داستان های حاج آخوند، بوف کور ( بخش ششم)


آقای خزائی گفت: اولین بار است که دیدم کسی از این زاویه دید به خوراکی و نوشیدنی در دو بخش بوف کور توجه کرده است! حاج آخوند خندید و گفت: شاید دلیلش این است که من خوش خوراکم! سکینه خانم و عصمت عروسم در آشپزی نقاشی می کنند و نیزعطر فروشی! به همین رنگ و روی کوکو ها، و عطرشان توجه کنید! نخست بایست چشمانم از رنگ غذا سیراب و مست شود! پارج شربت انگور را بالا گرفت. نور چراغ توری از توی تاقچه روی پارچ افتاده بود. ببینید! قدح بلور انار را بالا گرفت. شعاع نور بر دانه های انار که موج می زدند، افتاد! کاسه مسی پر از سیب قرمز و سبز و زرد را بالا گرفت. سیب ها هر کدام مثل آینه کوچکی نور را باز می تاباند.
حاج آخوند تکه ای از نان را به دست گرفت و بوسید! شما نمی دانید تا خوشه های گندم ببالد و مثل طلا بدرخشد و آرد شود و در دل تنور به تب و تاب بیفتد و نان بشود چه سیر شوق انگیزی را طی می کند!
آقای اخوان گفت: من با شما کاملا موافقم، مشکل هدایت دیدگاه طبقاتی او بود. طبقه سیاسی-نظامی منحط. این طبقه به مردم فرودست و فقیر همیشه از موضع بالا و تحقیر و توهین نگاه می کرد. علویه خانم هدایت شاهد گویایی برای همین دیدگاه است. مردم فقیر همه رجاله و ناسزاگو و اخلاقا فاسد و دزدند! زن ها و مردان داستان علویه خانم را ببینید.
به عبارت دیگر هدایت هویت طبقاتی دارد. منتها در روزگاری که این طبقه دچار زوال و اضمحلال است. رضا شاه القاب را ملغی اعلام کرده، دیگر پدر هدایت اعتضاد الملک نیست و مادرش زیور الملوک! فرزندان در این خاواده ها، ضعیف و سست عنصر بار می آمدند، هدایت توان تشکیل زندگی مستقل را ندارد. حتا تکیه کلام های او در زندگی روزمرّه بیشتر، تکیه کلام های زنانه است. نشانی از تربیت روران کودکی و نوجوانی او در جمع زنان خدمتکار خانه. مثلِ « مرده شور! » جالب است که هدایت در افسانه آفرینش همین تکیه کلام را از زبان حوا ذکر می کند! نمی تواند تا نزدیک به پنجاه سالگی از خانه پدری جدا شود. برغم این که می بیند مدام زیر چشم گماشته ها و کلفت و نوکر ها، زیر مراقبت است، حتی آجان توی کوچه از پنجره اتاق او چشم بر نمی دارد. برغم این که ضد فضای زندگی خانوادگی ست! در پاریس هم در سفر اخر، وقتی می بیند توان زندگی در پاریس را ندارد، مشکل اقامت دارد، به لحاظ حقوقی و اجازه اقامت و هم از لحاظ مادی و پرداخت هزینه هتل، ذست تنگ و درمانده می شود. خب! چرا به هند نرفتی؟
مگر در پروین دختر ساسان، چهره پرداز به پروین و پرویز توصیه نمی کند، حال که زندگی در ری ممکن نیست و مخاطره آمیز، به هند بگریزند! در واقع هدایت اراده و توان اعمال اراده ندارد. این بلا تکلیفی و رنج و تعلیق در بوف کور به روشنی تبیین شده است. شخصیتی که بر سر چارراه چکنم درمانده مانده است.
حاج آخوند گفت. بله این نکته مهم است که شخصیت راوی در بوف کور و شخصیت هدایت در زندگی شبیه به هم هستند. در واقع هدایت داستان بوف کور را مثل آینه ای در برابر خودش قرار داده و یا سایه اثیریِ خود را در آینه داستان دیده است. راوی خود را به موج حادثه و تقدیر سپرده است. این نکته می تواند به محور دوم بحث ما کمک کند. باور هدایت به تقدیر و یا گرفتاری او و راوی در سرپنجه تقدیر و یا بدفهمی و کژ فهمی هدایت از مقوله تقدیر در زندگی انسانی
شاید این نکته هم قابل توجه باشد. در بوف کور هر جا واژه اراده آمده است، به معنای عدم اراده است! بی اراده، بدون اراده، بلا اراده، هر سه تعبیر را هدایت از زبان راوی به کار برده است. واژه اراده را به کار برده اما با نفی، در یک مورد از پیشوند نفی استفاده نکرده است. که بعدا برایتان توضیح خواهم داد. در سیاق عبارت راوی دچار و گرفتار بی ارادگی و تسلیم است. حاج آخوند دفتر کاهی جلد کبودش را ورق زد. اینجا یادداشت کرده ام:
یکم: وقتی راوی داستان مضحک شغل خود، از نقاشی روی قلمدان روایت می کند؛ البته نمی دانم چرا این شغل از زاویه دید او مضحک است؟ به ویژه وقتی راوی می تواند دستاورد هنر خود را در هند به فروش برساند. به هر حال راوی در بیان وضعیت و موقعیت خود به هنگام نقاشی، می گوید: « دستم بدون اراده این تصویر را می کشید.»
راوی مجبور است که همیشه یک نقش بزند؟ چه کسی او را مجبور کرده است؟
دوم: راوی به جستجوی همان رویا یا تابلو دختر اثیری و درخت سرو و نیلوفر می پردازد و از خانه بیرون می زند. این جستجوی شبانه به روایت راوی: « من بی اراده پرسه می زدم.»
سوم: راوی به در خانه اش می رسد. هیکل سیاهپوشی، همان دختر اثیری کنار در ایستاده است. راوی می گوید: « ولی نمیدانم چرا بی اراده چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجه شد.»
چهارم: از دید راوی، وقتی دختر اثیری به خانه اش آمده است : « مثل این بود که بدون اراده آمده بود.» البته راوی دو جمله بعد تردیدش که با تعبیر « مثل این که» ، بیان شده بود برطرف می شود و در باره آمدن دختر اثیری می گوید: « او بدون اراده مانند یک نفر خوابگرد آمده بود.» تعبیر خوابگرد، به اندازه کافی مسلوب الاختیار بودن دختر اثیری را نشان می دهد.
پنجم: وقتی راوی چمدان کهنه حاوی جسد تکه تکه شده دختر اثیری را در گوری دفن می کند. می گوید: « بی فکر و بی اراده در تاریکی غلیظ متراکم آهسته راه می رفتم و نمی دانستم که به کجا خواهم رسید.»
در این عبارت سیطره تقدیر و جبر محتوم، روشن تر از موارد سابق روایت شده است.
در این پنج موردی که هدایت از واژه اراده در بخش نخست بوف کور استفاده کرده است. در تمام موارد، در واقع مرادش بی اراده و رفتاری تقدیر گرایانه، ناخواسته و بی اختیار بوده است. سایه سنگین ، نابود کننده تقدیر بر سر راوی و دختر اثیری ست.
در بخش دوم، شیوه سلوک راوی در دنیای رجاله ها! این نمونه ها را یادداشت کرده ام. شماره ها را با توجه به موارد پنجگانه پیشین ادامه می دهیم.
ششم: راوی خواب می بیند و البته در خواب احساس می کند که
« گویا اراده من در آن ها موثّر نبود. »
هفتم: راوی نا آرام و بلکه دچار سرسام است، از خانه بیرون می زند، « بی اراده به راه افتادم. همه جا ساکت و آرام بود. من می رفتم ولی اطراف خودم را نمی دیدم. یک قوه ای که به اراده من نبود، مرا وادار به رفتن می کرد. »
هشتم: راوی احساس می کند که شکل پیرمرد قاری و شکل قصاب،
لکاته، همه در واقع شکل خود او و صورتک های او بوده اند. از خود می پرسد : « آیا خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجهول، در اثر وسواس ها، جماع ها و نا امیدی های موروثی درست نشده بود؟ و من که نگاهبان این بار موروثی بودم، به وسیله یک حس جنون آمیز و خنده آور، بلا اراده فکرم متوجه نبود که این حالات را در قیافه ام نگهدارد؟ »
البته این جمله آخر هدایت، از همان جمله هاست که گفته اند، المعنی فی بطن الشاعر، به هر حال از تعبیر بلا اراده استفاده کرده است.
نهم: فقط یک بار در بوف کور از اراده بدون پیشوند نفی « بی » و
« بدون» و « بلا‌» استفاده شده است. آن هم اراده تمسخر آمیز! راوی می گوید: « در حالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آمیز من روی صورتم حک کرده بود، علامت خودش را سخت تر و عمیق تر باقی نمی گذاشت؟ » پیداست در این عبارت هم تعقید غیر ضروری وجود دارد. تعقید اگر نشانه ژرفای مطلب و لایه های زیرین باشد
پذیرفتنی ست، اما اگر نشانه ناتوانی نویسنده در بیان مفهوم و موضوع، امر دیگری ست.
موارد نُه گانه ای که اشاره کردم. نشان می دهد، راوی در رودخانه نیرومند تقدیر موافق یا مطابق جریان آب شنا می کرده است. او نمی تواند به گونه ای اعمال اراده کند، که خلاف جریان آب شنا کند. یا حتا در کناره رودخانه بایستد و موقعیت خود را بسنجد. غیر از تسلیم و رضا چاره ای ندارد. حال در کف شیر نر است یا خرس خر!
چرا راوی تقدیر گراست؟ چرا ناصر خسرو هزار سال پیش از هدایت، سروده است:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد خیره سری را
تو خود چون کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
به واژه نیلوفر هم دقت کنید، که در تمام بوف کور به عنوان یک نماد جریان دارد. دیگر بحث به درازا می کشد اگر بخواهم در باره نیلوفر و سرو و جوی آب یا نهر آب، صحبت کنیم.
راوی از همان آغاز در برابر دشواری ها و زخم های زندگی تسلیم می شود. آرامش خود را در شراب و تریاک می بیند و می داند. بسیار خوب، یعنی تسلیم مصیبت و دشواری و ناهمواری شدن. صخره ای بر سر راه زندگی ست، خود را با صورت به صخره کوباندن! به بغلی شراب زهر دندان مار ناگ دلخوش بودن، معشوقه ازلی و اثیری خود را کشتن!
چرا راوی تقدیر گراست؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)