داستان های حاج آخوند، صدای اذان پدرم

پدرم نود و پنج سال عمر کرد. هشتاد سال اذان گفت. هنگام وضوی نماز ظهر قلبش ایستاد، ناگاه جرعه ای خون در دهانش پاشیده شده بود و پرواز بلند مرغ باغ ملکوت! بی آن که به بستر بیفتد. بیمار شود یا حتا از سر نیاز عصا به دست بگیرد. با سلامتی، جهان را وداع کرد و به جمع مادرم، محسن، اکرم و نسرین پیوست! به شوخی به برادران و خواهرانم می گفتم، بخشی از خانواده ما در آن جهان در بهشت خدایند. این سو ما شش نفریم و آن سو آن ها پنج نفر! اگر متناسب با سن و سال و نوبت به آن ها بپیوندم، تعداد ما بیشتر می شود!
آیا پدرم در بهشت خدا اذان می گوید!؟ او انگار منتظر بود تا شب شود. تا سپیده سحری بدمد. بالای بام برود. رو به قبله بایستد. نفس تازه کند. کف دست راست را کنار گوش و روی گونه راستش بگذارد و با لحن و نوایی شبیه موذن زاده اردبیلی، با همان حال و هوا، به وسع خودش اذان بگوید. اذان برای پدرم هویت و سعه وجودی اش بود. صدایش در محله باغ فردوس و بعد باغشاه می پیچید. صدا از محله ها گذر می کرد. مثل نسیم محله به محله می رفت.
یک بار شهریورماه ۱۳۵۲از اهواز می آمدم. ایستگاه قطار اراک مثل نگین در حلقه سبز باغ های منطقه راه آهن، احاطه شده بود و می درخشید. صبح سحری رسیدم. از توی کوچه باغا، در پناه نور مهتاب و سپیده سحری به خانه می رفتم. در میانه راه هنوز به محله تک درختی، محله خاله خانم نرسیده بودم که صدای اذان پدرم را شنیدم! مگر می شود!؟ از باغشاه تا باغ ملی، تا تک درختی صدای اذان پدرم از زیر چتر سپیده سحری مثل نسیم گذر کرده بود؛ با نور سپیده آمیخته شده بود.
اذان برای پدرم مثل عاشورا برای مادر رفیق شفیقم، محمد بهمن بیگی بود! بهمن بیگی می گفت: مادرم می پرسید محمد پسرم تا عاشورا چند روز مانده است؟ می گفتم خیلی مادر، چهار پنج ماه مانده است. باز می پرسید. یک ماه مانده است. یک هفته، دو روز! وقتی عاشورا می شد، مادرم تمام روز دستمال در دستش بود و چشمانش پراشک. حس رضایت درونی داشت که عاشورا را درک کرده است. هنوز چند روزی نگذشته بود می پرسید: محمد پسرم، از عاشورا چند روز گذشته است!؟
انتظار پدرم کوتاه و آسان بود. شب را با خیال سحر سر می کرد. پیش از اذان صبح به نماز شب می ایستاد. برای همه ما در نمازش دعا می کرد. درگذشتگان و همسایگان …
حاج آخوند مهمان ما بود. او صدای پدرم را از روزگار جوانی اش، شنیده بود. صدایی خوب و رسا با حزنی دلنشین! حاج آخوند گفت:
نور عزیز! در روزقیامت، بهشتی ها وقتی به بهشت می روند. روشنایی و نور از هرسوو سمتشان جاری است. گویی جسم آن ها را از نور سرشته اند. در میان بهشتیان بعضی قامت بلند تری دارند. یک سروگردن بلند تر از دیگرانند. بین جمعیت شاخص اند. آن ها راه بهشت و دروازه بهشت را بهتر می بینند.
می دانی آن ها چه کسانی اند؟ آن ها در این دنیا اذان می گفته اند! اذان ابتکار پیامبر بود. وقتی در مدینه مسلمانان تعدادشان زیاد شده بود. می بایست هنگام نماز یک دیگر را خبر کنند. خانه پیامبر در مسجد بود. عده ای از مسلمانان گفتند خوب است ما هم برای مسجد ناقوس نصب کنیم تا مثل صدای ناقوس کلیسا، مسلمانان از هنگام نماز با خبر شوند.
بعضی گفتند، ما هم مثل یهودیان کسانی را داشته باشیم.
؛ که سرنا بزنند. همان طور که یهودیان با سرنا یکدیگر را به کنیسه دعوت می کنند.
بعضی گفتند، خوب است به وقت نماز آتشدانی در جلو مسجد نصب کنیم و در آن آتش بیفروزیم. از درخشش شعله بلند آتش مسلمانان وقت نماز را متوجه می شوند. پیامبر به بلال گفت، اذان بگوید. چهار الله اکبر، چهار تکبیر!
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
اذان سرودی آئینی بود که مسلمانان را متوجه مسجد می کرد. پیامبر در حقیقت پیام رسالت خودش را در اذان قرار داد. سرود توحید و نبوت و نماز و نیایش! پیامبر به جای بانگ ناقوس و صدای سرنا و شعله بلند آتش، صدای انسان را انتخاب کرد.
شبانه باران نرمی می بارید. هنوز خانه ما که از خشت و گل ساخته شده بود، تمام نشده بود! فقط دو اتاق سمت شرقی خانه سقف چوبی -حصیری داشت. هنوز در و پنجره هم نداشتیم. دیوارا کاهگل بود. در اتاقی پدر بزرگ و مادر بزرگ و من شب ها می خوابیدیم. مهمان هم در همین اتاق پذیرایی می شد و می خوابید. اتاق دیگر اتاق نشیمن بود، که دار قالی بخشی از اتاق را گرفته بود. حاج آخوند، در اتاق مهمان بود. نیمه شب برای نماز برخاست. بیدار شده بودم. اما در بستر بودم. نماز شب خواند. روی گلیم خشک نشسته بود که صدای پدرم بلند شد. سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله…الله اکبر! حاج آخوند برخاست. رو به قبله ایستاده بود، اذان را تکرار می کرد. با آواز. صدای او از صدای پدرم خوش طنین تر و زلال تر بود… در همان پائین اتاق مهمان نماز جماعت خواندیم.
حاج آخوند به پدرم گفت: صدای اذان تو انسان را به بهشت می برد! در کوچه باغای بهشت سیر می دهد. صدای تو را اهل آسمان ها فرشتگان می شنوند. پیامبران و امامان، شهیدان و صدیقین می شنوند. صدایت در هستی می ماند. این صدایی نیست که خاموش شود. اصلا صدای اذان صدای پیوسته همه افق های جهان است. مگر افق هر منطقه ای با دیگری تفاوت ندارد. وقتی در هر افقی صدای اذان بلند می شود، یعنی صدا همیشگی و پیوسته است.
پنجاه سال بعد…مرداد ماه ۱۳۹۲در محله سلطان احمد استانبول، در خانه اجاره ای در کوچه باریک چشمه سی با پدرم و برادرم بودم. صبح سحری با صدای اذان پدرم بیدار شدم. پنجره رو به دریای مرمره را باز گذاشته بود. آرام اذان می گفت. صدای اذان از مسجد سلمان ، روبروی خانه ما بلند بود. افق دریای مرمره آبی روشن، نقره ای و خاکستری بود. نسیم زنده و معطر و جان بخش…
پدرم لبخند زد و گفت: گوش کن دریا هم اذان می گوید! صدای موج ها را می شنیدیم. پدرم گفت: به صدای دریا گوش کن، خوب گوش کن! رحمت خدا بر حاج آخوند، به ما می گفت، گندمزارا و چشمه دوزاغه و نهر نایه و دشت چما و کوه راستوند آواز می خوانند…ناگاه پدرم با آواز، مصرعی از دو بیتی بابا طاهر را زمزمه کرد:
به دریا بنگرم دریا تو وینم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)