داستان های حاج آخوند، قر ض الحسنه

ماه رمضان بود. بعد از نماز عصر حاج آخوند، پیش از تعقیب نماز و تسبیحات حضرت زهراء علیها سلام، از جای برخاست. به لبه منبر تکیه داد. با بال عمامه که روی شانه اش افتاده بود، و با نسیم می لرزید، پیشانی اش را خشک کرد و گفت: امروز شنیدم یکی از اهالی مارون، دست تنگ بوده، در این ماه رمضان ، ماهی که همه مهمان خداوندیم به زحمت افتاده و از فرد دیگری قرض خواسته. من خیلی سختم شد. چرا باید ما مردم این ده آنقدر از حال و روز یکدیگر، از حال و روز همسایه مان بی خبر بمانیم، که مجبور شود، به زبان بیاورد و تقاضای قرض کند.
می دانید فردی که ناگزیر می شود نیاز خود را به زبان بیاورد، چه فشار خُرد کننده ای را تحمل می کند. اگر سنگ آسیا هم بر قلبش بگردد، آسانتر است. دیواری بر سرش آوار شود، آسانتر است. نگذاریم بنده عزیز خداوند دچار خجالت شود. ما باید با خبر باشیم. کریم باشیم.
این نمازی که می خوانیم. روزه ای که می گیریم. زیارت و دعا وحج و خمس و زکات، اساسش این بوده و هست که نسبت به هم مهربان باشیم. مهربانی در کلام خلاصه نمی شود. مثل آن فردی نباشیم، که مولوی داستانش را در دفتر پنجم مثنوی روایت کرده است، « اعرابی که سگ او از گرسنگی می‌مرد و انبان او پر نان و بر سگ نوحه می‌کرد و شعر می‌گفت و می‌گریست و سر و رو می‌زد دریغش می‌آمد لقمه‌ای از انبان به سگ دادن، توی بیابان برای سگ مرده اش زار می زد.» گفتند چرا مُرد؟ گفت: از گرسنگی. گفتند تو که انبان نان همراهت هست چرا ندادی؟ گفت: تا بخواهید برایش گریه می کنم اما نان نمی دهم! می دانید آن پرسشگر به اعرابی که سگ با وفایش از جوع الکلب، از گرسنگی می مرد، چه گفت؟

گفت خاکت بر سر ای پر باد مشک
که لب نان پیش تو بهتر ز اشک
من غلام آنک نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود

گفت اشک مفت است، اما نان قیمت دارد. شنیده اید برخی مالشان را از جانشان بیشتر دوست دارند. زبان حالشان این است که، مال است نه جان است که آسان بتوان داد!
انسان همین است، دچار سوء محاسبه در زندگی می شود. با سوء تفاهم زندگی میکند. جای امر ثابت و متغیر، را عوضی می گیرد. جای خدا و خرما را عوضی می گیرد. ثروت دنیا امری متغیر است، امروز کسی دارا و دولتمند است، فردا نیست. آنکه ثابت است خداوند است. آن که تغیّر
نپذیرد به قول سنایی خداوند است. اصلا معنای دنیا همین است. امری سطحی و متغیر و پست. امکان و فرصتی ست که از آن برای امر باقی استفاده کنیم. مثل هیمه که با آن اجاق را گرم می کنیم. هیمه که خودش مطلوب ما نیست. دین ما به حرمت انسان و بلکه حیوان هم بسیار اهمیت می دهد.
یک وقتی برایتان گفتم، اگر ما با اسبمان، یا الاغمان یا گاومان در بیابان گم شویم. فقط مقدار کمی آب داشته باشیم، وقت نماز باشد. بایست آب را به حیوان تشنه بدهیم و برای نمازمان تیمم کنیم.
فکری به نظرم رسید. تا عزّت همه حفظ شود، کسانی که در زندگی دست تنگ می شوند، لازم نباشد رو بزنند و شرمنده شوند. همه ما و همه کسانی که دستشان می رسد، مبلغی را به عنوان قرض به من یا آقا نبی بدهند. من این مبلغ را نزد آقا نبی می گذارم. مردم به شکل معمول به آقا نبی مراجعه می کنند. او دعا نویس مهاجران است. اگر کسی نیازمند بود، به او می گوید. حساب و کتاب قرض ها را آقا نبی نگاه می دارد. انشالله قرض گیرنده، وقتی دستش باز شد، قرض را بر می گرداند. آقا نبی هم فقط یک بار، اگر موعد پس دادن قرض گذشت، یاد آوری کند. فقط یکبار. اگر قرض باز نگشت حلالش!
اوسّا محمد گفت: خدا را شکر اینکه شد، قرض الپس نده! اولین کسی که نیاز دارد خود من هستم!
صدای خنده در فضای مسجد پیچید. حاج آخوند گفت: بسیار خوب، هر کس هر مبلغی می تواند برای مدت دو سال نزد آقا نبی بگذارد. بعد از دو سال می توانیم از این کار یک محاسبه ای داشته باشیم. انشالله موجب برکت خواهد بود. شما می دانید که در قرآن مجید چند بار از قرض الحسنه صحبت شده است. قرض الحسنه به خداوند! مگر خداوند غنّی مطلق نیست، قادر مطلق نیست، پس چرا قرض می خواهد؟ پیداست که مراد قرض به بندگان خداوندست. ببینیم خداوند در قران کریم، از قرض الحسنه چه می گوید.

مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً وَاللَّـهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿البقرة، ٢٤٥﴾
در این آیه خداوند دعوت می کند که بندگان او قرض الحسنه بدهند. خداوند هم به زندگی و مال آنان برکت بسیار می دهد. از کلمه کثیر استفاده شده است. به این نکته لطیف هم در آیه اشاره شده است. مردم در زندگی خود دچار قبض و بسط یا پستی و بلندی می شوند. بایست به داد هم برسند. سرانجام همه ما به سوی خداوندست. شنیده اید می گویند کفن جیب ندارد! این مثل، خیلی مثل
خوبی ست! اما به شما بگویم کفن کسانی که قرض الحسنه می دهند و اهل خیرند، جیب بزرگ دارد! به این جیب در سوره مزمّل اشاره شده است :
وَأَقْرِضُوا اللَّـهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّـهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿المزمل، ٢٠﴾
وقتی ما قرض الحسنه می دهیم. خداوند طرف حساب ماست. اوست که به ما اجر عظیم می دهد. دقت کردید، در آیه سوره بقره، سخن از « کثیر» بود و در این آیه سخن از « عظیم » است. در سوره حدید از « اجر کریم » صحبت شده است. من که این آیات را تلاوت می کردم، با خودم می گفتم، بایست گشت و در جستجوی کسی بود که نیاز به قرض الحسنه داشته باشد. این که ما در جستجوی نیازمند باشیم، خیلی متفاوت است تا اینکه فرد نیازمند، مدام با خودش سبک سنگین کند، نیازش را به چه کسی بگوید. آیا روی او را زمین نمی اندازند؟ نباید بگذاریم بندگان خدا که همگی عزیزند. همگی ظرف نعمت وجود و جلوه گاه خداوندند، به دلیل نیازمندی شرمنده شوند.
دو نکته دیگر هم برایتان بگویم. می شود نکته چهارم و پنجم. اگر قرض الحسنه دادید، خداوند گناهان ما و شما را می آمرزد. در سوره مائده این مطلب با تاکید مطرح شده است. پنجم، شکر کذارنده قرض دهنده خود خداوند است، خداوند « شکور» است. شکور یعنی ممنون شماست. شکور یعنی خیلی ممنون شماست! یعنی خیلی شما را دوست دارد، یعنی به زندگیتان برکت می دهد.
از آن ماه رمضان به بعد، مردم مهاجران، هر کدام به فراخور وضعیتشان مبلغی را پیش عمو نبی به عنوان قرض الحسنه گذاشتند. عمو نبی یک صندوق کوجکی که قفل برنجی بدون کلید داشتَ! به در صندوق زده بود. قبل چند مهره مکعب داشت که علامت ستاره و خورشید و ضربدر و بعلاوه در چهارسویش بود. مهره ها می بایست تراز می شدند تا قفل برنجی باز شود. دفتر کوجکی هم توی صندوق بود که نام و نشان قرض گیرنده نوشته می شد. هیچکس از این نام و نشان ها خبر نداشت. هیچ کس نمی دانست چه کسی قرض گرقته، قرضش را پس داده یا نداده است.
اما دیگر هیچ کس نیازمند نبود و هیچ نیازمندی ناگزیر نشد که به دیگری رو بزند و دست و دلش بلرزد. عمو نبی هم لام تا کام در این باره حرفی نزد. پس از درگذشت حاج آخوند، عمو نبی گفت، بیش از همه حاج آخوند در صندوق ودیعه گذاشت. می دانی یک قالیچه ساروق داشت. قالیچه را به محسن داد تا در بازار اراک بفروشد و پولش را در صندوق گذاشت. به جای قالیچه در خانه اش جاجیم انداخت. صدای گریه عمو نبی بلند شد. گفت: یادت هست، یک بار در مسجد مهاجران از قرض الحسنه صحبت می کرد. گفت: شبی فردی خواب دید که خداوند به او گفت یک روز صبح به خانه اش خواهد آمد. آن مرد بسیار شادمان شد. خانه اش را آب و جارو کرده بود و هر روز صبح منتظر خداوند بود. یک روز صبح نیازمندی به در خانه اش امد، که به من کمک کن! او را تحویل نگرفت، با خود گفت من منتظر خدا هستم. چند روز بعد، بیماری به در خانه اش امد، او را هم رد کرد، بار سوم، فرد بی پناهی از او پناه خواست. با او هم سرسنگین صحبت کرد و ردش کرد. اما هر چه منتظر ماند خدا نیامد. چند ماه گذشت و مرد عاصی شد که چرا خداوند به قولش عمل نکرده است، شبی خداوند را در خواب دید. از خداوند گلایه کرد که چرا نیامدی!؟ خداوند به او گفت من سه بار به در خانه ات آمدم. هر سه بار مرا راندی و جواب ندادی…
عمو نبی شانه هاش از گریه می لرزید. گفت: این حرف همیشه حاج آخوند بود، عبادت خدمت است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)