داستان های حاج آخوند، شادی گمشده ینوک کمانچه کش!


در مارون وقتی عروسی بود، برای دعوت به عروسی، کلّه قندی که معمولا روکش کاغذی نرم بنفش یا ارغوانی داشت ، با نخ قند تابانده دورنگ، قرمز-سفید، دور کله قند بسته شده و سرش گُل- گره می خورد؛ به خانه ها می فرستادند. مادر بزرگم همیشه نخ قند را نگه می داشت. دو رشته سفید و سرخ را از هم باز می کرد. برای دوخت و دوز استفاده می کرد. از نخ سفید برای لباس های رنگ روشن و نخ قرمز سیر برای لباس های به رنگ تیره استفاده می کرد. یک سبد طلایی کوچک در دار توی یخدانش داشت.به آن « پلیته سبد »
می گفت. سبد مانند ابریشم نرم و برّاق بود. نخ قند و انگشتانه و سوزن خیاطی و تعدادی دکمه های رنگارنگ و مهره مازو و یک کیسه مخملی سبز رنگ، که علف گنبد امام رضا داخلش بود، یک کیسه کوچک از جنس ململ که تویش شکر سرخ بود، با قیطان سبزی در کیسه جمع و بسته می شد، بالای کیسه مثل دامن چین پلیسه چین های ریز می خورد. چند دانه عنّاب و سنجد که بین کیسه های کوچک ولو بود، مرتب توی سبد چیده بود. کله قند در واقع جای کارت دعوت عروسی های امروزی بود. ارامنه حمریان، سبد های کوچکی از ترکه نرم و معطر سنجد ر بید مجنون می بافتند. توی سبد سیب و تخم مرغ رنگی و یک شیشه گلاب و گل رز می گذاشتند. سبد نشانه دعوت به عروسی بود. خاچیک به خانه مان آمد. سبد کوچک برای ما آورد. غیر از سیب و تخم مرغ رنگی و شیشه گلاب و یک شاخه گل رز درشت، یک بسته چای دارجلینگ کلکته با پوشش مقوایی مسی خوشرنگ برایمان آورد. سبد دیگری همراهش بود، گفت برای حاج آخوند است.
عروسی آلنوش، دختر خواهر خاچیک بود. آلنوش در خانه خاچیک بزرگ شده بود. مادرش هنگام تولد، مرده بود. پدرش وقتی آلنوش هفت ساله بود، زیر ماشین مانده و کشته شده بود.راننده قاتل از صحنه گریخته بود. ارامنه با مرگ راحت تر از مسلمانان کنار می آمدند. تصلیب مسیح، تحمل هر مرگی را آسان کرده بود.
آلنوش شانزده ساله بود، خواستگارش مارتیک ، شاگرد باطری سازی بود. اراک زندگی می کرد. جوانی بیست ساله، از بستگان دور خاچیک بود، به قول خودش پسر نوه عمّه ناتنی پدربزرگش!
عروسی را در محوطه بزرگ خانه خاچیک برگزار کردند. از همه خانه های ارامنه حمریان صندلی و میز و نیمکت آورده بودند. در میانه حیاط خانه خاچیک ، چند ردیف گلدان های شمعدانی صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ، قرمز و سپید بود. شمعدانی هایی که دورتادور ایوان چیده بودند، قرمز پررنگ و معطر بود. مهمانان از ارامنه حمریان و مهمانان ارمنی بودند که از اراک آمده بودند. سه خانواده مسلمان هم بودیم. خانواده حاج آخوند، عمه بگم که خانه اش حمریان بود و خانواده ما. همه ما و پدر خداوردیان که از اصفهان امده بود، توی ایوان نشسته بودیم.
گروه ساز و دهل زن از شازند آمده بودند. ینوک کمانچه زن از اراک آمده بود. ینوک که ارامنه به او یونیک می گفتند، اصلا اهل حمریان بود. نام اصلی اش یونس بود. کم حرف بود. همیشه سایه غمی توی چشمانش بود. چهره اش گرفته بود. وقتی کمانچه می زد، انگار به دور دست ها پرتاب می شد، در همان دور دست ها گم می شد، دیر به خود می آمد. یک بار گفت: « کمانچه را که دستم می گیرم، حال کسی را دارم که ته دره افتاده است. با صدای کمانچه بایست پرواز کنم و تا قله کوه خودم را برسانم. به قله کوه که می رسم. دچار توفان می شوم. توفان مرا به ته درّه پرتاب می کند.»
می گفتند، زنش که دختر خاله و در حقیقت معشوقه اش بوده است، ینوک را رها کرده و با غریبه ای به ارمنستان گریخته بود. لباس عروسی اش برای ینوک مانده بود. ینوک گفته بود، زنم توی کلیسا وقتی صلیب بر سرش بود، قول داد تا پایان عمر با من بماند و این لباس عروسی، لباس مرگش باشد. وفا نکرد. فقط هفتاد و هفت روز با من زندگی کرد. دیگر آب خوش از گلوی ینوک پائین نرفت، برای همیشه با کمانچه اش زندگی کرد. می گفت، مگر کشیش از قول پولس رسول در کلیسا نگفت که مسیح دامادی است که با عروس کلیسا ازدواج کرده است. من هم دیگر معشوقه ام کمانچه است! کمانچه صلیب من است تا آخر عمرم، بر همین صلیب می مانم.
آمد کنار صندلی حاج آخوند نشست و گفت: از نظر شما اشکالی ندارد، من کمانچه بزنم!؟
حاج آخوند گفت: چه اشکالی دارد. مجلس عروسی و شادی است. صدای کمانچه،از بهشت آمده است! نوای غم فراق بهشت است، شادی بخش روح و روان است. حاج آخوند رو به کشیش خداوردیان کرد و کفت: مگر داوود رباب نمی نواخته است!

هیج می دانی چه می گوید رباب
زاشک چشم و از جگرهای کباب
عاشقا کمتر ز پروانه نه ای
کی کند پروانه زآتش اضطراب
حاج آخوند چشم هایش را بست و آرام و زمزمه وار خواند:
« او را به آواز شیپور ستایش کنید.
و با چنگ و رباب او را ستایش کنید.
با دف و رقص او را ستایش کنید.
با نی و دوتار او را ستایش کنید.
با روح و روان خدا را ستایش کنید. »
کشیش خداوردیان چهره اش برافروخته شده بود و چشمانش برق می زد. به حاج اخوند گفت: با چه حال خوشی مزمور آخر کتاب مزامیر را خواندی، خوشا به حالت! حاج اخوند گفت: عطر و موسیقی مزامیر در صحیفه سجادیه و دعای صباح امام علی و دعای عرفه امام حسین حس می شود.
ینوک چهره اش باز شد. شانه حاج آخوند را بوسید و رفت. سونیا و مادر بزرگش مراقب بودند از حاج آخوند و مهمانان مسلمان خوب پذیرایی شود. برایمان شربت به لیمو و شیرینی خانگی معطر آوردند. مراسم عقد کنان در کلیسای مسروب مقدس در اراک برگزار شده بود. در حمریان فقط جشن بود.
گشتی توی حیاط زدم.
فضای جشن با لباس های رنگین زنان و دختران ارمنی، باغ بهشت شده بود! جلو خانه خاچیک بچه ها با لباس های نو و رنگارنگ بازی می کردند. گاو زردی، کنار برکه پیشانی اش را به تنه گردوی پیری می مالید و آرام ماغ می کشید. خروس سونیا از جلوی گاو و از کنار پایش دوید. حیاط خانه مثل رنگین کمان بود، رنگ هایش از هم باز می شد و در هر سوی حیاط جاری می شد. بیشتر از هر رنگی رنگ سپید و آبی روشن و قرمز و ارغوانی و زعفرانی به چشم می خورد. گوشواره های فیروزه زیر آفتاب برق می زد. زنان میان سال و مسن، مویشان را پشت سر کپه کرده بودند. بیشترشان سربند داشتند. یبرخی موهایشان را پشت سر گل-گیس کرده بودند. موهای دختران جوان دم اسبی یاشلال، آبشار گونه رها بود. دختر بچه ها دو سوی سر، روی گوش هایشان، وقتی می دویدند، دو رشته گیسو که سرش روبان زده بودند، بالا و پائین می پرید. عروس انگار از وسط یک تابلو نقاشی بیرون آمده بود. پیراهن مخمل قرمز-آبی سیر، با کت آبی روشن مخمل که تا زانویش می رسید. شلوار آبی زنگاری داشت. روی سرش روسری بزرگی انداخته بود که شانه هاش را می پوشانید. سرپایی های نوک برگشته با رویه مخمل پوشیده بود. پارچه زرد لیمویی مانند روبان پهنی جلو دهانش بود. رنگ لباس داماد آبی آسمانی بود. چشمانش سیاه بود، در زیر شعاع آفتاب، موّاج بود ، آبی تیره به نظر می رسید. يك منقل بزرگ آتش روی میز پایه بلندی وسط ایوان گذاشته بودند. حاج آخوند و خانواده ما توی ایوان که سه پله از کف حیاط بلند تر بود، نشسته بودیم. مادر خاچیک رشته های اسفند و کندر روی شعله های نرم و کوتاه و رقصان، می پاشید. صدای جهش و شکستن دانه های اسفند و ترکیدن ذغال بلند می شد. چهره مادر بزرگ سونیا کنار منقل، با شعاع شعله ها، روشن می شد. بوی خوش گل های شمعدانی و بوی سیب و عطر شیرینی های خانگی فضا را پر کرده بود.
خروس سونیا سینه اش را سپر کرده بود. آمد توی ایوان، سینه رنگارنگش زیر نور آفتاب می درخشید. انگار عروسی او بود! سرش را بالا گرفته بود، غبغبش می لرزید. مرغابی ها و اردک ها آزاد بودند، لا به لای جمعیت به هر سو می رفتند. دو تا خانم ارمنی که حامله بودند، داشتند کنار دیوار حیاط قدم می زدند و گفتگو می کردند و می خندیدند. مثل اردک راه می رفتند! پسر بچه های ارمنی که از اراک آمده بودند، دونفرشان پاپیون داشتند. پاپیون قرمز و پیراهن های سپید. ، دنبال جوجه خروس می دویدند و می خندیدند. تلاش می کردند به جوجه خروس برسند. نمی رسیدند. یکی شان که پیراهن ارغوانی و کراوات آبی داشت، بند کشی کراواتش شل شده بود. کراوات کج و پائین یقه افتاده بود.
نسیمی که از سمت راستوند و چما می آمد، از روی نهر ارمنی کش می گذشت، هوا را تازه و معطر کرده بود.
ینوک کمانچه زد! حاج آخوند با دقت گوش می داد. به حرکت دست و چهره ینوک نگاه می کرد. لیوان بلور شربت آلبالو را روی میز گذاشت. وقتی کمانچه ینوک و ینوک مثل مرغی که بال هایش را ببندد، آرام گرفتند، حاج آخوند به من گفت: یادت هست در باره نظریه غزالی در باره موسیقی صحبت کردیم!؟ گفتم: بله همین سه ماه پیش بود. گفت: آوای کمانچه ینوک همان آوایی است که حس ارتقای روحانی و معنوی به انسان می دهد. این آوا را باید شنید!
بعدها در احیاء العلوم غزالی در فصل « آداب السماع و الوجد » نظریه غزالی را دقیق خواندم. اشکالاتم را از حاج آخوند و آیت الله امامی خوانساری پرسیدم. غزالی باور داشت، اگر موسیقی موجب ارتقای روح شود، شنیدنش واجب، اگر موجب انحطاط روح شود، حرام و اگر هیچ نقشی در روح انسان و عالم معنی بازی نکند. مباح است! این عبارت غزالی را حفظ کردم، هرگاه در باره موسیقی بحث و جدلی پیش می آمد، که آخرینش در منزل آیت الله احسانبخش و در جمع علمای رشت بود، از بر می خواندم! « مَن لَم یُحَرِّکُه الرَّبیع و اَزهاره، و العُود و اَوتاره، فَهو فاسدُ المزاج لَیس لَه عِلاج » هر که را بهار با گل هایش و بربط با نغمه هایش به رقص نیاورد، مزاجش تباه شده است!
حاج آخوند دفتر یادداشتم را گرفت و در ذیل همین عبارت غزالی با خط خوش، با قلم فرانسه و جوهر سبز، این دو بیت از شیخ بهائی را نوشت:
کُلُّ مَنْ لَمْ یَعْشَقِ الوَجه الحَسَن
قَرِّبِ الْجُلّ الیهِ و الرَّسَن
یعنی آن کس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار

جشن عروسی که تمام شد. حاج آخوند از همه خدا حافظی کرد . پیشانی ینوک را بوسید. به آرتاواز خیاط حمریان گفت: یک دست لباس سفید با حاشیه ابریشمی برای ینوک بدوزد! رنگ لباس ینوک زیادی تیره است. مناسب مجلس عروسی نیست! ینوک حاج آخوند را در آغوش گرفت. گفت: دوست دارم فقط برای شما کمانچه بزنم. صبح سحری یا غروب آفتابی بالای تپه مارون، یا دامنه راستوند، یا کنار نهر ارمنی کش! حاج آخوند خندید و گفت: شاید هم کنار چشمه دوزاغه، کنار نهر نایه. صدای کمانچه تو و صدای دوزاغه و نایه! فردا صبح سحری خوب است! ینوک خندید و گفت بله! حاج آخوند گفت: پس امشب بیا برویم خانه ما. خدمت شما باشم. صبح سحری می رویم کنار دوزاغه.
آن شب خوابم نمی رفت. تا هوشم می برد، بیدار می شدم. می خواستم بروم کنار دوزاغه صدای کمانچه ینوک را گوش کنم. رفتم. صبح شنبه بيست و يكم تیرماه ۱۳۴۸پیش از تابش آفتاب، از دوزاغه صدای کمانچه ینوک و آوای حاج آخوند توی ده پیچید. شعر سنایی را حاج آخوند خواند:
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه در گاه تو جویم همه از حمد تو گویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو رحیمی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی
لب و دنران سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
صدای گریه ینوک بلند شد. سینه سرخی روی تاک بالای سرمان نشسته بود. هادی، سایبانی در ایوان درست کرده بود، از دوسوی سایبان دو تاک انگور یاقوتی و صاحبی، قامت کشیده و روی سایبان افتاده بودند. تاک ها به هم رسیده و در آغوش هم بودند. خوشه های انگور یاقوتی و صاحبی آویخته بود. سینه سرخ که پر زد، دانه ای از انگور صاحبی روی میز ما افتاد، قِل خورد و کنار بشقاب پدر خداوردیان ایستاد! ینوک ساکت بود. دیگر ، نتوانست کمانچه بزند. با چشمان پر اشک ینوک - که حاج آخوند به او یونس می گفت- گفت: اراکی ها برای من مضمون کوک کرده اند. می گویند: « یک قران به ینوک بده برایت کمانچه می زند، بعد باید دوقران بدهی که دیگر نزند! » حاج آخوند گفت: یک وقتی یونس با هم به راستوند می رویم. از صبح سحری تا ظهر یا اگر خواستی تا غروب آفتاب کمانچه بزن!
روزی حاج آخوند گفت، یونس حقیقت دیگری دارد که در پشت نقاب کمانچه زن دوره گرد، و ظاهر فقیرانه و لباس کهنه و ژنده اش پنهان مانده است. مثل ملامتی هاست. اصلا ملامتی ست! وقتی در جوانی داستان پیرچنگی مولانا جلال الدین بلخی را خواندم، نگاهم به نوازنده ها تغییر کرد! بعدها غزالی به یاریم آمد و نظریه او پشتوانه فهمم از موسیقی شد. موسیقی که جگر انسان را آب می دهد، نه آن صدای سرسام و ولوله ای که در قِر کمر و بشکن تمام می شود! حاج آخو ند خواند:
خدایا مطربان را انگبین ده
برای ضرب دستی آهنین ده
جگر ها را ز نغمه آب دادند
ز کوثرشان تو هم ماءِ مَعین ده!
گفته اند، گنج در ویرانه است. ویرانه صورت و ظاهر یونس است، اما در درونش گنجی پنهان است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)