داستان های حاج آخوند، برو از بهر او چشمی دگر جو! ( بخش چهارم )

وقتی ما به گلشن راز شبستری راه پیدا می کنیم که چشم دیگری پیدا کنیم! به عبارت دیگر، گلشن راز را می خوانیم تا دریابیم که نیاز به چشم دیگر داریم. وقتی چشم دیگر پیدا کنیم، بدیهی ست که گلشن راز و همه معارف الهی را بهتر می شناسیم و می فهمیم. همان که از زبان حافظ به « دیده جان بین » تعبیر شده است.
جای ما، موقعیت انسان در نظام هستی کجاست؟ دیده اید گاهی ما از یکدیگر می پرسیم کجایی هستی!؟ پرسش مهمی است. از کجا آمده ایم و به کجا می رویم؟ به قول قرآن مجید: این تذهبون!؟
این که توصیه شده است، در شب قدر انسان به برنامه زندگی معنوی خود بپردازد. یعنی به این پرسش ها پاسخ بگوید و جای خود را در نظام هستی پیدا کند.
ما خانه مان را در محله مان، یا مسجد محله را با چشم سر پیدا می کنیم. مثلا وارد خانه همسایه نمی شویم. خانه مان آشناست. نشانه هایی دارد. وقتی می خواهیم خودمان را پیدا کنیم. ببینیم جان ما چه رنگی است؟ ما کجا هستیم؟ بایست با چشم دل و بصیرت، به مقصد برسیم.
می دانید شبستری انسان را در کجای هستی و کجایی معرفی می کند؟
می گوید انسان « چشم هستی » ست. « نسخه الهی » است. این دو مفهوم بسیار اهمیت دارد. این دو مفهوم البته مکمل یکدیگرند.
خوب است به عنوان مقدمه این بحث، به تمایز میان دو واژه اشاره کنم. نشانه یا آیه و نیز نسخه یا نمونه. این تمایز، موحب فهم روشنتر ما خواهد شد.
اين نكته هم لطيف است كه شبستری، قدرت تمييز را در كنار عقل مطرح كرده است. در دیباچه گلشن راز این تعبیر را داشت، که:
در آدم شد پدید این عقل و تمییز
که تا دانست از آن اصل همه چیز
مهمترین ویژگی یا دستاورد خرد، تمییز و شناخت تمایز بین پدیده هاست. با چشم سر بین پدیده های مادی را تمییز می دهیم. با بصیرت، تمایز بین مفاهیم و در راس همه بین بد و خوب ، قائل می شویم. در مرتبه بعدی هم تمایز بین بد و برتر و خوب و خوب تر.
با چشم دیگر کدام تمایز را در کجا و بین چه اموری قائل می شویم؟ در آن مرتبت تمایزی وجود ندارد!
من و ما و تو و او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز
در واقع سالک، رونده یا انسان به منزلتی می رسد که ورای دین و عقل است. در آن جا تمایزی وجود ندارد. همین مضمون را شبستری در بیت های ۶۹۸ و بعد ان به صراحت بیان کرده است:
خوشا آن دم که ما بی خویش باشیم
غنّی مطلق و درویش باشیم
نه دین نه عقل نه تقوا نه ادراک
فتاده مست و حیران بر سر خاک
بهشت و حور و خلد اینجا چه سنجد
که بیگانه در آن خلوت نگنجد
شاید با مثالی بتوانم این مفهوم بسیار پر لطف و زیبا را روشن کنم. ببینید، در خارج از خانه کعبه ما هر کدام به سویی می ایستیم و سمت خانه کعبه نماز می خوانیم. حال اگر توفیق نماز خواندن در درون خانه کعبه را پیدا کنیم؟ در آنجا به هر سمت و سو بایستیم، قبله است. البته در حقیقت هستی و معنای دقیق، کدام سمت جان و جهان است که قبله نیست!؟
می خواهم به این نکته اشاره کنم که می تواند در فهم گلشن راز به ما کمک کند، به ویژه دوستان جوانمان. هزار بیت گلشن راز، مثل یک اینه خانه است، شعاع آینه ها بر یکدیگر می افتد. منظورم از شعاع آینه مفاهیم است. به عنوان نمونه همین واژه تمییز، در گلشن راز، شبستری چهار بار از این واژه استفاده کرده است. شماره های بیت ها را برایتان می گویم. حاج آخوند، دفتر چه کوچکی که در کف دستش جای گرفت، از جیب قبایش بیرون آورد.
ورق زد. بله اینجاست ، من در دوره طلبگی ام در اصفهان وقتی منظومه و گلشن راز می خواندم.استاد ما جلال همایی بود. اکنون از اساتید به نام دانشگاه تهران است. در مدرسه نیماورد، حجره داشت. می گفتند قبلا در حجره تابوتی معروف ، سال ها به سر برده بود. ما صبح زود جمعه پیش از طلوع افتاب به حجره آقای همایی می رفتیم. بالا بلند و خوش سیما و بسیار با وقار. سال ۱۳۱۷، گلشن راز را پیش ایشان خواندیم. ما دو نفر شاگرد بودیم. آقای همایی دروس عالی را می خواند و تدریس می کرد.
ایشان سه نکته مهم به ما گفت: اول این که دفترچه یادداشت داشته باشید و به حافظه اعتماد نکتید. تاریخ هر جلسه را در گوشه دفتر بنویسید. بعدا که همین یادداشت ها را می خوانید، نشانه های ردّ عمر سپری شده را می بینید. عبرت آموز است. نکته دوم: بهترین تفسیر هر متن خود متن است! قرآن با قرآن تفسیر می شود. حدیث با حدیث ، مثنوی و حافظ با مثنوی و حافظ، بهترین تفسیر گلشن راز هم خود گلشن راز است. در واقع کتاب مثل یک آینه خانه است و هر بیتی آینه ای. نخست بایست واژه های اصلی را شناسایی کنید. این واژه ها مثل ستارگان اسمان یا چراغ های روشن کننده راهند. این دفترچه را من از همان روزگار دارم. ده تا دفترچه از بازار اصفهان خریدم به یک قرآن! فروشنده دکان کوجکی داشت. صحافی می کرد. دفترچه ها را هم خودش درست می کرد. ببینید، دفتر چه اسطقس دارد. مثل نان خانگی است!
دوستان طلبه دفترچه را از حاج آخوند گرفتند نگاه کنند. من پیش ازین دفترچه را دیده بودم. با قلم فرانسه و جوهر آبی نوشته شده بود. اصل کلمه کلیدی، به خط نسخ بسیار زیبا و توضیحات به خط شکسته خوشخوان بود. سمت راست، صفحه راست و سمت چپ صفحه چپ با دقت و ظرافت با مداد قرمز خطی طولی کشیده شده بود. میانه بالای صفحه همین خط عرضی کشیده شده بود. بالای خط، نوشته شده بود، گلشن راز، بیت و شماره بیت. پائین خط موضوع بحث، مثلا انسان یا تفکر، نبوت یا ولایت.
حاج اخوند گفت، گاهی چگونه رفتن به اندازه راه اهمیت پیدا می کند. روش اهمیتش کمتر از راه نیست!
آقای واعظی پرسید و اما نکته سوم!؟
بله، بسیار نکته باهمیتی ست. می دانید در سال ۱۳۱۷، سال پرماجرای پرگیروداری بود.محمود جم نخست وزیر بود. طرح مبارزه با حجاب سه سالی از ان می گذشت. علمای دین هم در معرض فشار و تهدید بودند. یکی از طلبه های مدرسه صدر را، آجان ها کتک زده بودند و با قیچی قبایش را از بالای زانو کوتاه کرده بودند. روسری از سر زنان می کشیدند. کتک می زدند. اهانت می کردند، در حالی که در ترکیهو در زمان آتاتورک، بی حجابی ازاد بود، نه این که مزاحم زنان با حجاب در کوچه و بازار بشوند. آقای همایی برای ما شعری از امام شافعی را خواند. تمام شعر را از حفظ خواند. در همین دفترچه من یادداشت کرده ام. پیام شعر این بود که فراز و فرود زمانه و کشاکش روزگار، زمانه عسرت، شبگار! ما را از درس و بحث باز ندارد.
دَعِ الاَیّامَ تَفْعَلَ ما تَشاءُ
و طِبْ نَفْسا اذا حَکَمَ القَضاءُ
و لا تَجْزَعْ لحادثةِ اللَيالي
فما لحوادثِ الدنيا بَقاءُ
همان هم بود و شد! رضا خان باقی نماند. او را از ایران، بیرون کردند. در جزیره ای در افریقا، حبسش کردند، دقمرگ شد. سه نکته آقای همایی به عنوان روش درس خواندن، بسیار مهم و بلکه تعیین کننده در درس و بحثم بود. نجف هم که رفتم. هشت دفترچه درس و بحث های خوانده در اصفهان همراهم بود! در مدت درس در نجف هم حدود ده دفترچه یادداشت کردم. این مثل را شنیده اید:
کُلُّ علمٍ لیس فی القِرطاسِ ضاع!
هر دانشی اگر، نوشته و ضبط نشود، تباه می شود. گم می شود. غبار زمانه آن را می پوشاند.
بحث مان بر سر نشانه و نسخه و موقعیت انسان در هستی بود. رشته بحث را من گم نکرده ام. البته استاد گره زدن و باز کردن سررشته های سخن آقای صدر اراکی واعظ مشهور شهر شماست! گاه من شمرده ام، در یک منبر، قصه در قصه، تا هفت قصه گفته است و بعد این کلاف هفت لایه را لایه لایه باز کرده و سخن را به سرانجام خود رسانده و آه از نهاد مستمع هوشیار برآورده است!
نسخه و نشانه، با هم متفاوت اند. نشانه در واقع یک برق توجه است، مثلا به کسی نشانی خانه مان را می دهیم، می گوییم، تیر چراغ برق سر کوچه ماست. اما نسخه نقشه خانه ماست.
همه پدیده های آفرینش، از قطره باران تا شعله آتش تا ذرّه خاک تا نسیم صبا، تا خورشید و ماه و ستارگان و دریاها و ماهی ها و نهنگ ها، همه نشانه اند. اما انسان نسخه است.
انسان می تواند با دو بال عقل و عشق پرواز کند . می توان در وجود و حضور او، اسماء و صفات الهی را دید. شمس الدین محمد لاهیجی شارح گلشن راز، شعر می گفت و به اسیری تخلص می کرد. غزلی از اسیری در شرح گلشن ذکر شده است. خیلی خوب مفهوم نسخه الهی را تبیین کرده است:
ما حاوی سرّ کن فکانیم
ما نسخه جامع جهانیم
این جمله جهان مثال جسم است
ما جان جهان و جان جانیم
ماییم محیط هر دو عالم
بنگر که چه بحر بی کرانیم
تعبیر بسیار مشهوری در سِفر پیدایش آمده است ، خداوند انسان را شبیه صورت خویش آفرید، روشن ترین تبیین نسخه الهی است. دیده جان بین، یعنی دیده ای که انسان می بیند و می یابد که نسخه الهی است. دانستن یا فهمیدن نسخه الهی یک چیز است و دیدن و یافتن آن چیزی دیگر. سخن از فرا زمان و فرا مکان یک چیز است و مثل زید به روایت مولوی در مثنوی در فرا مکان و فرا زمان را دیدن و یافتن و در آن موقعیت زندگی کردن چیز دیگر.
گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتستم ز اشک و سوزها
که از آنسو جمله ملت یکی ست
صدهزاران سال و یک ساعت یکی ست
ما در این کشاکش روزگار، فوران آرزوهای این جهانی و نفسانی، توفان آز و حسد خودمان را گم می کنیم. شیرین در خسرو و شیرین نظامی به خسرو اندرز می دهد که:
دلت بسیار گم می گردد از راه
در او زنگی بباید بستن از آه!
این زنگ آه را می گوید در درون دلت ببند! صدای زنگی که در درون در کوچه باغای جان می پیچد. گلشن راز مثل همان زنگ است. به ما می گوید، که دیده دیگری پیدا کن تا ببینی که جان جهان و جهان جانی.
حاج آخوند نفسی تازه کرد. گفت: مرا ببخشید، روستايی ها معمولا این قدر پرحرف نیستند. لطف شما ها به خصوص سرور عزیزمان آیت الله نصیرالاسلام مرا بر سر شوق آورد. صدای اذان نماز مغرب بلند شد و در فضای مدرسه و حجره پیچید.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)