داستان ها حاج آخوند، قربانی کردن اسماعیل ( بخش چهارم )

برخی مفسّران کمان کرده اند، مراد این بوده است که بنی اسرائیل خود کشی کنند و یا با تیغ تیز به جان هم بیفتند و یک دیگر را بکشند. برای توجیه چنین رفتار و تفسیری، نوشته اند، هوا از گرد و غباری سنگین پوشیده شده بود، تا یکدیگر را نشناسند و آشنایی ها موجب پرهیز از دیگر کشی نشود. پیداست این تفسیر صورت گرایانه و دور از حکمت است.
البته این قتل نفس با قربانی تفاوت اصولی و ماهوی دارد. قربانی برای رسیدن به اوج کمال است. مقدمات و مراحل متفاوتی دارد. به این بیت مثنوی دقت کنید:
عاشقان جام فرح آن گه کشند
که به دست خویش خوبانشان کشند!
قربانی، سرمست و سرشار از جام شادی وصل است.
این مفهوم با معیارهای ظاهری زندگانی عادی همخوان و موافق نیست. واژگانی دیگر از دنیای دیگر است. مدتی پیش منزل شیخ ابراهیم علایی بودم. از کتابی صحبت کرد که تازه به دستش رسیده بود. ظاهرا برای نوجوانان نوشته شده است. در دفترچه ای خلاصه کتاب و نکات مهم کتاب را ترجمه و یادداشت کرده بود. برایم خواند و توضیح داد. البته حرف آقای علایی این بود که ما بایست دین و معارف و اخلاق را به زبان داستانی و تصویری برای مردم ، به خصوص جوانان بیان کنیم. مثل روش قرآن مجید یا انجیل. حالا نکته دیگری مورد نظرم هست. اسم کتاب جوناتان مرغ دریایی است. آقای علایی گفت، جوناتان به معنای هدیه خداوند است. مثل اسم سیّد که عطاالله است! اصلش یوناتان و از نام خدا در تورات، یهوه گرفته شده است. این مرغ دریایی، از فوج مرغان دریایی که در ساحل اقیانوس زندگی می کردند، فاصله می گیرد. بر سرعت و ارتفاعش می افزاید تا جایی که به بهشت کمال پرواز می رسد.
پروازش متناسب با شعاع اندیشه اش می شود. در آن منزلت بلکه مطار بهشتی، می گوید، دیگر قوانین و رسوم فوج مرغان دریایی که در ساحل مانده و زمینگیر و درمانده اند. با شکار مختصری روزگار می گذرانند، بر زندگی او حاکم نیست! او در منزلت دیگری زندگی می کند.
آقای درچه ای به این نکته ظریف اشاره کردند که در خانه کعبه، همه سو فبله است! قوانین و احکام فقهی خارج خانه، بر درون خانه حاکم نیست. تغییر منزلت در واقع تغییر فضا و لزوما تغییر قاعده و قانون است.
ابراهیم و اسماعیل با قربانی کردن و قربانی شدن، در منزلت دیگری هستند. مثل نمازگزاری که درون خانه کعبه است. مثل جوناتان مرغ دریایی که اوج گرفته و دیگر قوانین و رسوم فوج مرغان بر او حاکم نیست! کسانی که از مرحله و یا منزلت فراعقلانی و یا شور دیوانگی سخن گفته اند، سخنشان ، در واقع همین بیان است.
نکته دیگر! مگر نگفته اند: الامور بخواتیمها! اين حديث را در صحيح بخاری ديدم. سهل بن سعد از قول پيامبر اسلام روايت مي كند كه :
إن العبد ليعمل عمل أهل النار وإنه من أهل الجنة، ويعمل عمل أهل الجنة وإنه من أهل النار. الأعمال بالخواتيم.
گاه پیکره عمل گناه آلود و محکوم است، اما نتیجه عمل خیر و مبارک است! کارها را بایست با نتیجه آن سنجید! درخت را بایست از میوه اش شناخت. مثال ساده ای برای سید بگویم! اگر فرد ناآشنایی وارد اتاق جراحی قلب بشود و ببیند، دکتر و همکارانش دارند سینه بیمار جوانی را با تیغ تیز می شکافند، ممکن است از وحشت قالب تهی کند و فریاد بزند این چه کاری ست که می کنید. اما اگر آشنا باشد، با مهر و توجه و تحسین به دکتر و تیغ برنده ای که دست اوست نگاه می کند. در پس فوران خون از سینه بیمار مدهوش، موج زندگی را می بیند که می جوشد و از سر گرفته خواهد شد. این تیغ کشیدن برای زندگی بخشیدن است!
قربانی کردن ابراهیم، شبیه همین داستان است. قرار است او و اسماعیل اوج تازه ای بگیرند. از خود خالی شوند. هیچ چیز دیگری جز خداوند توجه دل آن ها را نربوده باشد. مگر خداوند ابراهیم را خلیل خود نخواند!؟ یعنی در وجود و درون ابراهیم هیچ جایی برای غیر خدا نیست، حتی اگر محبت فرزند باشد که بخواهد در عرض محبت خداوند قرار گیرد.
از سویی ابراهیم کمترین تردیدی ندارد که خداوند بر او و اسماعیل ستم نخواهد کرد. قلب او مطمئن است، که این ماجرا ختم به خیر می شود. ابراهیمی که ملکوت آسمان ها و زمین را دیده است، در آستانه وردود به ملکوت جان است.
اسماعیل که از ابراهیم جز مهر و صفا و وفا ندیده است. جانش مطمئن است که این ماجرا برای او مبارک است. خطاب ابراهیم و اسماعیل به یکدیگر سرشار از مهر است. هر دو به مقام شگفت تسلیم رسیده اند.
مگر پیامبر اسلام محمد مصطفی سلام الله علیه، در شب هجرت به مدینه علی را در جای خود نخوابانید؟ مگر عمامه سبز خودش را بر سر علی نبست؟ مگر ردای سبز خود را بر دوش علی نینداخت؟ مگر علی آماده نبود که شمشیرهای آخته فوج مشرکان، پیکر او را پاره پاره کند. او آماده بود که اسماعیلِ جان خود را قربانی کند. چرا پیامبر عزیز ترین کس خود را در بستر خود خواباند؟ برای این که می دانست این آزمون علی را به اوج می برد. اوجی که در بازگشت به مکه، در خانه کعبه، علی پای بر دوش پیامبر می گزارد و مثل ابراهیم بت ها را می شکند و می گوید، بر دوش پیامبر چنان اوجی گرفته بودم که گویی می توانستم از آسمان ستاره بچینم!
نکته دیگر! ماجرای قربانی از حیث نظری فلسفه عرفان حج است! و از بُعد عملی، بنیاد مراسم حج! مراسمی که با سعی و توقف در منی و عرفات و قربانی کردن صورت می گیرد. مرکزیت مراسم حج ابراهیم و اسماعیل است. حاجی نه تنها در مقام ابراهیم نماز می گزارد و نیایش می کند، بلکه همراه با ابراهیم و اسماعیل در یوم الترویه و یوم عرفه و یوم النحر، حرکت می کند. مگر شروع داستان قربانی این آیه پر لطف نبود که: وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ (الصافات، ٩٩)
این جمله اسمیّه است. تنها این مضمون برای ابراهیم بیان شده است. حج در واقع پاسخ ما به ابراهیم است که هم امت است و هم ملت. این دو تعبیر هم ویژه ابراهیم است.
موسس اسلام و حج است. نماد ملّت و امت است. حلیم و اوّاه و منیب و صاحب قلب سلیم است. چنین کسی چگونه می شود معنای رؤیای صادقه خود و آزمون بلاء مبین را نفهمیده باشد!؟
از سوی دیگر خداوند می خواهد، ابراهیم شاهد اوجی دیگر باشد. به بهشت کمال انسانی و دریافت منزلت ملکوت جان برسد. ما وقتی داستان قربانی را متوجه می شویم. که داستان را در جهان داستانی اش درک و فهم کنیم! در آن صورت دیگر ظرف تنگ اخلاق عرفی ما، گنجای در بر گرفتن و تبیین چنین داستانی نیست! مگر کلمات می توانند داستان عشق را تبیین کنند. چرا معانی هرگز اندر ظرف ناید!؟
انگار تا دمیدن سپیده چیزی نمانده است! حاج اخوند تبسم کرد. گفت: مرا ببخشید میزبانی ملای ده بهتر ازین نمی شود! آقای درچه ای و شفیعی شکفته و شادان بودند. آقای درچه ای از من پرسید. به نظرم با این همه یاداشت های امشب، بتوانی در کلاستان کنفرانس خوبی بدهی!
گفتم بله، همین طور است. کنفرانس بهانه بود و هست. این بحث پنجره ای به افقی تازه بود.
حاج آخوند گفت، دیگر مجال سخن در باره ذبح عظیم پیدا نکردیم! زمزمه کرد ، صدایش آرام و محزون بود. رو به آقای درچه ای کرد، دست راستش را بر شانه آقای درچه ای نهاد و خواند:
گفتم قُنُقی امشب تو مرا
ای فتنه من شور و شر من
تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من
اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خون
زنده کنمت در محشر من
اسحاق تویی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من
گفتا که خمش کاین چرخ فلک
لنگانه رود در محضر من
باقیش مگو تا روز دگر
تا دل نپرد از مصدر من

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)