داستان های حاج آخوند، بوف کور ( بخش دوم)


به آقای جوادی گفتم. کتاب بوف کور را به حاج آخوند دادم، حالا میشود، این کتاب بوف کور کتابخانه را امانت بگیرم!؟ آقای جوادی لبخند زد و گفت، خب بله! آب که از سر گذشت چه صد نی! به حرف من که گوش ندادی! دو بار کتاب را خوانده ای، حالا بشود سه یا چهار بار. شاید هم خیری در این اصرار و توجه شما باشد. نمی دانم. فقط می توانم خودم را راضی کنم که پسرم! تو کسی نیستی که بخواهی از این کتاب سرمشق بگیری. البته نمی توانم بگویم که نگرانت نبودم و یا هنوز نیستم. کتاب را به مدت دو هفته امانت گرفتم.
حالا معنای همه واژه های کتاب را می دانم. می توانم چشمانم را ببندم و کتاب را توی ذهنم مرور کنم؛ اما نمی توانم بفهمم چرا صادق هدایت چنین داستانی نوشته و یا چنین جهانی را آفریده است؟ چرا نام کتاب بوف کور است!؟
بوف یا کوف یا بوم، همیشه برایم نشانه ویرانی و خرابی و خرابه و بدیمنی و شومی بود. این بیت سعدی را گه گاه در گفتگوها می شنیدم، که:
ماری تو که هر که را ببینی بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی بِکَنی!؟
شعر جغدِ جنگ ملک الشعراء بهار هم توی کتاب درسی مان بود:
فغان ز جغد جنگ و مُرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بوف کور اگر بخواهد پرواز کند، جایی را نمی بیند. حتما به در و دیوار می خورد. از دبیرستان که به خانه می آمدم. از سر کوچه مان ، از جلو خانه شیخ محمد بادکوبه ای امام جماعت مسجد جلالی، و خانه تقی ارده ای که گوشه باغ ملی قهوه خانه داشت، چشم هایم را بستم، می خواستم امتحان کنم که در تاریکی -غروب روزهای کوتاه آذرماه- چه حال و روزی پیدا می کنم. کلّه محمد حسین، که پسرش حاجی هم کلاسی ام بود. صدایش را شنیدم و یک هو صورتم به تیرچوبی که بر شانه اش بود و از خانه بیرون می آمد، قایم خورد! او نمی دانست من خودم را به کوری زده ام! من هم که نمی دانستم، کلّه محمد حسین، تیری بر دوش از خانه اش بیرون می آید. یعنی اول سر تیر از خانه خارج شد، بعد نوبت به کله محمد حسین رسید که میانه تیر را بر شانه اش گذاشته بود. نقش زمین شدم . خون از دماغم روان شد. دندانم لق شده بود. بوی شور خون توی دهانم پیچیده بود. کله محمد حسین دستم را گرفت. دستمالش را از جیب بیرون آورد. خون بینی ام را که پشت لب بالایم جمع شده بود پاک کرد. مرا به درون خانه شان برد. کنار حوض نشستم. با دلّه آب توی سرم می ریخت که خون دماغم بند بیاید. می گفت سرت را بگیر بالا. آب سرد از پس سرم، روی شانه و گرده ام نشت
می کرد. سردم شده بود. گلباغ، همسر کلّه محمد حسین برایم لیوان مسی شیر داغ آورد. آن ها دو تا گاو داشتند، توی محله هرکس و یا ما، هر وقت شیر می خواستیم از آن ها می گرفتیم. می خریدیم. آزمون بوف کور، با ضربه قایم تیر چوبی برای همیشه توی ذهنم ثبت شد. کله محمد حسین گفت: پسر جان تیر به این بزرگی را چطور ندیدی!؟
-چشم هام بسته بود!
خب، چرا؟ توی تاریکی شب، مگر می شود آدم چشمش را ببندد و توی کوچه راه برود. حالا کوچه ما ماشین رو نیست. اگر توی خیابان باغشاه چشمت را بسته باشی، ممکن است ماشین بهت بزند. خدای نکرده زیر ماشین بمانی. کله محمد حسین که شوخ و شاد و بذله گو بود. گفت، فهمیدم امشب شب چهارشنبه است. تو هم که از ساداتی!
شنیده بودم که می گفتند، شب های چهارشنبه، سیدا مغزشون به قول اصفهانی ها شیرین می شود! یا نیم شیرین! بعدا در مثنوی خواندم که مولوی سه روز نخست هرماه، به ناگزیر- چرا به ناگزیر!؟- دیوانه می شده است.
در سر هر ماه سه روز ای صنم
لاجرم باید که دیوانه شوم.
از آقای خزائی پرسیدم: به نظر شما برای این که بوف کور را خوب بفهمم یا دست کم بتوانم بگویم که فهمیدم یا درست فهمیده ام چه کتاب هایی را بایست بخوانم؟
اول از همه، ضرورت دارد، همه کتابای هدایت تا پیش از نوشتن بوف کور را بخوانی. بوف کور ستیغی ست که هدایت در سال ۱۳۱۵ به آن می رسد. بعضیا معتقدند که هدایت بوف کور را در تهران نوشته است. من معتقدم نوشتن ممکن است در تهران شروع شده باشد، حتا به نظرم طرح بوف کور محصول همان سال های نخست اقامت در پاریس است. تاثیر فضای هند در کتاب آشکار است. گویی راوی رگ و ریشه و پیوند خود را در هند جستجو می کند و می جوید. هدایت داستان زنده به گور را در اسفند سال ۱۳۰۸ نوشته است. تاریخ پایان داستان دقیقا ۱۱ اسفند ماه است. به نظرم بوف کور و حتا می توان گفت زندگی هدایت بسط همان داستان کوتاه زنده به گور است. عناصر مشترک متعددی را در زنده به گور و بوف کور می توان یافت. تفاوت هم وجود دارد. من فقط به برخی موارد اشاره می کنم، خودت تمامی نمونه های مشابه یا متفاوت را یادداشت کن. کنار هم بنویس و با هم بسنج. حتما به نمونه های دیگری بر می خوری که از چشم من پنهان مانده است.
در دفتر یادداشتم- که هنوز دارم!- روی جلدش با خود نویس پلیکان و جوهر سبز نوشتم: « یادداشت در باره بوف کور و هدایت » دو تا جغد هم با مداد قرمز روی حرف ت یادداشت و ت هدایت نقاشی کردم. دو نقطه ت چشم های جغد بود! آقای خزائی خیلی از ترکیب جغد یا بوف و هدایت خوشش آمد. چشمانش خندید، اما بلا فاصله همان اندوه همیشگی بر چشم ها و صورتش سایه انداخت. انگار پاره های ابری زلال از لا به لای موهای جو گندمی اش که سپیدی می زد، چشم ها و چهره اش را می پوشاند.
صفحه اول، میانه صفحه نوشتم:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
صفحه دوم، واژه های بوف ، کوف، کوچ و بوم و جغد را زیر هم نوشتم. چرا در بین این پنج واژه هدایت بوف را انتخاب کرده است؟ واژه ها چه تفاوتی با هم دارند؟
آقای خزائی گفت: زنده به گور روایت مرگ است. یا روایت زندگی یی که شبیه مرگ است. مثل کسی که زنده به گور شده است. مرگ در تمام داستان زنده به گور، مضمون اصلی ست. اگر زنده به گور را مثل یک شعر تلقی کنیم، وزن و قافیه اش مرگ است. اگر زندگی را به انسانی زنده تشبیه کنیم، در رگهایش خون مرگ جاری است. رشته های عصبش با پیام مرگ با هم پیوند پیدا
می کنند. از مرگ و با مرگ زندگی می کند. مرگ سرنوشت محتوم است. گزیری از مرگ نیست. گریزی هم نیست! این سرنوشت محتوم که گفتم، به این معنای ساده نیست که بله آخر سر همه ما به قول هدایت ریق رحمت را سر می کشیم. نه، به معنای حضور قاطع، سنگین و ویران کننده مرگ در زندگی ماست. حضوری که فرصت زندگی را از ما می گیرد. همان طور که از هدایت گرفت. یا دست کم هدایت چنین باوری داشت. این مضمون یا محتوا بلکه ماهیت در بوف کور بسط هنرمندانه یافته و به روشنی تفسیر شده است.
در زنده به گور، که شش یا هفت سال پیش از بوف کور نوشته و یا منتشر شده است، راوی به بهانه این که عکاس است، می رود و سم سیانور دو پتاسیم می خرد. اسم و مشخصات و نشانی دروغی به فروشنده می دهد. سم را در شیشه دربسته بلورین می گزارد. در بوف کور، بغلی شراب آلوده به زهر مارناگ ، بالای رف است.
در زنده به گور، هدایت نماد خفاش را مطرح کرده است. نوشته است، خفاشی با بال های سرد خودش را می زد به صورتم. در بوف کور، حضور واقعی یا فیزیکی بوف کور را هیچ جا نمی بینیم. تنها به صورت نماد و تشبیه مطرح شده است. البته هدایت در سایه روشن که در ۱۳۱۲ منتشر شده است، به جغد اشاره می کند. واژه « جغد» را به کار برده است. البته با موسیقی ایرانی یا ملی هم تسویه حساب کرده است. مثل تسویه حسابش با اذان در بوف کور!
در داستان آفرینگان وقتی فرنگیس با تار در دستگاه همایون می نوازد، هدایت صدای ساز را به صدای ناله جغد تشبیه کرده است. بوف کور در بوف کور گویی تلفیق خفاش با جغد است.
اگر مجموعه نوشته های هدایت را به پیش و پس از بوف کور تقسیم کنیم. بوف کور نقطه اوج هدایت است. گویی همه نوشته های پیش از بوف کور، تمهید بوف کورند. پس از بوف کور هم شاهد فرود هدایت هستیم. پانزده سال پس از بوف کور، او نتوانست کاری بهتر و یا حتا در حد بوف کور بیافریند. چرا نتوانست!؟ این خود موضوع گفتگوی دیگری ست.
آقای خزائی گفت، هر کدام از کتاب های هدایت را که پیدا نکردی من دارم برایت می آورم. یاحق!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)