داستان های حاج اخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش دوم)

گلشن راز، نسخه حسین شاه، را ورق زدم. همان نسخه ای است که با حاج آخوند می خوانده اند!؟ بیت ۱۰۳:
خرد را نیست تاب نور آن روی
برو از بهر او چشمی دگر جوی
دور « چشمی دگر» دایره ای با قلم سبز کشیده شده بود و در حاشیه کتاب واژه ای به زبان سانسکریت! از اقبال پرسیدم این واژه چیست؟ گفت: बिंदी یعنی بیندو! عجیب بود، سفر هند با چشمی دیگر آمیخته شده بود. چشمی که مثل آینه در برابر چشمانمان بود. به ویژه هنگامی که در خیابان ها و کوچه پس کوچه های بنارس و سرنت و لکهنو و الله آباد، قدم می زدیم. انگار در آسمان بودم و بر ابر های زلال ابریشمین افسانه ها و اساطیر سر یا گام می نهادم. به تفاوت بسیار اندگ رنگ خال پیشانی هندو ها نگاه می کردم. آیا این نشانه تفاوت زاویه دید نبود و نیست!؟
در ساحل جمنا می بایست قایق اجاره کنیم تا به سمت سنگام برویم. بسیار شلوغ بود. سنگام جایی ست که یم و جمنا به هم می پیوندند. محمد و زهراء سه و دو ساله بودند. هوا گرم و شرجی بود و پیراهن های مان، خیس از شدت گرما و عرقریزان پیوسته ! صورت بچه ها از شدت عرق برق می زد. قطره های درشت عرق از صورتشان می چکید. زیبایی فضا و مکان و مهری که در چشمان هندوان بود و درخشش خال ارغوانی چشم سوم، مرا در جهان دیگری سیر می داد. از جمیله پرسیدم به نظر تو چشم سوم چیست؟
با چشم اول جهان مادی و صورت را نگاه می کنیم. با چشم دوم باطن را. با چشم سوم؟
لابد باطنِ باطن را
جمیله و من دست در دست هم بودیم! دست محمد در دست راست من بود و دست زهراء در دست چپ جمیله، پا به پای بچه ها در ساحل جمنا می آمدیم. صورت بچه ها را خشک می کردیم. بیشتر کنجکاو بودند یا می نمودند تا بی حوصله. من زهراء را در آغوش گرفتم. فضا معطر و داغ بود، ساحل مثل بندر، پر سر و صدا و بسیار شلوغ بود. قایق های کوچک ، گاه بزرگ مردم را به سنگام
می بردند. تا محل تلاقی دو رود جمنا یا یمنا و گنگ را ببینند. مرغان دریایی گُله به گُله بر سطح رود نشسته بودند. با موج هایی که از حرکت آرام پاروها بر می خاست تکان می خوردند و پروازی دوباره، چند باره و نقطه ای دیگر بر آب می نشستند. رنگ ارغوانی و زرد و قرمز بیش از هر رنگ دیگری در برابر چشمان ماست. آسمان آبی روشن زلال بود. دو جوان در کنار هم، قایق ما را پارو می زدند. پیوسته و آرام. به منطقه مقدس سنگام رسیدیم. قایقران سطح آب را نشان داد. ببینید: آن قسمت که رنگش روشن است رودخانه گنگ است و آن قسمت که سبز-آبی می زند، یمناست. اگر کسی در این منطقه بدنش را شستشو دهد، تمامی گناهانش پاک می شود. انگار مثل کودکی دوباره از مادر زاده شده است! هم جمعیت و نیز ماجرای شستشو، لباس های ارغوانی ، تولد دوباره، در ذهنم ماجرای حج را تداعی کرد. گویی گوهر عبادت و نیایش و حتا نماد ها مشترکند.
ذهنم گرم سخن جمیله بود. چشم سوم باطنِ باطن است! هندوی پیر خوش سیمایی کنار جمنا بود. سلام کردم. و کف هر دو دست برهم و خماندن قامت، به نشانه احترام!
می توانم از شما سئوالی بپرسم!؟
خندید و سر تکان داد. بله حتما! پرسیدم در باره این خال میان ابروان شما، این چشم سوم، نیندو، سئوال دارم. شما یا یک هندو چه موقع احساس می کنید که چشم سوم تان گشوده شده است!؟
با صدای بلند خندید. این هم از آن سئوال هاست! این که یک آرزوست! شما ایرانی هستید؟ بله. چه خوب شناختید. از لهجه شما پیدا بود پاکستانی یا عرب که نیستید. البته حدس زدم. ببین جوان عزیز، چشم درون، یا چشم سوم وقتی گشوده می شود که بتوانیم حقیقت خویش را ببینیم. خودمان را بشناسیم. شناخت خود، وقتی میسر می شود که چشم سوم گشوده و بینا باشد.
شما سنگام را دیدید. به قول ما « تری ونی سنگام » یعنی محل تلاقی سه رود! پس رود سوم کجاست!؟‌ گنگ و یمنا می شود دو رود. رود سوم!؟ نامش « ساراسواتی » است. آن رودخانه را دیگر با چشم معمول نمی توان دید. ساراسواتی رودِ رود است. پیرمرد هندو می گوید، رودِ رود و در ذهن من می درخشد، آبِ آب! روحِ روح!
آب را آبی ست کو می راندش
روح را روحی ست کو می خواندش
ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آبِ آب
پیرمرد هندو می گوید، ساراسواتی الهه دانایی و موسیقی و هنر و آموختن است. هندوهای باورمند، نخستین روز آموزش الف - با برای فرزندانشان را روز ساراسواتی انتخاب می کنند. روز پنجم بهار.
اگر ما چشم دیگر پیدا کنیم، ساراسواتی را می بینیم. جوهر دانایی و موسیقی و هنر را می یابیم. حس می کنیم. از پیرمرد تشکر کردیم. گرم مرا در آغوش گرفت. گفت، دعا می کنم تو و من و همسرت و دختر و پسرت چشم سوم پیدا کنیم. من چهل سال است در جستجوی چشم سوم هستم... پیشانی محمد و زهراء را بوسید. در برابر جمیله هر دو دست را بر هم نهاد و تعظیم! روزی خوش سرشار از اندیشه و تامل بود. با ریکشایی که برای تمام روز اجاره کرده بودیم از ساراسواتی گات به محله نهرو نگر به هتل برگشتیم. نام هتلمان تری ونی سنگام بود. در نزدیکی هتل ما زیارتگاهی بود که هندو و مسلمان و البته توریست دیده می شدند،
نام زیارتگاه! « درگاه حضرت عباس » بود. از مهتابی اتاقمان که به افق نگاه کردم. آخرین شعاع خورشید، رنگ ارغوانی روشنی داشت… پیرمرد هندو گفت: رودخانه یمنا دختر خورشید است! لابد همانگونه که یمنا از هیمالایا سرچشمه می گیرد، ساراسواتی از خورشید…

حاج آخوند گفت، چشم دیگر چشم خدا بین است! ما بایست به ماورای عقل سفر کنیم تا چنین چشمی پیدا کنیم. ماورای عقل! این سفر، سفر هموار و آسانی نیست. باید چشم دریایی پیدا کنیم. چشم دریا دیگر است و کف دگر
کف بهل و زدیده دریا نگر!
شاید دشوار بتوان برای تفسیر چشم دیگر، تعبیری باشکوه تر از دیده دریای مولوی یافت. حافظ هم همین مفهوم و تابلو را از مولوی گرفته است « دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم.» اگر دیده دریایی پیدا کنیم. آن دیده، دیده جان بین خواهد بود. ما همه در این جهان تخته بند تن و اسیر دیده شکسته جهان بین هستیم. به همین خاطر نمی توانیم روی محبوب را ببینیم. حافظ سخن را تمام کرده است:
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
این کجا مرتبه چشم جهان بین من است!
« چشم دیگر»، شیخِ محبوب، محمود شبستری، همان
« دیده دریا» ی مولوی و « چشم جان بین » حافظ است. این چشم جان بین با یاد مدام و اشک و طهارت جان میسر می شود!
ارتباط این مفاهیم چهارگانه « دیده جان بین » و « یاد مدام »
و « اشک » و« طهارت » را در این دو بیت حافظ ببینید! یعنی او خود مصداق سخن خویش است، با چشم دیگر نگریسته است:
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد
گرچه از خون دل ریش دمی طاهر نیست!
شبستری انسان را کانون هستی و چشم جهان می داند. اگر انسان به همین باور برسد که کانون هستی ست و چشم جهان، معنایش این است که با چشم دیگر نگاه می کند. به نظرم بهتر است این بحث را با اجازه آیت الله نصیرالاسلام صاحب بیت، برای فردا بگذاریم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)