داستان های حاج آخوند، جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی!!


تابستان ۱۳۵۰ شاگرد، فاضل معتمد بودم. فاضل شخصیت غریبی داشت. به وجهی از شخصیت او در داستان بوف کور اشاره خواهم کرد. در یک کلام، سیگارش را پشت دست زنش خاموش می کرد! زن چشمانش پر از اشک می شد. سرش را توی دست ها می گرفت. لب ها را بر هم می فشرد . پشت دست سوخته اش را به دندان می گرفت تا فریاد نزند. اعتراض نمی کرد. پشت دستش ده ها جای سیاه و خاکستری و کبود سوختگی خاموشی سیگار، مثل حلقه هایی در هم تنیده و تفتیده مانده بود. فاضل گاه سیگار را در پشت دست زن نگاه می داشت، از چشمان خودش و زن اشک جاری می شد. بوی پوست و گوشت سوخته بلند می شد. نگاه می داشت تا سیگار خاموش شود. حلقه های کوچک دود از اطراف سیگار محو شود…چرا!؟ داستانش بماند تا زاویه دید فاضل معتمد و بوف کور…
برادر فاضل، فرهاد راننده لوان تور بود. بلند قامت با پیکری ورزیده و چشمانی سیاه و فراخ، ته ریش مرتب و پیشانی که برق می زد. جا مهر محوی بر پیشانی اش بود. در فاصله اراک تا تهران و یابه عکس، در اتوبوس نوارهای مذهبی آقای فلسفی و مناقبی و عبدالرضا حجازی می گذاشت. کنار گاراژ و دفتر لوان تور یک جای ایست سقفدار ماشین بود؛ درست چسبیده به آبجو فروشی دماوند. تابلو کافه آبجو فروشی بود، اما عرق فروشی هم بود. شیشه های بلند کافه، پرده داشت. گاه مشتری ها، پرده را کنار می زدند و به باغ ملی نگاه می کردند. در طول روز، کافه خلوت بود، از عصر اندک اندک شلوغ می شد، به حدی که وقتی غروب می شد و هوا تاریک، دیکر جای خالی نبود. مثل کندو، صدای همهمه از توی کافه به گوش می رسید. وقتی در کافه باز می شد یا نیمه باز می ماند، انگار لا به لای تکه پاره های ابری از دود و دم مشتری ها غوطه می خوردند.
فاضل معتمد وانت بزرگ انترناش، داشت. وانت، دماغه دار بود. کهنه بود، اما با کیفیت و جا دار بود. اتاق بار وانت فلزی بود و در داخل مثل کتابخانه، قفسه بندی شده بود. وانت بار و اتاق بار و قفسه ها تماما به رنگ سبز یشمی بود. هیچ خشی یا خدشه ای به بدنه ماشین نیفتاده بود. من هر روز بدنه ماشین را با لنگ خیس تمییز می کردم. همیشه برق می زد. توپ های پارچه را توی ردیف ها می چیدیم. پارچه های کت و شلواری، چیت، کدری، تترون، ژرژت، ململ، داکرون، فاستونی، چادری…هر کدام در قفسه و ردیف مخصوص به خود بود. در خیاط خانه فاضل، در محله میدان ارک، که در واقع خانه اش بود، با سه کارگر، دامن های چین پلیسه می دوختند. دامن دو طرفه هم داشتیم، که خواهان داشت. مثلا یک طرف دامن کرم و طرف دیگر، قهوه ای شکلاتی بود. یک طرف سرمه ای و طرف دیگر، آبی آسمانی. فاضل به مشتری ها می گفت: یک دستگاه پرس آلمانی دارد، که دامن ها را با آن پرس چین می دهد. چینش مرگ ندارد! گاهی یادش می رفت می گفت، پرس اتریشی! اصلا پرس نداشت! همان دخترای کارگر با اتوهای بزرگ سنگینِ ذغالی، دامن ها را چین می دادند. دامن ها را به دامن آویز می آویختیم و به دو سوی ماشین که رشته تابیده پلاستیک آبی بسته بودیم، می آویختیم. فاضل مرتب به من می گفت: چشمت به دامن ها باشه، نبرن! پارچه های گران قیمت را جلو دست نگذار، هر وقت مشتری خواست بیار جلودست. مواظب باش، یکهو دیدی یک توپ پارچه نیست. یک نفر میاد سرت را گرم می کند و همدستش توپ پارچه یا دامنا را می زند و می برد!
یک بار فاضل از راه رسید. دامن ها را آویخته بودم و توپ پارچه ها را چیده بودم. گفت: اون توپ چادر مشکی ژرژت را بده!
می دانستم ژرژت اصل نیست. خودمان برچسب های مختلف داشتیم. روی دامن یا لبه پارچه می گذاشتیم. اتوی داغ روی برچسب می کشیدیم. نقش می شد
: Made in Paris
تصویر برج ایفل هم کنار نوشته بود. دنبال توپ پارچه گشتم، نبود. با دقت بیشتری گشتم، نشانی نبود.
مگر نگفتم مواظب باش! اون کتاب چیه کنار دستت؟
پاپیون، هنری شاریر!
خب، معلومه، یک رمان داغ می خوانی، حال و هوات را عوض می کند و توپ پارچه را می برند.
رفت، توپ پارچه را که گذاشته بود، روی دماغه ماشین ، سر شانه گذاشته بود آورد! چشمان سیاهش خندید.
- این دفعه من برداشتم، اما دفعه دیگر ممکن است، دیگری بر دارد!
واقعیت همان بود که فاضل می گفت. با حوادث پر هیجان و تکان دهنده ، بلکه میخ کوب کننده رمان، از عالم و آدم و دامن و پارچه فروشی غافل می شدم.
مشکل دیگری هم پیدا کرده بودم. بی اختیار گه گاه چشمم به در کافه دماوند بود، که چه کسی وارد می شود و کدام کس خارج! جستجو گری یا میل مفرط تجسس در احوال مردم، مثل زالو یا حلزون درشت شیرینی به مغزم و ذهنم و زبانم چسبیده بود. در ذهنم، کافه رو ها را آدمای بدبخت و نکبتی تصور می کردم که دسته جمعی به جهنم خواهند رفت! مشکلم این بود که فاضل هم عرق خور حرفه ای بود. منتها او هر شب دو شیشه عرق پنج سیری ۵۵
می گرفت. پاکت را توی کیف برزنتی اش می گذاشت و به خانه می برد. می گفت: عرق را باید، نیمه شب توی کوه، کنار چشمه، زیر بید مجنون نوشید. عرق سگی را که نباید مثل سگ خورد! به عکس سگ شکاری روی بطری اشاره می کرد! روی بطری نوشته شده بود، عرق کشمش، میکده قزوین.
-اما تو امیدوارم هیچ گاه در عمرت مجبور نشی عرق سگی بخوری!
یعنی شما مجبوری؟
بله. مجبورم… حتا مجبورم سیگارم را پشت دست نرگس خاموش کنم! اگر یک روزگاری دیدم ظرفیتش را داری، داستان را برایت تعریف می کنم. اجمالا یادت باشد. عرق سگی ۵۵ مثل ذغال افروخته ای است که به جگرم می زنم تا خنک شود. و آتش سیگار بر پشت دست نرگس!؟ برای این است که آتش درون او را خاموش کند. بگذریم. ساعت ده شب گذشته بود. داشتم توپای پارچه را جمع
می کردم و مرتب در قفسه ها می چیدم. دامن ها را از آویز ها پائین می آوردم و روی هم می چیدم. دیدم احسان رفیع با دختر خانمی که کت دامن جیر بژ پوشیده بود، به طرف ماشین ما آمدند. احسان وارد کافه شد. از تعجب انگار قلبم ایستاد! پدر احسان حاج آقای رفیع معلم قرآن ما بود. پایه اصلی بسیاری از جلسه های مذهبی اراک بود. به بیت مراجع در قم و دفتر دارالتبلیغ و مکتب اسلام رفت و آمد داشت. احسان را گه گاه در خانه شان یا مسجد حاج محمد ابراهیم می دیدم. به گمانم او مرا نمی شناخت. ده سالی از من بزرگتر بود. دختر خانمی که همراه احسان بود، گفت پارچه کت و دامنی خوب، رنگ روشن چی دارید؟ سه توپ پارچه تولیدی مقدم، رنگ کرم، آبی روشن، بنفش روشن برایش آوردم. چند لای توپ پارچه را باز کردم. توپ را با مهارت سه دور چرخاندم، تپ تپ تپ! و هر سه پارچه را مثل پرچمی سه رنگ ، شلال کنار هم قرار دادم تا مقایسه کند. با سرانگشت شست و اشاره، نرمی پارچه را سنجید. پرسید:
وقتی دوخته شود، اتوش به هم نمی خورد؟
نمی دانم. پارچه حریر است، شاید زود چروک شود! پارچه کتان هم داریم. یکی از دامنای دو رویه را بر داشت.
چقدر شیکه!
احسان از کافه بیرون آمد. یک پاکت تیره دستش بود. به نظرم دست کم چهار بطری عرق توی پاکت بود. اما مشخص نبود. دختر خانم تشکر کرد و خداحافظی!
با خودم گفتم: باید همین حالا که بساط را جمع کردم و ماشین را قفل، بروم در خانه حاج رفیع و به ایشان بگویم. پسرش رفت توی کافه عرق فروشی و عرق خرید. با یه خانم کت دامنی هم آمده بود که روسری درست و درمانی نداشت. اصلا روسری افتاده بود، دور گردنش! از محل ایست ماشین ما تا خانه حاج رفیع پنج دقیقه بیشتر راه نبود. خانه شان توی خیابان ملک، نبش کوچه بهرامی بود. خانه با نمای آجری قدیمی متقارن و زیبا. با خودم می گفتم: حتما حاج رفیع خیلی خوشحال می شود. حس پیروزی پنهانی در ذهنم جولان می کرد، پرنده ای با بال های عسلی شبه مذاب توی ذهنم پرواز می کرد. قطره قطره شیرینی عسل با جریان خونم آمیخته می شد! دیدم یک حس حسادت گزنده و سوزنده ای در وجودم دارد مثل شعله ای سر می کشد. دختری که همراه احسان رفیعی بود، آیتی از زیبایی و وقار بود.
نزدیک خانه حاج رفیع رسیدم. دستم را به طرف کوبه چکشی مردانه کوب بردم! پشیمان شدم. الان دیر وفت شب است، نزدیک ساعت یازده شده. شاید حاج رفیع خانه نباشد. شاید احسان در را باز کند. شاید همان دختر خانم بیاید پشت در، او که دیگر مرا خواهد شناخت. چه باید بگویم؟ آرام کوبه را سر جایش گذاشتم. برگشتم. اما درونم پر هیاهو و پر تشویش بود. درونم مثل جزیره شیطان بود که پاپیون از آن جا فرار کرد. از آن بلندای آبشار توی رودخانه پرید! وقتی لا به لای موج ها غوطه می خورد و طعم خوش آزادی را می چشید؛ تمام وجودش شعله سیالی از شادی بود که در آب می تابید و از آب می روئید! کاش می توانستم از ذهنم فرار کنم. چرا احسان رفیع به کافه رفت؟ عرق خرید؟ یا آبجو خرید؟ نوشابه بود؟ برای نوشابه که کسی نمی رود کافه عرق فروشی؟ توی پاکت تیره استتار نمی کند؟ آن دختر با زیبایی جادویی کی بود؟ چه نسبتی با هم داشتند؟ چرا فاضل عرق می خورد؟ چرا آتش سیگار را پشت دست زنش خاموش می کند؟ چرا زنش اعتراض نمی کند؟ با پشت دست های سوخته، کسی از او نمی پرسد چرا؟ چرا ناصر معتمد گاهی که می آید، به برادرش سر بزند، به شکل محسوسی شرم و ترس در چهره اش آشکارست؟ شانه های بلندش می لرزد. چرا فاضل موقع حرف زدن توی چشم برادرش اصلا نگاه نمی کند؟ این چرا ها مثل لشکرعقرب های جرّار سیاه و سرخی به جانم افتاده بودند. با رمان پاپیون مخلوط می شدند. کاش می توانستم از ذهنم فرار کنم؟
در ذهنم نبردی بر پا شده بود! جنگ لشکرهای احوالم تمامی نداشت. می خواستم از ذهنم فرار کنم، نمی توانستم. از سویی لذت پنهانی مثل جیوه مذاب در رگهایم نرم نرمک نشت می کرد، احساس می کردم که راز بعضیا را می دانم. هیاهوی درونم مثل توفان می توفید که باید برای دیگران تعریف کنم. همه باید بدانند که حاج اقا رفیع معلم قرآن ما، پسرش می رود کافه دماوند، عرق می خورد! مردم باید بدانند تا به حاج رفیع اعتماد نکنند. بگذار حسن شهرتش لکه دار شود، تا کسی فریب او را نخورد! از سوی دیگر این صدا در ذهنم می پیچید که: اگر چنین است چرا قرآن داستان پسر نوح و زن لوط را مطرح کرده است؟ چرا می گوید، بار و وزر و وبال هر کسی بر شانه خود اوست؟ من باید به همه بگویم که فاضل سیگار را پشت دست زنش خاموش می کند؟ چرا خود زنش نمی گوید؟
اگر برای مادرم تعریف کنم؟ چه خواهد گفت؟ اصلا چرا تعریف کنم؟ می خواستم توی ماجراهای پاپیون ذهنم را گم کنم، نمی شد.
حاج آخوند آمد اراک. آیت الله احمدی از حاج آخوند دعوت کرده بود که به مناسبت میلاد امام صادق علیه السلام، در جشن مسجد حاج تقی خان صحبت کند. حاج آخوند پذیرفته بود. مهمان آیت الله احمدی بود. بعد از سخنرانی اش گفتم، می خواهم با شما صحبت کنم. توی چشمانم نگاه کرد، لبخند زد. گفت خیر است انشاءالله! پیش از این که به مارون برگردم، می آیم خانه شما، سری می زنم. صبح زود پس فردا برویم، مودر. کنار چشمه صحبت کنیم.
رفتیم! از آب چشمه نوشیدیم. آب انگار از لا به لای بلور لاجوردی سنگ می جوشید. خنکای دلپذیر! رقص سرشاخه های بید در چشمه. هنوز آفتاب بالا نیامده بود. داستان احسان رفیع را بدون نام و مشخصات پدرش تعریف کردم! و کسی که سیگارش را پشت دست زنش خاموش می کند. گفتم این ماجراها مثل عقرب سرخ و سیاه به ذهنم چسبیده است. حاج آخوند گفت: ببین پسرم، وقتی خداوند به ما می گوید: لا تجسّسوا! یعنی بایست از همان ابتدا دروازه ها یا پنجره ی تجسّس را ببندیم. کور کنیم. اگر از دروازه یا پنجره تجسس با هر بهانه و توجیهی وارد شدیم، کار مشکل می شود. همان عقرب های سرخ و زرد و سیاه توی ذهن و بلکه دل انسان جست و خیز می کنند و می گزند و نیش می زنند. این که سعدی گفته است:
سرچشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
میل به تجسس در نفس اماره انسان، مثل چشمه ای از زهرابه می جوشد. باید نشت زهرابه را از سرچشمه بست! پسر جان! تو چرا چشمت به در کافه دماوند بوده، که چه کسی می آید و چه کسی می رود؟ مگر تو محتسبی! محتسب را درون کافه چه کار!؟ اگر سرت به کار خودت بود، نمی دیدی که پسر یکی از افراد خوشنام و مشهور به کافه رفته است؟ از طرفی تو از کجا می دانی که او برای چه کاری و چه انگیزه ای رفته است؟ مگر مفتش و قاضی عدلیه هستی که در باره افراد حکم می کنی؟
وقتی کسی تو را به حریم خانه اش راه می دهد، تو نبایست آنچه در آن خانه می بینی، تعریف کنی! آن ها به تو اعتماد کرده اند. حتا اگر کسی گناهش را برای تو تعریف کرد؛ که البته نبایست تعریف کند. بسیاری از امور بین بندگان خدا و خداوند ست. این که پیامبر ما گفته است، کسی که امر ناپسند یا شنیعی را افشا می کند، مثل کسی ست که همان عمل را انجام داده است، فلسفه اش مکتوم ماندن گناه است. زندگی مردم سرشار و پوشیده از رازهاست، ما نباید تجسّس کنیم. اصلا تجسّس به این معنی است که ما در باره اموری که پنهان و مکتوم است، کنجکاوی کنیم. سررشته ای را جستجو کنیم، رها نکنیم. مشغله ذهنی برای خودمان درست کنیم. وارد زندگی دیگران شویم و فرصت زندگی خودمان را از دست بدهیم. مگر ما خداوند را ستّار العیوب نمی دانیم و نمی خوانیم؟ بسیار خوب ما هم به سهم خودمان ستار باشیم.
قبا گر حریر است و گر پرنیان
به ناچار حشوش بود در میان
در زندگی چه کسی ست که حشو نیست؟ ما اگر خیلی هنر داریم حشو های زندگی خودمان را برطرف کنیم. کلاه خودمان را نگه داریم که باد نبرد. اگر هم توانائیم مراقب کلاه دیگران هم باشیم! قاضی خودمان باشیم، نه قاضی دیگران! این که بر موضوع بسیار بسیار مهم « حمل بر صحت » در معارف ما تاکید شده است، برای همین است. حمل بر صحت فضای ذهنی و زندگی ما را پاک و پیراسته می کند. تجسس بر عکس چشمه های مسمومی را از قلب ما می جوشاند. عقرب های سرخ و سیاهی را به جانمان می اندازد.
تو بی تدبیری کردی! اجازه دادی چشمه مسمومِ زهرابه شیرین نمای تجسس در قلبت سر باز کند، نشت کند. عقرب های تجسس را در ذهن خودت رها کردی. راه نجاتت شاید این باشد که از این به بعد نگذاری موضوع تازه ای یا مصداق تازه ای در ذهنت پدیدار شود. تا بلکه به لطف خداوند موارد کهنه در زیر سایه گذار زمان محو شوند!
پسرم! همیشه یادت باشد، ما از دیگران بهتر نیستیم. ما قاضی دیگران نیستیم. ما موقعیت های دیگران را نمی دانیم. ما نمی دانیم اگر ما در چنان موقعیت هایی بودیم چه می کردیم. نگاهمان به موقعیت ذاتی خودمان باشد و نه موقعیت های طبیعی و تصادفی دیگری! یادت هست گلستان می خواندیم، پدر سعدی به او گفته بود: « جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی!»
ما از این زیرکی های بازاری همیشه آسیب می بینیم! خود را بهتر از دیگری دانستن و جنس خود را مرغوب تلقی کردن و دیگری را ناچیز شمردن، و متاع او را کم بهاء سنجیدن و قاضی خلق خدا بودن. این مرام و رویه، نشانه بیماری ست. هرچند این بیماران خود را طبیب می انگارند و می خواهند خلق خدا را مداوا کنند. مصیبت بزرگی ست، بیماری که گمان می کند، طبیب است. یادت باشد که:
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)