داستان های حاج آخوند، در حدیث است که روزی علی عمرانی...

پدرم وقتی در سال ۱۳۱۹ به سربازی رفته بود، مطلقا سواد نداشت. از دوره دو ساله سربازی دو خاطره بسیار خوب داشت، که برای همیشه به سخنان او طراوت و سبزی و سرزندگی می بخشید. دوره سربازی سواد خواندن یاد گرفته بود. نمی توانست بنویسد، اما خواندنش راهی به دهی می برد. کلاس دوم و سوم که بودم، برخی اشکال ها را از من می پرسید! همان دوره سربازی رفته بود حضرت عیدالعظیم، به قول خودش شابدوالعظیم زیارت. همانجا از توی بازار کتابچه « حضرت مشکل گشا» را خریده بود. در کتاب قصیده خضر و الیاس بود و قصیده حضرت مشکل گشا. پدرم با قصیده خضر و الیاس دلش خوش و جانش خندان بود. از بس کتاب را در طول ده ها سال خوانده بود، کتاب کهنه و ورق هاش زرد و خشک شده بود. گاه ورق که می زد، تکه ای از ورق به قول پدرم پِرز می شد. بعد از شهادت برادرم محسن، در شهریورماه سال شصت، با پدرم رفتیم زیارت شابدوالعظیم. گفت ببین
می توانی قصیده خضر و الیاس پیدا کنی! توی بازار پیدا کردیم. کتابفروشی، باب طبع روستائیان بود. کتاب ها هم مشخصات کتاب های روستا را داشت. مثل رنگ پیراهن زنان روستا، ظرح و رنگ جلد کتاب ها رنگارنگ بود. رنگ تند صورتی و سرخ طرح جلد کتاب امیرارسلان، هزار و یک شب، مباحثه حسنیه، طوفان البکاء، طریق البکاء حمزه نامه. کتاب را که ورق می زدم، کاغذی که پشت جلد کتاب چسبانیده شده بود، با حروف فارسی و گاه انگلیسی نام دارویی یا کالایی را هنوز داشت! به جلد کتاب که نگاه می کردی، می دیدی خوب برش نخورده و کتاب تراز نیست. وقتی به صفحات کتاب از عطف کتاب نگاه می کردی، کاغذ کتاب یک دست و یک رنگ نبود. زرد کم رنگ، کاهی و سفید.
قصیده خضر و الیاس را پیدا کردم. جلد نداشت! روی صفحه اول کتابچه چشمه ای بود؛ از میان موج های جوشان چشمه، دستی بیرون آمده بود، جامی مثل گل آفتابگردان برانگشتان دست بود . از حالت شست فهمیدم که دست راست بود! خضر کنار چشمه ایستاده بود. صورتش نورانی و سفید بود. عبا و عمامه و نعلین داشت. شوریدگی از حالت ایستادن و سر و لباسش آشکار بود.
شب های ماه رمضان، ماه رجب، شب های جمعه و یا هر وقتی که مهمانی از پدرم می خواست، او قضیده را که تقریبا حفظ شده بود با آواز می خواند. من هم در گذار سال ها وقتی به کلاس دوم رسیده بودم. بیشتر قصیده را حفظ بودم. بعضی سئوال ها را که از پدرم می پرسیدم. جوابی نداشت. اما ذره ای از ایمانش به قصیده و امام علی نه تنها کاسته نمی شد، بلکه افزونتر هم می شد. با قصیده زندگی می کرد.
وقتی حاج آخوند به خانه ما آمده بود. آقاسید شاهنامه خوان هم بود. زمستان پربرفی بود. آنقدر سرد که وقتی زیر کرسی می نشستیم. لحاف کرسی را جلو صورت می گرفتیم، به شکلی که نیمی از صورت بیرون لحاف می ماند! انگار آدم های دیگری می شدیم. مثل وقتی که با بچه های کوچک دالّی بازی می کردیم! بیرون کرسی دمای اتاق هشت دری زیر صفر بود. کرسی پایمان را گرم می کرد، اما صورت ها از سرما قرمز می شد.
پدر بزرگم چای ریخته بود. پیاله های کشمش سبز و سرخ و زرد و بادام، انجیر، باسلق و نبات زرد و نقل بادامی که بوی گلاب می داد روی کرسی بود. حاج آخوند به پدرم گفت: آقا نور برایمان خضر و الیاس بخوان! پدرم با سوز و شادی! می خواند. افشاری می خواند. همان سبکی که حاج آخوند و آقا سید شاهنامه خوان، مثنوی می خواندند. برف می بارید. از پشت شیشه پنجره هایی که رو به میدان ده بود، رقص دانه های برف پیدا بود. ناگاه گنجشکی با سر به شیشه خورد!
حاج آخوند بلند شد و پنجره را نیمه باز کرد. گفت، سردتان می شود، منتها زیر کرسی هستید. گنجشک ها گرسنه می مانند. گوشه اتاق برایشان دانه بریزید. مادرم جلدی رفت و یک مشت بلغور آورد، گوشه اتاق روی دستمال بزرگی پاشید. حاج اخوند لبخند زد و گفت: « مهمانان خوبی هستند.»
از پنجره نیمه باز سه گنجشک وارد اتاق شدند. توی فضای اتاق پر زدند. یکی شان توی تاقچه نشست. یکی روی زمین کنار در و شروع کرد به نوک زدن دانه های شکسته گندم. سومی روی لبه کرسی جلوی آقا سید شاهنامه خوان نشست! دانه های برف که روی بال های گنجشک بود، آب می شد و برق می زد. از روشنایی و گرمای چراغ توری خوشش آمده بود!؟ سرش را به این سو و آنسو تکان می داد. چشمانش آن به آن به هر سو می دوید و نگاه می کرد و برق می زد. مدتی بود به این صرافت افتاده بودم که ایا می توان از حالت چشم مرغ و خروس ها یا گاو و گوسفندها و یا اسبمان، به شادی و یا اندوه ان ها پی برد؟ در پس ذهن این ملوچه چه می گذرد!؟
مدتی پیش حاج آخوند می گفت، می دانید چرا یکی از سوره های قرآن به نام نمل است؟ برای این که داستان صحبت کردن مورچه در این سوره آمده است. هیچ حیوانی نیست که حرف نزند، گیاهی هم نیست که حرف نزند. مگر ما باور نداریم که سنگ با پیامبر ما سخن می گفت. ستون چوبی خشکیده حنّانه با او حرف می زد و اظهار بی تابی
می کرد. پیامبر با ماه و خورشید حرف می زد. این گنجشک ها با هم حرف می زنند. آن مورچه، وقتی دید سلیمان نبی با سپاهش از قلمرو مورچگان می گذرند و اعتنایی به زیر پایشان ندارند؛ به مورچه ها گفت: مراقب باشید، زیر پای سلیمان و سپاهش له نشوید، این ها عقلشان نمی رسد یا شعور ندارند! می دانید که انسان های اولیه با زبان تصویر با هم حرف می زدند. مثل خط مصری های قدیم. الان هم توی جاده ها دیده اید، با علامت حرف می زنند.
مورچه گفت، سلیمان و سپاهش شعور ندارند!حالا اگر یک کسی مثلا در یک اجتماعی با صدای بلند بگوید: که شاه اگرعقل رس بود و شعور داشت مردم را در پانزده خرداد نمی کشت، او را زندان می کنند، که چرا گفته است، شاه عقلش نمی رسد یا بی شعور است! شنیده اید که گفته اند، نمی شود به اسب شاه بگوییم یابو! بلکه برعکس به یابوی شاه باید گفت اسب تا شاه خوشش بیاید! « بباید گفت آنک ماه و پروین! » وقتی مجسمه شاه را در میدان باغ ملی اراک نصب می کرده اند. یکی از دوستانم آقای حاج آقا رفیعی تعریف می کرد، همه مقامات، فرماندار و شهردار و رئیس انجمن شهر و رئیس ساواک و فرمانده ژاندارمری ناحیه و رئیس شهربانی جمع بوده اند. وقتی شنل را از روی مجسمه پائین می کشند. مقامات همه کف می زنند. جوانان هورا می کشند. ساواکی ها و پاسبان ها و امنیه ها جاوید شاه می گویند. وقتی از پائین به مجسمه شاه سوار بر اسب نگاه می کرده اند، یکی می گوید: اسب اعلیحضرت عجب بیضه های پر و پیمانی دارد! سید شمس را می شناسید، با عمامه سبز و عبا بر دوش در کوچه و خیابان می گردد. گاه می ایستد وبا حرص خوردن و عرق ریختن سخنرانی کوتاه یکی دو دقیقه ای می کند، دست هایش را به شدت تکان می دهد. امر به معروف و نهی از منکر می کند. یک متلکی هم به شاه می گوید! بهلول وار از عقلای مجانین است. سید شمس با صدای بلند می گوید: « اگر عقل اعلیحضرت به اندازه بیضه راست اسبش بود، مردم را در پانزده خرداد نمی کشت.» همانجا پاسبان ها و ژاندارم ها بر سرش می ریزند و کتک مفصلی به پیرمرد می زنند. در کُفتُ و کوب عبا و پیراهنش پاره شده بود. هر چه مردم گفته بودند، دیوانه است. همه شهر می دانند که دیوانه است، رئیس ساواک سرهنگ کامروا گفته بود، دیوانه که این طور حرف نمی زند! زندانش بردند. سه ماهی زندان بود.
حاج آخوند مکثی کرد و گفت، ملوچه ها آمدند مهمانی ما! قصیده خضر و الیاس ناتمام ماند. نور بخوان! پدرم دو باره از سر شروع کرد، البته دو سه بیتی بیشتر نخوانده بود. قصیده را با تمام وجودش
می خواند. صدایش با صدای خضر و الیاس و علی، طنین متفاوتی پیدا می کرد !
از حاج اخوند پرسیدم این شعر واقعیت دارد؟ پدرم و پدر بزرگم گوش هایشان تیز شد! حاج آخوند گفت، آن چه واقعیت دارد این است که مردم آرزو ها و آینده آرمانی و امید خود را در داستان ها نوشته اند. داستان ها نسل به نسل گردیده است. مگر داستان رستم واقعیت دارد!؟ بله هم واقعیت دارد و هم ندارد. رستمی در دنیای واقع زندگی می کرده است. آن رستم وقتی به دنیای افسانه ها راه پیدا می کند، شخصیت دیگری پیدا می کند. این بیت منسوب به فردوسی ست، البته مسلما از فردوسی نیست!
که رستم یلی بود در سیستان
منش کرده ام رستم داستان!
حاج آخوند از آقا سید شاهنامه خوان پرسید نظر شما؟ آقا سیّد خندید و گفت، وقتی شما می گوئید مسلّما از فردوسی نیست، من چه حرفی می توانم بزنم! می توانم بگویم من تا به حال این بیت را در این پنجاه سال انس با شاهنامه در شاهنامه ندیده ام، اما گوشه و کنار شنیده ام. دو دلیل دارم که این بیت از فردوسی نیست. اول، فردوسی اهل منم گفتن نیست. این زبان او نیست که بگوید، من اش کرده ام رستم داستان! دوم چطور ممکن است شخصیت محبوب رستم را فردوسی تضعیف کند و تخفیف دهد و بگوید، این شخصیت واقعی نیست! او به ما معیار نشان داده است:
تو این را دروغ و فسانه مخوان
به یک سان رَوِشْنِ زمانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد
دگر از ره رمز معنی برد
این زبان فردوسی ست!
حاج آخوند گفت، بسیار خوب آقا سیّد برایمان توضیح داد و ثابت کرد که آن بیت از فردوسی نیست. یک معیار هم نشان داد. که می توانیم مثل ترازو، شعر فردوسی را با آن بسنجیم. برگردیم به منظومه یا قصیده خضر و الیاس. هر دو شخصیت پیامبرانی هستند که لباس افسانه هم پوشیده اند. نشانه و نماد امید و آرزوی مردم شده اند. مثل رستم که در عرصه پهلوانی چنین بود. خضر و الیاس پهلوانان عرصه عالم معنا هستند. یکی نشانه خردمندی و دانش در دریاها و دیگری نشانه خردمندی و دانش و دانایی الهی در گستره زمین. هر دو مثل رازی سیّال زندگی می کنند. بی مرگند. حال در مکتب شیعه با علی بن ابی طالب روبرو شده اند، که ابعادی راز آمیز و چند بُعدی دارد. درِ فلعه خیبر را با تکانی از جای بر می کند و از آن به عنوان پل بر روی خندق استفاده می کند. عمرو پسر عبد ودّ و مرحب خیبری را در نبردی رویارو از پای در می آورد. در برابر عمرو که هنگام شکست و بر خاك افتادن، آب دهان به روی او می اندازد، شکیباست. آن چنان عظيم است که فردوسی خود را خاک درِ او می داند:
بر این بودم و هم براین بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم
مولوی خود را خوشه چین خرمن دانش الهی او می داند.
از تو بر من تافت پنهان چون کنی
بی گمان چون ماه پرتو می زنی
لیک اگر در گفت آید نور ماه
شب روان را زود تر بنمود راه
حافظ باور دارد که تشنگی او وقتی برطرف می شود که سرچشمه فیض حق، علی را پیدا کند و از او بپرسد:
مردی ز کَننده درِ خیبر پرس
اسرار کَرَم ز خواجه قنبر پرس
گر تشنه فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه آن ز ساقی کوثر پرس
وقتی از شور و شيدايي اهل تقوا سخن می گوید، مرغ جان همْام پرواز می کند. عبدالله پسر عباس می گوید، دانش من در برابر دانش علی، قطره ای در برابر دریاست!
چنین ظرفیت انسانی-الهی شگفت انگیزی در طول تاریخ شیعه، در مکتب شیعه، در کارگاه ذهن و خيال شیعیان می بالد و مي شكوفد. بر او آرایه ها می بندند. دچار مبالغه می شوند. دیدید در اواخر همین منظومه دو تعبیر بود که ما نمی پذیریم.
علي در معرفی خود به روايت شاعر، غريب لاری به خضر مي گويد:
آن که بگرفت سر راه نبی من بودم
در سما دید چو شیر ازلی من بودم
من علیْم که سما تا به سمک چاکر ماست
در ازل حضرت جبرئیل پیان آور ماست
علی راه را بر پیامبر نگرفت و نبست! سخن علی این است که: « انا عبد من عبید محمد» سلام الله علیه. دوم او جبرئیل را نازل نمی کرد! بلکه به روایت خودش در اثر پیروی از پیامبر و نزدیکی با او ، عطر خوش وحی را استشمام می کرد. در نهج البلاغه این تعبیر را دارد که: « انْي اشمُّ رائحة الوحي »
این منظومه را نبایست از بعد موثق بودن سند بسنجیم. در واقع این منظومه یک کار هنری است. سرودن پیرامون شخصیت علی ست. در این منظومه نبایست دنبال رجال و درایه رفت! در باره علی پیامبر اسلام و امامان ماو صحابه پیامبر بسیار سخن گفته اند. ان سخنان ملاک و معیار خود را داراست. اما پیرامون علی هم شاعران و هنرمندان سروده اند و نوشته اند. چنان که در باره حمزه عموی شهید پیامبر، کتاب امیر حمزه را داریم. واقعه کربلا یک چیز است، آنچه در باره امام حسین و كربلا و عاشورا سروده شده چیز دیگری است. در واقع کربلا مضمون یک اثر هنری شده است.
در اثر هنری مثل همین منظومه غریب لاری، ما از مرزهای زمان و مکان فراتر می رویم. دنیا و اخرت در کنار هم قرار می گیرند. علی در سه سالگی در مدینه است. به خضر می گوید، من پدر تو هستم. به خضر خسته و تشنه از حوض کوثر جام آب حیات می دهد! منظومه فرا زمانی و فرا مکانی ست. بیان امید و آرزو و آینده ارمانی ست. کسی که حضرت مشکل گشاست و می تواند در آن واحد مشکل هزاران هزار نفر را در هر گوشه و کنار دنیا بگشاید، خضر در برابرش مثل کودکی درمانده می شود. علی از جنس وجود است و خضر موجود! وجود مثل خداوند در همه جا هست، موجود است که محدودیت دارد. از این جهت علی با همه پیامبران و بعدا با همه امامان هست. این باور را نباید از بعد وثاقت حدیث سنجید، این باور یک تصویر هنری است. مثل کسی که تشنه است، می گوید: جگرم آتش گرفت! وقتی سعدی می گوید: « دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی!»
بدیهی است که ما چنین دودی را نمی بینیم. دنبال دود ظاهر
نمی گرديم. من سال هاست این منظومه را با صدای آقانور گوش
کرده ام. از وقتی اقا نور در سال ۱۳۲۰ از سربازی آمد، این منظومه همراهش بود. پیش از ایشان ملا ابوالحسن هم منظومه را با خط خوش و تذهیب متوسط داشت. در این منظومه روشنایی ست، که دل و جان و چشم انسان را روشن می کند. می توان عطر منظومه را استشمام کرد. حضور علی را در کنار خود در زندگی خود احساس می کنیم. یا علی!
بعد از صحبت حاج آخوند، منظومه را از پدرم گرفتم و بارها خواندم. برای بچه های ده می خواندم. همه بیت ها را شماره گذاری کردم. هشتاد و شش بیت بود. بیت های فرا زمانی و فرا مکانی را علامت زده بودم. پدرم گفت چرا کتاب را خط خطی کردی!
جمعه ای رفته بودیم بازار اراک برای خرید، ادویه و زعفران و حبّ یاقوتی رنگ، برای گوسفندهایی که گلو درد داشتند، از آقا علی کتاب فروش ، قصیده خضر و الیاس را خریدیم. با قصیده حضرت مشکل گشا با هم چاپ شده بود. آن کتاب را هنوز دارم. صدای خوش محزون پدرم در گوش ام طنینی همیشگی دارد:
« در حدیث است که روزی علی عمرانی…»

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)