داستان های حاج آخوند، قربانی کردن اسماعیل ( بخش یکم)

آذرماه سال ۱۳۵۰، کلاس یازدهم بودم. بهرام آزاد یکی از هم کلاسی هایمان در درس ادبیات کنفرانس داشت. آن روز ها می گفتیم کنفرانس! این واژه اهمیت و ابّهت خاصی داشت! درس تاریخ آقای سماواتی دبیر تاریخمان تماما به کنفرانس می گذشت. ایشان همیشه دفتر بزرگی به قطع کاغذ امتحانی با چند پوشه همراهش بود و به حساب و کتابا می رسید. می گفتند مرغداری دارد و مشهور به جمشید مرغی ست و سر کلاس به حسابای مرغداری می رسد. آقای ذبیحی بر عکس با چشمان هوشمند و نظم خاصش، به کنفرانس گوش می داد. موضوع صحبت را به بحث می گذاشت. هر یک از ما نظر خودمان را مطرح می کردیم. موضوع بحث متنوع بود. مثلا یک بار منصور که اتفاقا فامیلش مهاجرانی بود و چشمان آبی فیروزه ای داشت و موهای طلایی و عینک دسته نقره ای؛ کتاب داستان ماهی سیاه کوجولو نوشته صمد بهرنگی را سر کلاس از اول تا آخر خواند. سعی می کرد صدای ماهی سیاه کوچولو و مرغ ماهیخوار را متفاوت ادا کند. در واقع اجرای تئاتر تکنفره بود. در باره داستان بحث کردیم. منصور تحت تاثیر برادرانش چپ و بلکه مارکسیست بود. به من کتاب می داد، کتاب مادر ماکسیم گورکی را منصور همان سال به من داد، کتاب جلد کبود داشت و طرح سیاه قلم مادر روی جلد بود.
بهرام آزاد، داستان قربانی کردن اسماعیل توسط ابراهیم را با داستان رستم و سهراب شاهنامه مقایسه کرد. حرف اصلی اش این بود که
چرا خداوند چنان دستوری داده است؟ گفت دستور سربریدن پسر توسط پدر امری غریب و نامفهوم است. گفت اگر بچه های مذهبی کلاس می توانند پاسخ بدهند! چند تا از بچه ها هم به من نگاه کردند!
صحبت یا کنفرانس بهرام که تمام شد. بچه ها هر کدام نکته ای گفتند. من ساکت بودم. آقای ذبیحی گفت: شما نظری ندارید؟ گفتم، اگر اجازه بدهید، منهم در این باره کنفرانس بدهم! نمی توانم نظرم را بدون مقدمه لازم و فرصت کافی مطرح کنم. آقای ذبیحی گفت، یعنی الان هیچ نکته ای به نظرت نمی رسد!؟
بی درنگ حاج آخوند یادم آمد، یک وقتی بحث قربانی را به مناسبت ایام حج در مسجد مهاجران مطرح کرد. این بیت حافظ را در تبیین یا توجیه عمل قربانی خواند:
به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
گفتم، به نظر می رسد همان تقابلی که در میان دو مقوله « خون » و
« سجاده » وجود دارد. در قربانی کردن فرزند هم دیده می شود. نسبت بین قربانی کننده و قربانی شونده. آقای ذبیحی سکوت کرد، گفت هفته آینده مناسبه؟ گفتم نه! سه هفته دیگر مناسب تره! خندید و قبول کرد. کلاس که تمام شد، دوستان بهرام کُرکُری خواندند که شنیدی خدا گفت، برو فرزندت را قربانی کن! بعد از کلاس دوستان آزاد همچنان نکته می پراندند و ما را دست می انداختند.
ـ بابا این چه خداییه میگه سر پسرت را ببر! مگه بچه آدم جوجه خروسه! تراب از من پرسید: ببینم، قبل از اسلام هم بسم الله رحمان رحیم بود! ابراهیم وقتی می خواست سر پسرش را ببرد، بسم الله گفت یا نه!؟ خب خدای رحمان و رحیم دستور داده سر پسر را ببر. ما که چنین خدایی نخواستیم! سکوت کردم. واقعیت این بود که موضوع برایم روشن نبود. دست انداختن بچه ها، گویی پرسش را تا ژرفای ذهنم فرو می برد. جنگی توی ذهنم بر پا شده بود. چرا خداوند متعال به ابراهیم دستور داد تا سر پسر جوانش را ببرد!؟ تصور چنین صحنه ای تکان دهنده بود. چه بر سر ابراهیم و اسماعیل یا اسحاق آمده است؟
از دبیرستان پهلوی که بیرون آمدم. برای شبکاری به کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی می رفتم. توی بازار اراک، از کتابفروشی سعدی که البته بیشتر لوازم التحریر فروشی بود، یک دفترچه صد برگ کاهی جیبی با جلد آبی لاجوردی خریدم . با خودم می گفتم همه نکات مربوط به قربانی شدن اسماعیل را در دفتر می نویسم. اول تمام پرسش هایی که به ذهنم می رسد. قسمت بعدی پاسخ ها، قسمت سوم، نتیجه گیری و جمع بندی و تنظیم بحث. می توانم در مدت سه هفته برای سخنرانی آماده شوم!؟
موضوع در کتاب مقدس ( تورات) و قرآن و مثنوی مطرح شده بود. حافظه دوران جوانی مثل تیغ برّا و زنده بود. نشانه ها و تصویری از هر سه کتاب در ذهنم تداعی می شد. ابراهیم را می دیدم که دست پسرش را گرفته و توی بیابان او را برای قربانی شدن می برد. تحملش دشوار بود! چگونه ابراهیم در چشمان اسماعیل نگاه کرده بود! مگر می شود!؟
می بایست به کتاب ها مراجعه کنم. کتاب ها را در خانه داشتم! در خانه مان، پدرم برایم کمدی درست کرده بود که در نداشت و با تخته های گچ طبقه بندی کرده بود. پنج طبقه داشت. من هم کتاب هایم را در پنج ردیف چیده بودم. کتاب های سنگین مثل معجم المفهرس قرآن مجید با قطع رحلی، نهج البلاغه ، تاریخ طبری، شاهنامه، مثنوی، کلیات سعدی و مفاتیح الجنان در طبقه پائین کمد بود. خانه مان از خشت و گِل ساخته شده بود، دیوار ها پهن بود؛ تا توان تحمل تیرهای چوبی را از هر دو سو داشته باشد. خانه مان زمستان ها دیر سرد می شد و تابستان ها خنک بود. کمد کتابم حسابی جا دار بود.
پیش از غروب آفتاب عمو نبی با جهان خانم به خانه مان آمدند. جهان خانم بیمار بود. پیش دکتر الهی رفته بودند. می گفتند پیش حکیم بوده اند. زن عمویم شال پشمی نخودی رنگی دور کمرش بسته بود، بال های چادر چیتش را روی سینه گره زده بود. برایمان پنیر و کره و نان شیر و شیره انگور آورده بودند. احوال حاج آخوند را پرسیدم. عمو نبی گفت، حاج آخوند مهمان دارد. دو نفر روحانی، یکی سید و دیگری شیخ به دیدنش آمده اند. روحانی سید هشتاد سالی شیرین دارد. اما چشم خدا بهش باشد که هست! سرِ دست و چارچوب بدنش استوار است. بعد از ظهرا با اسب حاج آخوند در چما تاخت می زند! دیروز با اسب بالای تپه مارون رفته بود. هر دو نفرشان اصفهانی هستند.
کنجکاو شده بودم. کی هستند؟ آیا در بحث قربانی اسماعیل می توانند کمک کنند! جمعه بعد از ظهر همراه عمویم و جهان خانم به مهاجران رفتم و قید دبیرستان را زدم!
رابطه ام با رئیس دبیرستان آقای خلیل داعی و ناظم آقای هرمز انصاری و معاون آقای هوشنگ حقیقی عالی بود! می دانستم وقتی برایشان غیبت یک روزه ام را توضیح بدهم و راستش را بگویم، خواهند پذیرفت! ذهنم در گیر و دار مساله یا موضوع قربانی کردن اسماعیل بود. بی قرار شده بودم.
به خودم تسلا می دادم. مگر حاج آخوند نگفت، برخی پرسش ها پرسش های تمام عمرند! کار یک سال و دو سال و دهسال نیست. شاید داستان قربانی هم از همان داستان ها باشد. بسیار خوب یعنی قابل فهم من نیست یا اصلا قابل فهم نیست!؟ مطلقا قابل فهم نیست یا بخش هایی از آن مفهوم است؟ چرا پیشقدم شدم در این باره سر کلاس درس ادبیات کنفرانس بدهم. یعنی عجله کردم؟ عجب کاری کردم! نمی شود هم بگویم کنفرانس نمی دهم! ذهنم آرام نمی گرفت.
نزدیک غروب جمعه پنجم آذر ماه بود که به مهاجران رسیدیم. من مستقیم رفتم، مسجد. عمویم گفت، تا خانه همراه جهان خانم می رود و برای نماز به مسجد می آید. عمو نبی بقچه جهان خانم را پشت سر انداخته بود. گره درشت بقچه در پنجه دست راستش بود که بر شانه تکیه داده بود.
حاج آخوند و هر دو مهمانش در محراب مسجد نشسته بودند. روحانی سیدی که لاغر و بلند قامت بود. روی سجاده حاج آخوند نشسته بود. بال تحت الحنک عمامه اش را باز کرده و بر روی شانه انداخته بود. یعنی او نماز جماعت می خواند؟ حاج آخوند و روحانی دیگری که اندکی از حاج آخوند جوان تر می زد، دو زانو کنار سجاده نشسته بودند. نزدیک رفتم و سلام کردم. حاج آخوند از جایش بلند شد و مرا در آغوش گرفت. پیشانی ام را بوسید! روحانی سید و شیخ هم از جایشان بلند شدند. خجالت کشیدم. حاج آخوند مرا معرفی کرد. روحانی سید را به عنوان استاد خودش در مدرسه نیماورد اصفهان معرفی کرد. ایشان آقای درچه ای هستند. نزد ایشان منظومه و الاهیات شفا خوانده ام. فرد دیگر فامیلش آقای شفیعی بود. با چشمانی فراخ و گیرا ، شبیه چشمان علامه طباطبایی. که شهریور ماه همان سال به خانه اش رفته بودیم. هر دو با محبت با من احوالپرسی کردند.
حاج آخوند گفت: سید بی هنگام به مارون آمدی!؟ البته خانه خودت است! خانه پدری شما همین جاست.
گفتم، قرار است در دبیرستان در باره قربانی شدن اسماعیل کنفرانس بدهم. آمدم با شما مشورت کنم!
موضوع از این آسان تر پیدا نکردی!؟
یکی از دانش آموزان کلاس داستان قربانی شدن اسماعیل را با داستان رستم و سهراب مقایسه کرد. داستان قربانی و فرمان خداوند را مسخره کرد.حاج اخوند گفت:
مسخره که نکرده، باورش برایش سخت بوده، اشکال های خودش را گفته. مگر حضرت ابراهیم از خداوند نپرسید چگونه مرده ها را زنده می کنی؟ وقتی برای ابراهیم خلیل، مساله معاد و قیامت مسأله بوده است. حق جوانان همکلاسی توست که در باره موضوع قربانی تردید و یا تشکیک کنند. از طرفی مسخره کردن می تواند برای ما، که مسخره مان می کنند، موجب توجه به خداوند و خالص شدن نیت مان شود. از سوی دیگر اگر مسخره کنندگان یا به تعبیر قرآن مجید این شیوه، ملکه شان شود، یک روزی در میانه میدان استهزاء کرفتار می شوند! و حاق بهم ما کانوا به یستهزئون!
جوانند نبایست به دل بگیری یا آزرده شوی.
ما باید در حل مساله بکوشیم. خودمان را گرفتار نحوه طرح مساله نکنیم. قرآن می گوید، از لغو پرهیز کنید. دیده اید، قصاب ها چگونه چندر پندر گوشت را جدا می کنند و به اصل گوشت توجه می کنند. در هر بحثی و در سخن هر گوینده ای ممکن است، اضافاتی وجود داشته باشد. ما بایست به اصل مطلب توجه کنیم که: التوحید اسقاط الاضافات!
خوب است بعد از نماز عشاء شما هم به خانه ما بیایی در این باره صحبت می کنیم. یادم هست یکبار در باره نظریه ابن عربی در اصفهان با آقای درچه ای صحبت کردیم. در مدرسه چهارباغ در درس فصوص الحکم این بحث پیش آمد. با حاج آقا رحیم ارباب هم در باره نظریه ابن عربی صحبت کردیم.
نمی دانستم ابن عربی در باره قربانی چه نظری دارد.
شام شیربرنج بود و نیز پیاله ای ماست چکیده. نان تازه بود. مثل همیشه در خانه های مهاجران، هر روز نان پخته می شد. آقای درچه ای کنار سماور نشسته بود! در ذهنم گذشت انگار او در مسجد و خانه جای حاج آخوند می نشیند. بعدا دلیلش را توضیح داد. گفت: از حاج آخوند خواستم که من در خانه چای بریزم و خدمت کنم. حاج آخوند هم گفت بسیار خوب! پس نماز جماعت و منبر هم با شما! قرار شد شب های جمعه، سه هفته ای که ما مهمان حاج آخوند هستیم. آقای شفیعی منبر برود، من نماز بخوانم و در خانه خدمت کنم. برایم شربت انگور ریخت! پیاله سفالی کوچکی شیره انگور غلیظ ( ما می گفتیم خَسّ ) کنار سینی شیربرنج بود.
سفره را با کمک محسن پسر حاج آخوند و داماد عمونبی، جمع کردیم. آقای درچه ای همان طور که مشغول ریختن چای بود، گفت. به نظرم شما وقتی دیدی همکلاسیت نسبت به ابراهیم خلیل، اهانت آمیز صحبت کرده و به خداوند هم تعریض داشته، غیرتت گل کرده و گفته ای می خواهی در این باره صحبت کنی! همین طورست!؟
بله!
یعنی بدون این که موضوع برایت روشن باشد، قول داده ای که صحبت کنی؟
بله!
بسیار خب! اگر موضوع برایت روشن نشد و در پرده ابهام ماندی، چه می کنی!؟
نمی دانم! اما می دانم که خداوند دستور ظالمانه نمی دهد و بر خلاف عدل و رحمت و لطف عمل نمی کند. خداوند عزیزِحکیمِ علیمِ لطیفِ رحمانِ رحیم است.اگر هم صورت عملی به نظر ما، شبه ناک و ظلم نماست، واقعیت و باطن امر حتما چیز دیگری ست. چنان که دستور به قربانی کردن اسماعیل هم یک آزمون بود و نه یک عمل که منجر به کشتن اسماعیل بشود.
اما خداوند دستور قربانی کردن اسماعیل را نداده بود! ابراهیم در خواب دید که دارد پسرش را قربانی می کند. فهم یا تعبیر یا تاویل ابراهیم از خوابش این بود که پسرش را قربانی کند. شما که با قرآن مجید آشنا هستید،در آیه ای دیده اید که خداوند مستقیما چنین دستوری داده باشد؟
نمی دانم!
اشکال ابن عربی هم همین است. می گوید ابراهیم نتوانست خواب خود را درست تعبیر کند و تصمیم به قربانی کردن اسحاق گرفت. می دانی که در منابع حدیثی و تاریخی و حتا ادبی ما هم از اسحاق و هم اسماعیل به عنوان قربانی یاد شده است. البته به نظر من اسماعیل به دلایلی مرجح است.
حاج آخوند گفت، خوب است دلیل یا دلایل تان را بگوئید. آقای درچه ای مکث کرد به من نگاه کرد و گفت. حق با شماست. شاید همین دلایل ترجیح اسماعیل بر اسحاق خود بخشی از حلّ مساله باشد. اما دلایل:
یکم: از سیاق ایات متوجه می شویم که پس از آزمون قربانی، اسحاق متولد شد. گویی اسحاق هدیه ای از خداوند به مناسبت توفیق ابراهیم در آزمون قربانی بود.
دوم: اسحاق کوچکتر از اسماعیل است. او پسر ساره است که در پیرسالی، در نود سالگی اسحاق را به دنیا آورد. در حالی که اسماعیل فرزند هاجر، کنیز جوان ساره بود. در قرآن مجید در تمامی مواردی که نام اسماعیل و اسحاق در کنار هم ذکر شده است، اسماعیل مقدم است.
سوم: اسماعیل به روایت قرآن مجید در ساختِ خانه کعبه همراه و همدل با ابراهیم بود. فعل هایی که در آیات مربوط به ساخت خانه کعبه استفاده شده است. افعال تثنیه است. ابراهیم و اسماعیل؛ در این مورد قرآن مجید تصریح کرده است. مانند فعل « طهّرا » در این آیه سوره بقره :
وَعَهِدْنَا إِلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ

آقای درچه ای قرآن را از توی تاقچه بر داشت. پوشش مخمل سبز قرآن را تا کرد. ورق زد.

اینجاست. آیه ۱۲۷ و ۱۲۸ سوره بقره، خوب توجه بفرمایید. قرآن را به طرف من گرفت. شما بخوان! خواندم :

وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿١٢٧﴾ رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿١٢٨﴾
در این آیات ده قرینه برای همراهی ابراهیم و اسماعیل وجود دارد. نام هر دو در طلیعه آیه ذکر شده است. واژه مسلمین که تثنیه است به هر دو بر می کردد. ضمیر جمع نا هم هشت بار تکرار شده است.
قرینه یازدهم، در سوره صافات اشاره ای به همراهی و معیت اسماعیل با ابراهیم شده است. فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْيَ. اگر سعی را به عنوان سنت سعی در مراسم حج بگیریم. این معیت لطافت بیشتری پیدا می کند.به نظرم این برداشت با سیاق آیات همخوان است.
قرینه دوازدهم: در قرآن مجید صفت « حلیم » برای ابراهیم و اسماعیل به کار برده شده است. هیچ پیامبر دیگری با این صفت ستوده نشده است.
قرینه سیزدهم: وقتی ابراهیم و اسماعیل می پذیرند که رویای قربانی شدن اسماعیل تحقق یابد؛ در سوره صافات تعبیر « اَسْلَما» هر دو تسلیم شدند، به كار رفته است. در يك كلام شاهد همراهي و معيّت اسماعيل با ابراهيم در تمامي موارد ساخت كعبه، سامان معنوی
حج و ماجرای قربانی هستیم.
چهارم: ابراهيم و اسماعيل نه تنها در ساختمان و صورت كعبه مشاركت
چهارم: ابراهيم و اسماعيل نه تنها در ساختمان و صورت كعبه مشاركت داشتند، بلكه در ساخت حج به عنوان يك سنت عبادی ممتاز نقش داشته و دارند. قربانی در واقع نقطه اوج مراسم حج است. انسان نفس خویش را قربانی می کند و پس از ان به طواف خانه خدا می رود. او در برون نفس خود را کشته است، دیگر به او ندا داده نمی شود ، « که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی!؟» سه روز در مراسم حج، روز ترویه، روز عرفه و روز قربانی، متکی بر داستان قربانی شدن اسماعیل شکل گرفته است. روز ترویه، وقتی ست که ابراهیم رویایش را می بیند. روز عرفه مطمئن می شود که می بایست اسماعیل را قربانی کند. روز قربانی، عید قربان روزی است که گوسفندی را به جای اسماعیل قربانی می کند.
به عبارت دیگر، ابراهیم و اسماعیل در ساخت صورت و معنای حج نقش تعیین کننده و موسس دارند.

پنجم: شاید حاج آخوند یادشان باشد. این نکته را شیخ اسدالله ایزد گشسب استاد حكمت و عرفان برايمان توضيح داد. او از میرزا جهانگیر خان قشقائی نقل می کرد. نام اسحاق، به معنای خوشرو و خندان ست. نام اسماعیل، یعنی کسی که به خداوند
گوش می کند،« سَمِعَ الله » البته می توان به شکل مصدری هم خواند « سَمْعُ الله » قربانی شدن نسبت نزدیکی به شنیدن پیام خداوند و شنوایی اسماعیل دارد. در تورات به اين موضوع اشاره شده است كه خداوند سخن جوان، يعني اسماعيل را شنید.
ششم: این نکته هم به نظرم شایسته تامل است. آقای درچه ای با نگاه در قفسه های کتابخانه حاج آخوند گشتی زد و پرسید، شما کتاب مقدس دارید؟
حاج آخوند گفت، بله داریم. کتاب مقدس را از ردیف بالای کتابخانه برداشت و به آقای درچه ای داد. آقای درچه ای کتاب را ورق زد و گفت. در سفر پیدایش داستان قربانی کردن و یا به تعبیر قرآن ذبح مطرح شده است. آیه ای که در تورات است اسحاق را قربانی معرفی می کند. اما در آیه یک ابهام و یا پیچیدگی وجود دارد. حاج آخوند هم زیر همین آیه خط کشیده است. آیه دوم باب بیست و دوم سفر پیدایش:
« گفت اکنون پسر خود را که یگانه تست و او را دوست می داری یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو و او را در آنجا بر یکی از کوه هایی که به تو نشان می دهم برای قربانی سوختنی بگذران.»
پسر یگانه ابراهیم که اسماعیل بود. وقتی اسحاق به دنیا آمد، اسماعیل نوجوانی بود. موجه نیست که در صورت وجود هر دو پسر، به اسحاق پسر یگانه گفته شود. این تعبیر فقط با موقعیت اسماعیل هماهنگ است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)