داستان های حاج آخوند، زندگی پروازست!


کتاب زنده بیدار را از حاج آخوند به امانت گرفتم. ایشان کتاب بوف کور مرا پس داد. از من پرسید تو اگر تشنه باشی. ترجیح می دهی در یک جام مینای مرصعِ جواهر نشان زهر بنوشی، یا از یک کاسه سفالین لب پریده بی رنگ و رو، جرعه ای آب خنک !؟
گفتم: حتما جرعه ای آب! آبِ خنک!
کتاب ها و بلکه اشخاص همین طورند، برخی ظاهرشان خیلی زیبا و با شکوه است، اما درونشان، ویران است. این بیت مولوی یادت هست:
از برون چون گور کافر پر حلل! مکث کرد، بقیه بیت را نخواند. تو بخوان! خواندم: وز درون قهر خدا عز و جلّ
بله ما باید خیلی مراقب باشیم که صورت پرست نشویم. پیامبر ما از زنان زیبایی که اصیل نیستند، همانند گل های رُسته بر توده های زباله یاد کرده است، خضراء الدمن! مسعود سعد سلمان سروده است:
ناشنیدستی که پیغمبر چه گفت
من شنیدستم ز من باید شنید
قال ایّاکم و خَضراء الدمن
دور از آن پاکی که اصل آن پلید
ما فرصت محدود عمرمان را نبایست صرف صورت گرایی کنیم. مست قدح های صورت شویم!
همان طور که جسم ما، تن ما در دنیا زندگی می کند. روح نیز دنیایی مخصوص به خود دارد. در کدام دنیا زندگی می کنیم!؟ در کدام دنیا می خواهیم، اگر جوانیم یا مثل تو نوجوان، به پیری برسیم. کدام پیری؟ پیرمرد خنزر پنزری هدایت یا پیر دهقان فردوسی؟ پیر خردمند خیام؟ پیر زنده بیدار ابن سینا؟ پیر عقل و پیر عشق مولوی! پیر دردآشام سعدی!
آن چه بیند آن جوان در آینه
پیر اندر خشت می بیند همه
پیرِ عشق تست نه ریش سپید
دستگیر صد هزاران نا امید
ببین جوان! پیرعشق، سرود امید می خواند. آینده را می بیند. پیر مغان حافظ، شعله شور خرد ناب و گوهر زندگی ست… در این دنیا ها زندگی کن. بوف کور، دنیایی آفریده که باید از آن گریخت! نومیدی و دلمردگی و نکبت و عفونت شد زندگی!؟ من اگر به جای راوی بودم و یا هدایت! پیرمرد خنزر پنزری را می کشتم. گلدان راغه را زیر باران می گرفتم و می شستم. بغلی شراب به زهر آمیخته را می شکستم. پنجره های خانه را باز می کردم. بر هر چه نومیدی و نکبت است می شوریدم تا شنونده روایت زندگی من، از جای برخیزد و زندگی از سر بگیرد…میل پرواز در او بیدار شود.
تو در آینده اگر نویسنده شدی! از زندگی و شور و امید و خرد بنویس! پیرمرد خنزر پنزری را بکُش!
زندگی یک سفر است نه سقوط توی چاهک! وقتی قرار است توی چاه سقوط کنی، چه سود که دیواره های چاه طلا و الماس باشد یا نقره و بلور!
ابن سینا در زنده بیدار، دست ما را می گیرد تا به آستانه پرواز برسیم. زنده باشیم و بیدار! نه مرده و یا نیم مرده و خوابآلود و سیاه مست یا افیون زده!
متن زنده بیدار کوتاه است. فردا بعد از ظهر بیا خانه ما، تا با هم بخوانیم. اقای اخوان هم از من خواسته است. ساعت چهار بعد از ظهر می آید. کاش آقای خزائی هم بود. حجب و حیا و مظلومیتی در چهره و چشمانش بود، که از یاد نمی رود. سلامش برسان.
ساعت چهار بعد از ظهر به خانه حاج آخوند رفتم. آقای اخوان هنوز نیامده بود. کتاب زنده بیدار کنار دست حاج آخوند بود. اشارات و تنبیهات ابن سینا هم بود. آقای اخوان آمد. گفت، برایش مهمان ناخوانده رسیده است! پسر عمه اش هست که از خوانسار آمده، تازه از زندان آزاد شده است. مهندس شرکت نفت بوده، اخراجش کرده اند. حاج آخوند گفت، ایشان هم مهمان ما هستند. اگر دوست داشته باشند. بحث ما را بپسندند، خوب است دعوت کنید، بیایند. خانه ما که دعوت نمی خواهد، خانه شماست! به قول حافظ: ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست!
آقای امامی آمد! میان سال بود، با موهای جو گندمی تُنُک، سبیل بلند که لب بالایش را کاملا پوشانده بود. حاج آخوند برایش چای ریخت. گفت: مدتی پیش با دوستان و دبیر ادبیات دبیرستان سیّد، در باره بوف کور صادق هدایت صحبت کردیم، سخنمان به رساله حی بن یقظان ابن سینا کشیده شد. امروز قرار است در باره این رساله صحبت کنیم. آقای امامی کتاب زنده بیدار، ترجمه فروزانفر را خوانده بود. مهمتر از آن، آقای امامی توضیح داد که در تابستان سال ۴۲ در زندان قصر، با آیت الله سید عزالدین زنجانی و آیت الله مرتضی مطهری آشنا شده است. گفت، در باره رساله زنده بیدار که نسخه ای از آن در کتابخانه زندان بوده، یا برای یکی از زندانیان آورده بودند. صحبت شده است. گفت: داستان دقوقی مثنوی هم به عنوان شاهدی بر این رساله مطرح شد. حاج آخوند به فکر فرو رفت. گفت: یادتان است چگونه از داستان دقوقی صحبت شد؟ چه ارتباطی دارد؟
بله، آیت الله زنجانی گفت، سفر دقوقی سفر روحانی و معنوی بود. این بیت مثنوی را خواند:
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
من این بیت را با دم قاشق بر دیوار زندان نوشتم!
حاج آخوند بیت را با تانّی و شمرده تکرار کرد. گفت بله، سفر به ولایت معانی تعبیر بسیار مناسبی برای چنین سفری است. او هم مثل آقای اخوان بوف کور را داستانی منحط می دانست که بایست از آن گذشت!
حاج آخوند گفت: البته بایست خواند، حرف هدایت را فهمید و در بوف کور متوقف نشد.
رساله ابن سینا، رساله زندگی ست. رساله ای که ابن سینا آن را در زندان نوشته است. این رساله محصول سال های اواخر عمر ابن سیناست. زمانی که او به حکمت مشرقیه گرایش یافته بود. در مرحله نظریه پردازی حکمت مشرقیه بود.
گویی ابن سینا می خواهد در این رساله به این پرسش مقدر، که همه ما با آن روبرو می شویم، پاسخ گوید؛ زندگی سفر و پرواز است یا سفری که پرواز است. شاید بتوان زندگی را در سه محور معنا کرد.
یکم: کسانی که در زندگی، به نفس اماره خود، به نیروی خشم و شهوت مجال بروز و ظهور و سیطره بر روح خود می دهند. اینان سفرشان، سفر در تاریکی و چاه است؛ انحطاط است.
دوم: کسانی که نگاهشان به افق های نزدیک است. افقی حرکت و سفر می کنند. زندگی این جهانی، شادی این جهانی برایشان اصالت دارد. دیگران را هم دوست دارند. خوش نیت هم هستند. اما محور و اصالت برایشان خوشباشی در همین جهان است، پایشان از زمین برکنده نمی شود. سفرشان در سطح است.
سوم: کسانی که به افق های دور دست نظر می کنند، در جستجوی طمانینه جان و حقیقت شادی اند. سفر اینان، پروازست! سفر در ارتفاع!
رساله زنده بیدار، می خواهد راه و رسم پرواز را به ما بیاموزد، ما را به آستانه پرواز می برد یا می کشاند! اقبال لاهوری در بیان این سفر سوم، یعنی پرواز سخن را تمام کرده است!
سفر در خویش زادن بی اب و مام
ثریا را گرفتن از لبِ بام!
این سفر در واقع تولد دیگر، تولد از خویشتن خویش است. همان که مسیح علیه السلام گفت: کسی که دو بار متولد نشود، به ملکوت آسمان ها راه پیدا نمی کند. ابن سینا در رساله زنده بیدار ما را تا آستانه تولد دیگر و ورود به ملکوت آسمان ها می برد. در آن آستانه که انسان به آن راه یافته است، اوست که تصمیم می گیرد، پرواز کند یا بر زمین سنگینی کند و به تعبیر قرآن مجید « وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ » سه مفهوم در کنار هم قرار گرفته اند: رفعت الهی، اخلاد زمینی، اتّباع هوی.
فرصت و مجال پرواز بود؛ خداوند می خواست که انسان پرواز کند، اما انسان با تکیه بر اراده و اختیار خود، به زمین چسبید و از هوای خود تبعیّت کرد، هوای خود را خدای خود انگاشت! زمخشری اخلاد الی الارض را: «‌ مالَ إلى السفالة » تفسیر کرده است. گرایش به پستی و پلشتی! چگونه می توان چنین گرایشی را تضعیف وحذف کرد؟ راهنما و راهدان نیاز است. پیر خردمند، پیر گلرنگ نیاز است که راه را به ما نشان دهد. بدیهی است که پیامبران پیر مغان و پیر خردند. کسانی که شعاع روشنائی آینه الهی در ذهن آن ها، در زندگی آن ها، بر زبان آن ها بازتاب یافته است. خَلق و خُلق آنان در هماهنگی با یکدیگر ست.عقل و قلبشان مثل دو آینه در برابر یکدیگرند که زیبایی و خرد ناب و ذوق را دو برابر؟ نه چند برابر می کنند. پیری را بایست انتخاب کرد، که مثل شراب کهن الهی مست کننده روح، ویران کننده هوی و آباد کننده جان است. به تعبیر مولوی:
او چنان پیرست کش آغاز نیست
با چنان دُرّ یتیم انباز نیست
خود قوی‌تر می‌شود خَمر کهن
خاصه آن خَمری که باشد من لدن
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهی که بارها تو رفته‌ای
بی قلاوز اندر آن آشفته‌ای
پیر و سفر و شراب و راه و مقصد، تعریف دیگری پیدا می کند. اگر باور کنیم که زندگی فرصت یک سفر است، شیوه زندگی ما، به اصطلاح سبک زندگی ما، متناسب با تعریفی که از سفر داریم، تفاوت می کند. کسی که زندگی را فرصتی بین دوعدم می انگارد. خوشباشی و بی خیالی و باری به هر جهت، سبک زندگی او می شود. کسی که زندگی را فرصتی بین دو هستی می انگارد، هستی پیش از تولد و هستی بعد از تولد، البته هستی هایی در مراتب متفاوت، زندگی را پروازی دیگر می داند. یا مثل مولوی که سفر را از جهان جماد و گیاه و حیوان و انسان و فرشته، تا خدا، تا همچون ارغنون،در کوچه باغ هستی طنین آوای عاشقانه افکندن. انسان به فرای زمان و مکان گذر می کند. رشته زمان را می گسلد و ظرف مکان را می شکند. به منزلتی می رسد که، صدهزاران سال و یک ساعت یکی ست! عطار نیشابوری این سفر فرا زمانی و فرا مکانی را گویی با تمام وجود حس کرده است:
وآن سفر کافلاک هرگز آن نکرد
ما کنون در یک زمان خواهیم کرد
گر کند چرخ فلک صد قرن سیر
ما به یک دم بیش از آن خواهیم کرد
از این دامگه دنیا، تا تماشاگه راز، تا کنگره عرش می توان پرواز کرد. زندگی همین است! ببینید ابن سینا چه دریای آتشی در جانش می تابیده که در زندان، چنین تابلوئی را برای ما ترسیم کرده است. چراغ امید و نشاط و شادی را برافروخته است. نخست ما را به سفر به شهر جانمان راهنمایی می کند. سفر در خویش. مرحله دوم ما را به سفر آفاقی می برد و جهان و اقالیم را به ما می نمایاند. سوم نوبت به سفری آسمانی می رسد. سفر در ارتفاع جان، به ما می گوید، تمام زندگی سفر است. در این سفر پیر الهی راهنماست، زندگی پرواز است!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)