داستان ها ی حاج آخوند، قربانی کردن اسماعیل ( بخش دوم)

شیخ حسین شفیعی گفت، مولوی هم سروده است:
همچو اسماعیل پیشش سربنه
شاد و خندان پیش تیغش جان بده
حاج آخوند گفت، داستان پادشاه و کنیزک در واقع داستان داستان های مثنوی ست! گویی این داستان شباهتی با موقعیت سوره حمد در قرآن مجید دارد. فشرده شش دفتر مثنوی و همه داستان ها در همین داستان است. این بیت هم جزو بیت های درخشنده است. گرچه مولوی در مواردی از اسحاق به عنوان قربانی یاد کرده است. به نظرم تحت تاثیر عطار بوده است! عطار گویی خواسته هر دو قول مسلمانان و یهودیان و مسیحیان را جمع کند. هر چند در تذکره الاولیاء به صراحت از قربانی شدن اسماعیل سخن گفته است. مطلب لطیف است! از ابوعلی دقّاق روایت می کند که: « ابراهیم علیه السلام اسماعیل را گفت: ای پسر در خواب دیدم که ترا قربان همی باید کرد، گفت، ای پدر اگر نخفتی آن خواب ندیدی!» پیداست کسانی که این عبارت را بر زبان اسماعیل جعل کرده اند، نمی دانسته اند که رویای پیامبران مثل خواب افراد عادی و عامی نیست.
عطار در جوهر الذات، بین اسماعیل و اسحاق جمع کرده است:
تو اسماعیلی و قربان خویشی
تو هم دردی و هم درمان خویشی
توئی اسحاق و خود را سر بریدی
چو جز دیدار خود چیزی ندیدی
حاج آخوند از آقای درچه ای پرسید، شما نظر ابن عربی را قبول دارید!؟
آقای درچه ای مکث کرد. دست هایش را در هم گره کرد. گفت: نه می توانم بگویم قبول دارم و نه می توانم با اطمینان بگویم قبول ندارم! شما چه نظری دارید؟
من با اطمینان می توانم بگویم قبول ندارم. شیخ بزرگ در داوری شتاب کرده است. او ابراهیم را متهم کرده است که به ظاهر خواب تمسک جسته و تاویل خواب را بفهمیده است. مراد از قربانی کردن فرزند، در حقیقت همان قربانی کردن میش بود، که در سرانجام کار اتفاق افتاد. نه این که ماموریت داشت سر پسرش را ببرد!
کار ابن عربی مصداق همان درست کردن ابرو و کور کردن چشم است.
من نظرم را خدمت شما و آقای شفیعی عرض می کنم. شاید این بحث برای سید هم مفید باشد.
یکم: ابراهیم هنگامی این رویا را می بیند که در اوج کمال شخصیت خویش است. ملکوت آسمان ها و زمین را دیده است. حنیف است، از هر خدشه و آلایشی به دور است. صاحب قلب سلیم است. اوّاه است. حتما توجه دارید که این دو صفت در قرآن مجید خاص ابراهیم است. حلیم است. این صفت نیز خاص او و اسماعیل است. خداوند به او توجه دارد. عین القضات در تمهیدات، بین طالب و مطلوب تمییز قائل شده است. موسی از دید او طالب است و ابراهیم مطلوب! در باره سلوک موسی آمده است: وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا
در باره ابراهیم آمده است:
وَاتَّخَذَ اللَّـهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا

خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل انتخاب می کند. این تعبیر اتخاذ به عنوان خلیل هم خاص ابراهیم است. عین القضات در تفاوت طالب و مطلوب این نکته پر لطف را نوشته است، « طالب آن باشد که حقیقت جوید تا بیابد. مطلوب آن باشد که حقیقت وی را جوید تا بدان انس یابد… آمده چون آورده نباشد! »
تمام وجود ابراهیم شوق به سوی و برای خداوندست. « اوّاه » به همین معنی ست. انگار ابراهیم به جای دم زدن از شدت شور و توجه آه می کشد! حاج آخوند با آواز خواند:
اًلا طالَ شَوق الابرار الی لِقائی
و انّی الی لقائهم لًاشًدّ شُوقاُ

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
برای من هنوز قابل فهم نیست که چرا ابن عربی به ابراهیم درست نگاه نکرده است! به تعبیر قرآن مجید: « وَ تَرَاهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
تفاوتی بین نگریستن و نگاه کردن قائل شده است. « نظر» گویی بر سطح پدیده می لغزد و می ایستد، اما « بصر» تا لایه های زیرین و ژرفا می کاود و می یابد.
البته گاه برخی بدون توجه به این مفهوم قرآنی، نظر را در جای بصر به کار برده اند.
با بصر ما حقائق امور را می بینیم. همان دعای مشهور پیامبر اسلام سلام الله علیه، « الّلهمَّ اَرنی الاَشیاءَ کماهی » دیدن پدیده ها چنان که هستند، با دیدن پدیده ها در دنیای خیال و وهم، یا چنان که ما می بینیم و یا دوست داریم ببینیم متفاوت است.
ابن عربی دو شتابزدگی غریب دارد. اول در فهم مفهوم یا مقوله قرآنی، دوم در داوری در باره ابراهیم سلام الله علیه، داوری ابن عربی در باره ابراهیم به گونه ای است که گویی ابراهیم یک مومن مبتدی بود و نه منتهی! گویی از یاد برده است که ابراهیم در جوانی آزمون آتش را تجربه کرده بود، با چشمان خود دیده بود که شعله زار آتش لاله زار شده بود. از توفان هرم آتش، نسیم خنک معطر سحرگاهی وزیده بود. او دیده بود وقتی خداوند بخواهد از متن هیاهوی شعله ها، غنچه و گل های رنگارنگ می رویاند. او تجربه کرده بود که به جز خداوند از هیچ کس دیگری، حتی اگر جبرئیل باشد، کمک نطلبد. شتاب نکند و قرار و آرام خود را از دست ندهد.
دوم: چرا می گویم. ابن عربی به سیاق آیات و مضمون آیات با دقت وبصیرت و تانّی نگاه نکرده است؟
۱- مفهوم اسلام و مسلمانی و تسلیم
وقتی این مفاهیم را با تمرکز بر شخصیت ابراهیم در قرآن مجید جستجو می کنیم. به نکات و نتایج بسیار پر لطفی دست می یابیم.
نخست به موارد مختلف اشاره می کنم.
اول: مقام توحید
در آزمون تجلی ملکوت آسمان و زمین بر ابراهیم ، مواجهه او با خورشید و ماه و ستاره، ابراهیم سرانجام نگاهی توحیدی پیدا می کند و می گوید: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿سوره انعام، ۷۹ ﴾
من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است؛ و من از مشركان نيستم.
این آیه در واقع نشان دهنده مقام توحید ابراهیم است.

دوم: مقام تسلیم
إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿البقرة: ١٣١﴾
هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: «تسليم شو»، گفت: «به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
سوم: ابراهیم به عنوان یک آئین
وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّـهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللَّـهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا ﴿النساء: ١٢٥﴾
و دين چه كسى بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كرده و نيكوكار است و از آيين ابراهيم حق‌گرا پيروى نموده است؟ و خدا ابراهيم را دوست گرفت.
چهارم: مقام موسس اسلام به معنای عام
مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ (سوره حج، ۷۸)
آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است‌] او بود كه قبلاً شما را مسلمان ناميد

پنجم: مقام تسلیم در قربانی کردن و قربانی شدن
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ ﴿الصافات: ١٠٣﴾
آنگاه چون هر دو تسلیم شدند و او را بر گونه‌اش به خاک افکند
وقتی نسبت بین آیات پنجگانه را با هم می سنجیم و سیر کمال ابراهیم را پی می گیریم. اوج کمال مقام تسلیم او، هنگامی ست که آماده است پسر را قربانی کند.
اگر قرار بود ابراهیم رویای خود را مثل ابن عربی فهم کند. می رفت یک گوسفند قربانی می کرد، آن وقت این بنای باشکوه مقامات تسلیم، تا اوج آن که قربانی کردن فرزند بود، فرو می ریخت!
دیگر جایی و معنایی نداشت که خداوند ابراهیم را تحسین کند که مثلا گوسفندی را قربانی کرده است! آن گاه او را به عنوان محسن بستاید. چنان که می دانیم مقام محسن در قرآن مجید در نسبت با تسلیم جان به خداوند متعال است.


۲- مفهوم رویاء
اول: رویاء در فرهنگ و نظام واژگانی قرآن به مفهوم یکی از اقسام وحی است. این رویاء در خواب - در منام - و یا در بیداری محقق می شود.
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا  إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (صافات، آیه ) قرآن در باره رویای ابراهیم، با رویکردی مثبت و تحسین ابراهیم سخن گفته است.
رویای پیامبران، آن هم پیامبری مثل ابراهیم که پدر و پیشوای پیامبران و نماد و قهرمان توحید در تمام ادیان ابراهیمی است، با « اضغاث احلام» خواب های پریشان و سردرگم فردی عادی متفاوت است. خواب و بیداری ابراهیم، تعریفی دیگر دارد. پیامبر اسلام این سخن را دارند، که چشم من می خوابد، اما قلبم بیدار است. این سخن به این معنی نیز هست، که در خواب ابراهیم و محمد علیهم السلام، خدشه ای وجود ندارد. چنان که رویای پیامبر اسلام در مورد ورود به مسجد الحرام محقق شد. رویای یوسف صدیق در باره سجده یازده ستاره و خورشید و ماه محقق شد. رویای ابراهیم هم در عالم معنا و جان محقق شد. او واقعا تیغ بر گلوی فرزند خود کشید و ریشه و پیوندِ مهر هر چه جز خداست از دل برکند. هرچند آن محبوب دردانه یگانه پسرش اسماعیل باشد؛ بایست محبت او در طول محبت خداوند قرار داد و نه در عرض آن.
آقای درچه ای گفت: « مطلب لطیف و جذابی را برایتان بگویم. حاج آقا رحیم ارباب با خبر شده بود که فیلسوفی اهل دانمارک در باره داستان قربانی شدن اسماعیل و یا به روایت تورات اسحاق، کتابی نوشته است. ایشان ترجمه عربی کتاب را پیدا کردند. یکی از طلبه های اصفهانی که قاهره رفته بود، کتاب را تهیه کرده بود. عنوان کتاب « خوف و رعده » بود؛ نوشته سِرِن کیرکجور، کتاب را بعد از شکست در یک ماجرای عشقی نوشته بود. معشوقه اش از او گریخته بود و با دیگری ازدواج کرده بود. نویسنده تمامی دغدغه های روح خود را در داستان قربانی یافته بود. کتاب را در مدت کوتاهی نوشته بود. من کتاب را از حاج آقا رحیم ارباب امانت گرفتم و خواندم. وقتی به گفتگوی ابراهیم با اسحاق رسیدم. با خود می گفتم، چه ایمان درخشنده ای نویسنده داشته است!
نوشته بود، ابراهیم، برای اینکه خدشه ای به ایمان پسرش نسبت به خداوند پیش نیاید و او کمترین تردیدی در رحمانیت خداوند پیدا نکند. با چهره ای خشمگین و چشمانی درانده از وحشت، به پسر می گوید، تو پسر من نیستی، من بت پرستم. به خدای تو ایمان ندارم. تو را در پیشگاه بتم قربانی می کنم! اسحاق وقتی این سخنان را می شنود، زانو می زند و می گوید: ای خدای رحمان به من رحم کن!»
زمانه چرخی زد و من از مهرماه ۱۳۵۲ دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم. به منزل حاج آقا رحیم ارباب گه گاه می رفتم. روزی ماجرای قربانی را مطرح کردم. ترجمه انگلیسی کتاب کیرکگارد را از کتابخانه دانشکده علوم تربیتی گرفته بودم. شب ها کتاب را در هنگام کار در نوبت شب، در هتل کوروش می خواندم. اشکالاتم را گاه از جهانگردان امریکایی و اروپایی که آشنای بحث بودند. می پرسیدم. از بخت بلندم با جهانگرد دانمارکی در زمستان سال ۱۳۵۴ آشنا شدم. پیرمرد سالم و راست قامتی که با عصای آبنوس راه می رفت! از حالت راه رفتن و عصا به دست گرفتنش، پیدا بود که عصا تزئینی ست. استاد فلسفه دانشگاه آرهوس و مدیر موسسه فرهنگی دانمارک بود. کارتش را هنوز دارم! نامش فولمر ویستی بود. من سرم توی کتاب بود! گفت: لطفا کلید اتاق ۱۰۰! زود از جا پریدم تا کلید را از جا کلیدی بردارم. او جلد کتاب را دید. گفت: چه خوب شما کیرکگارد می خوانی! آن هم ترس و لرز، که شعری یگانه است. گفتم، تلاش می کنم، بفهمم. گفت من به فلسفه و الهیات از جوانی علاقه مند بودم. فلسفه رشته تخصصی من است و الهیات عشقم! گفتم، من می توانم در فرصت مناسب اشکالاتم را از شما بپرسم؟ در ضمن من دانشجوی تاریخم، می توانم راهنمای شما در اصفهان بشوم!
راهنما شدم. از روی کتاب « گنجینه آثار تاریخی اصفهان» ، نوشته استادمان دکتر لطف الله هنر فر، میدان نقش جهان و مسجد شاه و مسجد جامع و مدرسه چهارباغ را برایش توضیح دادم. در لا به لای فرصت ها از کیرکگارد می پرسیدم…
حاج آقا رحیم ارباب گفت: ابن عربی در برابر قرآن سرش را بالا گرفته!و حرف خودش را زده است. می بایست در برابر قرآن تسلیم می شد. به قول جلال الدین مولوی:
پیش قران گشت قرآنی و پست
تا که عین روح او قرآن شده ست
در مطول می خواندیم که انّ الجواد قد یکبوا، گاهی اسب خوب و نژاده چموشی می کند. به نظرم آنچه را کیرکگارد در داستان قربانی فهمیده، ابن عربی توجه نکرده است. او از درخشش بلوغ و خلوص ایمان سخن گفته و ابن عربی از قربانی کردن گوسفند، که امری عادی است. او سخن را به آسمان برده و ابن عربی به زمین کشانیده است. من وقتی آن قسمت گفتگوی ابراهیم با اسحاق را خواندم که خود را بت پرست و جانی معرفی می کند تا مبادا خدشه ای بر ایمان اسحاق وارد شود، تا چند روز بی تاب و بی خور و خواب بودم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)