گفتگوهای جهان را باد برد!


می بایست ساعت دوازده شب، شیفت شب را از سعید باقری مسئول شیفت عصر تحویل می گرفتم. طوری تنظیم می کردم که یک ربع به دوازده هتل کوروش باشم. دوستم حمید بچه تیران، در کافی شاپ لوبی هتل کار می کرد، بادام منقّا به عنوان هدیه برایم می آورد. تا می رسیدم و روی صندلی قرار پیدا می کردم چای می آورد. حمید متدین و نماز خوان بود. اهل نماز شب بود. منهم خیلی دوستش داشتم. هوایش را داشتم. بعد از انقلاب هم او را می دیدم. وقتی می دید من هم به نماز و روزه پای بندم و مثلا با چند زبان، با مهمانان هتل حرف می زنم، خیال می کرد، اسلام پیروز شد! می گفت: اینم چای دبش برای سادات! نان شیرینی دانمارکی کوچکی کنار فنجان چای بود. مسئول شیفت شب قسمت پذیرش یا رسپشن بودم. دو ستان هم اتاقی در خوابگاه همدانیان، عدنان و ابراهیم و نیز رفیق شفیقم حسین مهیاری از کار شبانه ام با خبر بودند. بعضی ها که می دیدند، نزدیک نیمه شب خودم را به ایستگاه اتوبوس جلو خوابگاه دانشگاه، در دامنه کوه صُفّه می رسانم. علامت سئوالی در چشمانشان می درخشید. که بی هنگام کجا!؟ اما نمی پرسیدند. صبح، صبحانه پر و پیمان و مَشتی توی هتل می خوردم. تا شام شب کوک بودم. با اتوبوس از هتل به دانشگاه می آمدم. بازگشت صبحگاهم شک و شبهه‌ای بر نمی انگیخت. یک بار مجبور شدم برای یکی از بچه ها توضیح بدهم که شب ها هتل کار می کنم. یکی از بچه های دانشکده علوم، که مارکسیست بود، توی تریای دانشگاه، کنار استادیوم ورزشی با هاش جدل کرده بودم. گفتم ژرژ پو لیتسر اصلا صلاحیت نداشته اصول فلسفه بنویسه. به اصطلاح پنبه پولیتسر را زدم! به جای این که برود کتاب اصول مقدماتی فلسفه را دست کم یک باربخواند و جواب مرا بدهد، به حسن گفته بود:عطا شب ها ساواک کار می کند! برای حسن عبدی که اهل مریوان بود، توضیح دادم، سایه های شک توی چشمش مانده بود. بردمش هتل. قبل از هتل به حسن گفتم وقتی که برسیم هتل، حمید برایمان چای می آورد و شیرینی دانمارکی را می گذارد دست راست بشقاب. جهت دسته فنجان درست همانجاست که باید باشد! انگار با تراز میزان می کند. بعداً حسن از بهترین دوستان دانشگاهی ام شد . رفتم مریوان مهمان خانواده اش شدم. شبی کنار دریاچه زریبار خوابیدم. انگار تصویر دریاچه در آینه ابی آسمان افتاده بود و تصویر آسمان در آینه نقره ای دریاچه. برای نماز صبح از آب دریاچه وضو گرفتیم و در ساحلش پیشانی بر شن های نرم و مرطوب نهادیم. دعای صباح خواندم. سه اردک با گردن سبز ابریشمی و سر حنایی کنارمان بودند.
کت و شلوار سرمه ای سیرمی پوشیدم، که سیاه می زد. پیراهن سپید یا آبی آسمانی یا لیمویی با یقه آهاردار! اصلا این لباس توی حال و هوای دانشجویی و سبک زندگی من نبود. یقه پیراهن گردنم را می خورد. از سر ناچاری بود. کراواتم را توی جیب بغل می گذاشتم، اگر بچه ها نیمه شب مرا با کراوات و آن سر و لباس می دیدند. کارم ساخته بود! برای این که کراوات چین نخورد. روی تکه مقوای باریکی محکم با گیره می چسباندم. نخ کراوات کشی بود، مثل کراوات بچه ها. گره زدن کراوات را یاد نگرفتم که نگرفتم! گوشه یقه پیراهنم دکمه ریز داشت. گوشه های یقه ثابت می ماند و نخ کراوات کاملا محفوظ و پوشیده . کراوات را جلوی هتل، زیر درخت ها در حاشیه زاینده رود به گردنم آویزان می کردم. صافش می کردم. ادکلن می زدم و می رفتم. ساعت یازده و نیم بود. هنوز زود بود که بروم. از کارم راضی بودم. کار شبانه در هتل، دنیایی از تجربه بود. معاشرت با جهانگردان از هر ملیت و رنگ و نژاد و زبان و آیین و دینی یا بی دینی. مثل ساکنان برج بابل گوشم با زبان های مختلف آشنا بود. سه طبقه هتل در اجاره شرکت آمریکایی بل هلی کوپتر بود. طرف قرارداد با هوانیروز بودند. افسران اسرائیلی هم به هتل می آمدند. از گفتگو یشان به زبان عبری مشخص بود اسرائیلی یا یهودی هستند. منتها یونیفرم نظامی شان متفاوت نبود. بر خلاف امریکایی ها آن ها لاغر و به اصطلاح ترکه بودند، با چشمان تیز و هوشمند و گاه انحنای عقابی بینی. برخی از کارکنان غیر نظامی شرکت بل هلی کوپتر، که در هتل اتاق داشتند. کارشان آشپزی یا تعمیر کار معمولی بودند. سواد درست حسابی نداشتند. از ما بهتران آمریکایی بودند که بر سر سفره ملت ایران نشسته بودند. حقوقشان از اساتید دانشگاه ما بیشتر بود. عربی و انگلیسی حرف می زدم. فرهنگ حییم و المنجد هم زیر میز، جلو زانوانم بود. دفتر چه یادداشت، همیشه کنار دستم…آخر دفترچه لغات تازه، و بخش اول یادداشت های روزانه ام بود و بخش اخر، واژه های تازه، در سه بخش انگلیس، عربی، و متفرقه! گاهی اصطلاحی درخشان و تابلو مانند. نکات مهم توی قاب قرار می گرفت. خودکار های بیک بدنه زرد، نوک تیز، سه رنگ داشتم. از یکی به عنوان خط کش استفاده می کردم. دور نکته مهم، مستطیلی به رنگ سبز یا قرمز می کشیدم. یک دفتر کوچک داشتم. به اندازه نصف کف دستم. پنجاه تا جمله انگلیسی و عربی و فرانسه را که همیشه نیاز بود. نوشته بودم. جمله ها را با اهل زبان چک کرده بودم. همه از لحاظ گرامر یا نحو و نیز از لحاظ تلفظ دقیق و درست بودند. فکر کنم شب ها دست کم صد بار این جملات را می خواندم! فوت آب به تمام معنای کلمه بودم…
زاینده رود مثل نقره مذاب زیر نور مهتاب جاری بود. سی و سه دهانه پل با طاق ضربی، سرشار از نور طلایی بود. این نور بر آجر ها بازتاب پیدا می کرد، پرتقالی می شد. تصویر پل در رودخانه، انگار طلای مذاب جریان داشت. آن سو تر رنگ رود نقره ای و آبی تیره و خاکستری و بنفش بود. رنگها در هم می شدند و با مهتاب جلوه نو پیدا می کردند. نسیمی که از زاینده رود می گذشت و به شرق می وزید، زنده و معطر و خنک بود. صدای شیهه کوتاه و آرام اسبی توجهم را جلب کرد. مردی با ریش سپید، مثل ریش رستم دوفاق، لبه دیواره کناره زاینده رود ، نشسته بود. به رودخانه نگاه می کرد. به پل نگاه می کرد. سرش را بالا می گرفت به آسمان پر ستاره نگاه می کرد. عمامه اش سبز بود و قبای کوتاهش، خاکستری روشن. آن سوی رودخانه، از خیابان کنار رودخانه، کاروان ماشین عروس می رفت. برخی جوان ها از شیشه ماشین تا نیم تنه بیرون امده بودند. دست می زدند. یک ماشین از جلو می رفت. یک نفر با دور بین که بر شانه اش نهاده بود، از ماشین شورلت سفید عروس فیلم می گرفت. ماشین های پشت سر بوق می زدند. کاروان به سمت راست و سمت سی و سه پل پیچید و سوی هتل آمد. زنجیره بوق قطع نمی شد. پیرمرد به من نگاه کرد و گفت: « اینایی که دارن بوق می زنن، فردا صبح پشیمون می شن!» لبخند زدم و با تامّل گفتم:
« چرا؟»
« وقتی عروس و دوماد ، مثه ننه حوا و بابا آدم بی برگ انجیر، همو برهنه دیدن، می فهمن کلاه سرشون رفته. عروس که سینه اش با فنر و پنبه , مثل سینه خروس لاری برآمده بود، و قلب دوماد را مالش میداد، داماد می بینه سینه عروس مثه سر مرغ مرده پایین افتاده! شادوماد که شق و رق راه می رفت و چهارشانه بود. و چشم عروس از شوق برق می زد، سر شانه هاش اپل داشت. کفشش پاشنه بلند بود. پاشنه از تو. عروس می بینه دوماد از او کوتاهتره! شانه هاش هم دو پاره استخون! حرفا و وعده ها که داستانش سواست. تو که هنوز زن نگرفتی! خیلی جوونی. جوونیای ما، خاله خانباجی و عمه عمه زا می رفتن حموم، نه سر بینه، توی حموم گرمه، عروس را اونجا می دیدن. به عروس می گفتند. ننه جون یا خواهر می خوای یه کیسه پشتت بکشم. دنده های دخترو می شمردن! براش لطیفه تعریف می کردند تا دهنش از خنده واشه، ببینن دندوناش سالمه! می گفتن وخی بایست، تا آب سرت بریزم. دختر می ایستاد. چشم هاشو می بست. دور دختر می گشتن ببینن کج و کوله نیس! حالا همه چی مصنوعی و فریب شده. توی بازار می اومدم دیدم گرامافون یکی از بازاری ها همینو می خونه، موی یار مصنوعیه. مژه هاش مصنوعیه، خنده هاش، چال لپاش مصنوعیه! نشنیدی؟»
« نه»
« زودی زن نگیری ها!»
« نه، فکر نکنم به این زودیا زن بگیرم. انشاءالله وقتی بیست و پنج سالم شد.»
« چرا بیست و پنج!؟»
« حضرت رسول و امیر مومنان در همین سن ازدواج کردند.»
« خوب فکر کردی! من الان شصت و سه سالمه. به سنی‌ام که محمد مصطفی و علی مرتضی رحلت کردند. اگر بیست و پنجساله بودم، زن می گرفتم! امّا زن کوتاه نمی گرفتم. خودم کوتاهم بسه! اما خیلی مراقب باش. ببین خدا به شیطان می گه مکر و فریبت ضعیفه، به زن می گه مکر و فریبت عظیمه! وقتی خدا می گه عظیمه، واویلاست. صمصام بیچاره چه بایدش کرد. همونجا می گه که زلیخا می خواس هزار جوربلا بر سر یوسف بیاره، آخر سرم انداختش زندون!»
« شما ازدواج نکردید؟»
« نه.»
خندید. گفت: « با اسبم زندگی می کنم.» یک ربع به دوازده بود. گفتم : «خانه شما کجاست. می شود خدمت تان رسید. مهمان تان شد.
« حتما، کوچه صرافا، محله پاشیر درب کوشک. از هر کس بپرسی خانه صمصام، نشانت می دهد. اسب پیشانی سفیدم!» نگاهم به پیشانی اسب افتاد. اسب با وقار و با شکوه بود. به ما نگاه می کرد. با چشمانی که انگار هیچ چیز نمی توانست از شعاع آن چشمان فراخ و سیاه و زیبا بگریزد.
نخستین دیدارم با سید صمصام بود. برق نگاه و حالت چشمانش ، راحتی و صفایش، مثل حاج آخوند بود. چشمان سیاه و عمیق. حسّ پنهانی به من می گفت، می توان از این انسان غریب و غیر متعارف نکته ها آموخت. به دنیای رنگینش راه برد. حاج آخوند دو ماهی بود که به رحمت خدا رفته بود.
گفتم: « تشریف بیاورید بریم هتل! اینجا کار می کنم، مسئول شیفت شب قسمت پذیرش هستم. به چای و شیرینی دعوتتان می کنم.»
خندید و گفت: « نه پسرم این هتل جای من نیست. خیال نمی کنم مرا راه بدهند. دیدی الان عروس و دوماد را بردند هتل. من که شاه دوماد نیستم! شاه بلوطم. تو نان بلوط خوردی؟ خانه ام که آمدی نان بلوط دارم. از بروجن برایم می آورند. دندان فولادی و معده آهنی می خواد. این هتل عبرت است. می دانی صاحب هتل در روز افتتاح، توی راه سکته کرد و مرد. به مراسم نرسید. مثل نمرود. کاخ ارم را که ساخت. می خواست از اسب پیاده شود. در نیمه راه، یک پا در رکاب یک پا در هوا، هنوز پایش به زمین نرسیده بود که حضرت عزرائیل، من که مخلصشم! جانش را گرفت. در قرآن خواندی: « إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ * الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ» در باغ ارم شیراز دیدم. این آیه را بر دیوار باغ ارم نوشته بودند. همین است. انسان باید کوچ کند. دنیا هر قدر هم که زیبا باشد، پل است ، مثل سی سه پل است، باید گشت و گذشت و رفت.
خداحافظی کردم. گفت: « یاعلی! ببین پسرم در زندگی مصنوعی نباش. خودت باش، راحت می شوی. نگران گفتگوها نباش. گفتگوهای جهان را باد برد. نگران چشم و هم چشمی ها نباش. عاقبت خاک گل کوزه گران خواهم شد. تبسم کرد. یا علی! و سوار اسبش شد.»
چقدر آشنا بود! چه شب خوبی بود. اسب آرام و با طمانینه گام بر می داشت. سرش روی سینه خمیده بود. سمت سی و سه پل رفت.
از حمید پرسیدم تو سید صمصام را می شناسی؟ گفت، مگر کسی توی اصفهان پیدا می شود که سید را نشناسد. معروفترین رند اصفهان است. مصداق و مفهوم سیّدصمصام و رند، در ذهنم تبدیل به پرونده ای و پدیده ای تازه شد، و تا به امروز باقی ماند…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)