داستان های حاج آخوند، بوف کور ( بخش هفتم)

تقديرگرا دو مشخصه بسیار مهم دارد. یکم درک روشنی از مقوله تقدیر به معنای دقیق و درست کلمه یا مقوله ندارد. دوم: از بُعد شخصیتی زبون و تصمیم پذیر ست، نه توانا و تصمیم گیرنده. از این رو در ذهن و زندگی او شاهد، ضعف ادراک و بی عملی، بی ارادگی و رکود و به اصطلاحِ هدایت « خمودت » هستیم! شاید حافظ که تقابلی بین جدّ و جهد و حواله به تقدیر، تصویر کرده است به همین نکته توجه داشته است:
قومی به جدّ و جهد گرفتند وصل دوست
قوم دگر حواله به تقدیر می کنند!
آیا تقدیر راوی این بود که زن اثیری و لکاته را بکُشد و تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری بشود؟ مولوی بلخی در یکی از غزل های دیوان شمس، چکونگی گسستن زنجیره تقدیر و از دام فلک پیر دوتایی، همان پیرمرد خنزر پنزری نیمچه خدایِ بوف کور، رها شدن را تبیین کرده است:
 
دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
از این بند و از این دام زبون گیر بجستم
فلک پیر دوتایی پر از سحر و دغایی
به اقبال جوان تو از این پیر بجستم
شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم
و زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم
من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفم
ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم
ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند
ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم
برون پوست درون دانه بود میوه گرفتار
از آن پوست وزان دانه چو انجیر بجستم
گفت، صد سال می توان سخن از زلف یار گفت! دست کم ماهی می توان از این غزل شبانه تا سپیده دم سخن گفت!
می خواهم بگویم، بوفِ کور میوه درخت بارور و تنومند فرهنگ ایرانی نیست! اسلام که بماند! هدایت در باره اسلام و مسلمانان و سنت های اسلامی به دلیل بی اطلاعی و یا جهالت ، زبانش زبان هرزه نویسی ست. ببینید در همین بوف کور وقتی از اذان و قرآن و نماز و دعا و هاله نور دور سر پیامبران، که البته سنت مسیحی ست، چگونه سخن میگوید.
مشکل هدایت این است، که اسلام و قرآن و زبان عربی را نمی شناسد. خرافات را مساوی مبانی باور های ایمانی دینی و مذهبی تلقی می کند.
به همین خاطر راوی و هدایت در وضعیت تعلیق باقی می مانند. آن ایران آرمانی و اسطوره ای که هدایت برای خود ساخته است و با واقعیت تفاوت زیادی دارد. به عنوان مثال هدایت، ایران ساسانی را ایران آرمانی خود می داند. اگر مخزن الاسرار نظامی را خوانده بود، می دید از نماد ایران ساسانی، یعنی انوشیروان، نظامی گنجوی چه پادشاه ستمگری را تصویر کرده است. که در یک کلام:
دست به سر بر زد و لختی گریست
حاصل بی داد به جز گریه چیست؟
اگر شاهنامه را خوانده بود و تقابل انوشیروان با بزرگمهر را، شکنجه بزرگمهر توسط ماموران انوشیروان را خوانده بود، دیگر ایران ساسانی برایش اسطوره و آرمان نمی شد.
فرض کنیم، آرمان بود! بسیار خوب، چنان آرمانی که دیگر در دسترس نیست. در افق محال آرزوست!از این رو راوی آرمانش که در گذشته باستانی است ویران شده است. وضع موجود را هم نمی پذیرد، بلکه با خشم و کینه به وضع موجود می تازد. مردم را رجاله می خواند. در خانه اش که به تنگی و خفقان قبر است، مردگی می کند و وامانده و درمانده است. بیماری سل دارد. دختر اثیری معشوقه آرمانی را کشته است و هم زن لکاته را، نه آینده ای و نه آرمانی…نگران آمدن گزمه ها و داروغه است. پیرمرد خنزر پنزری می شود. نه پیر خردمند ابن سینا در حیّ بن یقظان، زنده بیدار، که تازگی و شور جوانانه دارد و شکوه پیران! نه پیرمغان و پیر گلرنگ حافظ. نه پیرخردمند خیام. نه پیر پرمایه دهقان توس فردوسی! نه پیردردآشام سعدی! نه خضر راه که در هر قدمش سبزه می دمد!
ابن سینا که در تاریخ اندیشه و فلسفه و عرفان و هنر فضل تقدم دارد، در حی بن یقظان پیری را آفریده است. رساله او را بدیع الزمان فروزانفر منتشر کرده است. متن ترجمه فارسی رساله فاخر و کهن است.
« پیری از دور پدید آمد زیبا و فره مند و سال خورده، روزگار دراز بر او بر آمده، و وی را تازگی برنا آن بود که هیچ استخوان او سست نشده و هیچ اندامش تباه نبود . بر وی از پیری هیچ نشانی نبود، جز شکوه پیران!»
انصاف دهیم هزار سال پیش از هدایت، ابن سینا چنین داستان و چنین شخصیتی آفریده که کانون جوشش زندگی است. آن وقت هدایت پیرمرد خنزر پنزری را که سرنوشت محتوم راوی است؛ آفریده است. کسی که تابلو تباهی و نکبت و نفرت است!
پیرخردمند ابن سینا به ما « پنجره پرواز روح سمتِ مشرق جان » را نشان می دهد، قربت مشرق نورانی! پیرمرد خنزر پنزری، ما را به سوی « غربتِ غربِ ظلمانی » می کشاند. با داستان ابن سینا صعود می کنیم و با روایت راوی بوف کور سقوط! بوف کور در لحظه و نقطه سقوط و زوال و اضمحلال تمام می شود، راوی می گوید:
« من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم.»
پیر خرد ناب ابن سینا! در مقام و منزلت پرواز و سفر داستان را تمام می کند! نقطه پایان داستان نقطه آغاز و پرواز و سفر و سیاحت در عالم معناست. سیاحت از عالم ناسوت و طبیعت به عالم ملکوت. پیرخردمند ابن سینا به راوی می گوید:
« اگر خواهی که با من بیایی، سپس من بیا!»
این دعوت کجا و سقوط راوی بوف کور در طبیعت عفونت زده خنزرپنزری کجا؟ حتا این دعوت پیر خرد ابن سینا کجا و سرود خداحافظی وجداییِ هذا فراق بینی و بینک خضر با موسی کجا!؟
بی جهت نیست که سهروردی از این داستان زنده بیدار ابن سینا، سر مست شده و تمام شور و آگاهی خود را در داستان غربت غربیّه، تصویر کرده است. از همان نقطه « انجام آغاز» ابن سینا او داستان خود را آغاز کرده است.
آقای خزائی که با دقت و چهره باز به سخنان حاج اخوند گوش می داد، گفت: شما هیچ نکته مثبت یا روشنی در بوف کور ندیدید!؟ دندان های سپید ندارد!؟
حاج آخوند لبخند زد و گفت: اول اجازه بدهید برایتان شربت انگور بریزم! با قاشق بلند چوبی، که روی دسته اش اسلیمی هایی برنگ سبز سیر و خطائی کوچکی به رنگ ارغوانی در داخل گودی قاشق بود، شربت را هم زد. تراشه های انگور که ته نشین شیده بود، بالا آمد، به رقص آمدند و مثل ماهی های ریز دور خود چرخ می زدند. حاج آخوند گفت:
ببینید اگر من به جای شربت انگور با بغلی شراب آمیخته به زهر دندان مارِ ناگ از شما پذیرایی می کردم، چه می شد!؟ زندگی تمام می شد.
در تمثیلی که اقای خزائی اشاره کرد، یعنی مواجهه مسیح علیه السلام و حواریون با سگ بیمارِ گَر، بله درست است همه از عیب گفتند و مسیح به دندان های سپید نگاه کرد. مشکل ما در بوف کور، دندان های زرد افتاده پیرمرد خنزرپنزری ست! که از لای دندان هایش ایات عربی می خواند! کاش بوف کور دندان های سپیدی داشت! نه دندان های زرد کرم خورده ای که جایش روی لپ و بازوی لکاته مانده است.
جدای از این نکته که البته کم و بیش شکل شوخی هم داشت. بوف کور یک امتیاز استثنائی دارد. به ما ویرانه آکنده از مصیبت و نکبت را نشان می دهد، که نفسمان تنگ می شود. یا بایست ما هم مثل راوی از بغلی شراب زهرآگین جرعه ای بنوشیم و خود را بکشیم، بدون این که بیندیشیم به قول فردوسی: از این خویشتن کشتن اکنون چه سود؟
و یا این که از خود بپرسیم، زندگی کجاست؟ کجا می توان نفسی تازه کرد؟ به کجا می توان گریخت؟ جایی که به جای آوای شوم بوف، صدای کبوتر آسمانی ابن سینا، « ورقاء » به گوش برسد. حاج آخوند مکث کرد…ببینید ما از ورقاء ابن سینا بعد از هزار سال به بوف کور هدایت رسیدیم. می دانید، همان رساله تاثیر گذار و تاریخی، از حیث اندیشه و هنر و ایجاز، رساله حیّ بن یقظان، زنده بیدار را ابن سینا وقتی در زندان بود نوشته است. در زندان مزلقان، یکی از روستاهای همدان بود. البته برخی مزلقان یا مزدقان را فردجان ضبط کرده اند. اهمیتی ندارد. در این روستا قلعه ای بود، که ابن سینا را در آن زندانی کرده بودند. نزدیک فراهان خودمان بوده است.
ببینید توی زندان، چه شعله ای از امید و شور و زندگی بر پا کرده است! راوی که دختر اثیری و لکاته را کشت و زندان هم که نرفت!
بگذریم! ما برای این که قدر آب را بدانیم، بایست تشنه باشیم. برای اینکه قدر سلامتی و شادابی را بدانیم، بایست طعم بیماری را چشیده باشیم. برای این که قدر آبادانی را بدانیم، بایست مدتی در ویرانه سر کرده باشیم. برای این که حقیت ایمان و توحید را بدانیم. می بایست، ژرفای کفر را درک کرده باشیم. برای این که روشنایی را بشناسیم،
می بایست در ظلمات بعضها فوق بعض غرق شده باشیم. بوف کور چنین خاصیتی دارد!
وقتی کتاب را می خوانیم، از خود می پرسیم، بسیار خوب، اکنون چه بایست کرد؟ کجا باید رفت؟ باید دل به مرگ و ویرانی سپرد و یا زندگی را انتخاب کرد؟ بایست با راوی همراه شد، یا از راوی عبرت گرفت و پیرمرد خنزر پنزری نشد!
برای من که بوف کور را هفت بار خواندم! این نتیجه را به همراه داشت، که قدر زندگی را بیشتر بدانم. نگذارم امواج سیاهی و اندوه ویرانم کند. چراغ امید را همیشه روشن نگاهدارم. مردم را دوست بدارم، با همه نارسایی ها و اشکالاتی که دارند. مگر من بی عیب و ایرادم!؟
سقوط کار آسانی است. شما در یک لحظه و در چشم بهمزدنی می توانید از بالای درّه یا صخره خودتان را به پائین پرتاب کنید، صعود البته دشوار است. برای هر گام بایست نفس تازه کرد. حرکت کرد، به قله نگاه کرد. بوف کور، آینه دقّ است! این آینه را بایست به کناری نهاد و در آینه چشمه جوشش زندگی را نگاه کرد. به جای پیرمرد خنزر پنزری، پیرخردمند ابن سینا، دهقان فردوسی، پیر درداشام سعدی، پیر گلرنگ و پیر مغان حافظ را انتخاب کنیم. زندگی خواه باشیم. دَم را غنیمت بشماریم. از شادی سرشار شویم…
حاج آخوند از پنجره به بیرون نگاه کرد. تبسم کرد، تا دمیدن سپیده و اذان صبح چیزی نمانده است. خواند:
صبحست ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه سر ما پر شراب کن
حاج آخوند، غزل حافظ را زمزمه می کرد. گفت، دوستان بیائیم به جای بوف کور به جستجوی سیمرغ برویم! به نفطه التقاء کوه قاف و طور سینا، سیمرغ و جبرئیل! بوف کور می خواهد بین ایران و اسلام تفکیک قائل شود. ایمان را تخریب می کند، تا خنزر پنزری نیمچه خدا شود!این معادله از آغاز به قول کتاب مقدس باطلِ اباطیل است!
اجازه بدهید من بروم! شما هم استراحت کنید.
می دانستم حاج آخوند برای نماز شب اماده می شود.
آقای خزائی دستم را فشرد و گفت، امشب شبی بود! بروم حی بن یقظان ابن سینا را بخوانم! نام آن کبوتر آسمانی چه بود؟
- ورقاء
انگار نه انگار که آن شب درست پنجاه سال پیش بود!
آقای خزائی در دریای مازندران در ساحلی دور و متروک نزدیک تنکابن، تنها هنگام غروب از خانه بیرون رفته بود. برنگشته بود. در روز سیزده فروردین سال ۵۳ جسدش را پیدا کرده بودند.
با کت و شلوار و یقه محکم کراوات ابریشمی سیاه با همان کت شطرنجی بنفش- زنگاری او را یافته بودند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)