره که های! بیشتر نگاهم کنید!بله؟ بعله!"
صلاح بیست سالش بود. حرف هاش، نگاهش ،رفتارش، دقت هاش چیز دیگری بود. هیچوقت خدا نه کتابی دستش دیدم ، نه جزوه ای. به پلی کپی می گفت، کاغذ توالت.
-"اسمم برعکس خودمه، صلاح الدین فکور! من دیوانه ای کورم. یا ویرانه ی دور..."
همیشه دوست داشتم این نقاب به کناری می رفت صلاح را می شناختم. می دانستم پشت این دیوانگی ها چیز دیگری است.
-صلاح یه روزی رازت را کشف می کنم. توی این ویرانه گنجی پیدا می کنم. یه روزی تو به من اعتماد می کنی.
- مطمئنی؟
سرم را به نشانه بله تکان دادم. عینکش را بر داشت. با دستمال سفید تمییزی دور حدقه ی چشم هاش را پاک کرد. تسبیح عقیق قرمزش را از جیب کتش در آورد. تسبیح کوچک و درخشان بود. از دستش گرفتم. بیست ونه مهره داشت. مهره ها تراز نبود. شاید تسبیح پاره شده، حوصله نکرده اند مهره ها را تنظیم کنند. سرسری به رشته کشیده شده بود. نگاهم روی مهره ها چرخ می خورد.
"مال تو! تنظیمش کن! شیخش خودتی،چهار تا مهره اش کمه!"
" مرتبش می کنم. به ات بر می گردانم"
" مال توست. برم بگردونی مال توست، به دستت می رسه
امشب من می خوام بزنم به کوه. وقتی بر می گردم، در خوابگاه بسته ست. تو بیداری؟"
"بله"
اتاق ما کنج ساختمان خوابگاه همدانیان بود. با عدنان و ابراهیم هم اتاقی بودم. آن ها معاود بودند و فارسی را با لهجه ی غلیظ عربی حرف می زدند. زبان رایج اتاق ما عربی بود. مهتابی اتاقمان رو به شمال، رو به اصفهان بود. ما در دامنه کوه صفّه بودیم. توی مهتابی نشستم. عدنان به رادیوی عربی گوش می داد. ابراهیم داشت لباسش را اتو می کرد. ساعت دوازده شب بود. اول آذرماه سال ۱۳۵۳
می خواستم کتابی را در دست بگیرم. پشیمان شدم. کتاب حیات الحیوان دمیری را روی تختم انداختم. عدنان چای درست کرد. توی شیشه مربا چای ریخت. جمیل وارد اتاق شد. با بازوان عضلانی پیچیده و زیر پوش رکابی زرد مات. جمیل هر دو سه دقیقه، نیم نگاهی به بازوهاش می انداخت.عدنان چای اش را به جمیل داد.
- "ببین جمیل دخترای دانشگاه از این بازو های تو خوششان نمیاد! ماتحتت مثل لاستیک تراکتوره

- . دخترا، پسرایی را می پسندن که ته شان اندازه نعلبکی فنجان قهوه خوری باشه"
- " بسه عدنان! گردنت را می شکنم ها"
- " حالا خیال کن شکستی، مشکلت حل میشه."
- جمیل چایش را نخورد، بی خدا حافظی رفت. گفتم:
- "عدنان سربه سر جمیل نگذار"
- عاشق شهسواری شده، او هم محل سگ بهش نمی ذاره، مگر می شود، خر عاشق آهو بشود! گفتم: عشق که حساب و کتاب ندارد. ابراهیم، لباسشو اتو کرد.عدنان رادیو را خاموش کرد. برف نرمی می بارید. می خواستم بروم توی سالن تلویزیون، دیر وقت شب برنامه تلویزیون که تمام می شد، به عنوان سالن مطالعه استفاده می کردیم. اگر صلاح بیاید؟ سر و صدا می کند. شاید هم تا صبح توی برفا مست و مدهوش بیفتد. توی مهتابی نشستم. دانه های برف توی صورتم می خورد. کاپشن پوشیدم. کلاه کاپشن را روی سرم کشیدم. مثل لباس اسکیموها لبه کلاه کاپشن پشم نرم و شکلاتی داشت. برف تند شد. باد توی مهتابی پیچید. صدای خروپف ابراهیم بلند شده بود.عدنان بالش را روی سرش گذاشته، دستهاش روی گوشاش بود. می گوید : ابراهیم خَرناس می کشد! سردم شده بود. بی قراری صلاح از چیست ؟ برای چیست؟ برای کیست؟ کُرد اهل مهاباد ست.همه ی لهجه های کردی را می شناسد. با هژار دوست است. می گفت ترجمه ی رباعیات خیام هژار از ترجمه ی فیتز جرالد بهتر است. گفتم،
نمی دانم.گفت: بدان! یه روز دستم را گرفت رفتیم باغ نباتات، صلاح می گفت باغ بناتات، گه گاه می شد دانشجویان دختر و پسر را دید که با هم آرام حرف می زدند. با شرم و شوق به هم نگاه می کردند. صدای خنده شان می آمد. صلاح می گفت: بعد همه شان پشیمان می شوند.
- "چرا؟"
- "برای این که به هم دروغ می گن"
- از توی جیب بغلش جزوه مانندی را در آورد. کاغذ ها به رنگ زرد بهی بود. قطع پالتویی
- "این ترجمه ی هژار است." برایم خواند ،رباعی ها را یکی یکی با حوصله معنی کرد. غروب شده بود. گفت:" بقیه اش فردا. اول صبح آفتاب نزده همین جا. خواب نمانی!"
- اول صبح که آمدم، دیدم زیر بید مجنون نشسته. سرش را به لبه ی پشتی نیمکت تکیه داده، چشم هاش بسته بود. سرشاخه نازک و نرم بید تا پیشانی اش رسیده بود. گفت:
- "امروز تا رباعیات را تمام نکردیم نمی رویم. نه کلاس نه ناهار، باشه شیخ!"
- "باشه."
ساعت نزدیک شش عصر بود. رباعی ها را خوانده بودیم. صلاح چند بار گریه کرد.
راحت گریه می کرد. دو دانشجوی پسر و دختری که بر نیمکت کناری ما نشسته بودند. رفتند.
- "صلاح؛ هژار یعنی چی؟"
- " آواره...دیوانه...ویرانه...سه تاش مثل هم است. یا به قول شما شیخا، الجمع مهما امکن اولی!“
صلاح خیام دنبال چی بود!؟
یقین گمشده
یافت؟
یافتنی نیست! فقط بایست جستجو کرد.
روحانی ده ما، مهاجران می گفت: « خیّام شاعری ست که آن را در زمان و ناکجا را در مکان و دم را در زندگی کشف کرده است. او ما را به آنجا، آنجا؟ می برد که آن و ناکجا و دم یعنی گوهر جان بر جامه ای از تار اندوه و پود شادی نقش شده اند! آن جامه بلورین اثیری مثل پری در دریای می شناورست!»
دوباره این عبارت را بخوان! خواندم. بازهم! خواندم…باز!
منتظرش هستم، می دانم مست مست می آید. باهاش حرف می زنم تا از حال و روزش سر در بیاورم."
- برف ایستاد. زمین سفید شده بود. چمن های برف آلود برق می زدند. نور چراغ مهتاب کنار خیابان توی باغچه افتاده بود.عدنان با لهجه ی مصری کاملا آشناست. ترانه ها را که گوش می کند ، برایم می نویسد، تا با زیر و بم لهجه ی مصری آشنا بشوم. دارم ترانه ای از عبدالحلیم حافظ را زمزمه می کنم.
- " گلست...
- گلست...
- والخوف بعینیها
- قالت یا ولدی لاتحزن...
- الحب علیک هو المکتوب یا ولدی.."(۱)
-
- موسیقی مثل سیلاب از کوه سرازیر می شد. مثل آذرخش!
آذرخش از کوه می آمد فرود چون سواری سرخ بر اسبی کبود
توفان رنگ و هی های صدا و ژرفای شعر ناب:

- "فبرغم الحزن الساکن فینا لیل و نهار
- و برغم الریح و رغم الجو الماطر و الاعصار..“ (۲)
- باد لای شاخه و برگ کاج ها می توفید. زیپ کاپشنم را بالا کشیدم. شب ساکت و سفید بود. از لبه ی نرده ی مهتابی برف
بر داشتم.خوردم. سردم شد. دست هام یخ کرد. خوابم گرفت. بلند شدم.
می خواستم به سمت رختخواب بروم. تو که به صلاح قول دادی؟ نشستم. چراغ مهتابی را روشن کردم. پرده را کشیدم تا نور چراغ توی صورت عدنان نیفتد.عدنان بلند شد. نشست. سیگاری گیراند.
- "نیامده؟"
- "نه"
- "بگیر بخواب، او الان توی کوه لول لوله"
- از چشم های عدنان پیدا بود خواب به چشمش نیامده.
- عدنان شعر قارئه الفنجان از کیه؟
- نزار قبانی
- مگر برات ننوشتم؟
- نه، فقط نوشتی خواننده عبدالحلیم حافظ
عدنان دیوانه ی عبدالحلیم حافظ است. وقتی شرطه های بعثی عدنان و خانواده اش را دستگیر کرده اند و به ایران فرستاده اند. عدنان نتوانسته، معشوقه اش را که قرار بوده نامزدش بشود، ببیند. می گوید. دلش را در بغداد جا گذاشته است. ترانه فال قهوه، ترانه محبوب اوست. سه بار شعر را برایم پاکنویس کرد. چای پررنگ می ریزد. سیگار زرش را می گیراند.
می خواند. من هم گاه گاه تکه هایی از شعر را برایش می خوانم. بیت آخر دیوانه اش می کند.
ما اصعب ان تهوی امراة
یا ولدی، لیس لها عنوان(۳)
ابراهیم بالِش را به سویی انداخته خواب است. دهانش کج شده .پورّه می کند.عدنان کلید هیتر را زد. بوی سیم داغ توی اتاق پیچید. عدنان بلند شد به بیرون نگاه کرد.
- برف آمده، چای می چسبه. بلکه صلاح پیداش بشه.
- ساعت سه و بیست دقیقه صبح بود. از زیر پنجره صدا آمد. صدای کوبیدن پوتین روی زمین. از توی مهتابی به پایین نگاه کردم. صلاح بود. با لبه پله ی سنگی برف و گل پوتیناش را پاک می کرد.
- سلام صلاح!
- س..سلا..لام بی..بیدا...ری؟
- آره منتظر بودم
مشکل مان قد کوتاه صلاح بود. توی حال خودش نبود یا بود. هر چه می گفتم دستت را بگیر بالا. انگار نمی فهمید. مثل بای بای دستش را تکان می داد. عدنان رفت پایین، صلاح را بغل کرد. من کشیدمش بالا . عدنان هم از پایین ساق های صلاح را گرفته بود او را به سمت بالا هل می داد. شلوارش گل آلود بود. نزدیک بود توی مهتابی بیفتد. مات نگاهم می کرد. سرش را جلو صورتم آورد. گونه ام را بوسید.
- لبهاش داغ بود.
- شیخ! مانیکور با مانی..فست چه فقری دار..ه؟
- آروغ زد. نگران بودم. اگر بالا بیاورد؟ عدنان بالا آمد
- ببریمش اتاق خودش؟
- گفتم: خیلی گل آلوده. همه چیز را به هم می زنه، حالش هم خوب نیست. جا نداریم. نمی تونیم نگهش داریم.ببریمش سالن مطالعه؟
انتظامات براش درد سر درست می کنه.
کاپشن زیتونی صلاح را در آوردیم. با دستمال گل و لای شلوارش را گرفتیم. صلاح آرام و خاموش نگاهمان می کرد.
- نگفتی؟ فقر..فرق مانیفست با مانی...کور چیه؟
- عدنان گفت: صلاح الان ساعته چهار صبحه، چکارت کنیم؟
- شیخ نگفتی؟
- مانیکور رو می زنند به ناخنای سوفیا لورن. مانیفستم می زنند به مغز چگوارا
صلاح دستاش را جلو آورد انداخت گردنم.
- تو پسر عجب شیخی هستی!
عدنان گفت:" به خاطر تو نشسته بود توی مهتابی شعر فال قهوه نزار قبانی را می خواند، با آواز عبدالحلیم حافظ...
صلاح با صدایی آرام و بم خواند:
ما اصعب.. ان تهوی ..امراة
یا ولدی... لیس لها عنوان(۳)
گفتم: صلاح تو از کجا این شعر را بلدی؟
عدنان خندید.گفت :" مگر نمی دانی صلاح از من هم عربیش بهتره. تا سیزده سالگی کرکوک زندگی می کرده.
- صلاح، نگاهم کرد و گفت: کرکوک...
- روی زمین نشست:"عدنان چای بریز. یه سیگارم از این خر دودات دود کن. من شب همینجا میمانم. درویش هر کجا که سر آید..
توی تخت من دراز شد. با هر دو مشت بر سینه اش کوبید. خُرّه و بُرّه و فِرّه کرد. دهانش کج و مج می شد. و خودش مثل کشتی که در ساحل افتاده باشد. بی لنگر و بی سامان. خوابش برد. عدنان گفت: سید چای بزنیم! گفتم بزنیم. ابراهیم یک نخ سیگار کنت با فیلتر سپید آتش زد. سیگار را به عدنان داد. ابراهیم گفت: سید تو نماز می خوانی. از مست عرق خوری مثل صلاح پرهیز نمی کنی! خب، این صمد مهدوی هم که رشته علوم تربیتی است، نمازخوان و متشرعه. اما نه با کمونیست همکلام می شه، نه با مسیحی و یهودی هم سفره ، عرق خور که دیگه حسابش جداست. سیّد این فرق تو با مهدوی از کجاست؟
گفتم از حاج آخوند!
عدنان پرسید یعنی چه؟ برایشان از حاج آخوند، روحانی یا ملّای مهاجران تعریف کردم. سلوک او با کمونیست و ارمنی و عرق خور و همه رنگ آدم. گفتم. شبی از خانه مرحوم آقای رفیعی معلم قرآن ما ، از خیابان مَلِک به خانه مان می رفتیم. آقای رفیعی پیرمردی بالا بلند و با شکوه بود. او را از تبریز به اراک تبعید کرده بودند. مصدقی بود. در اراک کلاس قرآن در خانه اش و مدرسه و مسجد حاج محمد ابراهیم برگزار می کرد. تاکسی گرفتم. نزدیک نیمه شب بود. با حاج آخوند عقب تاکسی نشسته بودیم. دو نفر گوشه باغ ملی، نزدیک عرق فروشی و آبجو فروشی دماوند، کنار گاراژ لوان تور، سوار تاکسی شدند. یکی شان از شلوار سرمه ای و کفش سیاهش و قیافه اش که فروریخته بود و آشنا می زد، حدس زدم استوار شهربانی است. کنار حاج آخوند نشست. دقت کردم ، او را شناختم . نسبت فامیلی با یکی از بچه محل های ما، علی امیری پسر عمو علیجان داشت. سیامست بود، نفر جلویی هم مست بود. مدام آروغ می زدند. بوی عرق دهانشان تاکسی را پر کرد. راننده گه گاه از توی آینه به ما نگاه می کرد و به حاج آخوند
می گفت: حاج آقا تو را به خدا ببخشینا. اینام بدبختن. هزار غم توی دلشونه که میرن پیسی می خورن! خدا رو خوش نمیاد سوارشون نکنم. باید برن خونه شون کپه مرگشونو بزارن. دُرُس عرض نمی کنم حاج آقا!؟ بنی هندلیم دیگه بایس با خوبی و بدی مردم بسازیم. یه مسافر دارم مثل شما و پسر گلتون، دو تا هم مثه این بدبختای سیا مست!
حاج آخوند، با آرامش و تبسم کفت: حق با شماست. گرفتارند. ناگاه سیامستی که کنار حاج آخوند نشسته بود. دستش را انداخت گردن حاج آخوند، شروع کرد به آواز خواندن… من...مست… و…تو تو تو دیوانه …ما را…که … برد…خانه…من که دارم…دارم میرم…چر…چرا هل…هلم می…میدی. خمیازه کشید. مفش را بالا کشید، عق زد. دست هاش را به حالت رقص تکان می داد. بوی عرق دهانش با نسیم نیمه شبی توی ماشین پیچید، تا مغز استخوانم نشت کرد. سیامست بق زد. بالا آورد و محتوای دهانش ریخت روی سینه و شانه حاج آخوند.
حاج آخوند، دستمال بزرگ شطرنجی یزدی اش را از جیب قبایش جَلدی در آورد، صورت و دهان سیامست را پاک می کرد. اصلا به لباس خودش توجه نکرد. راننده بغل گرفت و ایستاد. روبروی میوه فروشی حسن و حبیب، نبش خیابان پهلوی، روبروی بازار، ایستاده بود. حبیب داشت با فشار آب شلنگ جلو مغازه را می شست. راننده صندوق عقب ماشین دو تا دلّه آب داشت.
گاهی ماشینم جوش می آره، بخار از موتور ماشینم به هوا می ره. همیشه دو تا دلّه آب توی صندوق عقب دارم. این میوه فروشه هم که هنوز نبسته، اگر لازم شد ازش آب می گیرم.
حاج آخوند کمک کرد، سیا مست پیاده شد. صورت سیا مست را شست. با قسمتی از دستمالش که هنوز خشک و تمییز مانده بود، صورت سیا مست را پاک کرد، مستی که صندلی بغل راننده نشسته بود، سرش را گذاشته بود روی داشبرد، خوابش برده بود.
سیامست با چشمانی مثل گوسفند نگاه می کرد. لب هاش آویزان بود. اشک از چشمانش می جوشید. سرش را تکان تکان می داد و می گفت: هی روزگار…روزگار…حاج آخوند عبایش و قبایش را در آورد. من از دلّه آب ریختم. جلوی سینه و سرشانه عبا و قبا را شست. لبخند از لبان حاج آخوند دور نمی شد. با تبسم گفت: این مسته خوب خواند وقتی گفت من مست و تو دیوانه! از کجا می دانست که من دیوانه هستم. من مستِ دیوانه ام! حاج آخوند زمزمه کرد:
در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست
ما از آن می زدگانیم که دریا زده ایم
قبا را نپوشید. عبا را بر شانه انداخت، سیا مست گفت: چاکر شما حضرت آقای آشیخ من جمشیدم. جمشید آقا خانی و سر کار استوار شهربانی ام .
او را به خانه اش در خیابان برق رساندیم. موقع خدا حافظی یکهو خودش را انداخت توی بغل حاج آخوند و شروع کرد به بوسیدن گونه ها و پیشانی و دست حاج آخوند! شستشوی صورتش و نسیم خنکِ نیم شبی کم و بیش حالش را جا آورده بود. خانمش آمد دست شوهرش را گرفت. زیر بغلش را هم گرفت. چادر گلدار چیت داشت. گفت: خجالت خودم! ببخشیدمان. شما بزرگید.
حاج آخوند گفت: کاری نکردیم خواهر. خداوند انشاالله به شما صبر و اجر بدهد. به یاری خدا شوهرتان هم راه خودش را پیدا می کند. به خودش ظلم می کند. زن گفت: به همه ما به سه پسر و دو دخترمان! کاش آقا وقت مناسب بود، دیر وقت نبود، شما را دعوت می کردم. با شما درد دل می کردیم. بچه های مرا می دیدید.
حاج اخوند تشکر کرد. خدا حافظی کردیم. در راه حاج آخوند به من گفت: انسان ها وقتی خدا و حقیقت شادی را گم می کنند، خیال می کنند، با مستی شادی را پیدا می کنند. انسانی که خودش را گم می کند. با شراب و تریاک گم می شود، چطورمی تواند شادی را پیدا کند؟
هوا سرد و زنده بود. مهتاب هم بود. حاج آخوند شاد و سبک به نظر می رسید! او در برابر ماجرای بالا آوردن جمشید بر شانه ها و سینه اش صبور بود. نه تنها صبور بلکه انگار حسی از رضایت در چهره اش پیدا بود! هیج نشانی از اخم و قهر در صورت و چشم هایش ندیدم. خاطره ای در ذهنم گذشت:
بالای تپه مارون، نشسته بودیم. دشت چما زیر پر پرواز نگاهمان بود. می توانستیم قله پوشیده از برف راستوند را ببینیم. حاج آخوند داستان از گرماوه بیرون آمدن بایزید را برایمان گفت.از بر خواند:
شنیدم که وقت سحرگاه عید ز گرماوه آمد برون بایزید
یکی طشت خاکسترش بی خبر فرو ریختش از سرایی به سر
همی گفت ژولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی
که ای نفس من در خور آتشم ز خاکستری روی در هم کشم
حاج اخوند بغض کرد. نگاهش به راستوند و چما بود و اشک از چشمانش می جوشید.
بچه ها، این حکایت را حفظ کنید. اگر روزی روزگاری به نظرتان آمد که خیلی آدم مهمی شده اید. اهنّ و تلپی پیدا کردید. این داستان، افسار نفس شما را می گیرد و می کشد. نمی گذارد یابو شما را بردارد.
شعر را حاج آخوند با آواز برایمان خواند. ما در دفترچه هایمان شعر را یادداشت کردیم. تا هفته بعد همه حفظ شده بودیم. من شعر را برای پدر بزرگم خواندم. دیدم او شعر را از بر است. گفت، از جوانی این شعر را حاج آخوند برای ما با آواز می خواند.
حاج اخوند گفت: سیّد کجایی!؟
خدمت شما! یاد داستان بایزید و طشت خاکستر افتادم. شما چقدر در برابر این سیا مست صبور و خوش رو بودید.
پسرم، مست که از خود اختیاری ندارد. در چشم هایش نوعی سادگی و صداقت دیدم. دیدی چقدر خانمش مظلوم و محجوب بود. خداوند یاری شان کند. من فردا برای این خانواده روزه می گیرم و صدقه می دهم…
صلاح سرش را بلند کرد، چشم هایش را با لبه آستین پاک کرد. نیم خیز شد. گفت: آن جمله را دوباره بگو! جمله شراب و تریاک!
« انسانی که خودش را با شراب و تریاک، گم می کند که نمی تواند شادی را پیدا کند!»
این حرف کیه؟
حاج آخوند!
کجاست؟
توی بهشت خدا!
کی مرده؟
پارسال اول آذرماه
دیگه چی گفت؟
همون حرفایی که در بحثمان توی باغ نباتات در باره خیام برات گفتم، حرفای حاج اخوند بود. یادت نیست!؟ آلان که حالم نیست، چه رسد به یادم. یک سایه روشن های محوی توی ذهنم هست. مثل چراغی در فضایی مه آلود، کورسو می زند. آره زمان و مکان و دَم، باشد تا فردا صحبت کنیم!
الان صلاح همان فرداست! ساعت نزدیک هفت صبح است.
شما نخوابیدید؟
نه ، عدنان و من بیدار ماندیم.
چی داری می خوانی؟
حیات الحیوانِ دِمیری!
می دونی در باره شیر چی می گه؟
نه!
می گوید شیر پانصد تا اسم و صفت دارد. ازعلی بن قاسم بن جعفر نقل می کند، که او هم صد و سی اسم دیگر افزوده. یکی از دیوانگی های من این بود، که گشتم تمام این اسامی و صفات را پیدا کردم! می دونی یعنی چی؟ یعنی این که تمام نام های پنیر را در زبان فرانسه پیدا کنی. دلیل نام گذاری را هم بررسی و نقد کنی. کردم، چه حاصل؟ تو هم به جای کتاب الحیوان، برو کتاب الانسان قشیری را بخوان!
صلاح، حالت کاملا جا آمده. بریم سلف سرویس برا صبحانه؟ یا همین جا آماده کنم.
همین جا!
رفتم از غذاخوری خوابگاه چهارتا صبحانه، دو تا نان و پنیر و دوتا کره مربا گرفتم. نان لواش هم تازه بود. اول صبح رسیده بود. چای را توی شیشه های مربا ریختم. یک لیوان دسته دار بلور خوش تراش داشتیم. مال ابراهیم بود. ابراهیم لیوان را جلو صلاح گذاشت.

- صلاح توی کوه دنبال چی می گردی؟
خندید. بلند خندید. صلاح سرش را بالا گرفت. از پنجره افق را نگاه کرد. صدای دانشجویان از توی خیابان می آمد.
- یقین گمشده!
صلاح بلند شد. سمت مهتابی رفت. در را باز کرد. باد سردی وزید. نفس عمیقی کشید. گفت:
« مستم. اما نامش را نمی گویم.»
***
- از اصفهان که رفتم دگر صلاح را ندیدم.از هر دوست و آشنایی سراغش را گرفتم. نشانی از او نیافتم. یک روز در دانشگاه شیراز پست، بسته ی کوچکی برایم آورد، باز کردم. تسبیح عقیق توی کیسه ی مخمل مشکی کوچکی بود. نخ طلایی داشت. کاغذ کوچکی کنارش تا خورده بود. نوشته بود:
« سلام، پسرم
تسبیحت را فرستادم، این بیت را صلاح برایت نوشته:
ما اصعب ان تهوی امراة
یا ولدی لیس لها عنوان »
آوان
مادر صلاح

***
آذرماه ده سال بعد، در مقر لشکر علی بن ابیطالب در جبهه جنوب بودم. لشکر متشکل از بچه های استان قم و مرکزی بود. شهید مهدی زین الدین فرمانده لشکر بود. شب در مقر لشکر ماندم. نماینده مجلس و عضو کمیسیون دفاع بودم. بعد از شام، زین الدین گفت: هر کس دعایی بخواند. من خواندم: اللهم ارزقنا توفیق الطاعه و بعد المعصیه و عرفان الحرمه. زین الدین خواند: اللهم اجعل محیانا محیا محمد و آل محمد و مماتنا ممات محمد و آل محمد… پیرمردی برایمان چای و شکلات و بیسکویت مادر آورد. حالت چهره اش و سادگی چشمانش آشنا می زد. محاسنش سپید بود. موی بالای پیشانی اش ریخته بود. شبکلاه نخی داشت. راحت و با وقار و با شکوه بود. پرسیدم اسم شما چیه، پدر جان! اهل کدام شهری؟
-اسمم جمشیده، جمشید آقاخانی. بازنشسته شهربانی هستم. بچه میدان
ارک اراک.
یادم آمد! با خودم گفتم، همان شب با حاج آخوند توی تاکسی… گفت: هر دو پسرانم که شهید شدند. دلم طاقت نیاورد. گفتم هفتاد و دو سالم شده، نمی توانم بجنگم. اما برای بچه های جبهه می توانم چای درست کنم. همه مثل پسران خودم هستند. بعضی هاشون که مو نمی زنند! مثل سیبی که با سعید و صمد از وسط دو نیم کرده باشند. از خاطره آن شب سخنی نگفتم، اما در ذهنم جمله حاج آخوند، زنده بود و پرواز می کرد.
« در چشم هایش نوعی سادگی و صداقت دیدم. دیدی چقدر خانمش مظلوم و محجوب بود. خداوند یاری شان کند. من فردا برای این خانواده روزه می گیرم و صدقه می دهم.»
صورت جمشید را بوسیدم. گفتم من هم بچه اراکم. بچه مارون. نماینده شیراز در مجلسم. اگر یک وقتی کاری داشتی. گذارت به تهران افتاد. آقایی کن به همشهریت سر بزن!
جمشید در جبهه مریض شد و همانجا در مقر لشکر در گذشته بود.


************************************************
۱-"نشست...
نشست...چشمانش پر از هراس بود.
گفت: پسرم، عشق سرنوشت توست."
۲-" به رغم اندوهی که شب و روز بر ما سایه افکنده
به رغم باد و هوای بارانی و توفان.."
۳-"پسرم، چه دشواراست،
زنی را دوست داشته باشی ، که نشانی ندارد."

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)