داستان های حاج آخوند، بوف کور ( بخش چهارم)

آقای خزائی پرسید با بوف کور در چه احوالی!؟ گفتم. همچنان گلاویز و در گیر و دارم! کتاب مثل بختکی بر سرم افتاده یا کابوسی ست که در بیداری دیده ام. هول و هراس کابوس همچنان پا برجاست.
زنده به گور و افسانه آفرینش را خواندی؟
بله. ترانه های خیام را هم خواندم.
بسیار خوب. همه این کتابا را پیش از انتشار بوف کور نوشته و منتشر کرده است.
تابستان امسال می خواهم فقط هدایت بخوانم. فردا دارم می روم مهاجران. اگر حاج آخوند کتاب را خوانده باشد. حتما مثل همیشه حرفای تازه دارد!
دیروز با آقای ذبیحی صحبت شاهنامه فردوسی شد. از حاج آخوند تعریف می کرد. فردا من بایست بروم ساری، مادرم بیمار است. امیدوارم فرصتی دست دهد با حاج آخوند آشنا بشوم. ببینم از کدام زاویه دید به بوف کور نگاه می کند. مذهبی ها معمولا هدایت را
انکارمی کنند و او را دشمن دین و آئین می دانند. البته هدایت هم کم بهانه به دست نداده است. کارهای بعد از بوف کور از نظر من که شیفته هدایت هستم و معیار سنجش هنری کارنامه هدایت را بوف کور می دانم؛ نه توپ مرواری یا مروارید و نه البعثه الاسلامیه فی البلاد الافرنجیه، و نه حاجی اقا در سنجش با بوف کور، هیچ کدام ارزش ادبی ممتازی ندارند. توجه کن در سنجش با بوف کور، نه به شکل مطلق. اگر معیار را سخن بیهقی بگیریم- البته من با بیهقی موافق نیستم!- که هر کتابی به یک بار خواندن می ارزد. گاهی خواندن کتابی را آغاز می کنم. چند صفحه ای که خواندم کتاب را می بندم و صرف نظر می کنم. گاهی کتابی را در نیمه راه خواندن به سویی پرتاب می کنم. گاهی توی سبد زباله می اندازم. توپ مروارید و البعثه را
می توان یک بار خواند. کتاب پیچیدگی و لایه های زیرینی ندارد که نیاز به تامّل و تاویل داشته باشد.
حاج آخوند در فهم قرآن و انجیل و مزامیر داود، در فهم خیام و حافظ و شبستری و نظامی، این نکته را به ما یاد داده بود که می بایست در بین اجزای کتاب به لحاظ موضوعی و هم زبانی و شیوه بیان، انسجام و هماهنگی وجود داشته باشد. اجزاء کتاب مثل اندام انسان هستند. مکمل یکدیگرند. نمی توانند از هم تنافر داشته باشند. کتاب مثل یک ساختمان است. یک معماری ست. به قول فردوسی می تواند بناهای آبادی باشد که از تابش آفتاب و باد و باران گزند بیابند. یا مثل شاهنامه کاخ بلند با شکوهی باشد که از باد و باران نیابد گزند! بودن یا ماندن بنا، در درجه اول مربوط به پایه و بنیاد بنا و شیوه معماری و مصالحی ست که در آن به کار رفته است.
حاج آخوند کتاب بوف کور را خوانده بود. گفت، آقای سهراب اخوان مدیر مدرسه مارون کتاب ترانه های خیام نوشته هدایت را به او داده است. گفتم: نظر شما چیست؟ گفت: ترانه های خیام را خیلی زود و شتابزده نوشته است! خیام را در حدِ قد و قواره خودش کوچک کرده است. از سر اعمال سلیقه و شتاب یا عدم تامل، نقش خیام را در آینه خیال خود دیده است و البته :
طالب هر چیز ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
گفتم، در باره بوف کور؟ گفت: به نظرم هدایت مشکل شناخت هویت انسانی انسان به شکل کلی یا نظری و البته هویت انسانی خود به عنوان یک فرد یا مصداق را داشته است. بوف کور روایت کسی است که پریشان احوال ، بی قرار و بی هویت است. جای سخن بسیار است. از معلمتان دعوت کن بیاید مهاجران، می گفتی معلمتان غمگین است. دشت چما و نهر نایه و دوزاغه و راستوند، حال و هوایش را تغییر می دهد. من هم به پرسش هایی در باره کتاب روبرو شده ام. حتما ایشان می توانند. راهنمایی کنند. من با نوشته های نویسندگان جدید آشنا نیستم. انگار با همان معیار های که خوانده ام کتاب را می فهمم و یا داوری می کنم. باید یاد بگیرم که با کدام معیار و روش بایست این گونه کتاب ها را خواند. در نجف که بودم داستان های جرجی زیدان و منفلوطی و نجیب محفوظ را می خواندم. همين ماه پيش قم رفته بودم. كتاب اولاد حارتنا را آقا موسی صدر براي يك از دوستانم آورده بود. در قم خواندم. وقتي بوف كور را مي خواندم.از اين حيث كه در بوف كور پيامبران و قرآن و نماز و دعا نقد كه چه عرض كنم، هجو شده اند. نا خود اگاه با اولاد حارتنا مقایسه می کردم. اولاد حارتنا به اشاره ابلغ من التصریح تكليف خواننده را با اديان ابراهيمي و خداوند روشن كرده است! منتها نه به زبان هجو و هزل، بلکه به زبان طنزی لطیف و چند لایه . اگر بخواهم این دو کتاب را با هم مقایسه کنم، مثل مقایسه یک قصر است، ساخته شده از پولاد و بلوردر ساحل دریا با بیغوله ای از جنس لای و لجن، گمشده در گورستانی در ته دره. فاصله یک معمار با شکوه با یک گور کن! می شود گورکن را هم معمار گور خواند!؟ جبلاوی را تو مقایسه کن با پیرمرد خنزر پنزری که نیمچه خدا شده است! امیدوارم خودت یک روزی این کتاب را بخوانی. البته من هم اتفاقی به دستم رسید. خانه آقای واعظی اراکی بودم. کتاب را خانه ایشان دیدم.
جهان چقدر کوچک است! دو سال بعد، اداره اوقاف اراک در مسجد حاج آقا صابر، برنامه روضه بر پا کرده بود. ریس اوقاف اراک، که در دوران انقلاب سال ۱۳۵۷ در تهران تیر خورد و شهید شد. نامش عباس کریمی بود. شخصیتی اهل فکر و فرهنگ و ادب و خوش نویس و شیک پوش و جذاب! منبری اصلی برنامه مسجد حاج آقا صابر حجت الاسلام علی حجتی کرمانی بود. تعدادی از کتاب های ایشان را، البته در قطع و قواره کتابچه، جلو مسجد می فروختند. دو کتاب از امام موسی صدر روی میز بود که ایشان ترجمه کرده بود. من هم جلسات مسجد را شرکت می کردم. برخی دوستان هم کلاسی هم می آمدند. در مجلس روضه در قهوه خوری های چینی شیک آبی زنگاری-لب طلایی به شرکت کنندگان قهوه می دادند. منتها ما قهوه اوقاف را نمی خوردیم، باور داشتیم که اشکال دارد! تازه حافظ گفته بود: که می حرام ولی به ز مالِ اوقاف است! چطور می توانستیم مال اوقاف را بخوریم؟ علی حجتی سخنرانی بسیار مسلط و پر جذبه بود! قبل از سخنرانی و پیش از این که بالای منبر برود، لبّاده شکلاتی اش را بیرون می آورد و با تانی و دقت تمام تا می کرد و لبه منبر می آویخت. سینه لباده مثل سپر یا سینه خروس لاری بود. شور سخن او، لحن و طنین صدایش شباهتی به حاج آخوند داشت. خیلی گرفتار آرایش سخن و به اصطلاح ناز و کرشمه های منبر بود! بعد از سخنرانی اش رفتم و پرسیدم شما کتاب اولاد حارتنانوشته نجیب محفوظ را دارید؟ با تعجب پرسید، نه این چه سئوالی است؟
روحانی ده ما این کتاب را در قم از دوستی گرفته، گفته که امام موسی صدر برایش آورده!
آقای حجتی خندید و گفت: ها بله، حالا ربطش را فهمیدم. البته گفتند که اقا قائل به ربط نبود! من که اطلاعی ندارم. کتاب را هم ندیده ام. تو طلبه هستی!؟ بله! دبیرستان هم می روم، کلاس نهم هستم. تشکر کردم. ناگاه اقای عباس کریمی رئیس اداره اوقاف اراک، رو به من کرد و گفت: شما می توانی متن عربی بخوانی؟
بله، البته با زحمت!
بسیار خوب من کتاب را دارم فردا برایت می آورم!
آورد! اولاد حارتنای آقای عباس کریمی، چاپ سال ۱۹۶۷ دارلآداب بیروت برای همیشه پیش من ماند! از زیر ابروان پرپشت و سپیدش نگاهم کرد و گفت: مطمئنم این کتاب به دردت می خورد. تقدیمیه ای با دست خطی بسیار زیبا و درخشان برایم نوشت: برای فرزندم!
حاج آخوند مرا مساله دار کرده بود! می بایست اولاد حارتنا را می خواندم. می توانستم بخوانم؟ خب سعی خودم را می کردم. بعد کتاب را با بوف کور مقایسه می کردم. بوف کور تقریبا سی سال قبل از اولاد حارتنا منتشر شده است. تعبیر حاج آخوند توی ذهنم ماند که طنز با هجو و هزل و هرزه نویسی متفاوت است. صادق هدایت در بوف کور کارش هجو و هرزه نویسی در مورد باور های دینی است. اما نجیب محفوظ با زبان طنز به نقد ادیان و پیامبران پرداخته است.
نکته حاج آخوند را برای آقای خزايی تعریف کردم. گفت: نگران مادرم هستم! مادرم خدای من است. به غیر از او به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم. اما خیلی دوست دارم حاج آخوند را ببینم. اصلا آمادگی فوت مادرم را ندارم.
نمی دانم می توانم بعد از او زنده باشم یا زنده بمانم. من تک فرزند هستم. پدرم پیش از تولد من فوت کرد. مادرم تمام عمرش از جوانی از نوزده سالگی تا به امروز، که من ۴۵ ساله شده ام و او ۶۴ ساله است، صرف من کرد. می دانی من ازدواج نکرده ام. نمی خواهم محبت هیچ کس دیگری در دلم جا باز کند. گفت اگر مناسب باشد همین جمعه به مهاجران برویم. قرار شد من هماهنگ کنم. دل که آئینه صافی ست غباری دارد! برقی از اشک در چشمان آقای خزائی درخشید.
رفتیم! عصر جمعه ۲۳ ابان رفتیم مهاجران. ماه رمضان هم بود! آقای خزائی به ماه رمضان توجه نداشت. البته بعدا گفت، زخم معده دارد و نمی تواند روزه بگیرد. آقای سهراب اخوان مدیر مدرسه مهاجران خانه حاج آخوند بود. آقای خزائی خیلی تحت تاثیر فضای اتاق مهمان و کتابخانه حاج آخوند قرار گرفته بود. رو به من کرد و کفت: بهشت رنگها! همین بود. رنگها در خانه حاج آخوند بیشتر از رنگ بودند. انگار رنگ سبز یشمی درخشنده پشتی های ترکمنی، موج بر می داشت. پشتی گویی تابلویی یا برکه ای از رنگ بود. دوست داشتی خواب نرم مخملین پشتی را با دست و بلکه با گونه ات لمس کنی!
بساط چای مثل همیشه برقرار بود. سوم رمضان بود. ما نزدیک به افطار رسیده بودیم. حاج آخوند گفت: من بساط چای و شام را آماده کرده ام تا اگر صحبتمان به صبح رسید، نگران نباشیم! فقط اجازه بدهید من نمازم را در مسجد بخوانم. تا شما با آقای اخوان گفتگو کنید، من بر می گردم. دوست داشتم با حاج آخوند به مسجد بروم. گفت: به مهمانان برس، مثل نماز جماعت ثواب دارد!
برای آقای خزائی و اخوان چای ریختم. بوی هل و گلاب قمصر، فضا را پر کرد. بشقاب سفال آبی کسمه های نازک کنجد زده را کنار دستشان گذاشتم. صدای اذان از مسجد ده بلند شد. صدای اوسّا ممد بود. بی قرار بودم .سر زانوانم را با پنجه می فشردم. کاش مسجد می رفتم. آقای اخوان گفت: خب سیّد تو هم برو مسجد نمازت را بخوان. من و آقای خزائی با کتاب های حاج آخوند سرگرم می شویم. سرم را تکان دادم. گفتم حاج اخوند سفارش کرد پیش شما بمانم. اگر اجازه بدهید همین گوشه اتاق نمازم را می خوانم. خواندم.
حاج آخوند آمد، دستمال بزرگی دستش بود. گفت، روزی شما از قم رسید. یدالله شوهر عمه سید، از قم برایمان انار آورده. انار ها بسیار درشت و قرمز تیره بود. با موج زنده قرمز سرخابی! بوی هل و کلاب قمصر
حاج اخوند نیم رشته ای از اسفند، با قلمتراش دسته صدفی جدا کرد. چشم اقای خزائی به تابلو اسفند بود که به دیوار کنار پنجره آویخته بود. حاج اخوند اسفند را با کف دست خرد کرد و روی اتش منقل پاشید. کف دست ها را ارام به هم زد. صدای ترقّ و تروقّ دانه های اسفند بلند شد. جرقه هایی که مثل ستاره های کوچک از میان آتش بر می جهید و برق می زد و خاموش می شد. بوی اسفند با بوی هل و گلاب قمصر و چای سبز آمیخته شده بود.
حاج آخوند گفت: موافق باشید. برویم بر سر سخن! از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است! من کتاب بوف کور را خواندم. از حسن تصادف، هفته پیش قم بودم و کتاب اولاد حارتنا نوشته نجیب محفوظ را خواندم. گمان نمی کنم شما کتاب را دیده باشید. همین ماه گذشته در بیروت چاپ شده است. به زبان عربی ست. مناسبت دارد بر همین زبان عربی هم تاکید کنم. دیدم هدایت با زبان عربی مخالف است بلکه کینه توزانه داوری می کند. به نظرم این زبان را نمی شناسد. اگر همین دوکتاب، اولاد حارتنا و بوف کور را فقط از حیث زبان با هم مقایسه کنیم. به قول بیهقی معلوم می شود که پهنای کار تا به کجاست؟ اصلا مگر می شود دشمن یک زبان بود!؟ مثلا اگر فردی با انگلستان دشمن است با زبان انگلیسی دشمنی کند؟ یا با یک نژاد دشمنی کند؟ یا با یک دین دشمنی کند؟ با مردم هم وطن خودش دشمنی کند و طبقات فقیر مردم را رجاله و پاچه ورمالیده بنامد؟ شما که با صادق هدایت آشنا هستید؟ دلیل دشمنی او با زبان عربی، با عرب ها، با اسلام، با مردم را از چه می دانید؟ قبلا برای من این پرسش مطرح بود که چرا خودش را در چهل و نه سالگی کشت؟ اکنون این پرسش مطرح است که چرا خودش را زودتر نکشت!؟
او در سال ۱۳۳۰ جسمش را با گاز خفه کرد. روحش پیش از آن خفه شده بود، شما چه نظری دارید؟
آقای خزائی گفت: هنرمندان شاخک های تیز هر دوره و زمانه هستند. آن ها دوران خود را روایت می کنند. صادق هدایت راوی روزگار تباهی و فساد و استبداد و ویرانی ست. راوی صادق است. دیده اید وقتی قرار است زلزله بیاید، اسب ها و سگ ها زودتر متوجه می شوند. با حس پنهانشان خطر را حس می کنند. پای بر زمین می کوبند. شیهه می کشند. از خانه و اصطبل به سمت صحراء می گریزند؛ شما هدایت را مثل کسی در نظر بگیرید که از ویرانی و تباهی می گریزد.
حاج آخوند، آرام و شمرده گفت: بسیار خوب! فرار از ویرانی به ویرانی!؟ فرار از زیر باران به زیر ناودان!؟ فرار از بیماری به
مرگ!؟ من اصلا نمی فهمم چرا باید راوی داستان در بخش اول، شراب زهر مار ناگ را در دهان دختر اثیری بچکاند یا بریزد!؟ مگر این دختر نماد زیبایی و نشان عشق نبود؟ مگر معنای زندگی اش نبود؟ مگر با چشم هایش عمری زندگی نکرده بود؟ پرسش دوم: چرا راوی بایست به جغد و بعد به پیرمرد خنزرپنزری استحاله پیدا کند؟
چرا راوی پیرمرد خنزر پنزری را نکشت!؟ یا حتا وقتی روحش کشته و نابود شده بود، چرا خودش را نکشت!؟ می دانید چرا!؟
حالا شما حرف بزنید تا من برایتان گل گاو زبان با لیموی عمانی بریزم. گل گاو زبان خوب جا افتاده بود. بنفش تیره بود. حاج آخوند در استکان ها، نبات زعفرانی و چند پر لیموی عمانی ریخت. رنگ بنفش تیره گل گاو زبان، انگار با حرکت قاشق همزن، می رقصید و دگرگون می شد؛ ارغوانی و آلبالویی بسیار خوشرنگ شده بود.
حاج آخوند زمزمه کرد. زمزمه و آواز او همیشه فضا را صمیمی و دلپذیر می کرد. به ویژه کسانی که تازه با او آشنا شده بودند. یا بار اولشان بود که به خانه حاج اخوند آمده بودند. حاج اخوند خواند:
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
آقای اخوان گفت: به نظرم هدایت همین است که در بوف کور خودش را معرفی کرده است. البته برخی می خواهند حساب هدایت را از راوی جدا کنند. تا حدودی درست است، اما دقیق و جامع نیست. اگر ما در مجموعه آثار هدایت راوی را با همین خصوصیات یافتیم. اگر در نامه های هدایت، همین مختصات را پیدا کردیم. می توانیم بگوئیم نزدیک ترین شخصیتی که هدایت آفریده و سایه خود اوست، همین راوی بوف کور است. هدایت راوی سقوط و ویرانی است. به همین خاطر جغد را به عنوان نماد و نام مهمترین کتابش انتخاب کرده است. او نمی توانست غیر از این باشد که بود. نمی توانست خود کشی نکند. او بار ها خودش را آرزوها و ارمانش را در قصه های کوتاه کشته بود. به تعبیر خودش تکه تکه شده بود. خود کشی هویت او بود. در « زنده به گور» نوشته است:
« نه کسی تصمیم خود کشی را نمی گیرد. خود کشی با بعضی هاست. در خمیره و در سرشت آن هاست. نمی توانند از دست اش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروائی دارد.»
حاج آخوند از آقای خزائی پرسید شما هم همین تفسیر را قبول دارید؟ یعنی سرنوشت هدایت، محتوم بود؟ در کف شیر نر خون خواره
بود.! آقای خزائی خندید و گفت، اتفاقا هدایت بار ها در نامه هایش به این بیت اشاره می کند، البته شیر نر را به خرس خر! تغییر داده است و تغییری دیگر که بماند! مگر شما به جبر باور ندارید؟ مگر ما اسیر سرنوشت نیستیم. مگر ما لعبتکان و فلک لعبت باز نیست!؟
حاج اخوند لبخند زد و گفت، به قول ارامنه حمریان، گاماس گاماس! یعنی اندک اندک، گام به گام!
به نظرم هدایت فرصت نیافته تا در باره هویت، به خوبی و دقت بیندیشد و تفاوت و فاصله منطقی هویت انسانی، هویت دینی و مذهبی و هویت قومی و ملی و یا حتا هویت طبقاتی را به درستی بشناسد، تعریف کند و از هم تمییز بدهد. طبیعتا این عدم شناخت به
خود او هم بر می گردد و زندگی بر او دشوار می شود، چنان که شد. افزون بر ان، درک روشنی هم از مقوله تقدیر نداشته است. ببینید، من الان توی مارون زندگی می کنم. زندگی ما مارونی ها به هم گره خورده است. ما همه نیازمند یکدیگریم. اگر من باور داشته باشم که همه مردم ده یا شهر رجاله و پاچه ورمالیده اند و پیرمرد خنزر پنزری، چگونه می توانم توی این خانه زندگی کنم؟ باید سر به صحرا بگذارم و فرار کنم. معنای این سخن این نیست که در مدینه فاضله زندگی می کنم. نه ما انسان ها، همه امتیاز ها و کاستی های خود را داریم. جامعه همین است. رگ رگ است این آب شیرین و آب شور!
باید با همین مردم زندگی کنیم. از غم ها و دردهایشان بکاهیم. زندگی را برایشان قابل تحمل کنیم. چراغ ایمان را در دل هایشان روشن و زنده و پر تلالو نگاهداریم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)