داستان های حاج آخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش سوم)


ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه، ۲۳ مرداد ماه ۱۳۵۰ در حجره آقای واعظی جمع شدیم. آیت الله نصیرالاسلام قبل از طلبه ها آمده بود. ایشان و حاج اخوند و آقای واعظی داشتند سه نفری صحبت می کردند. صحبتشان در باره گلشن راز نبود. بحث اصولی بود. در باره التسامح في الادلة السنن…مخاطب آيت الله نصيرالاسلام آقای واعظی بود. به نظرم رسید که ايشان موضوع را مطرح كرده بود. حاج آخوند دو زانو نشسته بود. به ديوار تكيه نزده بود! نگاهش به گلیم نخی یزدی کف حجره بود. گلیم نقش گره داشت. در شتشو رنگ داده بود. آیت الله نصیرالاسلام گفت، برویم بر سر بحث چشم دیگر گلشن راز!
بحث اصلی گر دُر و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود!
اصولی را اصلی خواندم تا وزن شعر محفوظ بماند و سهم من هم در مشارکت با ملای روم رعایت شود! مولانا هم از این شرینکاری ها بسیار دارد!
حاج آخوند گفت: شیخ محمود شبستری، پس از این که بحث چشم دیگر را مطرح کرد، در پاسخ به پرسش دوم:
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت ، گاهی گناه است
در اینجا دوستان جوان ما حتما به این نکته توجه دارند که گناه در این بیت که در واقع از پرسنده است، ُگناه فقهی و شرعی نیست. بلکه گناه در مراتب و مراحل سلوک و کمال است. مثل این بیت مشهور که می گوید:
وَ اِنْ قُلتَ ما ذَنْبی الیک اجبتنی
وُجودُکَ ذَنبٌ لا یُقاسُ بِه ذَنبٌ
در تفسیر مشهور و منسوب به ابن عربی در ذیل آیه آخر سوره کهف به همین بیت استناد کرده است. این تعبیر را دارد که: « ذنوب وجوداتنا فانها اکبر الکبائر» وجود ما گناه کبیره است!؟ پیداست ما در وادی دیگری و با واژه های دیگری سخن می گوییم. به قول شبستری:
سخن ها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلایق مشکل افتاد
حسنات الابرار، سیئات المقربین، نشان از تفاوت منزل دارد. ابرار و مقربین در دو منزلت و موقعیت متفاوت هستند. کوهنوردی که در دامنه کوه می رود با کوهنوردی که از کناره باریک صخره های تند و تیز تا قلّه راهی جستجو می کند، در دو منزلت متفاوتند. اولی می تواند در دامنه با چشم بسته گام بردارد. دومی آنی نباید غافل شود تا از عقبه بگذرد. و ما ادریک ما العقبه! سخت ترین و دشوارترین و تابسوزترین عقبات، عقبه نفس خودمان است. که مانند کوهی راه را بر ما بسته است. شیخ محمود می گوید:
تو را تا کوه هستی پیش باقی است
جواب لفظ ارنی لن ترانی ست
نکته ای که می خواهم در صحبت امروز با شما در میان بگذارم. نظر شیخ محمود در باره موقعیت انسان در جهان هستی ست. البته سخن او در حقیقت تفسیر سخن امام علی علیه السلام است. منتها با تعبیری دیگر و یا حتی می توان گفت روایت و نمایشی دیگر. در گلشن راز شما شاهد هندسه کلام هستید. به عنوان نمونه به این مصرع دقّت کنید.
« احد در میم احمد گشت ظاهر» و یا « چو واحد گشته در اعداد ساری » و:
مگر دل مرکز عرش بسیط است
که آن چون نقطه وین دور محیط است
این مفاهیم نشانه هندسه ذهن و کلام است. منبری های خودمان را
دیده اید! برخی، بلکه بسیاری، مطالب را به هم ریخته، بدون نظام هندسی بر اساس تداعی، نه تداعی یک ذهن منظم، بلکه از هم گسیخته، بیان می کنند. این ها برای صحبتشان وقت نگذاشته اند. از هر دری سخن می گویند. برخی، در واقع اندکی از منبری های ما برای صحبتشان به خوبی فکر می کنند. سخنشان مبنی و ساختمان مشخصی دارد. سخن را معماری می کنند. نمونه این منبری ها آقای فلسفی است. صحبت های ایشان را دقیق گوش کنید. اندیشیده و سنجیده سخن می گوید. از عجایب در روزگار ماست. کتاب های ایشان را که می خواندم، اصلا غلط ندارد! گفتند خود ایشان مرتب به چاپخانه می رود و بارها متن را بازخوانی و تصحیح می کند.
شبستری معمار سخن است. معماری سخن نشانه هندسه جان و اندیشه سامان یافته است. ویژگی دوم گلشن راز، تصویری سخن گفتن یا سرودن شبستری است. گویی ما را به نمایشگاه نقاشی می برد. ویژگی سوم، قصه های کوتاهی ست، که در گلشن راز وجود دارد. در این هزار بیت می توان تابلو های درخشانی بر اساس هندسه اندیشه جستجو کرد. من در دوران طلبگی این کار را البته در جوانی در اصفهان انجام دادم! می دانید چند تابلو در گلشن راز پیدا کردم!؟ عدد دقیقش را نمی گویم تا شما هم این تجربه را داشته باشید. اما پنج نمونه را برایتان بیان می کنم؛ تقریبا نزدیک به یک سوم گلشن راز، تبیین و نمایش مفهوم با تصویر و ترسیمِ تابلو است آن هم مفاهیمی لطیف و تجریدی. به گمانم این نشانه همان نگاه شبستری و بهرمندی اش از چشم دیگرست.
یکم:
معانی هرگز اندر حرف ناید
که بحر قلزم اندر ظرف ناید
مصرع نخست بیان یک مفهوم است، در مصرع دوم به نقاشی یک تابلو پرداخته است. چگونه قدحی یا جامی می تواند گنجای دریای سرخ باشد!؟ یک تابلو به تمام معنا

دوم:
چو عقلش کرد در هستی توغّل
فرو پیچید پایش در تسلسل
خرد انسانی می خواهد در ژرفای فهم مقوله هستی سیر و جستجو کند، مثل کسی ست که در اعماق جنگل گم شده است. این تصویر را ما از واژه توغل، به دست می آوریم.اما!؟ شبستری تابلو دومی هم ترسیم می کند. کسی که دچار تسلسل منطقی می شود، همانند کسی است که زنجیری گران به پاهایش پیچیده شده است؛ حلقه های زنجیر را می شمارد، اما نهایتی ندارد، انگار ما آن فرد را می بینیم و صدای جرینگ جرینگ زنجیر را می شنویم.
سوم:
یکی خط است زاول تا به آخر
برو خلق جهان جمله مسافر
درین ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سیّد ما گشت سالار
همو اول، همو آخر در این کار
این سه بیت، هم تابلو است و هم قصه ای کوتاه. کاروان هایی از انسان در ذهن ما زنده و روان می شوند و ساربانان و قافله سالاران پیامبرانند. پیامبر اسلام گویی با همه ساربانان و کاروان ها نسبتی دارد، حضور او را در هر کاروان می بینیم. آشنای همگان است.
چهارم:
زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابان
می توان تصور کرد! ما خودمان گاه و بیگاه شبیه همان نادانیم. تابلو خود را می بینیم. شمعی بر کف در بیابان های روشن، در جستجوی آفتابیم
پنجم:
کلامی کو ندارد ذوق توحید
به تاریکی دراست از غیم تقلید
تلفیق این سه واژه « تاریکی » و« غیم » و « تقلید» ، یک تابلو را سامان داده است.
ما طلبه ها مثل همان متکلم و یا کلامی در شعر شبستری، در معرض علم تقلیدی قرار داریم. وقتی کلامی یعنی متکلم از دید شبستری علمش تقلیدی است، به طریق اولی علم فقه نیز تقلیدی است. در مدارس علمیه به شکل سنتی ما مبتلای به علم تقلیدی می شویم. بایست بسیار مراقبت کنیم که چراغ دل و چشمه ایمان، در سایه علم تقلیدی تاریک و تیره و گل آلود نشود. به قول مولوی:
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه است و ما نشسته کآنِ ماست
زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
مراقب باشیم با علم تقلیدی خودمان و مردم را به ساحل خشک و خالی و خلوت نکشانیم. گلشن راز در واقع برقی است که از منزل لیلی می درخشد، جوشش موج بلندی ست که از دریای جان متلاطم و پر تلالوی شبستری برخاسته است. به ما می گوید، ما به چشمی دیگر نیاز داریم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)