داستان های حاج آخوند، هفت خوان بزرگمهر

تیرماه سال ۱۳۵۱، رفتم باغ ملی ، گشتی در کتابفروشی عقلایی زدم. برایم نگین باغ ملی، کتابفروشی عقلایی بود. وقتی شعاع آفتاب روی ویترین
می افتاد و کتاب ها برق می زدند، شهر از خواب بیدار می شد! کتاب های توی ویترین را نگاه کردم. کلیله و دمنه مثل ستاره در میان کتاب ها می درخشید! جلد سخت و رنگ آبی آسمانی و طرح اسلیمی - خطایی نوم و نازک روی جلد، کشش عاشقانه ای داشت! آقای عقلایی مثل همیشه با روی خوش و چشمان ِخندان و صدای آرام احوالپرسی کرد. کتاب کلیله و دمنه را خواستم. از گوشه کتابخانه نسخه ای از کتاب را برایم آورد. دو نسخه دیگر هم بود. ورق زدم. چقدر خوب چاپ شده بود. جلد سخت و صفحه بندی مناسب و اِعراب واژه های دشوارخوان، دوجلد خریدم. یکی هم برای حاج آخوند. حاج آخوند گه گاه در صحبت هایش از کلیله و دمنه مطلبی، نکته ای یا داستانی نقل می کرد. اولین بار او برایمان از کلیله و دمنه داستان طوقی خردمند و نجات کبوتران به دام افتاده را تعریف کرده بود. متن عربی کلیله و دمنه را داشت. در جوانی از بازار کتابفروش های بغداد در خیابان متنبّی از کتابفروشی به نام یونس خوانساری که تبار ایرانی داشت و پدر بزرگش در کربلا مجاور شده بود. هدیه گرفته بود. حاج آخوند در جستجوی تفسیر ابن عجیبه بوده بود. کتابفروش گمان کرده بود حاج آخوند با کلیله آشنا نیست. نسخه ای از کلیله را به ایشان هدیه داده بود. حاج آخوند تفسیر بحر المدید ابن عجیبه و کتاب «العبرات» مصطفی منفلوطی شاعر و ادیب مصری را خریده بود. کلاس دوازدهم بودم. داستان های منفلوطی را حاج آخوند داد تا بخوانم و یکی از داستان ها را ترجمه کنم. داستان های اجتماعی بسیار تاثیرگذاری بود. نثر داستان ها روان و شیرین و جذاب بود. بعد ها در مسجد سید اصفهان، دهه اول ماه محرم سال ۱۳۵۳ آقای فلسفی منبر می رفت و صمصام پیش از منبر یا پس از آن تک پرانی می کرد. آقای فلسفی پیدا بود کتاب های منفلوظی را خوب خوانده است. بارها از منفلوطی نقل قول می کرد. حتی بعضی داستان ها را روایت می کرد.
مقدمه کلیله و دمنه عربی به قلم عبدالوهاب عزّام راخوانده بودم. در مقدمه عربی نموداری چاپ شده بود، داستان ترجمه کلیله و دمنه را در طول بیش از هزار سال از زبان پارسی به عربی و سپس به پارسی و لاتین و عبری و زبان های اروپایی بیان می کرد. حاج آخوند گفت، کتاب وقتی حقیقتا کتاب باشد، با هنر آمیخته باشد، راه خودش را پیدا می کند، می شود کلیله و دمنه. شیوه فراهم آمدن و ترجمه کتاب به پارسی و عربی و دیگر زبان ها یک داستان دلکش و خود کتاب مستقلی می تواند باشد.
وقتی کلیله به تصحیح مجتبی مینوی را به حاج آخوند دادم. از دقت مینوی در تصحیح، بسیار تعریف کرد و گفت، انسان دانشمند کار را همین طور انجام می دهد.کار را که کرد آن که تمام کرد.
کتاب را خوانده بود. به من گفت، کلیله از کتاب هایی ست که باید متن عربی ابن مقفع و ترجمه پارسی نصرالله منشی را سالی یک بار خواند! از جمله کتاب هایی است که در منزلت های مختلف گذار عمر انسان، عمیقتر و جذاب تر می شود. مثل شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی. کتاب همیشه زنده است ، با تکرار خستگی آور و کهنه نمی شود.
از سه بخش اول کتاب، درس های مهمی می شود آموخت. متن کتاب که داستان دیگری دارد.
از نصرالله منشی می توان آموخت، که کار را بایست به نحو احسن انجام داد و کتاب را در فضای فرهنگ و اندیشه و زبانی بسیار فاخر و درخشان، ترجمه کرد. ترجمه او، ترجمه واژه به واژه متنی کهن نیست. ترجمه مفهومی هم نیست، ترجمه در فضای فرهنگ زمانه است. رنگ یا صبغه زمانه نصرالله منشی را دارد.
این شیوه ترجمه را در ترجمه هزار و یکشب هم شاهدیم.
از مقدمه عبدالله پسر مقفع هم نکته های بسیاری می توان آموخت. به نظرم این نکته بسیار راهگشا و راهنماست. نخست او در دیباچه اش، به تبیین و مدح خرد پرداخته است. این توجه جدی و تامل در باره خرد را بعدا در فصل اول اصول کافی شاهدیم، که کلینی کافی را با « کتاب العقل» آغاز کرده است. بعید به نظر می رسد که کلینی کلیله و دمنه را نخوانده باشد. شاید حتی ترجمه منظوم رودکی را نیز دیده باشد. سال درگذشت کلینی و رودکی همزمان در سال ۳۲۹ هجری است. عبدالله پسر مقفع نوشته است، ترجمه نصرالله منشی را برایت بخوانم:
« ایزد تبارک و تعالی بکمال قدرت و حکمت عالم را بیافرید، و آدمیان را بفضل و منّت خویش بمزیّت عقل رجحانِ خرد از دیگر جانوران ممیّز گردانید، زیرا که عقل بر اطلاق کلید خیرات و پای بند سعادات است، و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنیا و رستگاری آخرت بدو بازبسته است. و آن دو نوع است\ک غریزی که ایزد جلّ جلاله ارزانی دارد و مکتسَب که از روی تجاربحاصل آید. و غریزی در مردم بمنزلت آتش است در چوب،و چنانکه ظهور آن بی ادواتِ آتش زدن ممکن نباشد اثر این بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشود، و حکما گفته اندکه التجارب لقاح العقول »
دیگر زیباتر و کامل تر از این نمی توان در ستایش خرد نوشت. بر چنین بنیادی نکته دوم را مطرح می کند.
در باره شیوه خواندن کلیله و دمنه، به دو امر شایست و نشایست اشاره می کند. بگذار از متن عربی نصّ عبدالله پسر مقفع را برایت بخوانم. خواند:
« فَاوَّلُ ما یَنْبَغی لِمَنْ طَلَبَ هذا الکتاب، اَنْ یَبْتَدی فیه بِجُودَةِ قَرائَته و التَثَبُّت فیه و لا تَکونُ غایتُهُ منه بلوغَ آخِره قَبلَ الاِحکام له…»
خواهنده و خواننده کتاب نخست بایست، به نحو شایسته کتاب را بخواند. «جودت قرائت» را نصرالله منشی « قرائت احسن » ترجمه کرده است. البته ترجمه نیست، آشنا کردن خواننده با مفهوم است. جودت گویی به معنای دست یافتن به گوهر کتاب است. فهم دقیق کتاب است . دغدغه خواننده این نباشد که زودتر به پایان کتاب برسد. یک شب در اراک دعای کمیل رفته بودم. دیدم برخي مومنان از دعا خواندن خسته شده بودند. مرتب بازمانده دعا را ورق می زنند تا بینند، چند ورق مانده است تا تمام شود و از دعا خواندن راحت شوند! بندگان خدا تقصیری نداشتند، نمی دانستند و نمی فهمیدن دارند چه می خوانند. فهميدن بسيار نكته مهمي ست كه عبدالله بن مقفع به آن اشاره كرده است. يكي از مغالطه هاي ويرانگر در جامعه ما، حتی بین عالمان دینی و دانشگاهی ها و فرهنگیان، این است که حافظه جای فهم را گرفته است. حافظه جای سواد را گرفته است. کافی ست فرد خوش حافظه ای تعدادی بیت شعر و آیه و حدیث و تمثیل و داستان بلد باشد. در هر مناسبتی بدون این که فکر کند، به انبان حافظه اش مراجعه کند و یکی از این قوطی ها را باز کند و نشان دهد. غزلی را تماما بخواند. داستانی از مثنوی را بدون مکث و تپق از اول تا آخر با کرشمه بخواند. این افراد از نظر من شبیه درخت مصنوعی هستند، که به شاخه هاش قوطی های متعدد آویزان شده باشد. با هر نسیمی قوطی به صدا در می آید و در هر بحثی قوطی متناسب با بحث باز می شود. دیده اید افرادی که با حافظه زندگی می کنند، پیش تر و بیشتر از همه در جلسه ها حرف می زنند؟ انسان فهمنده مثل درخت زنده، پر طراوت و پر برگ و بارست و نهد شاخه میوه سر بر زمین.
از برزویه یا بزرگمهر، تکاپوی همیشگی و جستجوگری خستگی ناپذیر را بایست آموخت. این سخن فردوسی، « میاسای زآموختن یک زمان»، در باره برزویه مصداق تمام دارد. سفر او به هندوستان و جستجوی گنجینه حکمت، خود یک داستان دلکش است.
از برزویه رندی و حقیقت گویی را می توان آموخت. انوشیروان را به عدالت
می ستاید، اما در کنار ستودن، سند محکومیت انوشیروان را مثل تابلو در برابر چشم تاریخ قرار می دهد. داستان موقعیت زمانه عسرت را بیان کرده است. حاج آخوند کتاب تصحیح مینوی را ورق زد. از باب برزویه طبیب، خواند:
« در این روزگار تیره که خیرات بر اطلاق روی بتراجع آورده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته با آنچه مَلِک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و یمن نقیبت و رجاحت عقل… می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد، و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مدروس گشته، و راه راست بسته، و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لؤم و دنائت مستولی و کَرَم و مروّت منزوی، و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی، و نیک مردان رنجور و مستَذلّ و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریّت در خواب، و دروغ موثّر و مثمر و راستی مردود و مهجور، و حق منهزم و باطل مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریق مشروع، و مظلوم مُحقّ ذلیل و ظالم مُبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب…»
در واقع این نوشته، که بثّ الشکوای بزرگمهر است، دلیل روشن سقوط ساسانیان است. به صراحت می گوید عدل ناپیدا و جور ظاهرست. دیگر جایی برای عدالت برساخته انوشیروان باقی نمی ماند. به تعبیر نظامی انوشیروان بایست بر سر خود بزند و بگرید:
دست به سر بر زد و لختی گریست
حاصل بیداد به جز گریه چیست؟

این نوشته یا این باب برزویه، در تمام تاریخ ما، مصداق دارد. شما مقدمه صدرالمتالهین بر اسفار را بخوان، همین حرف هاست. کدام مقطع از تاریخ ایران است که چنین نبوده است؟ مصداق دیگری از این سخن تکان دهنده بزرگمهر، داستان هفت خوانِ بزرگمهر در شاهنامه است. پرسیدم هفت خوان بزرگمهر!؟‌حاج اخوند لبخند زد و گفت، این عنوان را من به آن بخش از شاهنامه داده ام که داستان آزار و و تحقیر و شکنجه بزرگمهر توسط انوشیروان است. نخواندی؟ چرا خواندم. پس دقت نکردی، به سخن عبدالله پسر مقفع گوش ندادی!
انوشیروان بر اثر شتابزدگی و بدفهمی، گمان می کند، بزرگمهر گوهر قیمتی بازو بند او را دزدیده است. در حالی که به هنگام خواب مرغی آن گوهر و یاقوت های زرد بازوبند انوشیروان را خورده و برده بود. رنج های بزرگمهر در زندان همراه با شکنجه به دستور انوشیروان ، یکی از تلخترین بخش های شاهنامه است. حال و روز کاوس پادشاه ابله ایران، در زندان دیو سپید، خیلی بهتر از حال و روز بزرگمهر در زندان انوشیروان است. انوشیروان هر روزه از حال و روز بزرگمهر می پرسید، او هم پاسخ می داد که شب و روز و روزگار من بهتر از انوشیروان است! آنقدر بزرگمهر را در زندانی تنگ و تاریک آزار دادند تا چشمانش تیره و نابینا شد.
می خواهم بگویم، پیش از یورش اعراب مسلمان به ایران، حکومت و سلطنت ساسانی در عصر انوشیروان سقوط کرده بود. کالبد سست حکومت ادامه یافت و با ضربه اعراب فرو ریخت. اگر کلیله و دمنه را درست فهمیده بودند!؟
انوشیروانی که بزرگمهر را به هند فرستاده بود، تا گنجینه حکمت هندوان و برهمنان را برای او بیاورد و آورد؛ اگر کتاب را یک بار خوانده بود و فهمیده بود، در داستان ها که تمامی بر محور خرد و اندیشه روایت می شوند، تامل کرده بود، سرنوشت او و ملت ایران و ایران چیز دیگری می شد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)