داستان های حاج آخوند، زندگانی شعله می خواهد...

آقای سهراب اخوان مدیر مدرسه مارون، دفتر شعرش را که شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی را در آن با خط نستعلیق ، با قلم فرانسه و جوهر سبز، نوشته بود به حاج آخوند داده بود.
آقای اخوان شعر آرش کمانگیر را بسیار دوست داشت. برای ما گه گاه تکه هایی از شعر را سر کلاس می خو اند. برای مشق خط به بچه های کلاس چهارم و پنجم و ششم، ، که بایست با قلم فرانسه بنویسند، سرمشق خط ریز را از آرش کمانگیر انتخاب می کرد. یک بار هم گفت، برادرشهیدش با کسرایی دوست بوده است. بخشی از شعر در کتاب فارسی کلاس پنجم بود. مراد همه شعر کتاب را از حفظ بود. کتابش را به من می داد از حفظ می خواند تا ببینم درست می خواند یا نه! من کلاس سوم بودم و مراد کلاس پنجم. همیشه درست می خواند! بعضی اشکال هایمان را از حاج آخوند می پرسیدیم.
آرش برای ما شخصیتی دوست داشتنی و بسیار عزیز بود. او جان خودش را فدا کرده بود، تا مرزهای ایران فراتر برود. تا خانه ملت ایران بزرگ تر شود. وقتی مریمِ غلامعلی پسر زائید، از حاج آخوند خواسته بودند برایش اسم انتخاب کند. گفته بود، آرش! آرش مریمِ عباسقلی اولین آرش در تمام مارون و حمریان بود.دومین آرش پسر رحم خدا چوپان ده بود.
یک روزپسین که هوا هنوز گرم و معطر بود، اواخر شهریور، دوسه روزی به بازشدن مدرسه، با حاج آخوند کنار نایه نشسته بودیم. اسب حاج آخوند از نایه آب می خورد. بدن اسب مثل مخمل قهوه ای تیره و روشن موج بر می داشت و می درخشید. مارآبی توی آب لغزید. پروانه سفیدی روی شانه حاج آخوند نشسته بود. شانه به سری لبه نایه کنار ما نشسته بود، سرش را با شتاب تکان می داد و چشمانش به هر سو آن به آن می گشت. حاج آخوند دفتر جلد مقوایی در دست داشت. گفت: این دفتر آقای مدیر است. شعر آرش کمانگیر، تمامش را توی این دفتر نوشته، درکتاب فارسی کلاس پنجم، همه شعر نیست. امروز شعر را
می خوانیم و درباره اش صحبت می کنیم! ما پنج نفر بودیم. دور حاج آخوند حلقه زده بودیم. مراد و احمد پسرعمویم و محمدعلی پسر آقا مرتضی خوش نشین، و قربان پسر عمه ام. حاج آخوند گفت، اول یک بار شعر را بخوانیم. ببینیم از تمام شعر چه چیزی دستگیرمان می شود. یا می فهمیم. هر کس نظرش را بگوید. وقتی همه نظرها را شنیدیم، آخر سر هم یک بار دیگر، مراد شعر را برایمان می خواند! و شما مثل دیکته شعر را می نویسید. شما که شعر کامل را ندارید. این دفتر را هم باید به آقای اخوان برگردانم. من خودم امروز صبح سحری از روی شعر نوشتم. دفتر خودم را به سیّد می دهم. بروید خانه سیّد از روی شعر مثل مشق بنویسید. درسا و بی غلط، سرحوصله بنویسید!
حاج آخوند شعر را برایمان خواند. در سه جای شعر، مکث کرد و تکه ای از شعر را دوباره خواند.
« گفته بودم زندگی زيباست.
گفته و ناگفته، ای بس نكته ها اينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغهای گل؛
دشتهای بی در و پيكر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانیهای مردم پای كوبيدن؛
كار كردن، كار كردن؛ آرميدن؛
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن؛
گاه گاهی، جرعه هايی از سبوی تازه آب پاك نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
و رهانیدن،
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی ،
زیر سقف این سفالین بام‌های مه گرفته، 
قصه‌های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن،
بی تکان گهواره‌ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا شب برفی،
پیش آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست 

ببینید بچه ها، شاعر مثل یک نقاش، مثل کمال الملک! اول زمینه یا بوم نقاشی را برای مان تعریف کرد. آسمان، آفتاب، باغ و دشت! دشت در برابر آسمان است و باغ در برابر آفتاب. البته اگر با من مشورت می کردند، حاج اخوند لبخند زد و گفت می دانید که شاعر مشورت نمی کند. در یک حالت رازآمیز بی خودی عاشقانه آسمانی شعر می گوید. قبلا برایتان این مصرع مولوی را خوانده ام: خون همی جوشد من اش…حاج آخوند سکوت کرد. مراد بقیه اش را تو بخوان! خواند: از شعر رنگی می زنم! به هر حال از نظر من تعبیر « بی در و پیکر» برای دشت شاعرانه نیست! من اگر شاعر بودیم می سرودم: دشت های بی کرانِ تا افق سرسبز! شما به چما نگاه کنید. تا چشمتان بُر می کند، بی کران و سبز است.
تا سبزی دشت در برابر زردی آفتابِ زر قرار بگیرد!
وقتی شاعر چهارچوب تابلو را، یا زمینه نقاشی را برایمان نشان داد. چهار حرکت را بیان کرده است. حرکت طبیعت و حرکت انسان در طبیعت، حرکت انسان در جامعه یا جهان، چهارم حرکت انسان در جان خویش. شما تا هفته آینده، از این بخش شعر، این چهار قسمت را بند به بند مشخص کنید و توضیح دهید. از هیچ واژه ای سرسری نگذرید. مثلا از خود بپرسید، چرا شاعر می گوید: سفالین بام های مه گرفته!؟ برای این که آرش اهل منطقه البرز و شمال ایران بوده ست. برخی نوشته اند اهل آمل بوده است. اگر شمالی ها مثل ما سقف خانه هاشان کاهگلی بود، در برابر باران های سیل آسای شمال فرو می ریخت. پس این شد بخش اول کار شما.
حاج اخوند شعر را ادامه داد. به این بخش شعر که رسید. مکث کرد و دوباره خواند:


« جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روئیده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوه‌ها دامن،
آشیان‌ها بر سرْانگشتان تو جاوید،
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش 
سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!»

انسان گویی، از بُعد عظمت وجود و حضوری متناسب با آفتاب و دشت پیدا می کند. انسان جنگل است! پهناور و پیچیده و سرسبز و سرشار از راز، آغوشی گسترده برای چشمه ها و پرندگان و غزالان و گوزن ها. بر کوه دامن افکنده است!
برخی انسان ها مثل تکه چوبی خشکند! اگر سوزانده شوند، گوشه ای را گرم نمی کنند. برخی تک درختی خزان زده و نیمه جانند، برخی درختی تناور و برخی جنگلند، پایان ناپذیر!
برخی جرقّه اند، دمی می درخشند و تاریک می شوند. برخی شعله شمعند، تکاپوی اندکی دارند. برخی آتش در جنگلند، با توفان ها دامن گستر و عمیق می شوند. انسان خودش را می سازد، تا کدام نمونه باشد. او در ذهن و اندیشه خود، توانایی تا خدا اوج گرفتن ، مثل خدا شدن دارد؛ برانگشتان او، توانایی بی نهایت نقش شده است. این که نقش سرانگشت هیچ کس مثل دیگری نیست، یعنی همه از چنان توانایی بهره مندند!
این سخن که انسان همانند یا همسان جنگلی ست، البته زیبا و شاعرانه است. اما این سخن کجا و سخن سلطان کلمه، امام علی کجا که: جهان اکبر در درون انسان پیچیده شده است. نه تنها جنگل ها، بلکه دشت ها و دریاها و خورشید و کهکشان در جان او نقش شده است.

سومین بخشی از شعر، که حاج اخوند دو بار خواند، وقتی بود که آرش خود را معرفی می کند و قرار است تیری بیندازد که به اندازه طول پرتابش سرزمین ایران ادامه پیدا کند و مرز ایران و توران تعیین شود. سپاه ایران و شاه ایران منوچهر از افراسیاب شکست خورده بودند. طبرستان در محاصره تورانیان بود. ذر پیمان صلح قرار شده بود با تیر پرتابی مرز ایران و توران تعیین شود. این مرز فقط مرز سرزمینی و جغرافیایی نبود، مرز امید و هویت بود. می بایست مردی از خویش برون آید و کاری بکند. آرش پای به میدان نهاد:

کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مأوایم؛
به چشم آفتاب تازه رس جایم 
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره را امروز زور پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز»
او دیگر تیرانداز عادی نیست. کمان کهکشان در دست دارد و جان خود را مثل شهاب در چله کمان می گزارد و پرتاب می کند. پر پرواز تیر شهاب او، جان اوست.
آرش خدا را می خواند و نیایش می کند. خداوند هم فرشته اسفندارمذ را به یاری او می فرستد. شما بعدها که بزرگ تر شدید. در کتاب های تاریخ در اوستا داستان آرش را بخوانید. مثل کتاب آثار الباقیه ابو ریحان بیرونی. البته این سئوال برای من پیش امد که چرا فردوسی چنین داستان جذابی را روایت نکرده است؟ جای این داستان در شاهنامه است. از آقای ابراهیم دهگان دانشمند تاریخدان ساکن اراک پرسیدم. او گفت: شاید فردوسی نمی خواسته،
شخصیت رستم تحت تاثیر آرش قرار گیرد. مرگ آرش بسیار با شکوه است، مرگ رستم تاسف بار و تلخ ، در مقوله برادر کشی قرار می گیرد. مرگ آرش مرگ دیگری است.
این شعر را بچه ها بایست بارها خواند. زمزمه کرد. سرود زندگی و امید است. سرود ایمان و آینده است. نهیبی برای برخاستن و بیداری است. در زندگی همیشه اتفاق های می افتد که ویرانی و ناامیدی سیطره پیدا می کند. مثل کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲. کسی از شما ها ان سال را به یاد ندارد. آمریکا و انگلیس آمدند و دولت مصدق را با کودتا سونگون کردند. خانه مصدق را غارت کردند. او را در خانه اش زندانی کردند. همه ناامید شده بودند. سیاوش کسرایی با این شعر آرش همان کاری را کرد که آرش کرده بود!
به نظرم کار هنرمند، مثل کار آرش است! آن بیت مولوی را که مراد، بقیه اش را خواند، با هم بخوانید. همگی خواندیم:
« خون همی جوشد من اش از شعر رنگی می زنم!» شاهنامه تیری است که فردوسی از کهکشان جان رنگین خود به سوی افق های آینده پرتاب کرده است، در کتاب مجمل التواریخ و القصص که نویسنده اش معلوم نیست، نوشته است: « آرش این تیر را به صنعت و حکمت راست کرده بود.»
کار شاعر و هنرمند همین است. مرزهای هویت یک ملت را تا افق های دور دست، فرا می برد. مگر خیام و مولوی چنین نکرده اند؟ در روزگار آرش، در جنگ ایران و توران، مرزهای سرزمینی اهمیت بسیار داشت. ممکن است در اینده جهان، این مرزها کمرنگ شوند. اما مرزهای هویت یک ملت ، با تلاش هنرمندان و متفکران و صنعتگرانش فرا می رود. شما هر کدام در زندگی راوی روایتِ آرشِ جان خودتان باشید. ببینید می خواهید، مرزهای روح شما تا کجا باشد؟ پرواز جان شما تا کدام افق باشد؟
ما انسان ها همه می میریم، اما هیچکدام از این تجربه مرگ با خبر نیستیم، تجربه کردن و رفتن با هم است. به قول خیام:
از جمله… بخوانید! دسته جمعی خواندیم:
از جمله رفتگان این راه دراز
بازآمده ای کو که به ما گوید راز
بله کسی نمی آید راز را برای ما بگشاید. اما در آن دمی که از جهان می گذریم و تیر جانمان مثل شهاب از کمان پیکرمان پرتاب می شود، چه احساسی خواهیم داشت؟
آیا مرگ ما آتشدان زندگی را روشن تر می کند؟ راوی در شعر آرش کسرایی، که از نشانه دودی که از کلبه ها به اسمان می رفت، از سوسوی چراغ و ردّ لغزان پاها بر جاده های پر برف، خودش را به درون کلبه ای رساند که در آنجا راوی دیگر، عمو نوروز برای بچه ها قصه آرش را می خواند. سرانجام روایت عمو نوروز، وقتی او و بچه ها در خوابند، راوی اول، کُنده ای در آتشدان می گزارد، تا شعله زندگی افسرده نشود. شعله امید و ایمان و آینده پر فروغ بماند. همین کار را کسرایی با سرودن آرش کمانگیر انجام داده است. شعر آرش او، پرتاب شهاب جان اوست!
همیشه در زندگی از خود بپرسید که: من آرشم. تیر شهاب جانم را به کدام سمت پرتاب کنم! کدام قلمرو هنر و اندیشه را گسترش دهم؟ کنده پیکرم را در آتشدان زندگی بسوزانم، تا شعله امید و ایمان بالا رود. کسی که این پرسش در ذهنش بدرخشد، دیگر نومید نخواهد بود، باری به هر چهت زندگی نمی کند. نگاهش به افق های دوردست است. از مرگ، زندگی می سازد. نه این که زندگی اش مردگی باشد! آرش نماد امید و ایمان و آینده بینی و ایثار در فرهنگ ماست.

فروردین ماه سال شصت و پنج ، شب جمعه ای با پدرم و مادرم به مهاجران رفته بودیم. کنار مزار حاج اخوند نشسته بودم. جوانی آمد کنار دستم، سلام کرد. خانمی کناری ایستاده بود. با مادرم صحبت می کرد. پسر جوان، با نشاط و سرزنده و گرم بود. پرسیدم: اسمت چیه جوان عزیز! گفت آرش! گفتم: آرش مریمِ غلامعلی! گل از گلش شکفت، بله شما از کجا می شناسی؟ مادرش را صدا کرد. سلام کردم. گفتم، آرش انجا را می بینی، کنار نایه، همان جا کنار مدرسه، بیست سال پیش ، آنجا ما نشسته بودیم. حاج آخوند برایمان شعر آرش را می خواند و توضیح می داد، تو از شعر آرش یادته!؟
گفت بله. گفتم بخوان. خواند:

« برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ 

برنمی‌شد گر زبام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
رد پاها گرنمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته‌ی دمسرد؟
آنک،آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه‌، روبروی من »


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)