داستان های حاج آخوند، بوف کور (بخش پنجم)


ما بایست مردم را دوست بداریم! اگر نسبت به مردم و یا باورهای ایمانی و دینی آن ها با زبان تحقیر و اهانت و با دریغ و حسرت گاه مثل هدایت با زبان هرزه درایی سخن گفتیم، این شیوه سخن به خودمان باز می گردد. در باره خودمان هم همین گونه داوری می کنیم. انسان ها بوی شغلشان را می دهند! عطر فروش و گلفروش و کتابفروش و دارو فروش و آهنگر و مسگر و دبّاغ و کنّاس…می خواهم بگویم ما بوی اندیشه و باورمان را می دهیم! داوری های ما، عشق و نفرت هم بوی مخصوص به خود را دارد. جاذبه و دافعه انسان ها را از بوی آن ها می توان تمییز داد. می توان بوی سخن یا نوشته را استشمام کرد. بوی غزل حافظ، بوی رباعی خیام، بوی مثنوی، بوی قرآن.
هدایت نه مردم را دوست داشت و نه خودش را! مشکل از زاویه دید و مبانی اندیشه اوست. خشت نخست یا بنیاد شخصیت خود را کج نهاده بود. به ناگزیر بنای وجودی و ساختمان شخصیت او کج و معوج بالا رفت و سرانجام سقوط کرد! کشتی شخصیت و هنر او لنگر نداشت. نقطه عزیمت و نیز مقصد روشنی نداشت. نمی دانست از کدام سو بایست رفت. در کدام موقعیت بایست ایستاد. به صراحت این وضعیت تعلیق وجودی و هویتی خود را بیان کرده است.

از این رو به نظرم هدایت در این باره در تبیین هویت خویش ناکام مانده است. سنگ بنای هویت، و یا هویت ذاتی انسان، هویت انسانی است. البته ما که نظرگاه الهی داریم. این هویت را فطری و توحیدی می دانیم. هویتی که نسبت انسان را با خداوند، با خود، با انسان ها، با طبیعت و هستی تعریف می کند. هویت دینی و مذهبی وقتی با هویت انسانی هماهنگ و در یک منظومه قرار بگیرد، تبدیل به همان هویت ذاتی می شود. هویت های دیگر را می توانیم، هویت یا موقعیت طبیعی و یا تصادفی بنامیم. به عنوان مثال، همه ما در هویت انسانی مساوی هستیم. تفاوتی بین زن و مرد، مسلمان و مسیحی، فارس و کرد، ایرانی و عرب، سیاه و سپید نیست. هیچ کدام از این تفاوت ها ملاک و معیار سنجش هویت نیست.
هویت انسانی بنیاد و ساختار انسان است، هویت های دیگر شکل و شمایل او. هویت انسانی هویتی ذاتی و هویت های دیگر عرضی هستند. وقتی انسانی می تواند دین خود را تغییر دهد، نشانه این است که عنوان دینی او، ذاتی او نیست. این نکته شاید برای شما قابل تامل و توجه باشد. در قران مجید، خطاب های عمومی با مردم است. یا ایهاالناس! ما در قرآن خطاب ای عرب ها یا ای مسلمانان نداریم. خطاب دیگر ای ایمان آورندگان یا خداباوران است. خطابی که زرتشتی و صابئی و یهودی و مسیحی و مسلمان را در بر می گیرد.
صدرالمتالهین شیرازی در اسفار به تفکیک دو مقوله هویت ذاتی و طبیعی اشاره کرده است. اسفار دَم دست حاج آخوند بود. لای کتاب نشانه گذاشته بود.
بله، جلد پنج اسفار است. حاج آخوند کتاب اسفار را که کنار دستش گذاشته بود برداشت. صفحه نشانه را باز کرد و خواند: بله به صراحت هویت ذاتی را از هویت طبیعی تفکیک می کند. نکته مهمی که صدرالمتالّهین نوشته است این است که ما در فرصت زندگی، می بایست هویت ذاتی خودمان را بیابیم و پرورش دهیم، تا شاهد سعه وجودی خود باشیم. خودمان را بشناسیم. هویت ذاتی را با هویت طبیعی اشتباه نگیریم. دیده اید، برخی در تمام عمر دچار سوءتفاهم هستند! آن هویت و خودی که گمان می کردند، هویت حقیقی آنان بوده است، در آخر کار متوجه می شوند چنان نیست! گمان می کردند، در مشت آن ها، یک مروارید قیمتی ست. الماس دریای نور است. وقتی مشت خود را باز می کنند می بینند، خرمهره است. سفال شکسته رنگین است، یا هیچ نیست! عمری با صورتکی یا چند صورتک زندگی کرده است. نه با صورت حقیقی خویش. زاویه دید درست! ما باید حقیقت را بیابیم و وجود ما رنگ و روی حقیقت را بگیرد، پیدا کند. البته به قدر توانمان. معانی هستی در صورت ما بازتاب پیدا کند. حاج آخوند زمزمه کرد:
انما الکون معان
قائمات فی الصور
در زندگی چه کسی ست که دشواری و مصیبت و مرگ و شکست وجود ندارد!؟ حال که چنین است بایست در مصیبت ها و شکست ها غرق شد؟ نومید و مستاصل شد و سرانجام خود را کشت؟
این چه اکسیری ست که در نگاه مولوی ست. سروده است:
بدان گلزار بی پایان نظر کن
بدان خاری که پایت خست منگر
چو سرو و سنبله بالا نظر کن
بنفشه وار سوی پست منگر

چو در جویت روان شد آب حیوان
به خم و کوزه گر اشکست منگر!
ای کاش هدایت مثنوی را درست و دقیق خوانده بود. اگر خوانده بود خود را نمی کشت! کاش شاهنامه را درست و دقیق خوانده بود، اگر خوانده بود خود را نمی کشت! کاش حافظ را درست و دقیق خوانده بود، اگر خوانده بود خود را نمی کشت! ای کاش حتا خیام را درست و دقیق خوانده بود، اگر خوانده بود، مرگش مثل مرگ خیام خواستنی و ژرف و سبکبالانه و شاعرانه می بود. یا مثل مرگ مولوی در آن سکوت با شکوه! مثل آرام گرفتن دریا و طلوع خورشید گرم و معطر مرگ!
وقتی هنرمند، هویت ذاتی خود را یافت، به رغم همه دغدغه ها و تردید ها، پیر خردمند می افریند. پیر خردمند خیام!
حاج اخوند خواند:
ای پیر خردمند پگه تر بر خیز!
ببینید! الله اکبر از این همه لطف و ظرافت و ژررفا و اوج زبان، پگه تر!
اگر شما سحرخیز هم باشید، سحر خیزی ملکه تان شده باشد، پگه تر شما را بر سر شوق می آورد. به خودتان در گوش جانتان نهیب می زنید که های! زودتر برخیز! کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش!.
حاج آخوند با آواز خواند:
ای پیر خردمند پگه تر بر خیز
وآن کودک خاک بیز را بنگر تیز
پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز!
آقای خزائی! وقتی پگه تر بر می خیزید و خوشه های انگور یاقوتی را در موستان، در زیر شعله چراغ مهتاب نگاه می کنید! وقتی پگه تر بر می خیزید، داس به دست می گیرید و بازتاب و تابلو سپیده دم را در آینه طلای گندمزار می بینید! وقتی پگه تر بر می خیزید، از چشمه دوزاغه جرعه ای آب می نوشید. کنار چشمه به نماز می ایستید و صدای چشمه با صدای تلاوت آیات همنوا می شود، زندگی چه طراوت و زیبایی و شکوهی دارد!
حافظ صبح خیزی را با دولت قرآن پیوند زده است:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
دیدم در بعضی نسخه ها سعادت طلبی آمده بود. راهنمای حافظ، راهنما و نماد راه او که صبح خیزی و سلامت و سعادت طلبی با دولت قرآن و در پرتو قرآن به دست می آید، به سر منزل سیمرغ با راهنمایی مرغ سلیمان، هدهد راه می یابد، این کجا و بوف کوری که راوی را تا سرمنزل پیرمرد خنزر پنزری گمراه می کند کجا!؟ سرود سعادت بخش قرآنی از زبان حافظ کجا و موج تیره مرداب جسم و جان مفلوک نکبت زده پیرمرد خنزر پنزری کجا؟
دولت قرآن کجا و تلاوت قرآن از لای دهان بویناک با دندان های زرد افتاده کجا! در همین غزل می گوید:
من به سر منزل عنقا نه خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
عنقا و مرغ سلیمان کجا و بوف کور و خنزر پنزری کجا!؟
پیرمغان کجا و خنزر پنزری کجا؟

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود!
حاج اخوند گرم شده بود! تلالو اشک در چشمانش می درخشید. سکوت کرد…آقای خزائی سرش را بر آینه زانو نهاده بود. آقای اخوان با شوق به حاج اخوند نگاه می کرد. من!؟ در پیراهن خودم نمی گنجیدم!
وقتی هویت ذاتی را یافتیم. بی قراری ما هم از جنس زندگی می شود. بی قراری حافظ را ببینید:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
این بی قراری را با بی قراری راوی در بوف کور، مقایسه کنید! بی قراری راوی بوی مرگ و نومیدی و جنایت می دهد. بی قراری حافظ از جنس، حقیقتِ قرار است! سرود پیرمغان اوست. پیر گلرنگ اوست. از جنس شادی و زندگی ست!
برسیم به « پُر مایه دهقانِ پیر» فردوسیِ قدوسی، فردوسی خود مصداق تمام پیر دهقان در تاریخ و فرهنگ ماست.
چنین گفت داننده دهقان پیر
که دانش بود مرد را دستگیر
غم و شادمانی بباید کشید
ز هر شور و تلخی بباید چشید
در کنار شادمانی غم است، تلخی و شوری و شیرینی سکه های رایج جهانند و زندگی انسانی!
هنرمندانی که هویت ذاتی خود را گم نمی کنند، مثل خیام و فردوسی و مولوی و حافظ، پیر خردمند، پیردهقان، پیر الهی، پیر گلرنگ و پیرمغان می آفرینند. شما ببینید حافظ چه غوغایی، چه معرکه ای با افرینش پیر مغان و دیر مغان بر پا کرده است. وقتی هم که داغ ها و مصیبت ها و رنج های سنگین بر دلش آوار می شود، می سراید:
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
آن ها در هنر آفرینندگی خود. از مرگ و رنج، زندگی و امید و آینده آفریدند. نه این که زندگی را به مردگی و دریا را به مرداب دگرگون کنند. کتاب بینوایان ویکتور هوگو را آقای اخوان به من داد. شما ببینید، چه شوری از زندگی و امید و ایثار بر پا کرده است. زندگی در تمام کتاب جاری ست. کتاب مثل دریاست. کتاب را می توان با شوق بارها خواند! یا کتاب کوچک پیرمرد و دریا، همین گفتگوهای سانتیاگو، با مرغان دریایی، با دریا، خواب هایش…شما خواب بچه شیرها و تپه های سبز افریقا را مقایسه کنید با کابوس های راوی بوف کور. پیرمرد ماهیگیر را مقایسه کنید با پیرمرد خنزر پنزری!
شما ها مهمانان نجیبی هستید. من هم پر حرفی کردم. یادم رفت شام بخوریم!
شام کوکوی سبزی و سیب زمینی و کوکوی بادمجان بود. پیاله های ماست چکیده هم بود. کمک کردم. سفره را چیدیم. حاج آخوند در بشقاب مهمانان کوکو می چید. کناربشقاب سبزی می گذاشت. پارچ شربت انگور را در میان سفره گذاشت. نور چراغ توری که توی تاقچه بود، بر پارچ بلور بازتاب پیدا می کرد.
ما طلبه ها، اصطاحی داریم، اذا جاء الطعام بطل الکلام! راستی دقت کرده اید، در بوف کور اصلا ناهار و شامی نیست! هیچ! اصلا چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. در بخش نخست بوف کور، که در عالم مثال و خیال و رویا، بلکه واهمه و مالیخو لیا می گذرد، عموی راوی و دختر اثیری که به خانه راوی
می آیند و مهمان اویند، برایشان شراب آمیخته به زهر مار ناگ آماده است! عمو از این مهمانی و پیرایی می کریزد، اما پیاله ای از شراب مرگ در دهان دختر اثیری می ریزد. چیز دیگری ندارد. راوی می گوید: « در خانه چیزی به هم نمی رسد!» لابد منظور هدایت این است که اصلا چیزی یافت نمی شود. حتا شراب و تریاک هم پیدا نمی کند. دختر اثیری که به خانه اش می آید، همین مضمون و ماجرا تکرار می شود : « رفتم در پستوی اطاقم تا چیـزی بـرایش پیـدا کـنم… به فکرم رسـید کـه شـاید گرسـنه است، اگر چه میدانستم که هیچ چیز در خانه بـه هـم نمـیرسـد.»
این هم شد خانه!؟ که در آن چیزی به هم نمی رسد؟ در بخش دوم بوف کور که واقعی نما و مادی و این جهانی است و البته به زبان حال هم روایت می شود، دو تا کلوچه بالای رف است! راوی کلوچه ها را برای برادر لکاته می برد، اما برادر لکاته که کودک است با تردید به کلوچه ها نگاه می کند!؟ یعنی کلوچه ها خوردنی نبودند؟
بار دوم، راوی تشنه است. کوزه آبی بالای رف گذاشته است؟ چه کسی کوزه آب را بالای رف می گذارد؟ بیایید به تمام خانه های مارون و حُمریان برویم. اگر یک حانه پیدا کردید که کوزه را بالای رف بگذارند! شاید منظورش از کوزه آب ، کوزه شراب بوده، غیر از همان بغلی شراب آمیخته به زهر مار ناگ، که البته منطقی است بالای رف باشد. نکته این که راوی این کوزه را وقتی می خواهد جایش را محفوظ کند، می افتد و می شکند! پس آب هم ندارد.
سومین مرحله ، راوی سخت بیمار است. از نشانه ها پیداست که سل خونی دارد. دایه برایش آش می آورد، اما راوی می زند زیر کاسه آش! این ها تمام دارایی خوراکی در خانه راوی بود!
در خانه ما همه چیز پیدا می شود! شربت انگور، آب انگور با کوکو می خوریم. ببینید سکینه خانم چه شام دلپذیری برایمان آماده کرده است! کوکوی سیب زمینی مثل شعاع دمیدن خورشید ست! کوکوی سبزی که به رنگ دشت چماست! کوکوی بادمجان، دمدمه های غروب است!
سکینه خانم با قدح بلور سبز، پر از انار دانه شده آمد. به مهمانان سلام و خوشامد گفت. حاج آخوند قدح انار را گرفت و کنار سینی چای گذاشت.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)