داستان های حاج آخوند، زیبایی!


در همه مارون، هادی پسر سیف الله و مهتاب دختر کلّه مهدی کدخدا، از لحاظ زیبایی و لطف یا لطافت نظیر نداشتند. بعد از عروسی هادی با آناهید، نگاه ها متوجه مهتاب بود. کدام جوان و چه هنگام، مثل شهزاده ای سپید بخت از راه می رسد و مهتاب ملکه زیبایی مارون و حُمریان نصیبش می شود! شهزاده سپیدبخت کیست؟
مریم خانم، مادر مهتاب از ارامنه حُمریان بود. مهتاب گویی میوه پیوندی مسلمان و ارمنی بود! به همین خاطر جوانان ارمنی هم خاطرخواه مهتاب بودند. او را از خودشان می دانستند. جوانان فقیر مارون که بالغ و رشید شده بودند، هر وقت مهتاب را می دیدند، آه از نهادشان بر می آمد! با حسرت و دریغ نگاه می کردند. مهتاب هم از این که محبوب همگان، مسلمان و ارمنی، شهری و روستایی ، دارا و ندار است ؛ انگار قند توی دلش آب می شد. موقع راه رفتن فخر بر فلک و حکم بر ستاره می فروخت. مثل طاووس می خرامید. مثل قوی آوازه خوان، سرش را بالا می گرفت. لبریز از شادی و شور جوانی بود!
نقطه مقابل مهتاب، مریم دختر رباب بود. ننه رباب نانوایی می کرد. بیشتر در خانه کدخدا، کلّه مهدی کار می کرد.مریم خانم او را بسیار دوست داشت. مثل خواهر برایش عزیز بود. رباب دخترش را گاه به همراه می برد. مریمِ رباب، هم سن و سال و هم قد و بالای مهتاب بود. او هم زیبا بوده بود، اگر ماه گرفتگی و آبله نیمه راست صورتش، گونه اش را نخورده بود و چشم راستش را نابینا و بی حالت نکرده بود، در زیبایی چیزی از مهتاب کم نداشت. چشم راستش مثل شیشه ثابت به نظر می رسید.
ننه رباب خانه ما بود. گاه سر می زد. در همان سرزدن هم ، دوست داشت کمک کند. به مادرم و جهان خانم در مشک زدن و کره گرفتن کمک می کرد. برایمان نان شیر و فطیر و کَسْمَه می پخت. گاهی
انگشتانه اش را به من می داد و می گفت، روی خمیری که اندازه کف دستم بود، نقش بزنم. نقش دایره های متقاطعی بود، که سر در آغوش هم فرو برده بودند. گاه هم با شانه چوبی، کسمه را نقش می زدیم.
برای مهتاب خواستگار پیدا شد! تقی که پسر برادر جهان خانم زن عمویم بود. تقیِ مش هادی! با مهتاب ازدواج کرد! تقی مثل مهتاب چشمانش آبی بود. با موهای خرمایی افشان بر پیشانی، بالا بلند و خوش سیما! جوان ها آشکارا نسبت به تقی حسودی می کردند. کاری از دستشان بر نمی آمد. حسود غیر از خودخوری مثل آتش رو به خاموشی و زوال چه می تواند بکند!؟ به خصوص وقتی مش هادی کدخدای مهاجران شد و یک عکس بزرگ شاه را توی مهمان خانه اش به دیوار آویخت. سری توی سرها در آورده بود…سال ها بعد، تقی با مهتاب و دخترشان میترا که همان مهتاب جوان بود و بیست ساله به نظر می رسید. به دفترم در وزارت فرهنگ آمدند.
همان طور که پس از عروسی هادی، دیگر هادی سوژه گفتگو نبود، بعد از عروسی مهتاب هم دیگر مارون آرام گرفته بود!
اما داستان مریمِ رباب باقی ماند. روزی که مهمان ما بودند. حاج آخوند با خانمش سکینه خانم، پسرش محسن و عروسش دخترعمویم عصمت مهمان ما بودند. سر سفره، در همان حال که خروس هفت رنگ سرخ ارغوانی ما، میان سفره دوید و پایش را میان قدح دوغ گذاشت و قدح دوغ لب زد و خروس از سفره به سلامت گذشت! و مادرم با دستمال سفره را خشک کرد. رباب خانم مادر مریم، رو به حاج آخوند کرد و گفت:
حاج آخوند، شما دعا کنید تا من زنده هستم، بخت مریم وا شود و عروسی اش را ببینم. دعای آقا نبی که هنوز کاری از پیش نبرده. خب چرا مریم من که از مهتاب هم زیباتره، باید آبله صورت و چشمش را ببرد؟
مریم داشت تکه ای از نان را از قرص نان جدا می کرد. دستش متوقف شد و لب پایینش را آرام گزید.
ننه رباب گفت: خدای ارحم الراحمین، چرا خوشگلی را مساوی تقسیم نکرده!؟ مگر خدا عادل نیست!؟ بعضی زشت، بعضی زشتِ زشت! بعضی خوشگل، بعضی ها هم خوشگلِ خوشگلا!
حاج آخوند گفت: خیلی سئوال خوبی پرسیدی ننه رباب، اگر موافق باشی شب توی مسجد بعد از نماز جواب بدهم؟ امشب هم شب جمعه است. شب میلاد زینب کبراست. ممکن است بقیه هم این سئوال را داشته باشند. اول ببینیم، زیبایی چیست؟ دوم: چرا به نظر ما برخی زیبا و برخی زشتند؟ سوم: ما در باره زیبا رویان یا خوشگلا و زشتا چطور رفتار کنیم. اصلا کلید فهم این بحث کجاست. هرجای صحبت را هم خوب متوجه نشدی بیا خانه ما، برایت بیشتر توضیح بدهم. مریم لبخند زد و نان را تکه کرد. لقمه کوچکی از کوکوی سبزی برداشت. ننه رباب گفت: هر طور شما مصلحت بدانید همان درست است.
حاج آخوند رو به من و احمد و رحیم و عشرت و محمود کرد و گفت: جوانان عزیز! به جوان ها هم خبر بدهید، بیایند مسجد، امشب می خواهم در باره خوشگلی صحبت کنم!
حاج آخوند گفت: من مریم را مثل دختر خودم کبرا، مثل عروسم عصمت دوست دارم. آبله و ماه گرفتگی مثل تکه ابری ست که روی ماه را می پوشاند. درست نگاه کنیم ماه را می بینیم! مریم خندید و دندان های سپیدش مثل سینی نقره که برق آفتاب توی آن افتاده باشد، درخشید و برق زد.
پسین که به میدان ده رفتیم تا گوسفندا و گاو و گوساله ها را به آغل بیاوریم. به جوانای ده گفتیم، امشب حاج آخوند می خواهد در باره خوشگلی صحبت کند. رحم خدا دستی به چتری زلفش که پیشانی اش را پوشانده بود، کشید و گفت. خوشگل خوشگلا خود حاج آخوندست. پسر نمیشه توی چشماش سیل کرد!
شب تولد زینب کبرا بود. زن های ده توی تنگ شیشه ای یا مسی شربت انگور آورده بودند. مریم خانم زن کدخدا چند تنگ بلور شربت بهار نارنج آورده بود. حاج آخوند قبای یشمی اش را پوشیده بود. ار حمریان هم آمده بودند. آناهید و آلین کنار مریم خانم زن کدخدا و مهتاب نشسته بودند. تقریبا همه جوانان ده آمده بودند.
حاج آخوند بالای منبر رفت. مجلس ساکت شد. حاج آخوند خندید و گفت، می خواهم امشب که شب تولد زینب کبراست در باره خوشگلی برایتان صحبت کنم. چه کسی زیباست؟ چه گلی زیباست؟ چه صفتی زیباست؟ چه خانه ای زیباست؟ چه حیوانی زیباست؟ زیبایی را چگونه می شناسیم و تعریف می کنیم؟
شما وقتی به دکان عطاری یا دارو خانه می روید. می بینید روی شیشه ها نوشته اند. روغن زیتون یا سرکه یا روغن افتابگردان. شربت سینه، یا چیز دیگر. آیا می توان یک قوطی تصور کنیم و رویش بنویسیم زیبایی!؟
زیبایی را می توان مثل روغن زیتون تعریف کرد؟ مارون زیباست. نایه و چما و دوزاغه و تپه مارون زیبایند. مدرسه ده زیباست. مسجد زیباست. حمریان زیباست. مراد ما از زیبایی چیست؟ گفتم نایه زیباست. دوزاغه زیباست. نهر حمریان زیباست، پل دوآب زیباست. می توانم بگویم آب است که زیباست؟ آب هر جا جریان پیدا کند مثل نهر و رود زیباست. هر جا بایستد مثل برکه زیباست. دریا هم که بشود زیباست. اما زیبایی، یک پیاله آب، با جویبار، با نایه با چشمه با دریا با اقیانوس چه تفاوتی دارد؟ آب زیباست. یک قطره اش، قطره باران زیباست. شبنم زیباست. دریا هم زیباست. گل زیباست! اگر تمام دشت پر از شقایق باشد، زیباست. یک گل شقایق، یک گلبرگ شقایق هم زیباست. درخت زیباست. جنگل هم زیباست. یک شاخه درخت، یک برگ صنوبر یا درخت سیب هم زیباست.
می خواهم بگویم، در درجه اول زیبایی به نگاه ما، به زاویه دید ما ارتباط دارد. این سخن را شاید نشنیده باشید. یک نویسنده فرانسوی کتابی دارد به نام مائده های زمینی، مائده یعنی سفره، در قرآن ما سوره مائده داریم. اسم سوره به همین مناسبت انتخاب شده است. قرآن مجید از مائده های آسمانی یاد کرده است. کسی یادش هست کجای قرآن است!؟ آیه را یادتان هست؟
آقا سید شاهنامه خوان ، گفت بله در سوره مائده دوبار ذکرشده است . با صدای رسای خوش طنینش خواند:

قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّـهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِّنكَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ.

حاج اخوند گفت برای سلامتی آقا سید شاهنامه خوان، صلوات بفرستید. جمعیت با شوق صلوات فرستاد. ارمنی های مجلس هم صلوات فرستادند. مطابق رسم و یا سنت حاج آخوند برای ابراهیم و نوح و موسی و مسیح هم صلوات می فرستادیم. آقا سیّد انسی همیشگی با قرآن داشت. این انس به او حضور ذهنی زنده و کارا بخشیده بود. تا می خواست آیه ای را از بر بخواند. روبروی قبله جهت پیدا می کرد. دوزانو می نشست. هر دو دست را بر کاسه زانوان قرار می داد، چشمانش را می بست و با آوازی خوش آیه را تلاوت می کرد. به قول خودش ادب حضور قرآن را رعایت می کرد. انگار تار و پود روزگار و زندگی اش در حقیقت از آیه های قرآنی و بیت های شاهنامه سرشته و ساخته شده بود.
حاج آخوند مکث کرد. گفت: قرآن زیباست، آیه قرآنی زیباست، واژه ها زیبایند، حروف زیبایند. کهیعص زیبا نیست!؟ یس، طه زیبا نیست!
ما بر سر سفره زیبایی نشسته ایم! کدام درختی در دنیاست، کدام گل، کدام برگ، کدام کوه، کدام رود، کدام ستاره در جهان وجود دارد که زیبا نیست! هستی زیباست. خداوند جام وجود ما و هر پدیده ای را از هستی که همان زیبایی و لطف و حکمت است، سرشار کرده است. حاج آخوند گفت یک لیوان خالی برایش ببرند! من یک لیوان مسی کمر باریک که رویش اسلیمی حکاکی شده بود، برایش بردم. گفت این لیوان خالی است. لیوان را رو به پائین تکان داد. تنگ شربت انگور را به من بدهید. احمد تنگ را به دستش داد. آرام آرام جریانی مثل جویباری نرم از شربت انگور، لیوان را پر کرد. گفت این لیوان مثل قالب بود، این آب انگور هم مثل جریان هستی. زیبایی همین طور در ظرفِ جان پدیده ها سرازیر شده است و تمام پدیده ها سرشار از زیبایی اند.
زیبایی در حروف جریان پیدا می کند، می شود آیات قرآن مجید، ایات کتاب مقدس، آیات انجیل. در گل ها جریان پیدا می کند، همه ما مست بوی خوش گل ها و دنیای هزار رنگ آن ها می شویم. زیبایی در پیکر همه انسان ها جریان پیدا می کند. ما هیچ انسانی که زشت باشد، نداریم. اصلا نداریم. به نظر شما کدام کودک از زاویه دید مادرش زشت است!؟ ما هم به کودکان از زاویه دید مادران و یا پدران نگاه کنیم.
به انسان نگاه کنیم. نه به پوست او و رنگ چشمش، یا رنگ مویش. این زیبایی ها سطحی اند. با تبی رنگ گلبهی صورت ها می پرد. با بیماری زیبایی ظاهری فرو می ریزد. با گذار سال ها، پیری با لشکر چین و چروک به چهره ها حمله می کند. قامت های خدنگ خمیده می شود. چشمانی که مثل الماس می درخشیدند، کم سو و تار می شوند. حافظه هایی که مثل تیغ تیز، برّا و درخشنده بودند، کند و سست می شوند. آن چه می دانستند را از یاد می برند! قرآن مجید می گوید: الله اکبر از این همه لطف و میناگری آیات… می گوید: وَاللَّـهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ ۚ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا إِنَّ اللَّـهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ
انسان از محتوای علم و توانایی خالی شده است. علم بر دوام و قدرت مانا، علم و قدرت خداوند است. ما انسان ها که در احسن تقویم آفریده شده ایم، به سمت ارذل العمر کوچ می کنیم! در این کوچ باید به امر باقی و امر فانی توجه داشته باشیم. زیبایی ظاهری امری سطحی و صوری و گذرا و میراست. زیبایی معنوی و روحی امری عمیق، مانا و زنده است. زیبایی ظاهری گاه موجب غرور و تبختر و فخر فروشی می شود. زیبایی باطنی همیشه میوه اش تواضع و محبت و افتادگی ست.
یادتان است اول صحبت چه گفتم!؟ آب زیباست. گل زیباست. برگ درخت زیباست. سنگ و خاک و آفتاب و ماه و ستاره و آسمان و زمین زیبایند. راستوند و نایه و دوزاغه زیباست. انسان زیباست. همه مردم مارون و حمریان زیبایند. مهتاب زیباست، مریم رباب هم زیباست!
مریمِ رباب بغضش شکست و صدای گریه اش بلند شد. مادرم برایش شربت بهار نارنج برد.
حاج آخوند جان و جهان ما را تغییر داده بود…
سال ها بعد وقتی در هشت کتاب سهراب سپهری خواندم:

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

حسی درونی به من می گفت، این شعر آشناست! انگار حاج آخوند بود که شعر راسروده بود و زمزمه می کرد!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)