داستان های حاج آخوند، آشیانه سینه سرخا!


توفان مهیبی آمد! صدای شکستن درختان، شکستن شیشه ها، به هم خوردن در و پنجره ها، توی ده پیچیده بود. هفته اول مرداد ماه سال ۴۳ بود. درخت گلابی بزرگی با شاخه های بلند، کنار مدرسه و لب نهر نایه بود. درخت از مهتابی خانه ما پیدا بود. درخت را آقاسید شاهنامه خوان کاشته بود. موقع رسیدن گلابی ها، بچه ها به خصوص محمد علی پسر کبرا خانم خوش نشین، مثل مار، نرم و روان از درخت بالا می رفت و برای ما گلابی می چید و می انداخت. توفان دو شاخه بلند درخت گلابی راشکسته بود.
در یکی از شاخه ها، لا به لای برگ های سبز که برخی زرد و ارغوانی شده بود؛ آشیانه سینه سرخ بود، چند تخم به رنگ آبی روشن، زنگاری توی آشیانه بود. آشیانه، از تکه های نازک چوب و گِل ساخته شده بود. تکه های چوب با ملاط گِل پیوند خورده بود. آشیانه به اندازه یک قدح بود. شبیه لانه گنجشک ها نبود.
خوشبختانه تخم ها نشکسته بود. محمد علی گفت:
حالا سینه سرخ که بخواهد به آشیانه اش بیاید، چطور آشیانه را پیدا می کند؟ من می توانم آشیانه را ببرم بالای درخت روی شاخه دیگری بگذارم. با بند آشیانه را به شاخه می بندم که نیفتد.
گفتم اگر دوباره توفان بیاید؟ محمد علی چیزی نگفت، حاج آخوند رسید. سوار اسبش بود، سمت حُمریان می رفت. دید آشیانه سینه سرخ توی بغل محمد علی است. لبخند زد. محمد علی گفت:
آشیانه را ببرم بالای شاخه بگذارم؟ حاج آخوند گفت: جای امن تری باید برایش پیدا کنیم. سینه سرخا می توانند آشیانه شان را پیدا کنند. نگاهی به سمت خانه ما انداخت. درخت سیب خانه آسید علی آقا مناسب تر است. درخت گوشه حیاط است و در پناه. آشیانه را محمد علی در محل جدا شدن دو شاخه درخت سیب که مثل عدد هفت شده بود، درست در زاویه حادّه قرار داد. از مهتابی که نگاه
می کردم. رنگ زنگاری تخم سینه سرخ زیر شعاع آفتاب نیمروز برق می زد. همه ما منتظر بودیم که سینه سرخ بیاید، آشیانه اش را پیدا کند و روی تخم ها بخوابد. تخم ها را گرم کند. تا جوجه ها بتوانند از تخم بیرون بیایند. دو سه روزی گذشت، نشانی از سینه سرخ نبود. بچه ها گفتند سینه سرخی به طرف درخت گلابی کنار نایه، که شاخه اش شکسته بود آمده، چند بار چرخ زده، جیک جیک کرده و رفته است.
حاج آخوند به خانه ما آمد.
سیّد سینه سرخ هنوز نیامده!؟
- نه! ما هم منتظریم. روی پله می نشینیم و به آسمان، به سمت تپه نگاه می کنیم، تا بیاید.
حاج آخوند خندید و گفت. حتما خواهد آمد. منتها خوب است من تخم ها را توی دستم گرم کنم. محمد علی می خواهی تو گرم کنی؟ برو کنار آشیانه، با مراقبت تخم ها را توی دستت بگیر تا هزار آهسته بشمار! به شاخه درخت تکیه بده، مراقب باش!
محمد علی جلدی، از درخت بالا رفت. به یک شاخه تکیه داد. و پایش را روی شاخه دیگر قرار داد. خم شد و یکی یکی تخم ها ی آبی زنگاری سینه سرخ را برداشت. سه تخم بود، کف دست چپ گذاشت. کف دست راست را آرام روی تخم ها گذاشت.. هر دو شستش به هم گره خورده بودند. چهار انگشت دست چپ، پشت دست راستش بود. شروع کرد شمردن! به پنجاه که رسید، گفت من تخم سینه سرخ را نگاه می دارم تو بشمار! من از پنجاه به بعد شمردم!
محمد علی می خواست، تخم ها را توی آشیانه بگذارد، که صدای جیک جیک سینه سرخی بلند شد. سرخی سینه اش، زیر نور آفتاب برق می زد. صدای جیک های منقطع و پشت سرهم. حاج آخوند، دستش را سایبان چشمش کرده بود. گفت، محمد علی بیا پائین! آمد. حاج آخوند و محمد علی آمدند توی مهتابی جلو اتاق هشت دری. فاصله ما تا آشیانه دومتری بیشتر نبود. سینه سرخ لبه آشیانه نشست. روی آشیانه چتر زد. بال های خاکستری پررنگ و کمرنگش باز و جمع شد. پائین بال ها مثل دامن چین پلیسه بود، نیمه بالا مثل جلیقه ای مخملی بود که لبه چین ها را می پوشانید. حاج آخوند گفت: این سینه سرخ و جوجه هاش برای همیشه اینجا می مانند. همینطور شد!
من هر روز از گوشه مهتابی به آشیانه نگاه میکردم. جوجه ها از تخم بیرون آمدند. اواخر مرداد بود. تن نازک و صورتی جوجه ها با کرک های تنک پوشیده شده بود. برق می زد. سرشان بزرگ و گردنشان باریک بود. آن قدر باریک که نگران بودم مبادا کنده شود. وقتی سینه سرخ می آمد، برای جوجه ها غذا می آورد. کرم های قهوه ای یا سفید کوچک به منقارش بود. انگار تمام وجودجوجه ها دهانشان بود. دهانشان را باز می کردند. مثل گل لاله منتها زردرنگ بود. سینه سرخ کرم را توی دهان جوجه ها می گذاشت. مدتی آن ها را زیر پر و بال می گرفت. مراقب بودیم که مبادا گربه از مهتابی به آشیانه جست بزند. اتفاقی نیفتاد. دو هفته بعد، جوجه ها پرواز کردند. به آشیانه باز می گشتند. روی شاخه درخت سیب که هنوز سیب داشت، می نشستند، سینه شان مثل سیب سرخ بود.
مدرسه باز شد. به خانه آمدم. پدر بزرگم پایش درد می کرد و مدتی بود، مسجد نمی رفت . نمازش را نشسته می خواند. سینه سرخی گوشه سجاده اش نشسته بود! چشمان سیاه براق سینه سرخ، به هر سو نگاه می کرد. پدر بزرگم، دعا می خواند. سینه سرخا جزو خانواده ما شده بودند!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)