داستان های حاج آخوند، بوف کور ( بخش یکم)

مهرماه، ۱۳۴۸، سال دوم دبیرستان بودم. از کتابخانه کتابِ آخرین برگ، نوشته او . هنری را گرفته بودم. آقای بسیار محترمِ خوش لباس، شیک و پیکی، که او را نمی شناختم به طرفم آمد و سلام کرد! شرمنده شدم، چون او مردی میان سال، چهل تا چهل و پنج ساله، با موهای جو گندمی پرپشت، که رو به بالا شانه شده بود. کت شلوار شطرنجی با خانه های بنفش، لاجوردی، آبی سیر پوشیده بود. متوجه شدم کراواتش دقیقا شطرنجی و همرنگ کتش است. شلوار آبی زنگاری پوشیده بود. خانه های شطرنجی کراوات لوزی با تابی ملایم ، ریز و بلکه مینیاتوری بود. چشمانش سبز، فراخ، خوش حالت و جذاب بود. چشم مست!؟ پرسید شما کلاس چندم هستید؟
دوم
من قراراست، دبیر ادبیات شما بشوم. به جای اقای ضوابطی. البته ایشان همچنان دبیر عربی خواهند بود. از هفته آینده، سر کلاس شما خواهم آمد. لبخند زد.
من هم لبخند زدم. با خودم گفتم، از دست آقای ضوابطی خلاص! ضوابطی عصبی مزاج و جدی ، دقیق و معلمی سختگیر و با سواد بود. زبان و ادبیات عربی اش شهره شهر بود. پدرش روحانی بوده بود، ضوابطی مطول و مغنی و معلقات سبع و متنبی راپیش پدرش کامل خوانده بود. گاه سر کلاس به مناسبتی اشاره هایی به شواهد مطول یا مغنی می کرد. با بیتی از متنبی پرواز می کرد. زود از کوره در می رفت. تنبیه کردنش با مزه و منحصر به فرد بود. دانش آموزی را که قرار بود تنبیه بشود؛ صدا می کرد، می آمد پای تخته. می گفت سرت را بگیر بالا. می گرفت. شروع می کرد مثل فیلم کمدی با دور تند، به چپ و راست چانه دانش آموز سیلی زدن. چون قدش کوتاه بود. گاهی پا بلندی هم می کرد. آن قدر می زد، تا چانه قرمز می شد یا کبودی می زد، گاه سفید می شد. بی حس می شد. می گفت این هم ریش پرفسوری تو، آقای پرفسور، حالا برو مثل بچه آدم دَرست را بخوان و دُرست جواب بده! بهترین نمره انشاء آقای ضوابطی ۱۱ بود. یک بار من دوازده گرفتم، مثل توپ توی دبیرستان پهلوی صدا کرد، که از ضوابطی ۱۲ گرفته ام! آقای داعی رئیس محبوب دبیرستانمان با من شوخی کرد و گفت: ۱۲ ضوابطی یعنی نمره ۲۱، نشانه آخرالزمان است!من مست نمره دوازده ضوابطی بودم که زرنیخی، هم کلاسی ادیب و خوش تیپ کلاس، که همیشه کت و شلوار شکلاتی با پیراهن ابریشمی لیمویی یا زرد می پوشید ؛ موهایش را تافت می زد، ریشش را دو تیغه می کرد و کراوات صورتی می زد، سیزده گرفت! آقای خزائی پرسش هایی در باره کلاس از من پرسید. گفت، آقای حقیقی معاون دبیرستان نام سه نفر را به من داد. یکی از آن ها شما هستید. حمید رضا حسینی و رضا زرنیخی.
آقای خزايی در باره کلاس از من پرسید. شیوه درس دادن آقای ضوابطی! من به وجوه مثبت آقای ضوابطی تاکید کردم و از عصبی مزاج بودنش حرفی نزدم. داستان پنهانی نبود. همه می دانستند!
آقای خزائی آمد سرکلاسمان. محجوب و خجالتی بود. گفت: بهتر است جلسه اول را صرف آشنایی کنیم. قرار است یک سالی با هم باشیم. بدانیم از کجا آغاز کنیم و به کجا می خواهیم برویم و چگونه بایست برویم. نگاهش به تخته سیاه افتاد. شالیبک از بچه های قلدر و نیمچه لات کلاس گوشه تخته نوشته بود:
نون و پنیر و ریواس
آقای ضوابط خلاص!
نون و پنیر و خرما
دِ برو که رفتی بابا!
آقای خزائی آرام سمت تخته رفت. تخته پاکن را برداشت و نوشته را با دقت و تانی از بالا به پایین از روی تخته پاک کرد. گفت: بچه ها! این سال ها می گذرد. جوانی و میان سالی را پشت سر می گذارید. آن وقت…حسرت همین روزا و درس آقای ضوابطی و حتی توپ و تشرش را می خورید! یادتان باشد، معلمی که موقع درس دادن حرص می خورد. به شما علاقه دارد. شما الان در مرحله ای هستید که بنیاد و پی ریزی ساختمان وجودتان دارد شکل می گیرد. وقت سر به هوایی نیست.
بچه ها تک تک خودشان را معرفی کردند. از پشت میز و نیم کت های سه نفره بلند می شدیم. نام و فامیل را می گفتیم. می پرسید پدر و مادرمان چه کاره اند. من خودم را معرفی کردم؛ پدرم کارگر آزاد ساختمان است، صبحا می رود اول بازار کنار ساختمان بانک ملی می ایستد تا کار پیدا کند. مادرم خانه دار است، قالیبافی هم می کند.
خاقانی پسر رئیس شهربانی منطقه راه آهن که همیشه با جیپ شهربانی می آمد و عباس پسر دکتر پوربهلول و مهروژ کشیش زاده که مسیحی بود. پدرش کشیش بود. مادرش معلم دبستان ارامنه… خودشان را معرفی کردند. حمید رضا حسینی که ادبیات و انشایش عالی بود و در دکلمه شعر یا نثر، بی نظیر بود، غایب بود.
آقای خزائی در دور دوم پرسش، از هر یک از ما پرسید، کدام کتاب را خوانده اید، آیا می توانید آن را بهترین کتاب عمرتان…مکث کرد. البته شما نوجوان هستید. منظورم این است که تا به حال بهترین کتابی که خوانده اید، چه کتابی ست؟ چند بار خوانده اید؟ در باره اش یک دقیقه صحبت کنید. آقای خزائی در دفتر یادداشتش، گه گاه مطلبی می نوشت. تبسم کرد و گفت: ضمنا توجه داشته باشید، خیالتان راحت راحت باشد، جواب تان ربطی به نمره امتحانی ندارد!
گفتم: اجازه! نمی توانم انتخاب کنم. قسمت هایی از مثنوی و شاهنامه فردوسی، خیام، گلستان و بوستان و گلشن راز شبستری را خوانده ام. این ها مثل یک دسته گل هستند. نمی شود یک گل را از میان دسته گل بیرون کشید. هر کدام رنگ و بوی مخصوص به خود را داراست. تعبیر دسته گل از حاج آخوند بود که یادم مانده بود!
آقای خزائی سری تکان داد و با محبت نگاهم کرد و گفت: خب بله، این هم خودش یک پاسخ است. پاسخی متفاوت از پرسش. یادتان باشد، می شود پرسش را اصلاح کرد و پاسخ داد. یا از زاویه دیگری به پرسش نگاه کرد. عباس پوربهلول گفت: دون کیشوت. محمد علی اسدی گفت: پیرمرد و دریا. آقای خزائی از محمد علی پرسید: چرا سرت را این قدر رو به پائین خم کرده ای!؟‌محمد علی لبخند زد. نگاه کرد. سکوت کرد. آقای خزائی با هوشمندی اصراری نکرد. محمد علی بعد از دبیرستان می رفت کارخانه قندریزی ابراهیمی، در دروازه مشهد میقان کار می کرد. یک بار ظرف قند مذاب، که شبیه موشک کوچک بود، لب خورده بود و توی سینه اش ریخته بود. سینه اش را سوزانده بود. پوست سینه محمدعلی قرمز و چروک شده بود. همیشه دکمه یخه اش را می بست و سرش را پائین می گرفت. بعد از کلاس محمد علی برای آقای خزائی توضیح داده بود. آقای خزائی به محمد علی گفته بود، از این که شاگردی مثل شما دارم خوش حالم. پرسیده بود، بچه های دیگر هم شبا کار می کنند؟ محمد علی گفته بله! اما خودشان باید بگویند!
آقای خزائی گفت: آفرین به شما بچه های کتاب خوان. هم با ادبیات قدیم خودمان آشنا هستید و هم با ادبیات جهان. کسی از شما بوف کور را خوانده است؟ هیچ کس پاسخ نداد. آقای خزائی سکوت کرد و گفت: صادق هدایت بزرگترین نویسنده معاصر ایران است.
بعد از کلاس رفتم کتابخانه دبیرستان. از آقای جوادی کتاب بوف کور را خواستم. از پشت عینک ذره بینی دسته نقره ای اش نگاهم کرد. دستی به محاسن یک دست سپید ابریشمی اش کشید، هر دو شست را لبه جیب جلیقه سیاه مخملی اش قرار داد، بند ساعت نقره ای اش برق می زد. از زیر شیشه عینک، توی چشمانم نگاه کرد و با تبسم گفت: پسرم خواندن این کتاب الان زود است! چهارسال دیگر که کلاس دوازده رسیدی بیا تا بهت بدهم!
دبیرستان که تعطیل شد. رفتم سمت بازار برای شب کاری در کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی، حاج قربان و حاج علی رضا. کتاب فروشی سعدی و توکل توی بازار سر راهم بود. هیچ کدام بوف کور نداشتند. آقا کاظم همکار حاج توکل انگار بار اول بود که اسم کتاب را می شنید. هر دو کتاب فروشی ، بیشتر کتابای مذهبی و سنتی و کتابای مخصوص اهالی روستا را می فروختند. مثل قصیده حضرت مشکل گشا و بهار ادب و طوفان البکاء و معین البکاء و مباحثه حسنیه و امیر حمزه و امیر ارسلان و کلثوم ننه و نصاب الصبیان…آقا علی کتاب فروش در نبش کاروانسرای کنار محل کارم، کاروانسرای تقوایی کتاب فروشی داشت. پیرمرد بلند بالایی بود، کتاب های دست چندم و گاه نو و نیز کتابای درسی دبیرستانی کهنه می فروخت. گفت: دارم! از توی جعبه آینه اش که دو متری طول داشت، بوف کور قطع جیبی چاپ دوازدهم چاپ سال ۱۳۴۸ برایم آورد. کتاب خوانده شده بود. با مداد بعضی جاها خط خطی بود! پشت جلد عکس نویسنده بود. موهایش را درست مثل آقای خزایی رو به بالا شانه کرده بود. چشم هایش مثل چشم های آقای خزایی غمگین بود. روی جلد کتاب سیاه قلم بود. مردی که بر پیشانی اش نوشته شده بود، جوکی. قیمت کتاب ۴۰ ریال بود. ۲۵ ریال خریدم. آقالّی می دانست کارگر شبکار پرداختگری ام؛ با آقا علی که به او آقالّی می گفتیم، دوست بودم. موقع خداحافظی گفت: اگر کتاب را تمییز نگه داری، وقتی خواندی بیار پس می گیرم!
خواندم! واژه هایی را که نفهمیده بودم. توی کتابخانه از لغت نامه دهخدا نگاه کردم. بعضی واژه ها نبود. یادداشت کردم. از احمد عطاری دوستم و آقای خزائی پرسیدم. یک دفتر کوچک برای کتاب اختصاص دادم. آقای خزائی پرسید: کتاب را دوست داشتی!؟ گفتم، هنوز کتاب را نفهمیده ام. به نظرم بایست یکی دو بار دیگر بخوانم. با حاج آخوند هم صحبت کنم!
حاج آخوند!؟
بله، ایشان معلم ما در روستای مهاجران بود. هر وقت مهاجران می روم با ایشان صحبت می کنم. شاهنامه و مثنوی ، رباعیات خیام، خمسه نظامی و دیوان حاظ و سعدی و گلشن راز شبستری را او به ما درس داده است.
آقای خزائی از من خواست، بیشتر در باره حاج آخوند برایش صحبت کنم. پرسید با ادبیات جدید هم آشنایی دارد!؟ مثلا صادق هدایت را می شناسد؟ گفتم. تا به حال مطلبی در باره صادق هدایت از ایشان
نشنیده ام. روز جمعه می خواهم بروم مهاجران، بوف کور را برایش می برم. دوست دارم، بخواند و برایم تفسیر کند. نظرش برایم خیلی اهمیت دارد! همان هاله غم عمیق آشنا بر چشمان و چهره آقای خزائی پدیدار شد.
به نظرم اگر بوف کور را بخواند، حتما کتاب را می پسندد. نظر شما چیست؟
فکر نمی کنم. یعنی حدس نمی زنم. فضای بوف کور با فضای ذهنی و زندگی حاج آخوند متفاوت است. او سرشار از شور و امید و شادابی و توانایی ست. حاج اخوند مثل طاووسی ست که مانند عقاب پرواز کند! بوف کور چنین نبود. از اسمش هم پیداست!
پیداست شما هم کتاب را دوست نداشتی! این تعبیر طاووسی که مثل عقاب پرواز می کند از خودته! نه! از کیه؟ این تعبیر را آقا سیّد شاهنامه خوان، در باره حاج آخوند گفت. بایست یکی دو بار دیگر کتاب را بخوانم. با دوستم احمد عطاری صحبت کنم. اشکالاتم را از شما یا آقای ذبیحی بپرسم. آخر سر، می توانم نظرم را بگویم. تازه نظر یک دانش آموز که مهم نیست.
نظر هر کسی مهم است. من بوف کور را برای مادر بزرگ پدری ام خواندم. نکته هایی گفت که برایم اهمیت داشت. حتی منتقدان هم بی توجه بودند.
مثل!؟
سه تا از نکته هایش یادم است. برای شما می گویم. در بوف کور، وقتی راوی مادرش را تصور می کند. همان بوگام داسی که رقاص معبد لینگم بوده است…
آقای خزائی مکث کرد و با آهنگی متفاوت، مثل صدای زنگ کاروانی که از دور به گوش برسد، گفت:
« گیسوی سنگین سیاهی که مانند شب ازلی تاریک و در پشت سرش گره زده بود، النگو های مچ پا و مچ دستش…» به اینجا که رسیدم، مادر بزرگم گفت: مسعود دیگر بس است! گفتم چرا مادر؟ برای این که نویسنده کتاب نمی داند النگو را به مچ پا نمی اندازند! النگو برای دست است. مادر بزرگ من به النگو می گفت دَسْلَقَه، حالا این نویسنده النگو را به مچ پا انداخته. نه دیگر نخوان! هر چه اصرار کردم، نپذیرفت. وقتی اصرار مرا دید، نرم شد و گفت، قبل از این النگو هم وقتی از زن مرده حرف می زد، مگر نگفت، « عضلات نرم و لمس او» همه عالم و آدم می دانند که مرده عضلاتش نرم نیست. جریان خون متوقف می شود. وقتی به بدن خون و اکسیژن نرسد، قلب و مغز که از کار بیفتد. عضلات منجمد می شوند. نشنیده ای می گویند بدن مرده مثل چوب خشک می شود. به سلامتی پسر جان، پدر بزرگ تو حکیم باشی و طبیب مشهور ساری بوده است!

گفتم، عجب مادر بزرگی داشتی!نکته سوم!؟ آقای خزائی مکث کرد. خندید و گفت، بله نکته سومش اين بود، وقتی راوی در باره آبستنی زنش-لکاته- صحبت می کند. می گوید: « به شکمش نگاه کردم، بالا آمده بود. نه هنوز نزائیده بود. » مادر بزرگم با صدای بلند خندید و مرا هم دست انداخت. گفت پسر عزیزم، از زمان بابا آدم و ننه حوا تا به حال همه می دانند که وقتی شکم زن بالا آمده است، خب هنوز نزائیده! گفتم، خدا مادر بزرگتان را رحمت کند. آقای خزائی لبخند زد و گفت، هنوز زنده است ! سی سال قبل از هدایت به دنیا آمده، نود و شش سالش است.
گفتم مادر بزرگ من سواد ندارد. اما تا بخواهی حکایت و متل و مثل و تمثیل و شعر بلد است.
- بسیار خوب! پس باید یکی از حکایت های مادر بزرگت، با یک تمثیل و یک بیت شعر را برایم بنویسی. امشب بنویس، پس فردا که کلاس داریم به من بده! همان شب نوشتم.
بوف کور را دوباره تا آخر هفته خواندم. فضای ذهنی ام را تغییر داده بود. طعم ناخوشایند، بلکه بدایندی در کامم مانده و بر زبانم چسبیده بود. به انتهای داستان که می رسیدم. انگار در مرداب فرو می رفتم. دست هایم بسته بود و لجن بویناک مرداب با موج های مرده آرام و لزج به صورتم می خورد. نفسم تنگ شده بود، حس خفقان توی لجن روان! سطح مرداب، بینی ام را پوشاند. به چشمانم رسیده بود. مژه هایم با لجن به هم چسبیده بود. نمی توانستم پاهایم یا دست هایم را تکان بدهم. دیدم سرم را توی پنجه هایم گرفته ام. از اتاق بیرون زدم، توی حیاط رفتم. تنه درخت سیب را با هر دو دست گرفتم. در خت سیب را در آغوش کشیدم. پیشانی ام را به تنه درخت تکیه دادم. نفس بلندی کشیدم. کتاب از دستم توی باغچه افتاد. جلد کتاب گِلی و کثیف شد. زیر پایم مانده بود. متوجه نبودم. با خودم گفتم، حتما کتاب را
نمی فهمم. انگار پیرمرد خنزر پنزری با چشمانی شبیه صادق هدایت لب باغچه مان نشسته بود. خاموش بود، داشت گل نیلوفر را توی مشتش می فشرد. نیلوفر نیمه خشکِ پلاسیده، تکه تکه از لای انگشتانش توی باغچه پِرز می شد و می ریخت.
شب نتوانستم شام بخورم. مادرم کوکوی سیب زمینی درست کرده بود. همیشه خدا مراقب غذا خوردن ما بود. گفت، شام نخوردی. گفتم اشتها ندارم. گفت: وقتی کتاب می خوانی، همیشه خندانی. امروز همه اش توی خودتی و کتاب می خوانی! هی دستت را روی پیشانی می گذاری؟ گفتم این کتاب فرق دارد. مادرم دیگر سئوال نکرد. دستی به موهایم کشید، موهایم را صاف کرد.
لابد کتاب را بایست با نگاه دیگری یا با دانستن مقدماتی خواند. آقای خزائی که بدون دلیل تعریف نمی کند. تا پایان هفته یک بار دیگر بوف کور را خواندم. آخر هفته سفر به مهاجران داشتیم. قربان پسر بزرگ عمه خانم آغا، عمه بزرگم که شاگرد تریلی تانکر بود. تریلی تصادف کرده بود و آتش گرفته بود. تانکر با بیش از چهل هزار لیتر بنزین آتش گرفته بود. قربان سوخته بود. جزغاله شده بود. آن چه از او باقیمانده بود، توده سیاه کوچکی بود. قربان خوش خنده، خوش برخورد و خوش سیما بود. با چشمان فراخی که انگار هیچ چیز نمی توانست از شعاع چشمش پنهان بماند. وقتی خبر دادند قربان سوخته است. اولین تصویری که به ذهنم رسید چشمانش بود. حاج آخوند همیشه می گفت: کلید شناخت انسان ها چشمان شان ست! ما هر وقت کسی را به یاد می آوریم، در نخستین تصویری که در ذهنمان زنده می شود. تصویر چشمان و حالت چشمان است.
حاج یدالله شوهر عمه ام، کیسه سیاهی که بازمانده پیکر سوخته قربان را توی آن گذاشته و یا ریخته بودند؛ در آغوش گرفته بود. کیسه را
می بوسید و با صدای بلند گریه می کرد. عمه ام با چشمان روشنش نگاه می کرد. حلقه های اشک آرام از چشمان سبز فراخش می جوشید. زیبایی و معصومیت و غم اگر قرار بود با هم جمع شوند، مجمع شان چشمان عمه ام بود. طره خرمایی-طلایی موهایش از اشک چشمش تر شده بود و برق می زد.
عمو یعقوب شوهر عمه بگم، دستمال بزرگ سپیدش را توی دو دست می فشرد. سرفه می کرد. سرش را بر آینه زانوان نهاده بود. شانه هاش تکان می خورد. سرفه های سنگین و عمیق نفسش را گرفته بود، همیشه می گرفت، نفسش می برید، رنگش کبود می شد. پدرم شانه عمو یعقوب را گرفته بود. با کف دستش پشت شانه عمو یعقوب را مالش می داد. انگار عمو یعقوب با پیرمرد خنزر پنزری یکی شده بود. دندان های عمو یعقوب صدفی بود و از سپیدی برق می زد. چشمانش سیاه و براق بود.خانه عمه ام که بودم. عمو یعقوب می گفت، حتما پس از شام بایست دندان ها را با نمک شست. مسواک آن وقتا در مهاجران رسم نبود و نبود.
مراسم دفن قربان قبل از ظهر انجام شد. حاج آخوند نماز میت خواند. وقتی خواند: اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا…بغضش شکست. از گریه او نماز گزاران، به ویژه مادر بزرگم و عمه هایم صدای گریه شان بلند شد. وقتی همه اهالی مارون و حمریان دسته جمعی گفتند، قربان خوب آدمی بود. عمه ام فریادی زد و مدهوش شد. عمو نبی، عمه خانم آقا را در آغوش گرفته بود. با دستمال عرق پیشانی و اشک هایش را پاک می کرد. قربان را پای تپه مارون در قبرستان مسلمان ها دفن کردیم. بعضی از ارامنه حمریان برای مراسم تدفین آمده بودند. زن خاچیک در یک سینی نقره، فنجان های کوچک قهوه خوری و قوری بزرگ قهوه آورده بود.
مطابق رسم، بعد از تدفین، همراه عمه ام و شوهرش حاج یدالله و احمد و بهمن و اشرف به سمت خانه عمه ام رفتیم. جمعیت جلو خانه عمه ام جمع شده بود. فاتحه خواندند. سرسلامتی و غم آخرتان باشد گفتند و رفتند. کتاب بوف کور با جلد روزنامه کیهان دستم بود.
در خانه عمه ام، همه چشم ها به سمت حاج آخوند بود که حرفی بزند. دو زانو نشسته بود. تکیه نداده بود. گفت: در بندر ها، وقتی کشتی لنگر داشته باشد. توفان هم که بشود، کشتی باقی و برجای می ماند، البته کژ و مژ می شود، اما توفان که آرام گرفت، کشتی آرام و قرار پیدا می کند. این مصیبت ها، مثل سوختن پسرمان قربان ، مثل همان توفان است. لنگری که توجه و تعادل ما را حفظ می کند، توکل به خداوند و توسل به اهل بیت است. انسان متوکل و دارای روح طمانینه، در مصیبت ها، صبور است. در شادی ها هم اندازه نگاه می دارد و دچار غرور نمی شود.
کاش من هم می توانستم جلوه ای از این آیه سوره حدید را در زندگیم شاهد باشم:
لا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ 
از ان چه از دست می دهیم، نبایست دچار نومیدی و حسرت شویم. از آن چه هم به دست می اوریم، نبایست، شادی کنیم. بابا طاهر به همین معنا توجه داشته است. حاج آخوند آرام و زمزمه وار خواند:
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
قربانِ شما، با آن صفا و معصومیتی که داشت، در بهشت خداوندست. دعاگوی شماست. همراه حاج آخوند به خانه شان رفتم. عمه ام گفت، برای شام منتظر هستیم. تو هم پسر منی. برای این که عمه ام اشک هایم را نبیند، سرم را پائین انداختم. حاج آخوند گفت: سوره حدید را دقیق بخوان. به آیه ای که اشاره کردم، خوب توجه کن. تفسیر طبرسی و رازی را هم ببین. این آیه یکی از اوج های معانی ست. این که شبستری سروده است: معانی هرگز اندر حرف ناید! یکی از مصادیقش همین آیه است. این که قرآن می گوید، کلمات خداوند حد و منتها ندارند، یکی از مصادیقش همین آیه است. در زندگی با مصیبت ها و شامانی ها روبرو می شوی! لنگر وجودی ات توجه به همین آیه باشد. کسانی که لنگر وجودی ندارند، مثل پرّ کاه گرفتار تندبادهای زمانه می شوند. چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد!
در نهج البلاغه هم امیرمومنان به این آیه صراحتا و هم باطنا توجه داشته است. اگر یادت باشد حکمت های نهج البلاغه را که می خواندیم. به همین آیه رسیدیم. امیرمومنان در نهج البلاغه به ۱۲۱ آیه قرآن مجید استناد و تصریح می کند. این عدد ۱۲۱ هم لطفی دارد!

الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ ، قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ : { لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ }وَ مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالْآتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ .
همه زهد در دو كلمه از قرآن فراهم است: خداى سبحان فرمايد تا بر آنچه از دستتان رفته دريغ نخوريد، و بدانچه به شما رسيده شادمان مباشيد. و آن كه بر گذشته دريغ نخورد و به آينده شادمان نباشد از دو سوى زهد گرفته است.
از دو سوی زهد گرفته است، خیلی تعبیر لطیفی است. همان کشتی که از دو سو لنگر دارد.
حاج آخوند با آواز خواند:
گفت لا تَاسُوا علی مافاتَکُم
اِنْ اَتی السِرْحان و اَرْدی شاتَکم
نبایست دریغ خورد که گرگ به گله زده، بزی یا بره ای را برده است. مرگ هم به انبوه انسان ها، در همه جای جهان و هر دم می زند. باید از چارچوب شکیبایی خارج نشویم. حاج آخوند گفت: بگذریم! چه خبر؟ « بگذریم! » تکیه کلام او بود، وقتی می خواست موضوع بحث را تغییر دهد یا هنگامی هم که موضوع پرتی مطرح می شد، یا کسی می خواست در غیاب دیگری از او سخن بگوید، حاج آخوند بی درنگ و با صدایی آرام و آمرانه می گفت، بگذریم! اگر گوینده به سخنش ادامه می داد، با صدایی پرطنین می گفت: گفتم بگذریم!
از حاج آخوند پرسیدم شما صادق هدایت را می شناسید؟ گفت نه. نامش را شنیده ام. شاید اولین بار از یک طلبه لبنانی که فرانسه می دانست، نام صادق هدایت را شنیدم. طلبه از خانواده امین بود، شاعر و ادیب. هنوز تو متولد نشده بودی، به قم آمد. به مارون آمد. مهمانم بود. متنبی و ابونواس و معلقات سبع را می خواندیم. خبر خودكشی هدایت را وقتی قم بودم شنیدم. می گفتند از خانواده اشراف و اعیان بوده، خویشاوند رزم آراء نخست وزیر بود.
معلم ادبیات ما آقای خزائی کتاب بوف کور هدایت را به ما معرفی کرد. من دو بار خواندم. اما نفهمیدم. به نظرم آقای خزائی دوست دارند با شما صحبت کنند. برایش گفتم که من خیام و گلشن راز و گلستان و بوستان را از شما یاد گرفتم. حاج آخوند لبخند زد و گفت: من خودم هم هنوز خوب یاد نگرفته ام. بوف کور همین کتاب است که دستته! بله همین است. خب، کتاب کوچکی به نظر می رسد. می خوانم. شاید به پرسشی که هیجده سال پیش در ذهنم مطرح شد و گذشت و فراموش شد، پاسخی پیدا کنم. چرا خودش را کشت؟ شما که کتاب را خواندی، چه نظری داری؟ می بایست خودش را می کشت! گفتم نمی دانم. هنوز نمی توانم با اطمینان نظرم را بگویم. اما می توان گفت: مرگ موضوع اصلی کتاب است. زندگی در حاشیه قرار دارد. آن هم زندگی که با مردگی و نابودی تفاوتی ندارد.
حاج آخوند کتاب را برداشت. کاغذ روزنامه را از جلد کتاب باز کرد. به تصویر روی جلد نگاه کرد. پشت جلد را خواند. به این جمله که رسید، با صدای بلند خواند: زندگی او فاجعه بود اما فاجعه ای که خود « هستی» برای او به بار آورده بود…» کتاب را ورق زد. گفت: معلوم نیست این تعریف را چه کسی نوشته است. از ناشر است؟ دوستان او چنین گفته اند؟
اما می توان گفت، هستی، - خود هستی!؟ - برای کسی فاجعه به بار نمی آورد. انسان ها هستی یی که در آن زندگی می کنند، خود می آفرینند. نه این که هستی فاجعه بار است. یک نوع جبرگرایی محتوم ویران کننده پشت این تعبیر یا تعریف است. نمی دانم، نویسنده کیست و چرا چنین نوشته است و ناشر نوشته را در پشت جلد چاپ کرده است؟ کتاب را می خوانم تا ببینم، چرا خودش را کشت، چرا دچار فاجعه شد، یا خود را دچار فاجعه کرد.
به اقای خزائی گفتم، بوف کور را به حاج آخوند داده ام. هدایت را می شناخت؟ اسمش را شنیده بود. از خبر خود کشی هدایت با خبر بود. اما کتابی از هدایت نخوانده بود. تردید حاج آخوند در باره مفهوم جمله پشت کتاب بوف کور را برای آقای خزائی توضیح دادم. خوب گوش کرد. مکث کرد و گفت: من نوشته پشت جلد را نخوانده ام! نمی دانم از کیست. نکته بسیار دقیق و حساسی ست. هستی فاجعه بار است یا نحوه رویارویی ما با هستی می تواند به فاجعه بیانجامد.
در دنیای بوف کور زندگی می کردم. تصمیم گرفتم بروم با آقای جوادی در باره بوف کور صحبت کنم. آقای جوادی کتابدار دبیرستان پهلوی بود . با شکل و شمایل ویکتور هوگو! همیشه پشت میزش در کتابخانه مشغول خواندن بود. باز نشسته هم که شد در خیابان حصار کتابفروشی باز کرد. با کتاب زندگی می کرد. گه گاه به او سر می زدم. بعد از تعطیلی کلاس رفتم کتابخانه. سلام کردم. دید چیزی نمی گویم. پرسید چه کتابی می خواهی؟ گفتم سئوال دارم. من کتاب بوف کور را دوبار خواندم، نفهمیدم. شما می شود برایم توضیح بدهید. آقای جوادی تامل کرد و گفت. از این که کتاب را پیداکردی و خواندی نمی توانم بگویم خوشحال نیستم. دانش آموز با انگیزه و پی گیری هستی. مثل جواد خودم به شما علاقه دارم. دانش آموزی که بعد از درس میا کتابخونه و بعدم میره شبکاری…آفرین پسرم. اما خودتو توی لجن بوف کور نینداز! اگرم افتادی زود بیا بیرون. برو زیر آفتاب و باران و دَمِ باد های تند، تا نفس تازه کنی. این کتاب برای زندگی نیست، برای مردگی ست. خود نویسنده هم خودش را کشت. قبل از خودکشی با گاز آشپزخانه، یعنی پانزده سال قبلش خودش رو در بوف کور کشته بود. می بایست همان سالی که بوف کور را در هند منتشر کرد، خودشو می کشت، چرا پانزده سال صبر کرد!
ببین پسرم این کتاب برای تو و نسل تو که زندگی را پیش رو دارید. مثل سمّ است مثل همان زهری است که در کتاب است. زهر آمیخته با شراب بغلی! کسی این کتاب را بخواند که زندگی را پشت سر گذاشته. به سن و سال من است و نگاهش به گذشته است، رو به موت است!
آقای جوادی رفت و کتاب بوف کور را از توی قفسه شیشه ای دردار ، آورد. عینکش را جابه جا کرد و گفت: ببین! همین اول بسم الله…بسم الله!؟ این نویسنده ضد بسم الله و دین و آئین و انبیاء و قرآن و دعا و نماز و اذان و مردم و عرب و عجم و همه است! بوف کور را که قطع رقعی بود، ورق زد. خواند:
« در زندگی زخم هائی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و منی تراشد.»
خب بله! همین بوف کور و نویسنده اش مصداق همان زخم هاست که به جان این کشور و ملت و جوانان افتاده است. بوف کور مثل چاهک خلاست، که خواننده را توی چاه می اندازد یا می افتد. اگر بتواند بیرون بیاید، خود را از آلودگی و پلشتی سنگین پاک کند، داستانی ست علی حده. برای تو پسرم زود بود که این کتاب را بخوانی!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)