رند عالم سوز ، سیّد محمّد صمصام


اصفهان برای من طنین گوش نواز و عطر جادویی مست کننده ای دارد! انگار از زمره مردم نهروان، در نزدیکی بغداد هستم. آن ها از بوی خوش به و سیب و عسل و زعفران که بار کاروان ها بود، به یک دیگر مژده می دادند که کاروان اصفهان با عطر به و سیب و زعفران و عسل رسید.
انسان ها هم نامشان و یادشان طنین و عطر جادویی دارد. طنینی که گذار سال ها آن را خاموش نمی کند. در اصفهان جهت باد ها از غرب به شرق است. زاینده رود هم با همین جهت حرکت می کند. این بار می خواهم از غرب به شرق سفر کنم. موسم هجرت به شرق! و از طنین نام و عطر یاد اصفهانی یی بنویسم که در دوران طلایی دانشجویی با او آشنا شدم. سید محمد صمصام…
انسان های نادری هستند، که مُهر گوهر هویت خویش را بر پیشانی زمانه نقش می زنند. از یاد نمی روند. بسیاری به رنگ زمانه در می آیند و پس از گذار از این دیر کهن، ردّی و غباری از آنان برجای نمی ماند. نه خانی آمده است و نه خانی رفته! تمامی کسانی که در روزگار صمصام استاندار و فرماندار و سناتور و ريیس حزب و رئیس ساواک و ريیس دانشگاه بودند؛ صدا و صولت و شهرت و باد و بروتی داشتند و ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کردند، رفتند. ثروتمندان آن روزگاران کجایند؟ تو گویی فرامرز هرگز نبود! سید صمصام در حافظه اصفهان و در مکتب زندگی اصفهان ماندگاراست.
چه اتفاقی افتاده است که سید محمد صمصام رند عالم سوز همچنان در اصفهان و بلکه فراتر از آن در ایران و در جهان ذهن و اندیشه و احساس آنانی که او را می شناختند، یادش زنده، پرطراوت، حکمت آموز و سرشار از عبرت است؟ این زندگی و بلکه سرزندگی از کجاست؟ قاب عکسش همچنان با چشمان هوشمندی که سایه ای از غم آن را پوشانده است، در خانه ها و دکان ها دربازار نقش دیوارست. یکی ازاین قاب ها را حسین شاهزیدی از اصفهان برایم فرستاد. عمامه سبز کوچکی بر سر بسته است، در شیوه بستن و اندازه عمامه، آداب عمامه بستن - به قول طلاب علوم دینی، تیجان الملائکه ( تاج فرشتگان )- رعایت نشده است. ریش سپید بلندش همیشه آشفته می نمود. نشانی از رهایی و صافی و سادگی و پیراستگی…
یا همان عکس مشهوری، که با سر برهنه، ریش پریشان، در گوشه خانه در صندلی نیین نشسته است. خیز و بیا مُلک سنایی ببین!کنار پایش ظرف غذای گربه است و در ظرف پلاستیکی دیگری دانه برای مرغ و خروس و کبوتر.. دیوار کاهگل است. نگاه او آرام و با صلابت. رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین!

صمصام رند بود. او مفهوم رندی را با زهد جمع کرده بود. رندی حافظانه با خوشباشی نسبتی دارد و از زهد گریزان است. صمصام رند زاهدی بود که کار خود را به عنایت رها کرده بود. به چنین کیمیایی دست یافته بود. بین سه مفهوم حافظانه رندی و زاهدی و عنایت پل زده بود.
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی ست
آن به که کار خود به عنایت رها کنیم
رندی با تمام بار معنایی پیچیده و پر لطف و جذابی که واژه رند دارد. نخست خیام چنین مفهومی از رند را آفرید. پس از او حافظ به این واژه ژرفا و غنای بیشتری بخشید. از رند و پیر مغان و دیر مغان یک فرهنگواره ، یک جهان عاشقانه و عارفانه ساخت.
سید صمصام رندی از تبار خیام و حافظ بود. نه از ان زمره رندانی که بیهقی وقتی قلم را لَختی گریانده است و در داستان بردار شدن حسنک وزیر از آنان سخن گفته است. این صحنه مثل تابلویی از آتش و اشک در برابر چشمانم بود. همیشه هست:
« حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگزننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که: «سنگ زنید». هیچ کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زار میگریستند، خاصه نشاپوریان. پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود.»
رندان بیهقی، اوباش و اراذل بودند. جمعیتی نادان و بی سر و پا که در هر روزگاری به شکلی و شمایلی بروز می کنند. صمصام رند خیام وار و رند حافظانه بود.
صمصام که بود و چه کرد؛ وقتی نام او به میان می آید و سخنی از او روایت می شود، چهره ها باز می شود. مردم نفسی تازه می کنند، آمیزه ای از شادی و نوشخند و نیشخند و اندوه و خِرَد و حسرت فضا را پر می کند؟ و نم اشکی گوشه چشمی را تر می کند؟
سال های دوران دانشجویی ام در شهر جادویی اصفهان، همزمان با حضور و نشاط سید صمصام بود. از مهر ۱۳۵۲ تا شهریور ۱۳۵۶ اصفهان بودم. با اصفهان زندگی کردم. با زاینده رود از چشمه دیمه تا گاوخونی سفر کردم. از زاینده رود ازچشمه درویش و پاچنار در دامنه کوه صفه نوشیدم. روبروی محراب مسجد شیخ لطف الله نماز خواندم. در کلیسای وانک انجیل یوحنا را زمزمه کردم. در خانه آیت الله نجفی امام مسجد سید، خسرو و شیرین نظامی خواندم و در کلیسای لوقا از اسقف دهقانی تفتی، مکاشفه یوحنّا آموختم…
مست گل های سرخ اردیبهشت اصفهان، دیوانه رنگ های بیشه ها در پاییز اصفهان در حاشیه زاینده رود شدم. از بالای شاه دژ به شمال نگاه کردم . اصفهان مثل ترمه ای ، مثل نقش ترنج در فلات مرکزی ایران و در مرکز خاطرات دوران جوانی‌ام افتاده است…
یادداشت های اصفهانم را که نگاه می کردم، دیدم در این روزگار چهل بار صمصام را دیده ام و با او صحبت کرده ام. دوازده بار به خانه اش رفته ام. سه شب در خانه اش مانده ام. اسب و مرغ و خروس و میش و گربه اش را می شناختم. آن روز غریب، غروب سیرده رجب سال ۱۳۵۴ عُرس سیزده رجب در خانه صمصام بر پا بود… چنین بود، که جادوی خاطره گریبانم را گرفت. و دیگر رها نشدم، نمی شوم.

از آن سال های اصفهان، و خاطرات معطر، بیش از چهل سال می گذرد. گذار سال ها تنها بر طراوت و سرزندگی خاطره ها افزوده است. احساس کردم مدیون اصفهان و مکتب اصفهان و مردم اصفهان و حاج آقا رحیم ارباب و آیت الله غروی و آیت الله سید جلال طاهری و سید محمد صمصام و عباس غازی و لطف الله هنرفر و حسین مهیاری‌ام. این نوشته نشانی از همان شورمانا و دلبستگی همیشگی به اصفهان است، به همان نام و نشان است که بود.
صمصام رندی بود که گویی با سیمایی شوریده همچون مولانا جلال الدین بلخی، با اسب سپید کوهوارش ناگهان از متن شاهنامه به روزگار ما در متن ترمه اصفهان مثل نقش پرند روئیده بود. او از جنس مردم زمانه نبود. از سنخ روحانیون رسمی و حتی غیر رسمی نبود. او آداب دان نبود. سبک زندگی، نوع پوشش، گفتار و منش و اسبش، به او تمایزی غریب می بخشید. انسانی که گویی از جهان دیگری آمده بود. در جهان ما غریبانه و عاشقانه زندگی کرد و رفت.
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی ست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

سوخته جان و روان بود. سبک زندگی او ، نحوه سخن گفتنش، تکیه بر صوت و طنین کشدار کلمات، مثل شاهنامه خوانان ، مثل مرشد عباس اصفهانی بود و گوهر کلامش از جنس مثنوی. در پاکی جان و صفای اندیشه و مردم دوستی شیعه علی مرتضی، با تکیه کلام همیشگی اش یاعلی! و زمزمه اش : تو به تاریکی علی را دیده ای! ببین جوان! در رگهای ما سادات اگر بویی از بوی خاک کف پای غلام علی به یادگار مانده باشد؟ کلید بهشت زندگی ست.
اسب صمصام، نیمه ای دیگر از وجود او بود. مثل نسبت رخش با رستم. او با اسبش به کوچه و بازار و مساجد و محافل می رفت و جان می بخشید. بذر محبت و اندیشه و شادی و خدمت می کاشت. وقت تیمار، اسب را نوازش می کرد. می بوسید. قربان صدقه اش می رفت. یال های اسب را در میان پنجه ها نرم می فشرد. اگر پر و پوشی لا به لای یال مانده بود، بر می داشت. اسب را قشو می کرد، صبحگاه تا چشمش به اسب می افتاد به اسب سلام می کرد. حالش را می پرسید. خوبی! خوب خوابیدی! شبانگاه، برایش آرزو می کرد که خوابش آرام باشد. خواب ببیند که دارد در مرغزاری سر سبز یا حتی بر کناره یا عرصه دریایی نقره ای و آبی به تاخت یا یورتمه می رود. از شدت شادی و خرسندی سرش را بالا می گیرد. نگاهش را به سمت خورشید می برد. نفس تازه می کند. سرنوشت صمصام و اسب در هم گره خورده بود. انگار با هم بیمار می شدند. با هم در محله های اصفهان به هر سو می رفتند. اسب محله ها و خانه های فقیران و یتیمان را می شناخت. گاه که صمصام بیدار خواب بود. به نظرم انگار او اصلا برای خواب به بستر نمی رفت. در گوشه صندلی که بهار و تابستان گوشه حیاط بود و پاییز و زمستان توی اتاق، سرش را به دیوار تکیه می داد، چشم ها را می بست. آیات قرآنی، زیارت عاشورا، زیارت جامعه، تک بیت هایی از فردوسی زمزمه می کرد. سوار اسب که بود،بالای اسب قامتش به چپ و راست لنگر می خورد. اسب با لنگر خوردن صمصام خودش را میزان می کرد. در جلو خانه ای که باید می ایستاد، اسب می ایستاد. صمصام چشم باز می کرد. لبخند می زد، بله اینجا محله تلّ عاشقان است. قصر منشی ست. چهارراه نقاشی ست. چشمان کودکی براهش بود. تا کودک را سوار اسب کند. برایش قصه بگوید. ادا در آورد، تا کودک بخندد. از خرجین اسبش برای کودک گز و نقل بادامی و کلوچه بیرون بیآورد. صدای خنده کودک بلند می شد. صمصام پا بلندی می کرد. تا کودک را از بالای اسب پایین بیاورد. پیشانی کودک را می بوسید. اسب همراه و دوست و مونس صمصام بود. وقتی به اهمیت و ارج اسب صمصام پی بردم که در روز سه شنبه سیزدهم رجب، سی و يكم تيرماه سال ۱۳۵۴ برای شام مهمان صمصام بودم. اسب در عرس سیزده رجب شرکت کرد. چگونه؟ در روایت: تو به تاریکی علی را دیده ای، می نویسم. در پایان حیات این جهانی و هنگام پرواز، صمصام بر اسبش سوار بود. روز شنبه، هفتم محرم، ۲۴ آبان ماه سال ۱۳۵۹ برای روضه خواندن به مسجدی و محفلی می رفت، که درراه در حادثه تصادف اتوموبیل، در گذشت. كجا تصادف كرد؟ مردم اصفهان با اين حادثه چگونه روبرو شدند؟ اسب چه شد؟ جنگ شروع شده بود، نماینده مجلس بودم و عضو هیات رئیسه و کمیسیون دفاع و… افسوس که یاران فراموش کردند عشق.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)