داستان های حاج اخوند ، بوف کور ( بخش سوم)

چهل سال بعد! در مرداد ماه ۱۳۸۸با طیب صالح در رستوران لبنانی واحه در منطقه ناتينگ هیل نشسته بودیم. رستوران نزدیک کتابفروشی ساقی ست. نزدیک ایستگاه قطار بیز واتر. طیب صالح زنگ زد و گفت، با ریاض الریس ناشر لبنانی قرار ناهار در واحه دارم. اگر فرصت داری بیا، ریاض گفت کتاب التسامح و العنف تو را منتشر کرده است. یک نسخه هم به من داد. هنوز نخوانده ام. ما در روزگار غیاب تسامح و سیطره عنف به سر می بریم. راستی عبدالعزیز تویجری هم دیروز به لندن آمده، همان محل همیشگی، هتل هیلتون مستقر است.
رفتم. ریاض الریس در نگاه نخست، تن پر و پیمان و پروارش توجه را جلب می کرد! پیدا بود توی صندلی به زحمت افتاده است. معجزه کرده بود، فیلی کوچک توی صندلی مچاله شده بود. کاش روی صندلی بدون دسته می نشست، تا امکان جنبش محدودی داشته باشد. دوم: برق چشمانش بود، سرشار از مهربانی و هوشمندی… گفت: من همیشه به طیب صالح می گویم. ما منتظر رمانی بهتر از موسم هجرت به شمال هستیم! طیب صالح لبخند زد و گفت:واقعیت این است که اولا، نویسنده، مکث کرد… اگر حقیقتا نویسنده باشد، یک رمان بیشتر نمی نویسد. در رمان های دیگر به نحوی خودش را آشکارا و يا پنهان تکرار می کند. مثل تمام هستی که عرفا می گویند جلوه خداوندست، کتاب های متعدد و متنوع رمان نویس، جلوه های او و همان حرف تازه او اگر داشته باشد هستند. دوم: نویسنده ها در جهان ادبیات و جغرافیای ادبیات می توانند برای خود جایگاهی تعریف کنند و خانه اي داشته باشند. این جایگاه با توجه به توان آفرینندگی و عرقریزان روح نویسنده و البته ان درخشش خوش آسمانی الهام، انجام می شود. سهم من در جهان ادبیات و جغرافیای ادب همان رمان كوتاه يا شما بگو، داستان کوتاهِ بلند « موسم هجرت به شمال » است. سهم همینگوی، پیرمرد و دریاست. سهم داستایوسکی، برادران کارامازوف و سهم جیمز جویس اولیس و … مثل خانه هاست. یکی خانه ای بزرگتر و زیباتر دارد. دیگری خانه ای متوسط و یا کوچک…در جغرافیای ادبیات، قله ای است. بر فراز قله هنرمندی خانه ای ساخته، بسیار کوچک. انگار فقط یک سرپناه است. آن خانه از جنس الماس است. خانه خیام است! به گمانم تنها خانه ای که از جنس الماس ساخته شده است، و البته کوچکترین خانه جهان ادبیات رباعیات خیام است.
پرسیدم بوف کور صادق هدایت!؟
البته آن هم خانه ای است، منتها در ژرفای درّه، توی تاریکی و مه؛ خانه ای برای زندگی جان و روح نیست. در این خانه جسم و جان و روح متلاشی و تکه تکه می شود. من مخالف نیستم که در ادبیات، به تعبیر ژاک دریدا ویرانسازی کنیم. اما پس از ویرانسازی چه می خواهیم بسازیم؟ هدایت یک ویران سرا ساخته است. امضای او خودکشی او بود. خودکشی وقتی ست که در نبرد همیشگی مرگ با زندگی، مرگ پیروز می شود. زندگی کم می آورد. نویسنده به رغم تمام رنج ها و مصیبت ها می بایست در کنار زندگی بایستد، نه در کنار مرگ.
کار نویسنده این نیست که آن چنان سایه تشویش و ترس و واهمه را در ذهن خواننده پررنگ کند، تا خواننده احساس بی پناهی نماید. احساس زندگی در جهنم. دانته وقتی به جهنم می رسد، این جمله غریب را دارد: « ای که به اینجا قدم نهاده ای ، دست از هر امیدی بشوی! »
من هم نماز نمی خوانم! شراب هم می خورم تا از خود و جهان فارغ شوم! اما در موسم هجرت به شمال از نماز پدر بزرگ راوی تجلیل کرده ام. در دهکده کنار نیل، نماز و نیایش جزء سنت های زندگی ست. شخصيت پدر بزرگ راوی یادت هست!؟ حاج احمد، از زبان و زاویه دید مصطفی سعید معرفی شده است، طیب صالح نفسی تازه کرد. آرام و شادمانه و شور آفرین خواند:
« جدک! ذاک رجل!…تسعون عاما، و قامته منتصبه، و نظره حادّ و کل سنّ فی فمه . یقفز فوق الحمار خفیفا و یمشی من بیته الی المسجد فی الفجر. ها ذاک رجل…»
پدر بزرگت! عجب مردی! نود ساله ست، با قامتی استوار و نگاهی تیز. آرام بر پشت الاغش جست می زند و سپیده دم از خانه اش به مسجد می رود. شگفت مردی ست!
حاج احمد مثل چشمه است که از حضور و وجود او در داستان زندگی می جوشد.
اما در نماز و نیایش جزء سنت های زندگی ست. نویسنده ای که می خواهد این سنت ها را ویران کند. به پیامبران و قرآن اهانت می کند. چه چیزی را می خواهد جایگزین کند؟ اگر سخنم را فشرده کنم: یکم، هدایت در ویران سازی منطق روشنی ندارد. دوم: در ویرانسازی بیشتر شاهد بروز کینه هستیم. سوم: به جای آن چه ویران می کند، سخنی و جایگزینی ندارد. زندگی را ویران می کند. جایگزین زندگی مرگ است؟ امید را ویران می کند، جایگزین امید، نومیدی است؟ روشنایی را ویران می کند، می خواهد توی تاریکی زندگی کند؟ مصیبت ها و رنج ها بایست تحمل انسان را بیشتر کند. ما با هر مصیبتی که تحمل می کنیم. مقاومت می کنیم. وجودمان گسترش پیدا می کند، ظرفیت وجودی مان بیشتر می شود. متنبی سروده است:
علي قَدْرِ اَهْلِ العَزْم تَاتي العَزائم
و تَاتي علي قَدر الكِرام المَكارم
و تعظم في عَينِ الصَغير صِغارُها
و تصغُر في عَين العَظيم العَظائم
طيب صالح هر وقت به بیتی از متنبی اشاره می کند، چهره اش که مثل اتللو مغربی ست، بر افروخته می شود. صدای قدرتمند خوش طنینش که مثل پاوراتی ست، اوج می گیرد. به یاد ندارم که با طیب صالح نشسته باشیم. و او بیتی از متنبی را با صدای پرطنین فاخرش نخوانده باشد.
ببین! متنبی آبادان می کند نه ویران! هنوز و تا همیشه تاریخ این سخن او زنده و آفریننده و برانگیزاننده است. هفته پیش پراگ بودم. ترجمه موسم هجرت به شمال به زبان چک تجدید چاپ شده است. مدیر نشر کتابم مرا برد، به دیدن ساختمانی، در واقع یک مجموعه آپارتمانی که نامش « رقصِ خانه » بود! وقتی به نمای کلی ساختمان، به ویژه پنجره ها نگاه می کردم، انگار ساختمان دارد می رقصد. معمار این مجموعه ولادو مینوویچ، است. ایده ویرانسازی را از ژاک دریدا گرفته اند و سبک پست مدرن معماری را بر اساس آن ساخته اند. در دوسلدورف هم شبیه این ساختمان ها را دیدم. منتها بر عکس رقص ساختمان پراگ، در دوسلدورف، انگار همین الان است که بخشی از ساختمان فرو بریزد، یا پنجره سقوط کند. دوسلدورف رفتی؟
بله دوستم صادق طباطبائی نشانم داد.
نکته ای که می خواهم بگویم، کار هدایت ویرانسازی ست، منتها نه مثل رقص ساختمان در پراگ، بلکه مثل ویرانسازی در دوسلدورف. با این تفاوت که در بوف کور، ویرانسازی انجام می شود، واقعا ساختمان فرو می ریزد. پنجره ها سقوط می کند.
البته باید انصاف داد، که در بوف کور شاهد صمیمیت نویسنده هستیم. صمیمیتی که موجب هم نوايی ما با او می شود. البته نه به این معنی که با او هم جهت و همدل شویم. نه! به این معنی که دلمان برایش می سوزد. برای کسی که در بن بست وجودی اش، غیر از شراب و تریاک پناهی ندارد. تار و پود وجودش از کینه و کراهت و دشنام سرشته شده است. خوره به جسم و جانش افتاده و شاهد تکه تکه شدن او هستیم. نویسنده ای که خود و خانه خود را ویران می کند. شاید تعبیر بهتری باشد، فالکنر گفته است، نویسنده خانه خود را ویران می کند، تا خانه ای در جهان ادبیات بسازد. هدایت خانه خود را ویران کرده است، منتها به جای خانه، در جهان ادبیات ویرانه ساخته است.
باید بوف کور را دوباره بخوانم، تا بیشتر صحبت کنیم. خواند و بیشتر صحبت کردیم…
به توصیه آقای خزائی، زنده به گور و سایه روشن و افسانه آفرینش را خواندم. کتاب ها را از آقای شمشیری گرفتم. شمشیری دبیر علوم اجتماعی بود. چپ مارکسیست بود. شخصیتی آرام و بیشترمنطقی نما تا منطقی. توی خیابان ملک مبل سازی داشت. مبلمان هم تعمیر می کرد. دکانش، محل و مجالی بود برای دوستان همفکر، مثل برادران خسروی، که در آن جا جمع می شدند و از زاویه دید چپ، مسائل و موضوعات هنری و ادبی را تفسیر می کردند. آقای شمشیری به جوانان کتاب می داد، کتاب اصول فلسفه ژرژ پولیتسر را اولین بار از ایشان گرفتم و خواندم. در خانه اش ، در محله تک درختی، توی کوچه باغای راه آهن، نشست های خصوصی که تا به دیر هنگام شب و یا تا صبح سحری به درازا می انجامید، بر گزار می شد. مراقب بود تا سخنی گفته نشود که رنگ و بوی سیاسی تند پیدا کند و اسباب دردسر شود. یا به گوش موش های توی سوراخای دیوار برسد. به قول خودش، تاکیدش بر نگاه علمی و هنری و ادبی بود و نه سیاسی. تکیه کلامش این بود که: « چون که صد آمد، نود هم پیش ماست!» می گفت وقتی ما با روش علمی و منطقی مسائل اجتماعی و ادبی و هنری و فکری را تحلیل کنیم. شما خودتان توان تفسیر و تحلیل مسائل سیاسی را خواهید داشت. مجموعه کاملی از کتابای صادق هدایت داشت و البته با صادق هدایت به شدت مخالف بود. هدایت را ثمره وازده و ارتجاعی طبقه فاسد سیاسی-نظامی وابسته به انگلیس می دانست. بوف کور از دید او سند فروپاشی طبقه پوسیده هدایت بود. می گفت این طبقه که هدایت نماینده آن است، تیدیل به پیرمرد خنزرپنزری شده، آینده ندارد. این بنا مثل همان دخمه راوی، جای زندگی نیست. یا بایست خودش خودکشی کند و یا یک انقلاب، این دخمه و طبقه و نظام پشتیبان آن را ویران می کند. مردم در خیابان ها سرود انقلاب خواهند خواند، دیگر گزمه ها توی خیابان نمی خوانند:
بیا بریم تا می خوریم
شراب ملک ری خوریم
حالا نخوریم پَ کی خوریم!
مردم آنچه گزمه ها و اربابانشان خورده اند؛ از گلویشان بیرون می کشند. قصر هایشان را بر سرشان ویران می کنند. این مجسمه ها را…
آقای شمشیری، هیجان زده شده بود. دانه های عرق بر پیشانی اش نشسته بود. یکی از شیارهای موازی پیشانی اش، جویبارکی از دانه های عرق شده بود و برق می زد. پَ را به لهجه اراکی خودش به شعر اضافه می کرد! حالا نخوریم پَ کی خوریم! در روایت هدایت پَ یا پس نبود. ناگاه متوجه می شد که انگار تند رفته است. می گفت: این جبر تاریخ، دترمنیسم تاریخ است. کهنه می رود و نو جای آن را می گیرد. نسل پیر و فرتوت می رود و نسل جوان با نشاط جای آن را پر می کند. هر نسلی و هر نظامی و هر طبقه ای سخنگوی خود را دارد. هدایت راوی و شاهد نسل پیر رو به زوال است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت