داستان های حاج آخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش یکم )

آب دستی با آب چشمه چه فرقی دارد؟ آب حوض با آب چشمه؟ برکه با دریا؟ چه کسانی سوادشان مثل آب دستی ست و چه کسانی مثل چشمه زنده و جوشانند؟ سواد در سطح، مثل آب چاله یا چاه دستی ست. یا برکه ای کوچک، سواد در عمق مثل آب چشمه و دریاست.
ثروت هم همین طورست. بعضی ها با جمع کردن، فکر می کنند، ثروتمند می شوند. به تعبیر قرآن، باید دارایی ها و پول ها را جمع کنند و بشمارند. او نگاهش به بیرون، به اموال و دارایی هاست. دغدغه اش این است که مبادا آنچه دارد، کم شود. مدام در حال و بلکه در مقام شمارش است. الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ ، هویت و هستی او با دارایی و داشتن معنا پیدا می کند. با شمارش دلش آرام
می گیرد. خداوند از جزای او که در قیامت سخن می گوید، می گوید آتشی است که از درونش شعله می کشد! پیداست هنگامی که آتش از درون دل و جان شعله بکشد، خاموش کردنی یا خاموش شدنی نیست!
الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ،
بعضی ها سوادشان، مثل همین دارایی هاست. ما که مدرسه می رفتیم. در مدرسه صدر اصفهان، استادی می گفت، حالا اگر منطق منظومه خواندید و الاهیات منظومه خیال نکنید، همه علم عالم در سینه شما جمع شده، در گوشه ای بروید و سینه تان را وجب کنید و از این همه علم که در سینه شما جمع شده است، تعجب کنید! نه ابن سینا هم که بشوید، در آخر کار بهتر از همه می فهمید که: ما اوتیتم من العلم الا قلیلا. سر تعظیم در آستان علم فرود می آورید و می سرائید:
دل گرچه دراین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
لکن به کمال دره ای راه نیافت!
بدانم همی که نادانم! شما باید راهی پیدا کنید که چشمه دانش از درونتان بجوشد. استاد ما مرحوم آقای فقیهی، شیخ محمود شبستری را مثال می زد. می گفت از جان روشن او چشمه شیرین دانش الهی جوشیده است. آقای فقیهی نکته مهمی را به ما یاد داد. حالا من
می خواهم همان نکته را امروز برای شما بگویم. دنبال برف انبار کردن سواد یا علم، و به رخ دیگران کشیدن و حظّ بردن نباشید.
دیده اید بعضی ها مثل جغجغه بچه ها هستند. مدام جغجغ می کند. یکریز حرف می زنند. در حرف زدن هم تامل ندارند. حوصله شنیدن سخن دیگران را هم ندارند.
این ها درست درس نخوانده اند. درست فکر نکرده اند. شما اگر همین بیت اول گلشن راز را درست بفهمید، توشه راه شما خواهد شد! گاهی یک بیت سرنوشت ساز است. یک آیه سرنوشت ساز است. اما اگر ده دیوان هم از بر باشی یا حافظ قرآن باشی، ممکن است، راهی به جایی نبری! عربی بادیه نشین، پیش پیامبر امد و گفت یا رسول الله مرا راهنمایی کن. پیامبر خدا این ایه را برایش خواند، اگر به قدر مثقال ذره ای نیکی کنی و یا بدی، جزای آن را خواهی دید. عرب گفت: ای رسول خدا همین آیه برای همه عمر من بس است! آن عرب ساده بادیه نشین، از همین آیه بنیاد دید و معنویت و هویت خودش را ساخت.
حاج آخوند رو به جمع ما، که چهارنفر بودیم و در حجره آقای واعظی در مدرسه طلبگی حاج محمد ابراهیم نشسته بودیم، گفت: چون از من خواستید در باره گلشن راز برایتان صحبت کنم. همین یک نکته را می گویم. تا نماز مغرب ساعتی بیشتر نمانده است. شما اگر در هر درسی، نکته ای بیاموزید. بسی خوشوقت خواهید بود! برخی ممکن است در همه عمر نکته ای نیاموزند! آما چگونه نکته بیاموزیم، که دانش و معرفت مثل شیخ محمود شبستری از درون جانمان بجوشد و عاریه ای نباشد؟
صدای تقه در بلند شد. همگی به در حجره آقای واعظی نگاه کردیم. آیت الله نصیرالاسلام رئیس مدرسه بود. همگی به احترام ایشان برخاستیم. آیت الله نصیرالاسلام حاج آخوند را در آغوش گرفت. گفت شنیدم، اینجا هستید. می دانستم وقت نماز جماعت شما را
می بینم. اما دلم طاقت نیاورد صبر کنم! نمی خواهم مزاحم بحثتان بشوم. حاج آخوند از لطف آیت الله نصیرالاسلام تشکر کرد و گفت، وظیفه داشته و دارم خدمت شما برسم. با دوستان در باره نکته ای از گلشن راز صحبت می کنیم. منتها در حضور شما که من زبانم می گیرد! دوستان طلبه که جای خود دارند!
آقای نصیرالاسلام رو به ما کرد، به آقای واعظی نگاه کرد و گفت:
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
قدر مصاحبت با حاج آخوند را بدانید. آقای واعظی برای آیت الله نصیرالاسلام چای کمرنگی ریخت! آیت الله نصیرالاسلام خندید و گفت، نه فقط زبان حاج آخوند با آمدن من گرفت. نه تنها شما ها جرئت حرف زدن ندارید، رنگ و روی چای هم پرید! این ها همه از هیبت جهل من است! صدای خنده لطیف آیت الله نصیرالاسلام در حجره پیچید. چشمان هوشمندش از پس عینک ذرّه بینی برق می زد. دو زانو نشسته بود. گفت حاج آخوند صحبتتان را ادامه دهید. من حالا رئیس مدرسه نیستم. طلبه ساده مقدمات خوانم. حاج آخوند سکوت کرده بود و با تحسین و محبت به آیت الله نصیرالاسلام نگاه می کرد. گفت، پس با اجازه شما نکته مورد نظرم را برای جوانان می گویم.
شیخ محمود شبستری به ما می گوید، اگر می خواهیم روی معشوق، روی خداوند متعال را ببینیم، بایست چشم دیگری پیدا کنیم. چشم دیگر چگونه چشمی ست؟ دیده اید، هندو ها، در میان ابروان شان خال درشت ارغوانی نقش می زنند. این خال نشانه از چشم سوم است. شبستری از این زاویه نگاه می کند که چشم دیگر چگونه چشمی نیست؛ تا ما با شناخت اضداد، چشم دیگر را بشناسیم. با شناخت شب و تاریکی ست که می توان روز را شناخت. حاج آخوند از روی کتاب شرح لاهیجی، این بیت های گلشن راز را با تانّی خواند:
خرد را نیست تاب نور آن رو
برو از بهر او چشمی دگر جو
دو چشم فلسفی چون بود احول
ز وحدت دیدن حق شد معطّل
ز نابینایی آمد رای تشبیه
ز یک چشمی ست ادراکات تنزیه
تناسخ زان سبب شد کفر باطل
که آن از تنگ چشمی گشت حاصل
چو اکمه بی نصیب از هر کمال است
کسی کو را طریق اعتزال است
کلامی کو ندارد ذوق توحید
به تاریکی در است از غیم تقلید
رَمَد دارد دوچشم اهل ظاهر
که از ظاهر نبیند جز مظاهر
از او هر چه بگفتند از کم و بیش
نشانی داده اند از دیده خویش
هفت گروه را شبستری از هم تفکیک کرده و مختصات هر گروه را تبیین کرده است. اینان کسانی اند که « چشمِ دیگر» ندارند! هفت گروه را برایتان می گویم.
من کنار دفترم تا ۷ شماره زدم! منتظر بودم، هر گروه و خصوصیت آن را بنویسم!
۱- فلسفی که احول است، یعنی دو بین است. چرا فلسفی دوبین است؟ این خود بحث دیگری است.
۲- مشبّهه که برای خداوند خصوصیات مادی قائلند، نابینایند.
۳- منزّهه که خداوند را از کاستی ها و عیوب منزه می دانند، یک چشمند. چرا؟
۴-اهل تناسخ، تنگ چشمند.
۵- معتزله، نابینای مادر زادند!
۶- متکلم، پوشیده شده در ابر تقلید است، نمی تواند ار ورای ابر درست و دقیق ببیند.
۷- اهل ظاهر بر دیدگانشان خاکستر پاشیده شده است.
شما بایست در مورد هر گروه، بیندیشید که آیا، داوری شیخ محمود شبستری مدلل و پذیرفتنی ست؟ ثانیا، چرا هر گروه به چنان اشتباهی یا انحرافی دچار شده اند و از داشتن «چشمِ دیگر» محرومند. گمان نمی کنم، بتوانیم چنین تفکیکی را در جای دیگری پیدا کنیم. این تفکیک و تقسیم بندی خود شاهدی ست که شیخ شبستری همان چشم دیگر را داشته است. فَهیَ قَضیّةٌ قیاسُها مَعها!
برای این که دوستان برای نماز و مقدمات نماز آماده شوید. این بحث را فردا در همین حجره آقای واعظی ادامه می دهیم. من هم قرار است شب در همین حجره مهمان آقاي واعظی باشم و شب بمانم. آیت الله نصیرالاسلام گفت: من از آقای واعظی اجازه می گیرم. ایشان و شما و دوستان طلبه امشب مهمان من باشید. غذای حاضری داریم. تکلّفی نخواهد بود. دنباله بحث فردای شما هم من شرکت می کنم.
همان طور که آیت الله نصیرالاسلام وعده داده بود، شام به تمام معنی حاضری بود! کوکوی سیب زمینی و سبزی و یک بشقاب بزرگ گوشت کوبیده، به گمانم باز مانده از آبگوشت ظهر یا دیروز؟ با صفا و صمیمیت و ساده. آیت الله نصیرالاسلام کنار سماور نشسته بود. عکس حاج آخوند و آقای واعظی و من روی بدنه سماور موج می زد. حتما دوستان دیگر هم عکسشان را در آینه سماور از زاویه خودشان می دیدند. سماور ورشوی بروجرد!
آقای نصیرالاسلام از حاج آخوند پرسید، در بحث امروز به خال هندوان اشاره کردید که نشانه چشم دیگر است. همان است که حافظ گفت: به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را!
حاج آخوند گفت، خداوند خیرش بدهد. اگر هم به رحمت خدا رفته است، در جنت الماوی خود او را بپذیرد. در مدرسه آیت الله سید کاظم یزدی صاحب عروه در نجف، طلبه ای از هند حجره داشت. همدرس و هم مباحثه بودیم. اهل لکهنو بود. او که زبان هندی و سانسکریت می دانست. برای ما خال هندو را تعریف کرد. دو تفسیر برای خال داشت. اول این که، این خال نشانه نقطه آغاز آفرینش است. به تعبیر خودمان، نقطه « کُن » است. یا نقطه بای بسم الله . دوم، نشانه چشم دیگر یا چشم سوم است. تا ما جهان دیگر، جهان معنا را با این چشم نگاه کنیم. حسین شاه ، دوست طلبه مان، عادت داشت وقتی می خواست، در باره موضوعی تمرکز کند، در مباحثه درس اسفار آیت الله شیخ مرتضی طالقانی بیشتر، انگشت اشاره دست راستش را به میانه پیشانی می گذاشت. می گفت ببینید، برای تمرکز بهترین جا همین نقطه بین ابروان است! مرکز پیشانی و میان دوچشم و ابرو. هندوان جای خال را درست انتخاب کرده اند!
دوازده سال بعد از درگدشت حاج آخوند، در مرداد ماه سال ۱۳۶۴به لکهنو رفته بودم. در مسجد جامع لکهنو از نمازگزاران در باره حسین شاه پرسیدم. گفتند امام جماعت همین مسجد بود. دو سال پیش در سن هشتاد و هشت سالگی مرحوم شد. امام جماعت فعلی پسر اوبود. نامش اقبال بود. در دهه چهارم عمر خویش. با زبان فارسی هم کم و بیش آشنا بود. سه سالی نجف درس خوانده بود. ماجرای روایت حاج آخوند از پدرش در باره خال هندو را نقل کردم! گفت پدرم، متون مقدس هندوان از جمله ریگ ودا را خیلی خوب خوانده بود. گیتا را تقریبا حفظ بود. جلسه ای با دانشجویان هندو داشت برایشان گیتا می گفت! باورت می شود، دانشجویان هندو گیتا را از یک عالم اسلامی بیاموزند!؟ ما را تشویق کرد که زبان سانسکریت یاد بگیریم. در سرود آفرینش در ریگ ودا، در سرود ناسادیا سوکتا، آفرینش کیهان و جهان مطرح شده است. من در کتابخانه ام ریگ ودا دارم. می خواهی به خانه ما بیایی، با شربت لیمو پذیرایی می کنم!
اقبال سرود را نشانم داد، سرود ۱۲۹ ریگ ودا، برای من حروف هر کدام مثل رازی سربه مهر بود. گفت به خال هندو در سانسکریت بیندو و در هندی یا اردو بیندی می گوییم. گفت، این روایت را حتما شنیده اید:
اِتَّقوا فَراسة المُومنْ، فَانَّه یَنْظُرُ بِنور الله! مرحوم پدرم از آیت الله شیخ مرتضی طالقانی نقل می کرد. گفته بود، این فراست ویژگی متوسّمین است. آن ها چشمی دیگر دارند. اقبال گفت، چقدر گاه دنیا کوچک می شود، کوچک و زیبا! پدرم با ملا محمود حاج آخوند شما، گلشن راز می خوانده اند و هرگاه با مشکلی روبرو می شدند، از آیت الله طالقانی می پرسیدند. پرسیدم از پدرتان دفتر یادداشتی در این باره باقی نمانده است؟ گفت چرا، یکی از دوستان گرفت و پس نیاورد و بهانه آورد. چه حسرت و دریغی در دلم شعله ور شد! نسخه گلشن راز چاپ چاپخانه انوارالمطابع در لکهنو را نشانم داد، سال ۱۳۸۳ قمری منتشر شده بود. مقدمه به اردو بود و متن به فارسی، چند جا معنای برخی لغات به اردو در حاشیه نوشته شده بود. اقبال گفت، خط مرحوم پدرش است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)